روی مهندسی و ساخت «مکان روایی» متمرکز شوید




عنوان داستان : زنگ ورزش
نویسنده داستان : ابوالفضل سالاری

در دبستان نصر، آرمان دروازبان یکی از تیم های کلاس سوم بود. صالح قلدر کلاس او را می‌فرستاد توی دروازه و برایش شاخ و شانه می‌کشید که اگر بیشتر از دو گل بخورد حسابش را می‌رسد. آرمان هم پسر مظلوم و زبان‌بسته‌ای بود؛ با اینکه خیلی دوست داشت مثل بقیه جلو برود و گل بزند و خودی نشان بدهد ولی هیچ‌وقت اعتراض نمی‌کرد چون جرئتش را نداشت. با دستور صالح صاف می‌رفت توی دروازه و از ترس اینکه گل زیادی نخورد شش دونگ حواسش را جمع می‌کرد. قد بلندی نداشت اما مثل پلنگ گرسنه ای که با همه توان به سمت طعمه حمله ور می‌شود ، برای گرفتن توپ خیز بر‌ می‌داشت و خودش را به آب و آتش می‌زد تا بعد از تمام شدن زنگ ورزش بتواند نفس راحتی بکشد و از شر این غول‌بیابانی در امان بماند. توی همه بازی ها نهایتا یکی دو گل می‌خورد، برای همین تیم صالح تقریبا در تمام بازی ها پیروز بود. آن صبح سرد دی‌ماه اما اضطراب همه وجود آرمان را گرفته بود. صالح و کاپیتان تیم رو‌به‌رو شرط بسته بودند که بازنده ها باید به برنده ها کولی بدهند و آن ها را دور حیاط مدرسه بچرخانند. این شد که حساسیت بازی خیلی بالا رفت. صالح جدی تر از همیشه دستش را گذاشت روی دوش آرمان و گفت: 《 خوب حواست جمع کن سوتی ندی. اگه ببازیم اول حساب تو رو می‌رسم بعد بچه های خط دفاع! 》اینکه مربی ورزش مدرسه هم سر زمین نبود توی دل آرمان را بیشتر خالی کرد. حضور مربی باعث می‌شد با صدای بلند به کسی ناسزا و بد‌ و بی‌راه نگوید هرچند زنگ بعدش جبران می‌کرد و از خجالتشان در می‌آمد.  بازی که شروع شد ، همان اول کار صالح گل زد و آرمان با شیرجه های بلند چند بار دروازه را نجات داد. نیمه اول با همین نتیجه به پایان رسید. در نیمه دوم تیم حریف موفق شد یک گل بزند و بازی را به تساوی بکشاند. بعد از این گل چشم های آرمان به زمین دوخته شد و از ترس اینکه نگاهش به نگاه صالح نیفتد سرش را بالا نگرفت. صالح از وسط بازی با خشم به سمت دروازه خودی دوید و با بچه های خط دفاع گلاویز شد و برای آرمان فقط یک چشم غره رفت. بازی ادامه پیدا کرد. تیم صالح چند موقعیت خوب گلزنی را از دست داد. هر دو تیم پا به پای هم با هیجان تلاششان را می‌کردند تا پیروز میدان باشند. در این بین هیچکس مثل آرمان نگران نبود. بقیه کری می‌خواندند، شوخی می‌کردند و با خیالی آسوده از زنگ ورزش و این بازی شرطی لذت می‌بردند؛ آرمان اما حساس تر و شکننده تر از آن بود که بتواند لحظه ای از فکر حرف های صالح و سنگینی شکست و عواقب آن بیرون بیاید. خودش را یک پسر ترسو و نازک نارنجی و خجالتی می‌دید ‌و این بیشتر عذابش می‌داد. چیزی به پایان بازی باقی نمانده بود. حالا کاپیتان تیم حریف پشت توپ کاشته ای ایستاده بود که با دروازه فاصله زیادی نداشت. دیوار دفاعی تشکیل شد. آرمان در جای مناسب قرار گرفت. کاپیتان برای زدن شوت خود عقب رفت و کمی از توپ فاصله گرفت. کسی نمی دانست کجا را نشانه گرفته است.! آرام به سمت توپ حرکت کرد و ضربه محکمی به آن زد. توپ خورد به تیر دروازه و در برگشت توی دروازه جای گرفت. آرمان فرصت تکان خوردن پیدا نکرد یا اگر فرصتی داشت آن را از دست داد.  انگار میخکوبش کرده باشند توی زمین. فقط سرش را به سمت توپ چرخاند و دهانش باز ماند. صالح برای برداشتن توپ و شروع مجدد بازی از وسط زمین رفت سمت دروازه و با هیکل درشتش تنه ای زد به آرمان که مثل مجسمه سر جایش بی حرکت مانده بود و او را نقش زمین کرد. توپ را که برداشت محکم زد پس کله ی آرمان و داد زد : 《 بی عرضه ! باختیم رفت ؛ حالا دارم برات. 》
اشک توی چشم های آرمان جمع شده بود. آن ترسی که مثل یک بمب ساعتی توی دلش فعال شده بود با این اتفاق منفجر شد و همه وجودش را فرا گرفت. دست هایش ؛ پاهایش ؛ لب هایش کمی به لرزه افتاده بودند و باد سردی که می وزید آن را تشدید می‌کرد.
به زور از جایش بلند شد و روی پاهایش ایستاد. سعی کرد خیسی چشم ها و لرزش بدنش را از هم‌کلاسی‌ها پنهان کند. تمام تلاشش را می‌کرد تا بر حس ترس و تحقیری که سراغش آمده بود غلبه کند اما نمی‌توانست. دست خودش نبود. همیشه همینطور بود. همه جا همینطور بود حتی توی مهدکودک. به جز بچه های خط دفاع تیم صالح ، همه آن طرف توی زمین حریف بودند. تیم صالح فرصت زیادی برای گل زدن و فرار از باخت نداشتند. آخرین ثانیه ها در حال سپری شدن و آخرین تلاش ها هم بی ثمر بود. سرانجام داور بازی که یکی از بچه های کلاس بود سوت پایان را زد و بازی تمام شد. تیم صالح باید خودشان را برای کولی دادن آمده می‌کرد. نیش بچه های تیم حریف تا بناگوش باز بود‌. صالح با آن غرور و ادعا سختش بود به کسی کولی بدهد. وجودش پر از خشم بود. مقصر این باخت را آرمان می‌دید. اگر دستش را دراز میکرد مثل آب خوردن می‌توانست توپ را بگیرد. در آن شلوغی و لا به لای بچه ها چشم هایش را تیز کرده بود تا مقصر این شکست تحقیر آمیز را پیدا کند. به طرف دروازه حرکت کرد. آستین هایش را بالا زده بود و دست هایش را مشت کرده بود. آرمان پشت درخت های نارنجِ کمی آنطرف تر قایم شده بود. صالح رفت سمت نارنج ها. بعضی بچه های تیم مشغول کولی دادن بودند و چند نفری هم حواسشان به صالح بود و منتظر بودند ببینند آرمان را چجوری گوشمالی می‌دهد. قبلا یکی دو تا از بچه ها را بدجور گوشمالی داده بود. کنار یکی از درخت ها ایستاد و زل زد به آرمان. ناگهان خشکش زد. گره اخم هایش بی اختیار باز شد و خشمش فرو نشست. بچه ها هنوز چشمشان به صالح بود تا بعد از گوشمالی آرمان بیاید و کولی اش را بدهد. صالح کمی این پا و آن پا کرد. جلوتر نمی‌رفت. سرش پایین بود و انگار به چیزی فکر می‌کرد. بچه ها دیدند که رفت به سمت شلنگ آبی که پای درختان نارنج باز بود. شلنگ را برداشت و آن را به سمت آرمان که از دیگران پنهان بود نشانه گرفت و مشغول آب پاشی شد. صدای خنده بچه های کلاس بلند شد. صالح چند دقیقه شلنگ را بالا و پایین کرد و بدون کتک کاری رفت به طرف بچه هایی که برای کولی گرفتن از او لحظه شماری می‌کردند. هم‌زمان زنگ تفریح به صدا در آمد. دانش آموزان با همهمه از سالن به حیاط مدرسه سرازیر شدند. آرمان با خیال راحت از پشت درخت ها بیرون آمد. در آن هوای سرد همه لباس هایش خیس و مثل موش آب کشیده شده بود با این وجود راضی به نظر می‌‌رسید. بچه ها دیدند که صالح این بلا را به سر او آورد اما جز صالح کسی ندید که آرمان از سر ترس و هیجان شلوارش را خیس کرده بود.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای ابوالفضل سالاری سلام.
«زنگ ورزش» به نسبت کار پیشین که درباره‌اش نوشتم [میلیاردر واقعی] تفاوت‌های قابل ملاحظه‌ای دارد از جمله، روان‌تر شدن متن و نقالی خیلی بهتر و از همه مهم‌تر، پایان‌بندی درست که با بدل شدن ناگهانی «تیپ» به «شخصیت» ضربه‌ی پایانی را زده است. تیپ «قلدر»، تیپ آشنا و پراستفاده‌ای‌ست اما عملکرد پایانی قلدر که رویکردی شخصیت‌گرایانه به این تیپ است، آن را در ذهن مخاطب ماندگار می‌کند؛ جایی که برای زهر چشم گرفتن از آرمان می‌رود و بعد رگ جوانمردی‌اش می‌جنبد و برای جلوگیری از آبروریزی او، از کلک آب‌ پاشیدن استفاده می‌کند و نویسنده هم آن قدر هوشمندی دارد که تا پایانِ داستان، قضیه را لو ندهد و این نوع لو ندادن، از آن نوع لو ندادن‌های درستِ داستانی‌ست [در لو ندادن نادرست، مخاطب اغلب فکر می‌کند که نویسنده، بهره‌ی هوشی او را خیلی دستِ کم گرفته!]: «صالح کمی این پا و آن پا کرد. جلوتر نمی‌رفت. سرش پایین بود و انگار به چیزی فکر می‌کرد. بچه‌ها دیدند که رفت به سمت شلنگ آبی که پای درختان نارنج باز بود. شلنگ را برداشت و آن را به سمت آرمان که از دیگران پنهان بود نشانه گرفت و مشغول آب‌پاشی شد. [تا اینجای کار تصور مخاطب این است که تیپ قلدر دارد مسیر آشنا و کلیشه‌ای خودش را طی می‌کند.] صدای خنده بچه‌های کلاس بلند شد. صالح چند دقیقه شلنگ را بالا و پایین کرد و بدون کتک‌کاری رفت به طرف بچه‌هایی که برای کولی گرفتن از او لحظه‌شماری می‌کردند. [این صحنه‌ای‌ست که بعد از مشخص شدن جوانمردی صالح، مخاطب به آن برمی‌گردد و بازروایی تازه‌ای از آن را در ذهن خواهد داشت.] هم‌زمان زنگ تفریح به صدا در آمد. دانش‌آموزان با همهمه از سالن به حیاط مدرسه سرازیر شدند. آرمان با خیال راحت از پشت درخت‌ها بیرون آمد. در آن هوای سرد همه لباس‌هایش خیس و مثل موش آب کشیده شده بود با این وجود راضی به نظر می‌‌رسید. [این هم از آن صحنه‌هایی‌ست که قبل از گره‌گشایی پایانی، مخاطب را به این نتیجه‌ی کلیشه‌ای می‌رساند که آرمان از کتک نخوردن‌اش راضی‌ست در حالی که بعداً مجبور می‌شود در «پیش‌فرض»های خود تجدید نظر کند. کار نویسنده، در واقع همین است تغییر دادن «پیش‌فرض»‌های مخاطب اما از راه درستش، که باید منجر به باورپذیر شدن داستان شود به همین دلیل هم بوده که «بهرام صادقی» -یکی از دو قله‌ی داستان کوتاه‌نویسی ایران- به نویسندگان جوان توصیه می‌کرد که با داستان پلیسی شروع کنند و «باورپذیری در عینِ غافلگیری» را از داستان پلیسی بیاموزند.] بچه‌ها دیدند که صالح این بلا را به سر او آورد اما جز صالح کسی ندید که آرمان از سر ترس و هیجان شلوارش را خیس کرده بود.» اما این داستان، مشکلاتی هم دارد مشکلاتی که ارثیه‌ی پیشینِ آثار شماست.
یک. کلاً کلاس سوم دبستان بودن این آدم‌ها، باورپذیر نیست نه فقط برای اعمال و رفتارشان که به دلیل نوع روایت نویسنده که آنها را در سنین بالاتر تصویر می‌کند؛ احتمالاً سوم متوسطه جدید [سوم راهنمایی قدیم و باز سوم متوسطه خیلی قدیم‌تر! واقعاً آدم دیوانه می‌شود از این همه تغییر و تحول در نظام آموزشی!] مقطع باورپذیرتری برای این داستان است.
دو. داستان دارد جوری روایت می‌شود انگار یک «من‌راوی» اینجاست که اصطلاحاً به آن می‌گوییم «من‌راوی بی‌طرف یا غیرِ مؤثر» [مشهورترین نمونه‌اش را هم در «گتسبی بزرگ» فیتزجرالد شاهدیم] اما تا آخر داستان، خودش را نشان نمی‌دهد و این سؤال در داستان، بی‌جواب می‌ماند که این راوی مجهول چه کسی بوده و با توجه به پایانِ داستان، فقط می‌تواند آرمان یا صالح باشد چون فقط این دو نفر از این قضیه اطلاع داشتند! بورخس، داستانی دارد که تا پایان داستان تصورمان این است که احتمالاً راوی، آدم مثبت داستان است که آدم منفی را زنده می‌گذارد اما انتهای داستان به ما می‌گوید که راوی، خودِ خائن است! شاید اگر در پایان داستان، با یک جمله مشخص می‌شد که راوی، یا صالح یا آرمان‌ است که پس از سال‌ها دارد روایت می‌کند، داستان سمت و سوی دیگری به خود می‌گرفت البته در داستان بورخس «یک قاب» برای داستان اصلی تعریف شده که دو نفر نشسته‌اند و یکی از آنها شروع می‌کند به روایت داستانی از گذشته و مشخص هم نیست که چه نسبتی با فضا و رویدادهای داستان دارد؛ مگر در پایانش!
سه. زمان ما که دروازه بزرگ فوتبال فقط در دوره دبیرستان بود؛ حتی تا پایان راهنمایی هم کل تجملات زنگ ورزش، دروازه‌های کوچکی بود که فوتبال خیابانی یا «گل کوچک» را رقم می‌زد و همین «گل کوچک» بود که «تکنیک‌های گل کوچک» را خلق کرد در نسل‌های حتی پیش از ما که فوتبالیست‌های حرفه‌ای ایران می‌توانستند در سطح آسیا موفق باشند! [چون اصطلاحاً به دروازه‌بان حریف لایی می‌زدند آن هم در فوتبال ملی! الان که دنیا کلاً عوض شده!] خُب، دروازه‌بانی که جلوی دروازه کوچک می‌ایستد مثل دروازه‌بانی که جلوی دروازه بزرگ می‌ایستد با دست، توپ را نمی‌گیرد: «از ترس اینکه گل زیادی نخورد شش دونگ حواسش را جمع می‌کرد. قد بلندی نداشت اما مثل پلنگ گرسنه‌ای که با همه توان به سمت طعمه حمله‌ور می‌شود ، برای گرفتن توپ خیز بر‌ می‌داشت» و: «بازی که شروع شد، همان اول کار صالح گل زد و آرمان با شیرجه های بلند چند بار دروازه را نجات داد.» و: «حالا کاپیتان تیم حریف پشت توپ کاشته ای ایستاده بود که با دروازه فاصله زیادی نداشت. دیوار دفاعی تشکیل شد. آرمان در جای مناسب قرار گرفت. کاپیتان برای زدن شوت خود عقب رفت و کمی از توپ فاصله گرفت. کسی نمی دانست کجا را نشانه گرفته است! آرام به سمت توپ حرکت کرد و ضربه محکمی به آن زد. توپ خورد به تیر دروازه و در برگشت توی دروازه جای گرفت. آرمان فرصت تکان خوردن پیدا نکرد یا اگر فرصتی داشت آن را از دست داد. انگار میخکوبش کرده باشند توی زمین. فقط سرش را به سمت توپ چرخاند و دهانش باز ماند. صالح برای برداشتن توپ و شروع مجدد بازی از وسط زمین رفت سمت دروازه» [کاملاً مشخص است که بحثِ دروازه بزرگ است و فوتبال حرفه‌ای و شروع بازی از وسط زمین و دیوار دفاعی! اصلاً فرض کنیم که این دبستان، مالِ از ما بهتران باشد! قدِ بچه‌ها به دروازه بزرگ می‌رسد؟ اصلاً فرض کنیم به جای دروازه فوتبال از دروازه هندبال استفاده می‌کردند، باز هم نمی‌شود! به نظر می‌رسد که نویسنده، وقتِ کمی را صرفِ گردآوری اطلاعاتِ مهم زمینه‌ای کرده است.]
چهار. مشکل ساخته و مهندسی نشدن «مکان روایی» هنوز سرجایش باقی‌ست آن هم در داستانی که «مکان» ارزش حیاتی دارد. همه‌ی این اشخاص با «مدرسه» اجازه «حیات روایی» می‌یابند و «وضعیت»، بدون «مدرسه» امکانِ «تجسم» اندکی را دارد و ما «مدرسه» را نمی‌بینیم متأسفانه!
همچنان اصرار دارم که «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری را چندباره بخوانید. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۲
ابوالفضل سالاری » 10 روز پیش
ممنون از نقد خوب و کاملتون . بله حتما این دو کتاب رو می‌خونم. به زودی زود. فقط یه سوال پیش اومد برام! دومین اشکالی که مطرح کردین در مورد راوی ! راوی دانای کل نیست ؟! چی باعث شده راوی سوم شخص دانای کل نباشه و " من راوی غیر موثر " باشه . فک کنم مرز باریکی بین این دو بوده که من ازش عبور کردم و با اینکه به خیال خودم با راوی دانای کل می‌نوشتم اما در عمل اینطور نشده!
یزدان سلحشور » 10 روز پیش
منتقد داستان
سلام.ظاهراً دانای کل است اما لحن، چیز دیگری به ما می‌گوید؛ همان طوری که نوشتم، کار، ناقص انجام شده است: «داستان دارد جوری روایت می‌شود انگار یک «من‌راوی» اینجاست که اصطلاحاً به آن می‌گوییم «من‌راوی بی‌طرف یا غیرِ مؤثر» [مشهورترین نمونه‌اش را هم در «گتسبی بزرگ» فیتزجرالد شاهدیم] اما تا آخر داستان، خودش را نشان نمی‌دهد» برای آشنایی بیشتر با راوی دانای کل، باید شاهکارهای قرن نوزدهم را کامل بخوانید قرنی که در آن دانای کل حرف اول را می‌زد البته به نظر من، هر چقدر از آن قرن دور شده‌ایم با توجه تغییرات اجتماعی و تحولات زندگی و همچنین داستان، راوی دانای کل، دیگر چندان کارآمد نیست.به جایش «اوراوی» با منظر مستقیم «او» یا «چند اوراوی» با همان رویکرد یا اختلاط «راوی»ها، جایگزین کارآمدتری‌ست. «من‌راوی» را فقط برای حرفه‌ای‌ها توصیه می‌کنم چون عجیب «نویسنده‌فریب» است و عیوبِ تسلط و تجربه نویسنده را پنهان می‌کند.ما در هیچ دوره‌ای از کارمان،نباید بگذاریم که «من‌راوی» سرمان را کلاه بگذارد! پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت