داستان کوتاه، تابلویی از صورتی است که هرچه در آن کم و زیاد باشد، معلوم است




عنوان داستان : نفس
نویسنده داستان : زکیه سادات حسینی

نفس



_حسن الهی برات بمیرم.

دوباره همه جا رو خوب نگاه کردی؟

چک کردی؟
+دیدم اعظم خانم.دیدم.
بسه دیگه.عیبه جلوی مردم.


و حسن دیگر نایستاد .
نایستاد که حرفهای تکراری این چندروز زن را بشنود.که اعظم بگوید خیر ندیده چقدرم که بور بود.با اون چشمهاش و این که چند روز است که قیافه ش از جلوی چشم زن کنار نرفته است.

جهاز بران نفس بود.همه را جمع کرده بود،تا ببینند برای تک دخترش چه ها که نکرده است و چه جهیزیه ای برایش جور کرده است.
تا چشم اره و اوره و شمسی کوره را در بیاورد و حرف خانه زندگی نفس تا مدت ها نقل محافل خاله زنکی فک و فامیل باشد.

یک مشت اسفند توی منقل برنجی ریخت و زیر لب شروع کرد به کور کردن چشم همسایه بالایی و دست چپی و حامله و قابله و حسود و بخیل و تنگ نظر...


اسفندها ترق و توروق شروع کردند به ترکیدن ودود کردن و همان طور که چشم همه ی حسودان عالم را کور می کردند ،دل پر از اضطراب اعظم را به آشوب انداختند.
ته دلش رخت می شستند انگاری.




&&&



خدا رو شکر نفس هم به خیر و خوشی رفت سر زندگیش.ایشالا خوشبخت بشه بچه‌م.فقط حسن!
دلشوره دست از سر من برنمیداره.اگه تو وسایل نفس،راه برده باشه به خونه ی بچه‌م چی؟
تو مطمئنی که دیگه چیزی ندیدی؟!؟
میترسم گزک دست اون زن دایی و قوم و‌قبیله ی دگوریت بیفته.
دیگه ولمون نمیکنن.
عاجزانه جواب داد:
اعظم.اعظم جان.تو رو به امواتت بذار بخوابم.من همه چیز رو دیدم .چک کردم.خیالت راحت.بهونه هم دست هیچکدوم از ما دگوریا نمی افته.حالا بخواب.بذار منم بکپم.

_حسن!عروسی خودمون یادته؟
همین زن داییت...
پاسخش چیزی جز صدای خر و پف مرد نبود.
آهی کشید و رفت به آن سالهای دور.
چشم هایش آرام آرام با صدایی که در گوش ذهنش پیچیده بود،گرم شدند.
جینگ و جینگ ساز میاد و از بالای شیراز میاد

خانوم عروس غم نخور که نومزدت با ناز میاد...




&&&


نفس!چشم ازش برندار.برم از تو انباری چیزی پیدا کنم.سه سوت اومدم و نفس کف آشپزخانه دراز کشیده بود و صورتش را چسبانده بود به زمین و زل زده بود به زیر یخچال.حالا می دید که آن خیر ندیده چقدر هم خوشگل و بور است و چه چشمهای شفاف و زیبا و درخشانی دارد.نفس به چشمان او زل زده بود و او هم به چشم های نفس.
انگار لحظات به کندی و سنگینی می گذشتند.تکان ریزی خورد.نفس هم کمی سرش را جلو آورد.نگاهشان میخ هم شده بود.اما او نگاهش را دزدید و از زیر یخچال به طرف نفس بیرون دوید.
نفس داد زد:«رضا!داره میاد طرفم.بدو»
صدای تازه داماد از جلوی در هال آمد:«دست مامانت درد نکنه.هم بیل گذاشته هم بیلچه .هم پارو.طول کشید این جارو دسته بلند رو پیدا کنم .الان میزنمش.نگران نباش.ازش چشم برنداشتی که.»
به آشپزخانه آمد.
نفس کنار پنجره به بیرون دولا شده بود و انگار داشت پایین را نگاه میکرد.
داماد زیر یخچال را نگاه کرد.صدایش را بلند کرد:«ای وای نفس!این که نیست.کجا رفت؟»بلند شد.سر پا ایستاد و جارو را به دیوار تکیه داد.

_خب حالا که در رفته.کاریش نمیشه کرد‌..باید یه فکر اساسی بکنیم.


&&&

به نفس گفت:«به نظرت حالا زن دایی بابات پشت سر مامانت صفحه میذاره که تو جهاز دختر اعظم موش بوده و همه ی زار و زندگیش از اول نجس بوده؟»


نفس گفت:«نمیدونم ،مرده شور اون چشما و اون پشم و پرز بورت رو ببرن.هنوز حلقم بوی موش میده.حس میکنم سیبیلا و پنجه هات گلومو زخم کردن.با اون دُم نرم و نازکت.یاد قصه ی خاله سوسکه افتادم.»
و خندید.


گفت:«الانم تو گلوتم مگه؟گمون نکنم.»


نفس گفت:«نه نیستی.اما تنم هنوز گرمه.خیلی گرم.ببین.»


هر دو با هم از روی یخچال پایین را نگاه کردند.جایی که نفس باصورت کبود شده کف آشپزخانه دراز به دراز خوابانده شده بود و نگاهشان می کرد....


زکیه سادات حسینی

هجدهم شهریور هزار و چهارصد
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به دوست ندیده ، زکیه خانم حسینی. زنده و سلامت و موفق باشید
داستان نفس را خواندم. دست شما درد نکند. قلم‌تان راحت و روان است واین حسن بزرگی است. یکی از نشانه‌های استعداد نویسندگی همین روانی نوشته است. منتها اصلا نباید به آن بسنده کرد. در کنار روانی قلم، باید فنون و کارکردهای داستان را هم آموخت. همه ما باید به این اصل برسیم که هر قالب نویسندگی، تعریف ویژگی‌های خودش را دارد. داستان کوتاه، جدا، رمان، جدا و مثلا شعر یا پژوهش هم جدا.
نوشته سرکار، داستان کوتاه است. هم به لحاظ سوژه و هم حد و اندازه و بافت و ساختار. منتها همان‌طور که عرض شد، داستان کوتاه ویژگی‌های خاص خود را دارد. یکی از این ویژگی‌ها، لحظه‌پردازی و پیوند وقایع و رویدادهاست. به نظر می‌رسد این ویژگی خیلی در نوشته، رعایت نشده. نویسنده روی لحظه‌ها زوم نمی‌کند و در نتیجه خواننده از تأثیر لازم برخوردار نمی‌شود. طبیعی است وقتی مخاطب تاثیر داستان را نگیرد، با آن ارتباط برقرار نمی‌کند. ارتباط هم که برقرار نشود، نتیجه معلوم است. نوشته را کنار می‌گذارد و خود را راحت می‌کند. آن‌چه از صحنه‌های داستان می‌بینیم، بیشتر توضیح است تا تصویر. درحالی که انتظار از داستان، عکس این است. نویسنده به جای اینکه بگوید، باید نشان دهد و قبل از اینکه توضیح دهد باید تصویر کند. توضیح آفت داستان است و آنچه داستان را داستان می‌کند، تصویر است. جاهایی از اثر، تصویر می‌بینیم، اما خیلی از جاها هم، توضیح. کار داستان‌نویس نشان دادن است و بس. دریافت و کشف و قضاوت، به‌عهده خواننده است.
حالا که قلم سرکار روان و راحت است، برای شناخت بیشتر فنون نوشتن، داستان بیشتری بخوان. داستان‌هایی از نویسندگان خبره. داستانهای قدرتمندی که فنون نویسندگی را از میان آنها به‌راحتی دریابی.
اسم داستان خوب است. هم از متن و بطن داستان برخاسته و هم زیبایی لازم را دارد، اما ساختار داستان، خیلی قدرتمند نیست. شخصیت‌های داستان را خوب نمی‌شناسیم. خوب نمی‌بینیم. برای دیدن و باور آنها باید نشانشان داد. باید ساختشان. خواننده به‌راحتی آنها را نمی‌بیند. در نتیجه باورشان هم نمی‌کند.
دست شما در کاربرد واژگان محاوره پر است و این امتیاز بزرگی است، منتها کافی نیست. این واژگان زیبا را در ساختاری زیبا باید به کار گرفت و الا تأثیر لازم را نخواهند داشت.
یقین دارم که با بازنگری در این داستان و مطالعه داستان‌های بیشتر، شاهد آثار درخشانی از شما خواهیم بود. به امید آن روز که خیلی دیر نیست.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
زکیه سادات حسینی » چهارشنبه 21 مهر 1400
سلام استاد جهان سپاس چشم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت