اطلاعات را بدون منطق و بدون طراحی درست در ظرف داستان نریزید




عنوان داستان : بهشت رضا
نویسنده داستان : معصومه خزاعی

بهشت رضا
الیاس با کف دست چشم های قرمز پف آلودش را چند بار فشار داد. پتوی نخ نمای کرم رنگ دوران سربازی دایی اش را که از عهد ناصرالدین شاه در قهوه خانه بود کنار زد و تلو تلو خوران به طرف در رفت. در همین حال پیراهن آبی رنگش را از روی دسته تخت برداشت و پوشید. دکمه ها را یک در میان به سختی بست. جلوی در رسید. آرام زیر لب زمزمه کرد: لعنت به خروس بی محل!
- کوفت. درد نگیری چته سر صبحی. آفتاب تازه در اومده عمو.
--ملا محمد جواد. آی ملا محمد جواد. بیا دیگه اخوی.
در قهوه خانه با صدای قیژ قیژ بلندی باز شد. الیاس مرد جوانی را مقابلش دید که سر تا پا پر ازخاک ایستاده و با چشم های قد گردویش به او خیره شده است. موهای قهوه ای رنگ سرش که از گرد و غبار خاکستری رنگ شده است، وز کرده و پخش روی بازوان مرد جوان ریخته است. پیراهن سفید رنگ زیر جلیقه خاکستری اش هم پر از خاک همرنگ جلیقه شده است.
الیاس بی حرکت می ایستد. مرد جوان هم بدون پلک زدن چند لحظه خیره به چشم های خواب آلود الیاس خیره می شود. الیاس دستش را مقابل صورتش به علامت سوال تکان می دهد.
- ها چیه عمو، آدم ندیدی؟ این وقت صبحی سرمن خراب شدی به چه کار؟
-- خود تو کاری ندارم جووو. ملا محمد جواد کجاست؟ برچه نیه؟
الیاس با نوک انگشتانش پس گردنش را کمی می خاراند و با بی حوصلگی خمیازه ای می کشد.
- همین؟! پریشب رفت شهر، خرید کنه. قراره پیش از ظهر برگرده. چایی مون تموم شده، نبات ته کشیده. نمی دونم از کجا وسط این بر بیابون و خشک سال تنباکوها هم نم کشیدن.
-- بگو چی داری د قهوه خونه؟ تو چکار ملا می شی اخوی؟
- پسر همشیرشم. آمدم سنار دو شاهی بر داییم کاسبی کنم. نگفتی چت شده؟ مار که نکدت عمو این طور در می زدی؟
مرد جوان به جای جواب دادن لبخندی زد و دستهایش را در هوا شروع به تکان دادن کرد. خنده عجیبش کم کم به قهقهه تبدیل شد. درمیان دست پرانی مرد که بی شباهت به رقص با چوب نبود، الیاس به راحتی توانست دندان مصنوعی داخل دهانش را ببیند. مرد جوان و دندان مصنوعی؟!
- هی چی شد گل از گلت شکفت؟ اصا بگو ببینم کی هستی تا به حال تو قهوه خونه ندیدمت. انعامم از دستت نگرفتم. چشمش به دستهای ترک خورده مرد افتاد که در یک آن بی حرکت ایستادند. مرد نفس زنان با دست پینه بسته اش قلبش را گرفت و روی نیمکت چوبی مقابل در قهوه خانه نشست.
-- هی هی اخوی، بمو می گن رضا چون راضی ام به رضاش. خونمم پشت تپه اناری آخر ده بعد گورستون قدیمیه. بین دو تپه آخر از منه.
- ها، حالا شناختمت. داییم گفت شاید شب بیای. چشم به رات بودم نیامدی؟
-- دایی ، چه گفته چه نگفته ر بریز دور اخوی. عیالم تو راهه. طلعتم بخوا مد. چی داری براش صبحونه بیاری؟
الیاس پشت چشمی نازک کرد. دست به کمر میان چهار چوب در ایستاد. با خودش فکر کرد تو که انگار از تو قبر بلند شدی یه راست اومدی سروقت من. خدا به خیر کنه زنت چه شکلی باشه. نکنه از دسته از ما بهترونی؟
رضا دوباره با نگاه نافذش خیره به الیاس ماند. سنگینی نگاه رضا ترسی عجیب به دل الیاس انداخت. پسر جوان آب دهانش را به زحمت قورت داد . نفسی تازه کرد و آرام دوباره شروع به حرف زدن کرد تا لرزش صدایش را پنهان کند.
- حالا طلعت خانم، عیال با کمالات شما کجا رفته بود آقا رضا؟ به قیافت نمی خوره اهل قهر و آشتی باشی عمو.
رضا بلند می شود و دست به کمر می ایستد. ابروهای پایین افتاده اش در هم گره می خورد و از شدت خشم دستهایش را مشت می کند.
-- نه اخوی. من خاطرشو خیلی می خوام. به کسی نگی به گوش آقا و ننه ش نرسه. اونم یه بار پس دیوار همین قهوه خونه بود که گفت خیلی منو قبول داره.
الیاس نفس راحتی کشید. رو به طرف داخل قهوه خانه کرد و به تصویر خودش در آینه آرام به طوری که رضا نفهمد گفت: نه آدمیزاده. فقط زنش نبوده شده مثل از ما بهترون.
-- چی می گی خود خو اخوی. چیز داری یا نه؟ مو باید با خودمو حرف بزنم که از عیالم دور بودم نه تو؟
- حق داری عمو. بی خبری آدمو پیر می کنه.
-- چه دونی بچه بی خبری چیه؟ چه شبا که ور صدا رود خونه خوابیدم. از عطری که طلعت به مو داده بود می زدم. زیر سرم یکی از روسری خوشگلایی که هیچ وقت سرش نکرده بود رو مگذشتم. به امید این که بخوابم شاید خوابش ببینم.
رضا برای چند لحظه ساکت شد. بغض نگذاشت ادامه دهد. گریه امانش نداد. چهره خواب آلود الیاس با دیدن اشک های مرد جوان در هم رفت. از چهار چوب در بیرون آمد و کنار مرد جوان نشست. آرام چند بار با کف دست به شانه مرد مستاصل نارحتی زد که تنها چند دقیقه قبل از دیدنش ترسیده بود. حس کرد از این مرد ناشناس که تنها تعریفش را از دایی اش شنیده بود دیگر نمی ترسد بلکه بیشتر دوست دارد با او همدردی کند.
- پاشو عموجان مرد که گریه نمی کنه. خدا رو شکر زنتم که داره برمی گرده. پاشو آبی بزن به سر و روت برم موزر داییم رو بیارم ریشتو بزنم، موهاتو مرتب کنم. خوبیت نداره زنت این طور ببیندت.
رضا با پشت آستین پیراهنش اشکهای روی صورتش را پاک کرد. لبخندی تلخ برلبش نشست. الیاس بدون اتلاف وقت به قهوه خانه رفت. دیگر اثری از خواب در چشمانش نمانده بود. رضا از آب حوض کنار نیمکت چوبی رو یش را می شوید. نگاهی به صورتش در آب می اندازد. دستی به ریشها و موهای بلندش می کشد. صدای قل قل سماور کنده ای بلند می شود. الیاس آب را گذاشته تا جوش بیاید. چند ثانیه نمی گذرد که پسر جوان موزر به دست کنار رضا می نشیند و دست به کارمی شود. اول ریش بلند مرد را می زند. بعد موهای ژولیده اش را شانه می کند. کمی دور سرش را کوتاه می کند، سرش را عقب می گیرد و نگاهی به موهای رضا می اندازد. دوباره شروع به کار می کند و این بار جلو و کنار گوشهای مرد جوان را هم کوتاه می کند. کارش که تمام می شود با نفس گرمش ها می کند و آیینه را با آستین لباسش پاک می کند. آیینه چهار گوش قدیمی را مقابل رضا می گیرد.
-- دستت درد نکنه اخوی. از داییت چیزی کم نداری. راستی بهت گفتم داییت، ملا محمد جواد من و طلعت رو به هم محرم کرد؟
الیاس شانه پلاستیکی قرمز رنگ را بین لبهایش می گیرد و در آیینه به دنبال مویی روی صورت رضا می گردد.
- نه از عقدت چیزی نگفتی آقا رضا. اصا نگفتی چرا زنت رفته ؟ کجا رفته؟
-- ناخوش شد اخوی. اون روزاهمه ناخوش می شدن. بابا و ننه ش بردنش شهر دوا و درمونش کنن. باباش خودش آمد اجازه طلعت رو از من گرفت. من موندم به درختا و زمین برسم. راستیتش قرار بود عید آخر رمضون بریم خونمون.
- ای بابا چه بدشد؟ حالا چیکارش شده بود؟
-- تب کرده بود. تنش داغ شده بود. از گلوش چیزی پایین نمی رفت. یک هفته نرفته، شد پوست و استخون اخوی.
- دوا درمونی نبود؟ دکتری؟ خونه بهداشتی؟
-- نه بابا دکتر ور اینجه نمشه، وسط بر بیابون. از اون خونه ها هم که می گی نداشتیم. دوا و درمون هم کردیم افاقه نکرد. حالش بدتر شد بردنش مریضخونه شهر.
- ها خوب از اول بگو بردنش بیمارستان. خدا رو شکر که خوب شده و برمی گرده.
--آره ورمی گرده. خودم یه بره نذرش کردم با عنابای بزرگترین درختمو. امروز که بیاد فرداش می برمش مزار شاه سلیمون علی.
- اینشالله، داییم بگذاره منم با خودت می بری؟
-- ها که می برم. ولی زیاد نمی مونم. آبدارم شبش. جوی آب رو می برم تا پای خود درخت. کار آسونی نیست تو تاریکی شب اخوی. از داییت بپرس. راستی گفتی کی میاد؟
- قبل ظهر میاد آقا رضا بفرما خودتو ببین. شدی مثل شب دامادیت عمو. یه دستی خودت هم به موهات دوباره بزن تا من برم برات یه چای لب سوز دم ساز کنم و برای مهمونت صبحونه بگذارم.
-- ها خیر بینی پسر جو. کنار اونی که می خوای صد ساله شی. پیر شی.
- ای آقا رضا دست رو دلم نذار. پاییز قبل پدرش مطهره و خواهراش رو برد مشهد. بعدا همسایه هامون که رفتن زیارت خبر آوردن که پسر عموش شیرینی براش برده. می گن ناف برهم بودن. الانم من موندم و بی خبری.
-- ها بره همین آمدی بر داییت باشی.
- ها دیگه عموجان. بیچاره مادرم از دستم دق کرد. گفت برو بلکه بادی به سرت بخوره حال دلتم بهتر شه.
-- از من می شنوی برو پیشش مشهد. شاید همسایه ها خبر کذب آورده باشن. بعضی گوشا وزبونا محرم دل نیستن که حرف دل رو بفهمن.
- نه نقل این حرفا نیست. دختر بدون اجازه باباش اب نمی خوره. باباش هم پولکی هست. منم که مالی ندارم.
-- منم چیزی نداشتم. ولی طلعت رو می خواستم. داییت خدا خیرش بده، یه زمین داد بمو که آبادش کردم . همه الان حسرت داشتنش رو می خورن. می دونی اسمش رو چی گذاشتم؟
الیاس موزر و وسایل اصلاح را برداشت و به طرف قهوه خانه رفت. آب جوش آ مده بود. چای را داخل قوری ریخت و بلند فریاد کشید: بگو عمو اسمش رو چی گذاشتی؟
رضا جوابی نداد. الیاس تابه قدیمی را روی چراغ گذاشت و کمی روغن داخل آن ریخت. بعد در حالی که تخم مرغها را می شکست دوباره پرسید: نگفتی اسم اونجا رو چی گذاشتی؟
ترس دوباره سر تا پای الیاس را گرفت. دستهایش شروع به لرزیدن کرد. تابه را برداشت و به طرف دردوید. جرات نکرد سرش را بالا بیاورد و به نیمکت نگاه کند. سرش را پایین گرفت. هنوز از در بیرون نیامده بود که صدای فریاد آخ سرم آخ سرم دایی محمد جواد را شنید. سرش درد گرفت.
= کوری پسر. چرا مثه بز سرتو پایین انداختی یهو قوچ می کنی؟ نیمرو بره کی درست کردی؟ مگه نمی دونی من نیمرو خور نیستم. خوب شد زودی برگشتم وانستادم با ماشین ظهر بیام.
- آقا دایی کی آمدین. من نفهمیدم. این برا شما نیست. بره رضاست که آمده بود کله سحر اینجا.
= کدوم رضا بچه؟ چشم کورتو باز کن. اینجا کسی می بینی. نکنه برا خودت و از ما بهترون درست کردی؟
- این نه به مرگ خودم. اینجا بود. رو نیمکت. به خدا آقا دایی
= قسم دروغ نخور. الان کجاست نشونم بده. مادرت گفت خیالاتی شدی. هوا برت می داره. نترس بچه جون دوات دست خودمه. یه دعا برات برمی دارم....
- چی می گی دایی. به جون مادرم رضا اینجا بود. همون که گفتی شب میاد. شب نیومد صبح اومد. ریش شو براش زدم. موشو اصلاح کردم. گفت زنش میاد.
= رضا؟ رضایی که من گفتم شب میاد؟ همون که زنش طلعت بوده؟ پدر آمرزیده اون زنش سه سال پیش مرده. استخون تو گورش نیست. رضا هم از همون وقت سرش برگشته و مجنون شده. اصا صبح نمیاد، چون شب آبداره صبحا خوابه.
الیاس یک لحظه بدون حرف و حرکتی ایستاد. تابه دستش را روی نیمکت گذاشت. خم شد و روی زمین شروع به گشتن کرد. زیر نیمکت، کنار حوض همه جا را به دقت گشت.
-دایی پس موهاش کو؟ خودم اصلاحش کردم. به ابلفضل دروغ نمی گم. گفت زنش میاد. می خواد سر راه زنش تمیز و مرتب باشه. گفت براش صبحونه بگذارم.
= کفر نگو بچه زنش مرده اولین قبر تو قبرستون قدیمی ماله طلعته. ننه و باباشم رفتن ده بالا پیش پسرشون که تنها نباشن. پول این چارتا تخم مرغ رو که از حقوقت کم کنم آدم می شی، دیگه داستان بره مردم درست نمی کن؟
الیاس با تضرع و زاری شروع به قسم خوردن کرد. جلوی داییش روی زمین نشست و کنار قبای کرم رنگش را گرفت.
- جون مادرم راست می گم. گفت تو محرمشون کردی. تازشم گفت زمین خونشم تو بهش دادی.
= بچه اینایی که می گی رو کی یادت داده. حالا می خوای با رفقات این نیمرو رو کوفت کنین چرا پای اون مجنون از عالم و آدم بریده رو چرا میاری وسط.
- به خدا دایی رضا بود. نگا دندون مصنوعی هم داشت. قشنگ یادمه، مثه دیونه ها زد زیر خنده. خودم دیدم با همین دو تا چشمم.
= یا خدا. اینا که می گی نشونه های رضاست ولی هیچ وقت این موقع روز نمیومده به ده. بیا بریم سرزمینش ببینم چه خبر شده؟ شایدم این بار توراست بگی، یه خبرایی هست من نمی دونم.
دو مرد به طرف تپه های انتهای ده به راه افتادند. ملا محمد جواد همانطور که راه می رفت زیر لب شروع به دعا خواندن کرد. وقتی نفس زنان به فضای باز بین دو تپه رسیدند. الیاس از تعجب چشمانش را چند بار بست و باز کرد. درختهای بادام و آلو همه جا کاشته شده بودند و رودخانه ای کوچک از میان درختها می گذشت. باغی میان بیابان مقابل آنها بود. ملا محمد جواد چند بار فریاد زد اما جوابی از رضا شنیده نشد. تنها صدای باد و شرشر آب به گوششانمی رسد.
ملا بدون لحظه ای درنگ به طرف خانه کوچک سقف گنبدی کنار درختها می دود و الیاس به دنبالش روانه می شود. مردی مقابل در خانه دراز کشیده است و دستش را روی صورتش گذاشته است، شاید برای اینکه نور آفتاب سحری چشمش را کمتر اذیت کند.
ملا کنار مرد روی زمین می نشیند دستش را از روی صورتش بر می دارد. رضا بود. ملا دوباره دستش روی صورتش می گذارد. الیاس جلو می دود.. لبخندی شیرینی که بر لبهای رضا نقش بسته است را می بیند.
-خودشه. رضاست. دایی دیدی گفتم نگا اصلاح کرده. خودم اصلاحش کردم. بلند صداش بزن. چرا جواب نمی ده؟
ملا بدون حرکت روی زمین نشسته می ماند. الیاس کنار ملا روی زمین می نشیند. چند بار بدن مرد را تکان می دهد. دست مرد جوان روی زمین می افتد و به لیوان آبی خورد. آب روی زمین می ریزد و دندان مصنوعی بیرون می افتد. الیاس خودش را عقب می کشد. با چشم هایی از حدقه بیرون زده به دایی اش نگاه می کند.
- دایی، دایی بابلفضل من اصلاحش کردم. من ....من ...
= چرند نگو بچه کسی نفهمه. می گن همشیره زاده ملا دیوونه شده. این بیچاره دیشب تمام کرده شایدم شب قبل. دولاخ که شده روش رو گرد و خاک گرفته. موندم چطور تو همین حال تا صبح همینطوری مونده؟
- دایی صبح زنده بود. بابلفضل زنده بود.
= زر زر نکن زیر گوش من. مرده نمیاد اصلاح کنه. شاید قبلترآمده، یادت نیست. درست فکر کن. می فهمی چی می گم یا خوب شیر فهمت کنم
الیاس مردد به جسم بی جان رضا و سپس صورت بی رنگ روروی دایی اش نگاهی می اندازد.
-چی بگم، هر چی شما بگی. شاید ...... ولش کن دایی، الان چیکارش کنیم ببریم ده؟ یا همین جا خاکش کنیم؟
= مسلمون نیستی بچه باید ببریمش ده. غسلش بدیم. کفنش کنیم. بعد خاکش کنیم. جووانای امروزی هیچی سرشون نمی شه. هیچی.
- باشه دایی جان هر چی شما بگی. ولی می گم خوب شد دیوانه بود ها. اینطوری درد کمتر کشید، نه؟ فقط چشم انتظار موندنش رو نمی فهمم.
ملا پشت چشمی برای پسر جوان نازک می کند و پسرک خودش را کمی جمع و جور می کند و کنارمی کشد.
=خیلی چیزا ست که من و تو ازش سر در نمیاریم بچه. غلط نکنم اونی که منتظرش بوده، اومده بود پی ش. رضا رو با خودش برده. من و تو چشممون محرم نبوده، کسی رو ندیدیم.
- چی بگم دایی. شما بهتر می دونی. راستی دایی رضا اسم باغ شو چی گذاشته بود. فرصت نکرد بهم بگه.
= باغش؟ همین جاست دیگه. بهشت رضا.
- چه با حال. یعنی رضا قبل از مردنش برای خودش بهشت ساخته بود؟
= کفر نگو بچه. زبونم مو دراورد بس که گفتم اینو بگو اونو نگو. رضا بیچاره ادعای بهشت رفتن نداشت. اینجا رم بره طلعت ساخته بود. مجنون بود. بدجورعاشق بود. دنیا روی خوش به ش نشون نداد.
الیاس به مرد بی جانی که مقابلش روی زمین دراز به دارز افتاده است نگاهی می کند. آرام نزدیک به دایی اش می نشیند و زیر گوش ملا محمد جواد زمزمه می کند.
- ممکنه صبح روح رضا آمده باشه .....
= لا االله الا الله . بچه جووون. من از کجا بدونم. علم غیب دارم.
- بگو دیگه آقا دایی ممکنه خبر از چیزایی داشته که ما خبر نداریم.
= من چه می دونم بچه جون. می گن روح آزاده، شاید خبر داشته باشه. برات خبری آورده بود؟
- نه اونجور که شما می گی آقا دایی. وسط حرفاش گفت برم پی مطهره
= استغفرالله. بچه دروغ که نمی گی. نجسی که نخورده بودی؟
- نه به ابلفضل. خواب بودم، آمد. به خدا راست می گم.
= خیل خوب قسم نخور.. به کسی هم نگو کی آمد و چی گفت و چی دیدی. فردا صبح می فرستمت بری مشهد.
- راست می گی آقا دایی یعنی رضا راست گفته.
= چی بگم، رضا اهل دروغ نبود. حکما صبح آمده سراغ تو یه الف بچه حکمتی داره.
- چه حکمتی ؟
= رو پیشونی من نوشته؟ من رضا رو دیدم؟ سوالا می کنی؟ به جای این پر حرفیا برو ده کمک بیار
- چشم. الان می رم. فقط ممکنه....
= همه چی ممکنه پسر جون. بدو تا ظهر نشده جنازه روی زمین نمونه معصیت داره.
الیاس بلند می شود. شروع به دویدن می کند. زیر لب پسر جوان با خودش زمزمه می کند: خدایا من برای مطهره بهشت بسازم اونو قسمت من می کنیش؟ به مولا تا ابد چاکرتم لب به آب شنگولی نمی زنم. زیر پایش سنگی می لغزد. زمین می خورد. روی زمین غلت می زند تا کنار قبرهای قدیمی ده. با عجله بلند می شود. خون از گوشه لبش سرازیر می شود. دستش را روی زخم کنار لبش می گذارد. از دور چشمش به مینی بوس قدیمی ده بالاتر می افتد. میدان وسط ده می ایستد. مردی پیاده می شود. کنار مرد میان سال که موهای سفیدش زیر نور آفتاب نقره ای رنگ می درخشد. دختری کوتاه قد از می نی بوس پاییین می پرد. با پشت دست چمشهایش را می مالد.
- مطهره و پدرش. غیرممکنه.
دختر چادرش را صاف می کند و ساک کوچکی را از داخل مینی بوس برمی دارد. اشک از چشم ها و صورت پر از خاک الیاس جاری می شود. به قبری که مقابلش در هم ریخته شده است نگاه می کند. محکم به صورتش چند سیلی می زند.
-نه من زنده ام. اینا چرا آمدن ده؟ خدایاااا این بارم تو هوای این بچه یتیمو داشتی. می شه ختم به خیرش کنی.
هنوز حرفش تمام نشده است که به یاد رضا و دایی اش می افتد. الیاس دوباره شروع به دویدن به طرف ده می کند و فریاد می زند:
-لا الله الا الله. همسایه ها، بیاین کمک. ملا محمد جواد کمک می خواد. لا الله الا الله. خوش امدی مشتی از این وراااااا.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم معصومه خزاعی سلام
خوشحالم به نوشتن ادامه می‌دهید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. وقتی این داستان را با کارهایی که پیش‌تر از شما خوانده‌ام مقایسه می‌کنم چندین گام رو به جلو می‌بینم و چنین پیشرفتی قابل تحسین است. اجازه بدهید ابتدا به چند ویژگی‌ مثبت اثر اشاره کنم. داستان افتتاحیۀ خوبی دارد. کنش‌ها خوب طراحی شده‌اند ومجموعۀ کار در ابتدا ضرباهنگ مناسبی دارد. داستان در قهوه‌خانه‌ای روستایی می‌گذرد. خود مکان انرژی داستانی دارد. اگرچه کلیشه در آن هست اما اتمسفر خوبی دارد. مجموعۀ نشانه‌های دیگر مثل باورها و دیالوگ‌ها نشان می‌دهد با یک داستان اقلیمی سروکار داریم. اما گاهی گفت‌وگوها نامفهوم شده‌اند. زبان فیگوراتیو را یادتان هست؟ گفت‌وگو می‌تواند دربارۀ مکان جغرافیایی هم اطلاعات بدهد اما اگر قرار باشد تمام دیالوگ‌ها را به زبان و گویش محلی خاصی بنویسیم ممکن است نامفهوم شود. به هر حال نویسنده داستان را برای یک منطقۀ جغرافیایی ویژه نمی‌نویسد. اگردر جهان داستان همه به زبان و گویش ویژه‌ای حرف بزنند، دایرۀ مخاطبانش کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود. اما زبان فیگوراتیو به نویسنده کمک می‌کند ضمن حفظ کردن حال و هوای اثر و ضمن وفاداری به یک اقلیم و یک جغرافیا، بتوانید دیالوگ‌های درست و قابل فهم بنویسید. گفت‌وگوها را جوری بنویسید که رنگ و بوی منطقۀ مورد نظر شما را داشته باشند اما سخت‌خوان باشند و نه فهم آن‌ها دشوار باشد. در این داستان مردی که صبح خیلی زود به قهوه‌خانه آمده و شاگرد قهوه‌چی را از خواب بیدار کرده در واقع مرده است. روحی که خودش در دنیا داغدار عشق بوده پیش از عزیمت به جهان آخرت آمده تا به شاگرد قهوه‌چی برای رسیدن به عشق زندگی‌اش کمک کند. شیوۀ طرح ماجرا و بعد پیچیده‌‌ترشدن آن مغناطیس اثر را تقویت کرده. داستان از جایی که صاحب قهوه‌خانه می‌رسد و مهمان ناخوانده یا در واقع روح او ناپدید می‌شود، دارای پیچ داستانی رازآلود و جذابی می‌شود و همین رازآلودگی نوعی تعلیق هم ایجاد می‌کند؛ اما می‌دانید چه چیزی موجب افت کار شده است؟ اولین و مهمترین مشکل کار نثر است. وقتی داستان می‌نویسیم قرار است به ابزار کارمان کاملا مسلط باشیم. اگر بهترین سوژه‌ها را داشته باشیم، اگرپیرنگ بی‌نقص باشد، اگر طراحی ما فوق‌العاده باشد، اگر تک تک اجزا به بهترین شکل ممکن در کنار هم قرار گرفته باشند اما نثر سالمی نداشته باشیم مثل این است که تمام مدت آب در هاون کوبیده‌ایم. داستان نه تنها به نثر شسته رفتۀ درست و بی‌غلط بلکه به نثر درخشان داستانی نیاز دارد؛ اما در این اثر حتی زمان دستوری افعال آنقدر بلاتکلیف و سردرگم است که خواننده را به شدت آزار می‌دهد. مایلم از خود متن مثال بیاورم تا منظور روشن‌تر شود. لطفا به این سطرها نگاه دیگری بیندازید: «...رضا با پشت آستین پیراهنش اشکهای روی صورتش را پاک کرد. لبخندی تلخ برلبش نشست. الیاس بدون اتلاف وقت به قهوه خانه رفت. دیگر اثری از خواب در چشمانش نمانده بود. رضا از آب حوض کنار نیمکت چوبی رویش را می شوید. نگاهی به صورتش در آب می اندازد. دستی به ریشها و موهای بلندش می کشد...» افعال را ببینید: پاک کرد، نشست، رفت، نمانده بود، همۀ افعال به زمان ماضی نوشته شده‌اند بعد یکدفعه چه اتفاقی می‌افتد؟ یکدفعه زمان دستوری افعال تغییر می‌کند. حالا این‌ها را ببینید: می‌شوید، می‌اندازد، می‌کشد... یعنی همۀ افعال یک مرتبه تغییر جهت می‌دهند و به زمان مضارع نوشته می‌شوند. این یعنی نثر هنوز بلاتکلیف است و این اشتباه در سراسر متن وجود دارد آنقدر که خوانش اثر را دچار مشکل می‌کند. شما باید یکدستی افعال را حفظ کنید. درستش می‌شود این: ...رضا از آب حوض کنار نیمکت چوبی رویش را شست، نگاهی به صورتش در آب انداخت، دستی به ریش‌ها و موهای بلندش انداخت...» نکتۀ دیگر اینکه ورودمهمان ناخوانده به قهوه‌خانه خوب از کار درآمده و پرسش زیادی ایجاد نمی‌کند یعنی آمدنش و حضورش جا افتاده اما وقتی بی‌مقدمه می‌نشیند و ازسیر تا پیاز عاشقی و ازدواج و فراق و ماجرای زمین و آباد کردن زمین و غیره را تعریف می‌کند و کلی اطلاعات مستقیم در ظرف داستان می‌ریزد، اثر افت می‌کند و به سراشیبی می‌افتد. یادتان باشد که همۀ خرده‌روایت‌ها قرار است در خدمت ماجرای اصلی و محوری باشند. همۀ نشانه‌ها می‌خواهند خواننده را به نقطۀ سیبل داستان، به هدف اصلی داستان هدایت کنند نه اینکه باعث خروج داستان از ریل بشوند اما با این همه پایان‌بندی قشنگ و اثرگذار شده است. لطفا روی مواردی که به آن‌ها اشاره کردم کار کنید. به مطالعه و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
معصومه خزاعی » 11 روز پیش
متشکرم از نکاتی که اشاره کردید بازنویسی می کنم و اصلاح می کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت