جایی که خواندن مهمتر از نوشتن است




عنوان داستان : آشوبی درباغ
نویسنده داستان : سمانه واعظی

بسم الله الرحمن الرحیم
آشوبی درباغ
سمانه واعظی

انگارکه قورباغه هاوجیرجیرکها باهم سروددسته جمعی به پاکرده اند.موسیقی صدایشان سکوت شب رامی شکند.
ماه به روشنی دروسط آسمان، می درخشد.
همانطورکه برروی بالکن ویلا، نشسته ام خودم رابرروی صندلی راک می جنبانم وتمام محوطه ی باغ رازیرنظرمی گیرم.سایه های درختان نارون که برروی دیوارهای حیاط می افتندویاشاخه های درختان بیدمجنون که بانسیم ملایم باد، به رقص درمی آیند.
کوکب، باسینی چای جلویم می ایستدویک فنجان چای رابرایم می گذارد. ومی گوید: بفرمایین خانم، این هم چای داغ
نیم نگاهی به صورت چروکیده اش می اندازم .چندسالی است که اوراندیده ام.همانقدرکه درختان باغ تنومندترشده اند.صورت او هم سالخورده ترشده است.
صدایی صاف می کندومی گوید:خانم جان ،فاطمه خانم ازخیلی وقته که درحیاط باغ منتظرتونه
به او اشاره می کنم تا ازمن دورشود.
می خواهم تنها بمانم.شایددوست دارم به تلافی این سالها تک تک برگهای درختان
رابشمارم.
دردسنگین همیشگی، درقلبم می پیچد.دستم رابه زحمت درازمی کنم وازروی میز قرص قلبم رابرمی دارم وبه سرعت دردهانم می گذارم.
قرص درزیرزبانم آب می شودوازبین می رود. اما خاطرات راچه کنم؟
بعدازسالها انگارباغ من رادرآغوش گرفته است.
صدای صوت وکف بوی اسپندراهم هنوزمی توانم ازلابلای درودیواروبرگهای درختان بشنوم وببویم.
چه جشن باشکوهی بود آن شب.
همان شب ،که پدر سندباغ رابه عنوان هدیه ی ازدواج به نامم مهرزد.اما نادر...
قطره های اشک برروی صورتم می غلتند که صدای بلندفاطمه ازداخل حیاط افکارم راپاره می کند.
خانم خانما منودعوت کردی اینجا وخودت تنهایی نشستی اون بالا روایوون ویلاتون؟
باکفگیری دردست کناراجاق ایستاده است.
درحالیکه پوست سفیدوروشنش ، درزیرنور کم رنگ لامپ حیاط ،گاه تیره وگاه روشن می شود.عینکم را برروی چشم هایم جابجا می کنم تا چهره اش رابهترببینم.
عجیب است انگارتازه دارم بوی برشته شدن حلواراحس می کنم.
فاطمه اجاق گاز راکناراستخرگذاشته است
چشمم به استخرمی افتد. تصویردرختان درآن مبهم وتاریک دیده می شوند وتصویرماه که باموج ملایم آب کمی جابجامی شود.صدای قلپ قلپ های کوچک آب که براثرحرکت قورباغه ها بوجودمی آیند.
باخودم می غرم:
استخرهم شده محل شنای قورباغه ها !
انگارکه جواب خودم راداده باشم.
همان بهترکه محل شنای قورباغه هاباشه.هنوزم آن صدا، بعدازاین همه سال ،درگوشم باقیس .
فاطمه ، کناراستخرایستاده است ومشغول پختن حلواست.
بی اختیارفریادمی زنم فاطمه مراقب باش، نیفتی!
خنده ای می کندوخطاب به کوکب می گوید:
این بدون من می میره ببین کی اینوبهت گفتم .
وهردوباهم می خندند.
عرقی سردبرروی صورتم می نشیند.
مثل عرقهایی که برروی صورت نادرنشسته بود .
ازروی صندلی به زحمت بلندمی شوم وخودم رالنگان لنگان به فضای داخل سالن می کشانم.
سالن پذیرایی همانند گذشته لوکس وزیبا ست.ومی تواند پانصدنفرمهمان رادرخودجای دهد.
انگار مثل آن زمان، رقص نورلامپ ها دروسط سالن خودنمایی می کنند.
بالباس سفیدعروس درمیان مهمان هاقدم می زنم وهمه راخوشامدگویی می کنم.دستان نادررامحکم دردست هایم گرفته ام .
مادرجان گوشه ی سالن برروی صندلی نشسته است واشک شوق می ریزد.الهی پیرزن لپ هایش گل انداخته اند.مادرپایین لباس سفیدعروسی ام رامی گیرد ومدام گوشزدمی کندکه باآن پاشنه های بلند، زمین نخورم.
*******
ازپله های سنگی سلانه سلانه خودرابه محوطه ی حیاط باغ می رسانم وبرروی تخت می نشینم وبه فاطمه که هنوزدرحال پختن حلواست می گویم:میزاری باخاطراتم تنهابمونم؟
خودش راازکنا راجاق دور می کند.
مشتش راازآب پرمی کندوبرروی صورتم می پاشد.
_بیا اینم روشنایی فکروخیال آدم روازپا درمیاره.
اوهم همانندمن درطی این سالها شکسته ترشده وموهای نقره ای رنگ، درلابلای موهای خرمایی رنگش خودنمایی می کنند.ولی درنگاه من ،
فاطمه همان دخترپرجنب وجوش ، دوران کودکی ام هست.
روبرویم می نشیند.روسری مشکی اش رامرتب می کند.استکان چای رابرمی دارد.آهی می کشدوبه حیاط باغ نگاه می کند.برگهای درختان انجیر درزیرنورلامپ می درخشند.
مدتی چشم می دوزدبه آنهاوبعدمی گوید:هی..
همه یکی یکی رفتن، نسرین !
همین دیروزبودکه خاله جون یک دیس انجیررسیده روازاین شاخه هاسواکرده بودواصرارداشت که همه رو بخورم.
نگاهش به سمت من می چرخدوقتی که من رابهت زده می بیندکه به دورتادورحیاط چشم دوخته ام.
چشم هایش راکمی ریزمی کندوبالبخندی می گوید:خوب حالا نمی خواد زانوی غم بغل کنی .خوشابه حالشون الان توبهشت جمعن وبه من وتودارن می خندن.
قوری چینی سفیدراازداخل سینی برمی داردوادامه می دهد:خوب کاری کردی نسرین
اینجا رودادی اجاره حداقلش اینه که درآمدخوبی نصیبت می شه وهم یادآوری هرروزه ی گذشته واقعا سخته
آدمیزادمال رفتن وسفره نه موندن وغصه خوردن.
بعدهم برروی تخت جابجا می شودوکمی صدایش راصاف می کند ومی گوید:
چقدرچای خوردن تواین فضا لذت بخشه
خصوصا اگه غذاهم به مابدی که عالی میشه
هم فضاروداریم هم غذارو.
خیلی خوب بلده غم رادرپشت چهره اش پنهان کند.انگارکه نه انگار ،فرداچهلم شهادت شوهرش هست.اما برعکس اومن...
فاطمه تک سرفه ای می کند ومی گوید:این باغ باتمام زیباییش ،دفترچه ی خاطراته
می دونی؟! آدمیزاده رو خاطراتشه که ازپادرمیاره بستگی داره به کدوم یکی وابسته ترباشه
سرش همانندپاندول ساعت به چپ وراست به حرکت درمی آید.دوباره آهی می کشد.چشم می دوزدبه صفحه ی گوشی اش که عکس همسرش درشت برروی آن می درخشد.باخودم فکرمی کنم که عکس روی صفحه ی گوشی من چیست ؟یادم نمی آید .هرچه که باشد مسلما عکس نادرنیست .
بعدهم دست برروی صفحه ی گوشی اش می کشدونچ نچ کنان می گوید:
_نسرین باورت میشه هردومون بیوه شدیم.
چقدرزمان زودگذشت.
خوب حس می کنم که بغض راه گلویش را قورت می دهد.
یرای اینکه اشک حلقه زده درچشم هایش رانبینم صورتش راازمن برمی گرداندوبه استخرنگاه می کند که نگاهش برروی آن قفل می شود.
حدس می زنم که درفکرش چه می گذرد.
************************
برروی صندلی آرایشگاه نشسته ام وخودم رادرآیینه نگاه می کنم.صورتم مثل لبوسرخ شده است.برروی صندلی جابجا می شوم.اما خانم آرایشگراهمیتی نمی دهدوکارخودش راانجام می دهدوبندراهمچنا ن برروی صورتم محکم می فشارد نزدیکست پوست صورتم کنده شود.
گوشی ام زنگ می خورد.
دخترم بااینکه پنج سال بیشترندارد.اما احساس مسئولیت زیادی نسبت به من دارد.با لحن کودکانه اش می گوید:اینا، باززنگ زد مامان !
چی کارکنم؟
اشاره می کنم که تلفن راقطع کند.نگاه پرازسوال فاطمه وخانم آرایشگربه صودتم دوخته می شود.
کاراصلاح صورتم که تمام می شود.آبی به صورتم می زنم ودرمقابل آیینه می ایستم ومقداری زیادکرم سفیدکننده برروی صورتم می مالم .وبادقت مشغول آرایش می شوم.متوجه نگاههای سنگین فاطمه می شوم که هرچندلحظه ای چشم هایمان درآیینه بهم گره می خوردومرتب سرش رامی جنباند.
خوشابحالش زیبایی خدادادست.شایدبه همین خاطرشوهرش دوستش داردامامن چی؟
آرایشگرراصدامی زنم.
_خانوووم ،انگارابروهام نامیزون شده ،مگه نه؟
درمقابلم می ایستدونگاهم می کند
_نه کاملا طبیعیه.
حساس شدین عزیزم
دستی یه موهایم می کشم می بخشیدهفته ی دیگه میام برای عوض کردن رنگ موهام.
خانم آرایشگرلب هایش راکمی جمع می کند
_خودتون می دونین ،اما هنوزیک ماه نشده!
اکسیدان رنگ، به موهاتون آسیب می زنه.
دستم رادرکیفم می چرخانم تاپولش راحساب کنم .
می دونین ؟شوهرم ازرنگش خسته شده می خوام مثل اون هنرپیشه، اسمش چی بود؟
که دوباره زنگ تلفنم به صدادرمی آید.
دخترم می گوید:مامان خودشه چکارکنم؟
گوشی راازدستش، می گیرم.
نفس نفس زنان وبریده بریده حرف می زند.نمی دانم ازاینکه نادرفراموشش کرده ، ناراحت است یااینکه واقعا دلش به حال من می سوزد.
کی باورش میشه ، من بادوست دختر، شوهرم دوست شده باشم.
آدرسی رابرایم می گویدواصرارداردکه به محل قرار بروم.
اسم آدرس راکه می شنوم
حس می کنم که گر،می گیرم. گوشهایم صوت می کشند.به دخترم اشاره می کنم تا خودکارودفترچه ی یادداشتم راازداخل کیفم بدهد.انگارکه دستهایم حس نداشته باشند.آدرس رابه زحمت یادداشت می کنم.
نفسم بالا نمی آید.گوشی ازدستم می افتدفاطمه به سمتم می دودوشانه هایم رامی مالدوخانم آرایشگربرایم یک لیوان آب می آورد.
فاطمه می پرسد:بازچی شده؟
فکردخترت باش این مردک رورهاش کن خودتوکشتی واسش، دین ودنیاتوبه پاش ریختی چی شد؟
بعدخطاب به خانم آرایشگرمی گوید:
وقتیکه بی تاب نبودن های همسرم می شم وازماموریت رفتن های پی درپی اش خسته می شم .اونم بااین همه اضطراب زنده برگشتن یابرنگشتنش.
وقتی که کارم به گلایه کردن می کشه.
درجواب شکایت های من میگه:فاطمه دشمن جای خودی وناخودی روعوض کرده.اون پشت خاکریزبمونه بهتره ؟یا بیاد توخونمون؟
اونجاباشه مامیریم باهش می جنگیم .اینجابیاد مابایدباهم بجنگیم.
بعدهم بغضش راقورت می دهد وادامه می دهد:همیشه بهم میگه عشق این دنیا واون دنیا نداره .اونقدرپشت دربهشت می مونم تابمن برسی.
حلقه های اشک درچشم هایش موج می زنند.
صورتش راازمن برمی گرداند.صدایش راصاف می کندودوباره به سمت من می چرخد وادامه می دهد:
فکرسلامتیت باش این دخترمادرمی خوادها
یانختوبکن یابی خیال کاراش شو.
باصدایی آهسته درجوابش می گویم.
_نامرد زد زیرقولش ،هنوزسه ماه نشده که رفتم محضرهمه ی مهریموبخشیدم.
بی وجدان قول دادکه دیگه...
به ساعت مچی پشت دستم نگاه می کنم وبرخلاف انتظارفاطمه، سریع خودم راازروی صندلی جدا می کنم.
سویچ ماشین راازداخل کیفم بیرون می آورم وخطاب به فاطمه می گویم:نازنین روباخودت ببربعدمیام دنبالش
باعجله ازآرایشگاه خارج می شوم بدون آنکه به نسرین نسرین گفتن های فاطمه توجهی کنم ویا مامان مامان گفتن های دخترم رابشنوم.
روبروی درباغ که می ایستم .ذهنم شروع می کندبه نشخوارکردن خاطرات گذشته.
_دیدی ؟با چه چرب زبانی باغ روازچنگم درآورد!
وتو این سالها ادعامی کردکه فروخته .ومنم مث یک گوسفندخوش باوردودستی تقدیمش کردم.که به اصطلاح پول طلبکاراشو بده .
درنیمه بازست . چراغهای حیاط خاموشند .اما برق های ویلا روشن هستند.بوی کباب ودودسیگاروادکلن درهم آمیخته اند.
صدای پایی من رادرپشت یکی ازدرخت ها مخفی می کند.دستهایم یخ کرده اند.انگارقلبم دردرون دهانم ضربان می زند.به خودم نهیب می زنم:
_چته ؟مگه باراولشه؟
نه نیس ولی برای هرانتخاب جدیدش می میرم وزنده می شم.
نفسی عمیق می کشم.روسری ام رامرتب می کنم آیینه راازداخل کیفم بیرون می آورم وصورتم رادرآیینه بررسی می کنم.
خیلی مصمم خودم راازپشت درخت بیرون می کشم وباگامهای محکم برروی سنگریزه های باغ پیش می روم.
میزغذاخوری را درحیاط باغ گذاشته وروکشی سفیدبرروی آن ،پهن کرده است.
زنی بادیدن من خودش رادرزیرملافه ای سفید پنهان می کندوخودش رابرروی صندلی های کناراستخرمچاله می کند.
نادردرحالیکه ازپله هاپایین می آید.بادیدن من خشکش می زند.لحظه ای می ایستدوبعدسلانه سلانه پله ها راپایین می آید.
حالا رسیده است روبروی من .
انگارکه می خواهیم دوئل کنیم.
چه بوی تریاکی می دهد.حس می کنم تمام محتویات معده ام تاحلقم بالا می آیند.
چشم می دوزم به چشمهایش که هماننددوگلوله آتشین به من دوخته شده اند.
من هم به اندازه ی اوآتش ازنگاهم می بارد.نمی دانم ازدروغ گفتن هایش برای فروش ، ناراحت باشم یا ازاین آشوبی که درباغ به پاکرده است.
حتی می توانم رگهای پرخون شده ی روی سفیده ی چشمهایش رابشمارم.مثل اینکه شیطان داردبارگهایش ، برایم تارمی نوازد.
صدای پرکوب موسیقی شعله ی آتش درونم را برافروخته ترمی کند.گویا فرکانس هایش بردرودیوار، ضربه می زنندوانعکاس آن بردریچه های قلبم تازیانه می شوند.
صدای ترانه می خواند:
توکه بلدی دلوازمن ببری
توی دلم تویه نفری آخه
من دوست دارم.
نگاهم می چرخدبه سمت زن که سعی می کندچشم های عسلی رنگش راازمن بدزددوبه آب استخرچشم بدوزد.انصافا آب استخرهم چقدرزلال وتمیزاست اما نمی دانم چرامثل همیشه عکس ماه درآن دیده نمی شود.
من که شب عروسی آن جا نشسته بودم عکسش راخوب می دیدم.به آسمان نگاه می کنم.
ماه دروسط آسمان به روشنی می درخشد.فقط اطراف آن را ابرهای تیره رنگی گرفته اند.
حس بی خیالی ام دوباره گل می کند.
_خوب ، دراین فصل بهارهوس استخرکرده اند!سرما نمی خورند؟
_به جهنم ،بایدنگران سرماخوردنشان هم باشم؟
دوباره به استخرنگاه می کنم.مثل اینکه چشم های زن رادرآن می بینم.نمی دانم چرانگاه هایش مرا به یادگربه ی خانه ی مادربزرگ می اندازدوقتی که ازغفلتش استفاده می کرد وتکه گوشت ها را ازیخچال می دزدید.
دوباره نگاهم به نادردوخته می شود.وانگارکه باصدای بلندی فکرکرده باشم .می گویم:
_انصافا هم به اندازه ی یک تکه گوشت گندیده ، بیشترنمی ارزی.
نادردندانهایش رابرروی هم می سایدوجلوترمی آید:
_چی بلغورکردی؟
دستش رابالا می بردوکشیده ای برروی صورتم می خواباند.
نمی دانم چقدرمن ونادرسرهم فریادکشیدیم ونادرچقدربامشت به بازوهایم می کوبید.فقط صدای بلند قلپ آب ،هردویمان را، میخکوب کرد.وبه سرعت نگاهمان، به سمت استخرچرخید.
زن بودکه درلابلای ملافه ای که به دورخودپیچیده بوددرمیان آب استخردست وپامی زد.ونادربدون هیچ حسی کناراستخرخشکش زده بودومحکم دهان من راگرفته بوددرحالیکه داشتم فریادمی کشیدم.
همانند دیوانه ها باخودش نجوا می کرداین بدبخت فراری رومن پناهش دادم .ببین باخودش چه کرد؟
ومن درچرایی افتادن زن که خودش راانداخت؟ویاپاهایش اوراسراندندبال بال می زدم.
****************
چشم هایم دوخته شده است به کوکب که درحال ظرف کردن حلواهاست.
دیس های حلوا رادرمقابل من وفاطمه می چیند.
هردوخلال های بادام رادردست داریم.
نگاهم فاطمه رادنبال می کند.ابروهایم رابالا می کشم و می گویم:چه زجری می کشه فاطمه!
ازدست دادن شوهرخوب به مراتب سخت تره.
انگارکه پاهایم خواب رفته اند.درازشان می کنم وخطاب به فاطمه که باخودش اشعاری رازمزمه می کندمی گویم:
من بعدازفوت نادرخیلی سوختم باآنکه ..
نفس بلندی می کشم وادامه می دهم :وقتی خبرخودکشیش رو، اززندان شنیدم که ازترس خودشو چیزخور کرده ، خیلی دلم براش سوخت.
توچه می کشی ؟که تواین سالا زندگی عاشقانتون ،زبانزد هردوست وآشنایی بود.
زندگی ساده ای داشتی. اما همه ی فامیل ، درحسرت داشتن آرامش زندگی شمابودن.
لبخندکمرنگش ازروی لبانش محومی شوند.چشم می دوزدبه درختان باغ وچند دانه موی سفیدش رابادقت، درزیرروسری اش پنهان می کند.
وخطاب به من می گوید:
_قبول کن همه مسافریم .مثل همین برگایی که بر زمین می ریزن.عمرماهم کوتاهه
وقتیکه حسین به من سفارش می کردکه برای شهادتش دعاکنم وسفره نذرکنم.من چرابایدخودموعذاب بدم درحالیکه می دونم بهترین مرگ شهادته
آهی می کشم ومی گویم:خوشابحالت جنس سوختنتم بامن متفاوته
نگاهم به سمت باغ می چرخدکه رقص شاخه های آن درپی نسیم های ملایم درزیرنورلامپ اشکال متفاوتی رابرروی زمین بوجودمی آورند.
درذهنم نجوامی کنم:
اگه نبوداین وکیل خانوادگی پدرکه ازشرط فسخ قولنامه درتاخیرپرداخت ثمن معامله استفاده کنه واین انتقال روباهزاربدبختی باطل کنه معلوم نبودالان برای امرارمعاشم وگرفتن حق وحقوقات واین باغ لعنتی بایدچه می کردم؟
دستم برروی حلوا بی حرکت می ماند.
اما، فاطمه به سرعت دیس های حلوارابانام حسین تزیین می کند.قطره های اشک ازگوشه ی چشم هایش سرمی خورند. باآهنگی ملایم، اشعاری رازمزمه می کند.
ومن باحسرت زیاد فقط ، نگاهش می کنم.
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، سرکار خانم سمانه واعظی
سلام
داستان شما با عنوان «آشوبی در باغ» را خواندم. از تعداد داستان‌های ارسالی شما مشخص است که نویسنده پرکاری هستید و از نوشتن نمی‌ترسید. این مزیت بسیار بزرگی است که باید قدردان آن باشید. نویسنده‌های زیادی هستندکه از ترس نوشتن، دست به قلم نمی‌برند. خانم واعظی عزیز در مشخصات خود نوشته اید که کمتر از سه سال است می‌نویسید. این زمان برای تسلط به عناصر داستان کافی نیست، ولی می‌توان انتظار بیشتری هم از شما داشت. چند مورد در داستان شما هست که یکی یکی اشاره می‌کنم.
اولین برخورد هر خواننده ای با یک داستان، نثر و زبان داستان است. در این زمینه رعایت دو نکته اساسی است:
یک نویسنده اجازه ندارد غلط املایی داشته باشد یا کلمات را به شکل ناصحیح (همانطور که مثلا در گفتگو‌های فضای مجازی وجود دارد) به کار ببرد. نویسنده تنها یک ابزار برای نوشتن دارد و آن «کلمه» است. پس موظف است شکل صحیح کلمه‌ها را بشناسد و در متن به کار ببرد. چون در هر حال دیگران او را در جایگاه یک ادیب می‌بینند و الگوبرداری می‌کنند. چه بر سر زبان فارسی می‌آید اگر نویسنده ‌ایش هم کلمه‌هایش را دگرگون کنند. به غلط های املایی در متن خود دقت کنید و شکل صحیح آنها را استفاده کنید. مثلا ما کلمه «باقیس» نداریم و باید به جای آن بنویسید:«باقی است».
دومین موردی که در یک متن اعم از داستان یا مقاله یا هر چیز دیگری باید رعایت شود، استفاده صحیح از علائم نگارشی است. شما در این زمینه بسیار ضعیف عمل کرده‌اید. جمله‌هایتان نقطه و ویرگول و ... ندارند. دیالوگ ها را داخل گیومه قرار نداده‌اید. از دو نقطه استفاده نکرده‌اید. خیلی بی مورد وسط دیالوگ‌ها به خط بعد پریده‌اید. به عنوان نمونه ببینید:
- بعد هم برروی تخت جابجا می شود و کمی صدایش راصاف می کند ومی گوید:
چقدرچای خوردن تواین فضا لذت بخشه
خصوصا اگه غذاهم به مابدی که عالی میشه
هم فضاروداریم هم غذارو.
همه مواردی که گفتم را در این قطعه می‌بینید. علاوه بر این‌که از فاصله دادن بین کلمات هم به شکل ناصحیحی استفاده کرده‌اید. «مابدی» باید بشود «ما بدی». «فضاروداریم» باید بشود «فضا رو داریم».
شاید به نظرتان طرح این مسائل اهمیتی نداشته باشد. ولی اهمیت دارد. دقت به این جزئیات است که میزان جدیت نویسنده را در نگاه اول نشان می‌دهد.
موضوع دیگر در زمینه زبان، بحث «زبان داستانی» است. خانم واعظی گرامی، زبان داستانی شما در «آشوبی در باغ» ضعیف است. اولین نکته اینجاست که زبان معیار را رعایت نکرده‌اید. حتما در کتاب‌های داستان‌نویسی مبحث مربوط به زبان معیار را مطالعه بفرمایید. تنها در همین حد اشاره می‌کنم که زبان معیار، زبانی ما بین زبان گفتار و نوشتار است. پس در داستان نباید بنویسید:«بی تاب نبودن های همسرم می شوم و از ماموریت‌های پی در پی اش...»
واقعیت این است که تنها راه برای رسیدن به یک زبان داستانی سالم و قوی، استمرار در خواندن آثار قوی داستانی و نوشتن زیاد است.
به جز بحث زبان، بیایید نگاهی بیندازیم به داستان شما. داستان درباره زنی است که سالها پیش همسرش به او خیانت کرده و... و حالا دوباره به باغ محل زندگیش برگشته و در حال مرور خاطراتش است. در کنار این مرور خاطرات زندگی خودش را با همسر یک شهید مقایسه می کند. دوست عزیز، در کنار این که این موضوع به شدت تکراری است و حرف جدیدی برای گفتن ندارد، بحث مقایسه این دو زن هم خیلی دم‌دستی و به اصطلاح گل درشت صورت گرفته. در داستان‌نویسی دو قاعده را رعایت کنید: اول اینکه هر چه می‌توانید کمتر و خلاصه‌تر بگویید. تا جایی که به اصل داستان لطمه وارد نکنید. پرگویی و توضیحات اضافی از جنبه هنری داستان به شدت می‌کاهد. و دوم اینکه شعار ندهید. هر چه بتوانید حرفهایتان را در لایه‌های داستان پنهان کنید اثر بهتری خلق کرده‌اید.
شما داستانتان را در سه صحنه روایت کرده‌اید. باغ امروز، آرایشگاه، باغ دیروز. سعی کنید تا جایی که می‌توانید روایت منسجم‌تری داشته باشید. زمان و مکان را محدود کنید. شخصیت شما در همان باغ در حال صحبت با دوستش و با ارجاعات ذهنی خودش می‌توانست همه این داستان را یکجا برای ما روایت کند. پخش کردن داستان در سه نسخه منجر به پرگویی شخصیت شده. توصیف‌ها خیلی زیاده شده‌اند و دیالوگ های غیرضروری زیادی به وجود آمده‌اند. از نظر من این داستان تنها دو شخصیت دارد: نسرین و فاطمه. بقیه به سادگی قابل حذف شدن هستند. به عنوان یک اصل در نظر داشته باشید که هر آنچه که بتوانید از داستان حذف کنید و آسیبی به داستان نخورد، حتما باید حذف شود.
به عنوان نکته پایانی من متوجه نشدم که چرا همسر دوم نادر خودش را در استخر انداخت و خودکشی کرد. جدا از اینکه باید دلیل هر اتفاقی در داستان مشخص باشد که در این مورد نیست، حذف شدن این بخش هیچ ضربه ای به داستان نمی‌زند. پس باید حذف شود.
شما در مرحله ای از نوشتن هستید که توصیه می‌کنم بیشتر از اینکه بنویسید، باید داستان بخوانید. داستان‌های خوب از نویسنده‌های بزرگ ایران و جهان. هر چه بیشتر آثار با کیفیت بخوانید، بهتر هم خواهید نوشت.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت