وقتی نویسنده به درون شخصیت داستانش راه پیدا می‌کند




عنوان داستان : ایمان
نویسنده داستان : محمدمهدی امجد

با کسی دوست نمی‌شد، یا بهتر بگویم: کسی نمی‌توانست با او دوست شود. می‌گفتند «یه‌جوریه». مرضیه بیشتر از همه می‌ترسید. البته از نظر من دختر خوبی بود، کمی هیکلش درشت بود، ولی هیچ مشکلی نداشت. مهربان بود و با معرفت و آرام. حتی یک‌بار که خانم کبریایی به خاطر ناخن‌هام گیر داده بود که چرا کوتاه‌شان نکرده‌ام فقط ایمان از من دفاع کرد. خانم کبریایی انگشت شستش را گذاشت زیرِ ناخن انگشت اشاره‌ام – تا مثل داورهای فوتبال که سکه را برای شیر یا خط بالا می‌انداختند، حرفه‌ای عمل کند – انگشت اشاره خودش را هم حلقه کرده بود پایین بند اول انگشتم تا پرتاب سکه‌اش خوب و دقیق از آب در بیاید، زد ناخنی که برای کلاس سه‌تار بلند گذاشته بود را شکست. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم تا نه جیغ بزنم نه اشکی که در چشمم حلقه زده بود را روی صورت بریزم. همانطور تار و لرزان نگاهش می‌کردم که بدون نگاه به من سینه را جلو داده بود و رو به همه بچه‌ها می‌گفت: «اینجوری زحمتِ تون رو هم کم می‌کنم!» چند قدمی از من دور نشده بود که ایمان چنان با مشت توی صورتش زد که بی‌هوش شد و تا یک هفته مدرسه نیامد. بعد از آن هم می‌خواستند ایمان را اخراج کنند که پدرش نمی‌دانم نامه از کجا آورده بود و نتوانستند کاری به کارش داشته باشند.
روزهای اول به خاطر اسمش مسخره‌اش می‌کردیم. اینکه هم خجالت می‌کشید و با آن جثه درشت سرخ می‌شد، عرق می‌کرد و چیزی نمی‌گفت باعث شد دلم برایش بسوزد. تا اینکه یک روز دبیر ادبیات‌مان متوجه
شد و توضیح داد که بعضی اسم‌ها دوگانه‌اند مثل: عزت، نسیم، باران. و ایمان هم از اسم‌هایی ست که دختر و پسر ندارد. خیلی خجالت کشیدم. نمی‌دانم چرا.
وقتی بچه‌ها مسخره‌اش می‌کردند همراه‌شان نمی‌شدم. دلم می‌خواست به جمع‌مان اضافه شود و آنقدر غریبی نکند. ولی هر وقت پیش ایمان بودم کسی طرف‌مان نمی‌آمد. اگر هم با دیگران بودم تا ایمان می‌آمد بهانه‌ای جور می‌کردند و یکی یکی می‌رفتند. ایمان هم می‌فهمید. خر نبود که!
قرار گذاشتیم برای تمرین سه تار که می‌روم خبرش کنم. استاد موسیقی‌مان پیرمرد مهربانی بود و اتفاقا قرار بود جلسه این هفته را کنار کارون باشیم. می‌گفت:
- دو روز هوا تو اهواز خوب می‌شه... همونم بمونیم تو چار دیواری که می‌پوسیم...
ایمان که پیشنهادم را شنید حدقه چشم‌هاش بیشتر باز شد و برای اولین بار محکم بغلم کرد. گفته بود تازه به اهواز آمده‌اند و جای خاصی را بلند نیست. مطمئن بودم هوای خنک و ابری بارانی دی‌ماه - که به قول مرضیه دونفره بود - و کلاس سه‌تار روحیه‌اش را عوض می‌کند.
گوشه دیوار مدرسه تکیه داده بود و انگار به آسمان نگاه می‌کرد. از علاقه‌اش به موسیقی و رقص و مهمانی گفت که اندام درشتش همیشه مانع بوده هم‌سن و سال‌هاش بتوانند با او دوست شوند و... که از دور مرضیه را دیدم به طرف ما می‌آمد. البته به طرف من. از آن زاویه که او می‌آمد ایمان را نمی‌دید. مقنعه مشکی‌اش را از چانه درآورده بود و لبه پایینی‌اش را انداخته بود روی سرش. چیزی زیر گلوی سفید و باریکش درست بالای سینه‌اش برق می‌زد. انگار عمداً هم سرعت آمدنش را کم کرده بود که سرِ فرصتِ توی راه دست‌هاش را به چپ و راست تاب بدهد و با قرِ کمر و لگنش هماهنگ شود. به من که رسید گردنبند سفید و زردی که بالاخره دوست پسرش براش خریده بود را نشانم داد که نگین‌های زمرد درشتش خواستنی‌ترش کرده بود. گفت:
- آزی! ببین! ببین! دیوونه‌مه...
که چشمش به ایمان خورد و ایمان هم تا مرضیه را با آن‌همه شور و نشاط دید که تا به من رسیده مقنعه را کامل از سر درآورده و موهای بورش زیر آفتابِ بی‌جان و توانِ دی کمی سفیدشان کرده‌بود سرش را پایین انداخت. دوباره سرخ شد و پیشانی‌اش عرق کرده بود. مرضیه ترسید انگار! تا آمد مقنعه را درست کند ایمان «ببخشید»ی بی‌صدا و نفس‌بریده گفت و سریع رفت. مثل اینکه فرار می‌کرد.
کلاسِ سه‌تارِ کنارِ کارون، شد دورِ همی خودمانی و بگو بخند و رقص و آب‌بازی. راستش تا قبل از آن تجربه کلاس کنار آب را نداشتیم. ایمان هم به جمع‌مان اضافه شده بود و ظاهر عجیبش برای هیچکس جلب توجه نمی‌کرد که به استاد موید کمک کند حال و هوای رسمی کلاس برقرار باشد. بعد از یک ساعت شیطنت استاد به یکی از قایق‌دارهای ساحل اشاره کرد و هشت نفری سوار شدیم. باد سردی صورتم را سر کرده بود و چسبیده بودم به ایمان که دست به سینه کنار استاد موید نشسته بود، درباره شاهد در شعرهای حافظ حرف می‌زدند. لا به لای گرماگرم حرف‌ها ایمان از جیب مانتوش پاکت سیاهی درآورد و از پاکت دو تا سیگار بیرون کشید. یکی را به استاد تعارف کرد. وقتی سیگار خودش را به لب می‌گذاشت به من نگاه کرد که محو او بودم. شاید فکر کرد از سیگار کشیدنش تعجب کرده‌ام دست انداخت دور پهلویم و سفت مرا به خودش فشار داد. چشمکی به من زد و با یک فندک پلاستیکی صورتی سیگار خودش و استاد را روشن کرد. نگاه‌شان کردم. مثل پدربزرگ و نوه بودند اما اگر زن و شوهر هم می‌شدند به هم می‌آمدند.
از کلاس که بر می‌گشتیم دست کرد توی جیبش یک حلقه استیل ساده بیرون آورد، دست چپم را بالا گرفت، حلقه را توی انگشتِ حلقه گذاشت، دستم را بوسید و گفت:
- دیگه مالِ خودمی!!
و قاه قاه خندید. تنه به تنه هم راه می‌رفتیم. نگاهش کردم. اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود:
- تو منو به زندگی آوردی... برای همه چیت ممنونم آزی...
بغلش کردم. وسطِ پیاده‌روهای کیانپارس. آنقدر محوِ هم بودیم که تنه عابرهایی که از کنارمان می‌گذشتند مهم نبود.
مامان جیغ کشید:
- آزاده! چرا لباسات بوی سیگار می‌ده؟
مجبور شدم ماجرای ایمان و استاد موید را بگویم و مامان هم تلفن را بردارد، سرِ داد و هوار را به مادرِ ایمان بکشد و از بی‌خیالی او بیشتر جری شود. بعد تماس تندتند نفس بشکد. بدون اینکه دندان‌های به هم فشرده‌اش را از هم جدا کند با لب‌هاش بگوید:
- نبینم، نشنوم، نفهمم از ده قدمیِ ایمان رد شده باشی...
بابا گوشه‌ای از سالن بی‌اعتنا به فریاد و برافروختگی مامان با تلفن حرف می‌زد. آن‌طرف خط نمی‌دانم چه کسی بود که بابا این‌طرفِ خط ایستاده بود و پاها جفت. هر وقت خودش حرف می‌زد سعی می‌کرد کلمات را شمرده ادا کند و جملاتش بی‌اندازه لفظ قلم باشد:
- فرمایشات شما متین اما حقیر چند سالی هست که درخواست انتقالی رو خدمت همکاران ارائه کردم و فرمودن که اولویت با کیس‌های پزشکیه و درست هم می‌فرمایند ولی این مورد اخیر رو حقیر در جریان‌شون هستم... اساساً همکارِ هم‌اتاقی بنده حقیر بودن... نه در نفت تخصصی دارن... نه سابقه چندانی... نه کیس پزشکی....
هر بار هم که او حرف می‌زد بابا همان‌طور که با دست چپ تلفن را گرفته بود دست راستش را بر سینه می‌گذاشت و فقط سر تکان می‌داد.
باید به ایمان می‌گفتم. اما کی، کجا، چه طور؟ که بتوانم بگویم مامان چقدر روی سیگار و بوی سیگار حساس است و من همیشه بعد از کلاس ادکلن می‌زده‌ام اما دیروز یادم رفته بود. ولی به جای اینها همه‌اش فرار می‌کردم و توی جمع بچه‌ها بودم تا اینکه به ذهنم رسید بروم طرف حیاط پشتی مدرسه می‌دانستم هرجا بروم ایمان سریع خودش را می‌رساند و رساند.
چیزی نگفت. یخ کرده بود انگار. به دیوار آجری پشت سرش تکیه داده بود. حلقه‌اش را توی دست فشار دادم. بلند شدم و پشت مانتو را تکاندم که بروم. از پشت سر دست‌هاش را دور بازو و سینه‌ام حلقه کرد. مثل عکس‌های نامزدی که توی ویترین آتلیه‌ها دیده بودم. برای اولین‌بار از ایمان ترسیدم. صدایش بغض داشت و زمخت شده بود:
- عاشقت شدم آزی... راستش چند ساله باید عمل کنم و هی... هی از بعدش می‌ترسم که دنیای پسرا چه طوریه و... ولی از وقتی عاشقت شدم خیلی انگیزه دارم زودتر عمل کنم بتونم بیام خواستگاریت...
چشم‌هام سیاهی رفت. می‌خواستم دست‌های کلفتش را از شانه‌ام باز کنم.. تنفر تمام وجودم را گرفت. با زانو بین پاهاش ضربه زدم. داد زد. فرار کردم.
دیگر مدرسه نرفتم. دیگر نمی‌خواستم هیچ‌وقت مدرسه بروم. نمی‌خواستم هیچ‌وقت هیچ‌جا بروم. یعنی همه مدرسه که از او می‌ترسیدند می‌دانستند؟ تمام لحظاتی که کنار هم بودیم، حرف می‌زدیم، بغلم کرده بود، خندیده بودیم... همه در ذهنم رژه می‌رفت و نگاه‌های همه مدرسه به ما انگار همه از رازی خبر داشتند که من بازیچه آن بودم ولی خودم بی‌خبر. کاش دنیا همینجا تمام می‌شد ولی مامان نذاشت.
روی تخت بیمارستان به هوش آمدم و دستم باند پیچی بود. مجبور شدم همه چیز را به مامان بگویم و بخواهم به بابا چیزی نگوید. نمی‌دانم نگفت یا گفت و به من نگفت که گفته. اما دیگر مدرسه نرفتم.
قرار شد بروم روان‌شناس و رفتیم اما تا دیدم زن است جیغ زدم و از اتاقش پریدم بیرون. از همه زن‌ها می‌ترسیدم. برعکس گذشته که دیدنِ مردها حسی از نا امنی را در ناخودآگاهم بیدار می‌کرد حالا مالک این حس شده بود ایمان و تمام هم‌جنس‌های خودم.
دکترِ روان‌پزشکِ مردی که چند جلسه با من حرف زد در جلسه آخر به پدرم گفته بود باید مهاجرت کنیم به هرجایی که کوچک‌تر و کم رفت و آمدتر و ساکت‌تر و خوش‌آب و هواتر باشد. نامه‌ای از دکتر گرفت ظرف مدت کوتاهی آمدیم نراق.
چند روزی است که حالم بهتر است. می‌خواهم همه چیز را فراموش کنم و با احتیاط بیشتری زندگی کنم. می‌دانم که می‌شود. لباس‌هایم را از ساک در می‌آورم. شلوار جینم مثل همیشه پشت و رو شده. دست می‌کنم توی پاچه‌ها تا به رو برشان گردانم. صدای جلینگی حواسم را پرت می‌کند:
حلقه‌ای که ایمان توی دستم کرده بود کفِ زمین افتاده... حلقه را که توی دستم کرد، دستم را بوسید و اشک توی چشم‌هاش حلقه شده بود: «دیگه مالِ خودمی...»
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای محمدمهدی امجد عزیز، سلام. جای بسی خوشحالی است که با این علاقه و انگیزه به نوشتن ادامه می‌دهید و ما را به خواندن داستان‌هایتان میهمان می‌کنید.
پیش از همه از اسم داستان و اسم شخصیت شروع کنم که هوشمندی نویسنده را می‌رساند. انتخاب اسمی دوگانه (به قول دبیر ادبیات داستانتان) نشانه‌ای است که مخاطب هر چه پیشتر می‌رود دلیلش را بیشتر درک می‌کند.
نقطه‌ی قوت داستان راوی آن است. انتخاب راوی غیر همجنس خطری است که حتی نویسنده‌های حرفه‌ای کمتر دست به تجربه‌اش می‌زنند. اما شما از عهده‌ی روایت از زبان یک دختر جوان به خوبی برآمدید و این را مدیون نوشتن‌های بسیار و جدی گرفتن داستان‌نویسی هستید. عیان است که به شخصیت‌ داستانتان نزدیک شدید. او را خوب می‌شناسید و از احساسات و عکس‌العمل‌هایش آگاه هستید. همین باعث شده که در روایت از زبان او موفق عمل کنید.
داستان از جای خوبی شروع شده. اگر چه که می‌توانست از عدم تعادلی درگیرکننده‌تر شروع شود. یعنی از جایی که خانم ناظم ناخن آزی را می‌شکند و ایمان با مشت به صورتش می‌زند و خانم ناظم بیهوش می‌شود. همین صحنه به خوبی موقعیت ایمان و بچه‌های کلاس و راوی را برای مخاطب می‌سازد. مخاطب با همین شروع می‌فهمد که ایمان، با دخترهای دیگر فرق دارد. دختری که برای یکی از همکلاسی‌هایش مشت به صورت ناظم مدرسه بزند و او را بیهوش کند، قطعا دختر متفاوتی است و همین کنش مخاطب را جذب خواندن داستان می‌کند.
تعلیق تا جایی که آزی و ایمان در حیاط پشتی مدرسه با هم مواجه می‌شوند، حفظ می‌شود. حتی قبل‌تر که ایمان حلقه‌ای به آزی می‌دهد، مخاطب حرکتش را جدی نمی‌گیرد. بهر حال در این سن و سال دخترها و پسرها احساساتی نسبت به هم‌جنسشان پیدا می‌کنند که گذراست. پس مخاطب در انتظار باقی ماجراست و این یعنی گره هنوز باز نشده. اما جایی که ایمان اظهار عشق و علاقه می‌کند و حرف عمل و خواستگاری را پیش می‌کشد، مخاطب متوجه جدی بودن قضیه می‌شود. این‌جا اوج داستان است. جایی که قرار است مخاطب شوکه شود. پس نویسنده باید وقت بیشتری را صرف خلق این صحنه کند که شما به خوبی از عهده‌ی ساختن این صحنه برآمدید.
جایی که ایمان به آزی اظهار عشق می‌کند گره باز می‌شود. از جایی که گره باز شود تعلیق و کششی نیست که مخاطب را با باقی داستان همراه کند مگر این‌که نویسنده گره دیگری بزند و عدم تعادلی ایجاد کند. تا این جای داستان آزی حکم راوی شاهد را داشته اما از لحظه‌ای که به ایمان لگد می‌زند نقش پررنگ‌تری را ایفا می‌کند. باقی داستان قرار است داستان آزی روایت شود و ایمان به حاشیه برود. آزی متوجه شده که در مورد ایمان اشتباه می‌کرده و حالا در صدد است که از او دوری کند. در ضمن ضربه‌ی بدی خورده. آنقدر بد که حاضر نیست به مدرسه برود. حالش روبراه نیست و نزد روانپزشک می‌رود. از همجنس خودش ترسیده و احساس ناامنی می‌کند. تا این‌جای داستان همه چیز خوب پیش می‌رود اما رفتن از آن شهر و تمام کردن داستان با افتادن حلقه از جیب شلوار پایان خوبی برای این روایت نیست. چنین داستان جذابی می‌طلبد که پایان قدرتمندتری داشته باشد. پایانی که تا مدت‌ها داستان را در ذهن مخاطب ماندگار کند. می‌دانم که توانایی نوشتن پایانی درخشان برای این داستان را دارید.
جاهایی در متن جزئیات و توصیفاتی روایت را ایستا کرده‌اند که حذف‌شان موجب موجزتر شدن متن می‌شود. امیدوارم در بازنویسی بعدی به این نکات توجه داشته باشید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
محمدمهدی امجد » 5 روز پیش
بی‌نهایت از وقتی که برای خوانش و دقتی که در راهنمایی برای بازنویسی به خرج دادید سپاسگزارم
نازنین جودت » 3 روز پیش
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت