مضمون باید نوآورانه باشد.




عنوان داستان : پارچه نارنجی فقط در قله قاف است
نویسنده داستان : محمد امین نیک مرد

این داستان ویرایشی از داستان «گل سر نارنجی» می باشد.

سنجی ناراحت بود. گلِ‌ سرِ ‌نارنجی‌اش را از موهای بورش جدا کرد و پرت کرد روی زمین.
مادر سنجاب‌کوچولو گفت:
«چیکار کردی؟ من با زحمت برایت درستش کردم.»سنجی گفت:
«من گلِ سرِ نارنجیم را دوست ندارم!» مادر گفت:
«چرا؟»
سنجی گفت:
«وقت بازی، دوستانم گلِ سرم را که دیدند غصّه خوردند، دوست داشتند آنها هم گل سرنارنجی داشته باشند.» مادر، سنجی را بغل کرد و گفت:
«این‌که غصّه ندارد، برایشان درست می‌کنم.»
مادر سنجی کُمد پارچه‌هایش را باز کرد ولی پارچة نارنجیش تمام شده بود، به سنجی گفت:
«اشکال ندارد به‌ جایش گلِ سرهای رنگارنگ می‌دوزم.»
سنجی قبول نکرد و گفت:
«ولی من گلِ سرِ نارنجی می خواهم، شبیهِ ‌شبیه.» رفت گوشه‌ایی و نشست گریه کرد.
مادر سنجی گفت:
«پس می‌رویم بازار و از آنجا تهیه کنیم.»
بازار شلوغ و پُر رفت و آمد بود. همه چیز در بازار پیدا می‌شد. به قسمت پارچه‌فروش‌ها رفتند. سنجی، دست مادرش را محکم گرفته بود . به یک مغازۀ بزرگ رسیدند.مادرسنجی گفت:
«سلام آقا، پارچۀ نارنجی دارید؟» فروشنده با کمی صبر گفت: «نه متأسّفانه این رنگ دیگر در بازار نیست.»
سنجی و مادرش چند مغازة دیگر هم رفتند ولی پارچة نارنجی آب شده بود رفته بود تو زمین. هوا داشت کم‌کم تاریک می‌شد و باید به ‌خانه برمی‌گشتند. مادر تندتند راه می‌رفت و سنجی کمی عقب افتاده بود. در مسیر برگشت، روباهی که جلوی مغازه‌اش نشسته بود متوجّه ناراحتی سنجی شد. روباه گفت:
«برای چی ناراحتی؟ می‌توانم کمکت کنم ؟»
سنجی گفت:
«من و مادرم می‌خواهیم پارچة نارنجی بخریم تا برای دوستانم گل سر بدوزیم، ولی پیدا نمی‌کنیم.»
روباه گفت:
«این پارچه فقط در قلّۀ قاف پیدا می‌شود .»
سنجی با تعجّب گفت :
«قلّۀ قاف کجاست؟» روباه گفت:
«آن کوه بلند را می‌بینی، آنجا مغازه‌ایست که پر از پارچۀ نارنجی است فقط یادت باشد باید تنها بروی تا بتوانی بخری.»
مادر که دید سنجی با روباه صحبت می‌کند نگران شد و صدایش زد:
«سنجی بیا مادر، عجله کن. هوا دارد تاریک می شود.»
فردای آن‌روز سنجی قبل از آنکه مادرش از خواب بیدار شود به طرف قلّۀ قاف حرکت کرد. کوه بلندی بود که درّه‌های خطرناک و مسیرهای پر پیچ وخمی داشت. قدّ قلّه از ابرها هم بلندتر بود
امّا سنجی تصمیم خودش را گرفته بود و باید پارچۀ نارنجی را تهیه می‌کرد. چند تپّه و درّه را پشت سر گذاشت ولی انگار قلّه دورتر و دورتر می‌شد. گوشه‌ای نشست تا کمی استراحت کند. روباه که سنجی را تعقیب می‌کرد ، متوجّه خستگی اوشد ، جستی زد و سنجی را گرفت.
سنجی فریاد: «چیکار می کنی؟ ولم کن، من باید هرچه زودتر به قلّۀ قاف بروم. مگر یادت نیست، خودت آدرس اینجا را به من دادی »
روباه خندید و گفت: « قلّۀ قافی وجود ندارد. من فریبت دادم. توالان در چنگ من هستی. باید غذای خوشمزه‌ای باشی. بروم بساط غذا را آماده کنم و برگردم.»
بیچاره سنجی. روباه مکّار دست و پای او را بست و در لانه‌اش زندانی کرد.
البته سنجی قبلاً راز رفتن به قلّۀ قاف را به دوستانش گفته بود و قرار بود آنها هم با سنجی بروند ولی کمی با فاصله که کسی متوجه آمدنشان نشود. دوستان سنجی وقتی این صحنه را دیدند به طرف لانۀ روباه رفتند و قبل از آمدن او سنجی را نجات دادند. امّا باید یک درس درست و حسابی هم به روباه می‌دادند. بعد از کلی مشورت، خرسی پیشنهاد داد کندوی بزرگی که همان نزدیکی بود وزنبورهایش در حال استراحت بودند را در لانه روباه بگذارند و منتظر بمانند تا روباه بیاید. روباه از همه جا بی خبر ، وارد لانه شد و در را بست. ناگهان پایش به کندو خورد و زنبورها بیدار شدند و بر سر روباه ریختند . روباه فریاد می‌زد:
« آی سوختم. کمک. به دادم برسید. آی ولم کنید. »
همه زدند زیر خنده و فرار کردند . باید سریع به خانه برمی‌گشتند. کُلّ مسیر را دویدند. سنجی به خانه که رسید مادرش مشغول کارهای منزل بود. با عجله سلامی کرد و فوراً به اتاقش رفت که لباس‌های پاره و کثیفش را عوض کند. تا وارد اتاق شد، ناگهان دید اتاقش پر از گلِ سر است. رنگین کمانی از گل‌سر. مثل یک باغ پر از گل. فکرش را نمی‌کرد به ‌این زیبایی شوند. بیرون پرید و دوستانش را صدا زد تا همه ‌ این باغ زیبا را ببینند. با خوشحالی به‌ طرف مادرش دوید و تشکر کرد.
هرکدام از دوستان سنجی رنگ مورد علاقه اشان را انتخاب کردند و به موهایشان زدند.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان

دوست عزیز، بسیار خوشحالم که بازنویسی خوبی از داستان قبلی انجام داده‌اید. زبان داستان شما خیلی بهتر شده است، اما هنوز برای بهتر شدن داستانتان کارهای لازم دیگری را باید انجام بدهید.

مثلا در این‌جا که نوشته‌اید: (گوشه‌ای نشست تا کمی استراحت کند. روباه که سنجی را تعقیب می‌کرد، متوجّه خستگی او شد، جستی زد و سنجی را گرفت.
سنجی فریاد: «چیکار می کنی؟ ولم کن، من باید هرچه زودتر به قلّۀ قاف بروم. مگر یادت نیست، خودت آدرس اینجا را به من دادی»
روباه خندید و گفت: «قلّۀ قافی وجود ندارد. من فریبت دادم. تو الان در چنگ من هستی. باید غذای خوشمزه‌ای باشی. بروم بساط غذا را آماده کنم و برگردم.»)
روباه نباید زود دستش را رو کند. اتفاقا باید طوری بنویسید که خواننده هم به این زودی متوجه نشود که کلکی در کار روباه است. مثلا روباه با مهربانی به او بگوید من تو را به قله قاف می‌رسانم. و با مهربانی او را راهنمایی کند ولی در وسط راه سنجی متوجه شود که روباه دارد او را به بیراهه می‌برد. موضوع را با روباه مطرح کند. ولی روباه باز هم او را متقاعد کند که دارد راه درست را می‌برد. در نهایت معلوم شود که روباه دارد او را به خانه‌اش می‌کشاند.
حالا اگر داستان اینطور بشود، (که هیجانش بیشتر می‌شود) چگونه راه نجاتی برای سنجاب پیدا کنیم.
اینکه نوشته‌اید: (البته سنجی قبلاً راز رفتن به قلّۀ قاف را به دوستانش گفته بود و قرار بود آنها هم با سنجی بروند ولی کمی با فاصله که کسی متوجه آمدنشان نشود. دوستان سنجی وقتی این صحنه را دیدند به طرف لانۀ روباه رفتند و قبل از آمدن او سنجی را نجات دادند. امّا باید یک درس درست و حسابی هم به روباه می‌دادند. بعد از کلی مشورت، خرسی پیشنهاد داد کندوی بزرگی که همان نزدیکی بود و زنبورهایش در حال استراحت بودند را در لانه روباه بگذارند و منتظر بمانند تا روباه بیاید. روباه از همه‌جا بی‌خبر، وارد لانه شد و در را بست. ناگهان پایش به کندو خورد و زنبورها بیدار شدند و بر سر روباه ریختند. روباه فریاد می‌زد:
«آی سوختم. کمک. به دادم برسید. آی ولم کنید.») اینجای کار داستانتان خراب شده است.
بهتر است داستان اینطور باشد که مادر سنجی از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند، که خبری از بچه‌اش نیست. به دوستانش مراجعه می‌کند و آنها قول می‌دهند که دوستشان را پیدا کنند. به این ترتیب دنبال او می‌گردند.
و در راه با نشانه‌هایی می‌فهمند که سنجاب از کدام مسیر رفته است.
و مرتب او را صدا می‌زنند. و بدون اینکه بدانند به لانه‌ی روباه نزدیک می‌شوند و قبل از اینکه روباه بخواهد ترتیب خوردن سنجاب را بدهد از صدای همهمه‌ی حیوانات که دوستان سنجاب هستند می‌ترسد و سنجاب را رها می‌کند.
وقتی برمی‌گردند، با آن صحنه گل سرهای رنگی روبرو می‌شوند. ذکر کلمه رنگین کمان هم برای بچه‌ها مناسب نیست. بچه‌ها دنبال چیزهای عینی هستند و نباید از تشبیهات برای آنها استفاده کرد.
خب فرض کنیم ساختار داستان را تغییر دادیم.
می‌رسیم به مضمون نوشته.
مضمون شما با این داستان، گول نخوردن است. یاری رساندن است یا به فکر دوستان بودن. یکی از اینها و یا همه آنهاست.
اما این مضمونها بسیار تکرار شده‌اند. و بهتر است شما دنبال مضمون دیگری بگردید. چطور است برگردیم به کاری که مادر سنجاب انجام داده است؟
اینکه برای هر کسی گل سری به رنگی متفاوت ساخته است!
اگر مضمون داستانتان را به این موضوع برگردانید، نوآوری تازه‌ای انجام داده‌اید.
این نوآوری است: هر کسی سلیقه‌ای دارد و همانطور که تفاوتهایی در بین موجودات از نظر شکل و قیافه و تمایلات وجود دارد، سلیقه‌ی آدمها هم متفاوت است و نباید همه یک شکل باشند.
این مضمون نوآورانه‌تر است و ارزش داستان شما را بالاتر می‌برد.
هر آنچه نوشتم سلیقه‌ی من است و می‌تواند مورد قبول شما واقع نشود. ولی خواستم به شما آموزشی بدهم. شما از آموزش‌ها استفاده کنید و داستان خودتان را بنویسید.
می‌توانید از پیشنهادات من هم استفاده کنید.
برایتان آرزوی موفقیت دارم.
باز هم منتظر آثار بهتری از شما هستم. به‌شرطی که به ابتدای راهتان برنگردید و از آموزش‌ها نهایت استفاده را ببرید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۲
محمد امین نیک مرد » چهارشنبه 14 مهر 1400
بسیار عالی بود. ممنون از آموزشهایی که لطف کردید و به من دادید . البته یک کم نگران طولانی شدن داستان هم هستم .
علیرضا متولی » شنبه 17 مهر 1400
منتقد داستان
سلام دوست عزیز، امیدوارم از این نقدها بهترین استفاده را ببرید. همیشه نگران طولانی شدن داستانتان باشید. اما چیزهای بی اهمیت را حذف کنید . نه نکات مهم را.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت