گفتن از ناشناخته‌ها




عنوان داستان : باد می‌آمد و آسمان گرفته بود
نویسنده داستان : محمدمهدی امجد

این داستان ویرایشی از داستان «باد می‌آمد و آسمان گرفته بود» می باشد.

راستش خسته شده، خب حق دارد. هرکس دیگری هم بود خسته می‌شد. امّا هیچ به رویش نمی‌آورد. مگر این بدپیرِ بدمذهب مچاله‌اش کند، و الّا خودش خم به ابرو نمی‌آورد. همه دلخوشی‌اش کارون بود که جوانی‌اش را کنارش گذرانده و حالا او هم مثل خودش کج و پیر و طاعون‌زده شده. هر روز نگاهش به آسمان است و می‌گوید:
- نه... امسال‌م خبری نیست ها...
اخبار هواشناسی هم گفته بود. اهل اخبار نبود امّا بعد از مرگ همسرش مونسش شد سعید که همه‌اش سرِ کار بود و وقتی نبود تلویزیون و این اواخر هم که شیمی‌درمانی حوصله‌اش را سربرده، اخبار. آن هم فقط هواشناسی چون وسطش از این نمی‌گویند که کسی گیسِ کسی را کشیده و عدد و رقم از هم رو نمی‌کنند. همین باران و برف است. فقط خبرش را می‌شنود که: نمی‌آید!
پیش‌نماز مسجد هم آبِ پاکی را روی دستش ریخته بود. بعد از آن‌همه اصرار درآمده بود:
- الکی نیست... من که جرأتش رو ندارم همشیره امّا بر فرضی که بزرگِ آبروداری هم بیاد نماز بخونه و بارون نیاد... جواب ایمانِ از دست‌رفته این مردمُ شما میدی؟
سرش را با دستمالِ آبی‌فیرزوه‌ای بسته و چشم‌هاش را روی هم می‌گذارد. داغ است. آن‌قدر داغ که خیال می‌کند اگر همین حالا چشم‌ها را باز نکند داغی پشت پلک‌ها چربیِ سفیدیِ هر دو چشم را آب کرده و خونابه اشک و دنبه‌های آب شده روی صورتش کثافتی راه می‌اندازد بیا و ببین. مثل کثافتی که روز کورتاژِ سارا راه افتاده بود: وسط‌های تراشیدن دیواره رحم، حس کرد سارا دارد لگد می‌زند و هرچه داد و بی‌داد که پشیمان شده است و غلط کرده کسی به دادش نرسید. فقط وقتی با تنِ نیمه لمس داشت دست و پا می‌زد یا خیال می‌کرد دارد دست و پا می‌زند تا بلند شود، یک پارچه نم‌ناک روی بینی‌اش گذاشتند. چشم که باز کرد همه‌جا قرمز بود. منگ و بی‌رمق، خیسی و لزجیِ خونی را زیر ساقِ پا و رانش حس کرد که از دلمه شدنش گذشته بود.
دوباره صدای گریه سارا توی سرش می‌پیچید. سال‌ها بود دیگر سارا گریه نمی‌کرد یا گریه هم اگر می‌کرد آن‌قدر بی‌صدا بود که به گوش سمیه نرسد. شاید هم حالا چون این دو سه روزه کلرپرومازین‌ها را نخورده دوباره صدای سارا را می‌شنود.
بعد از این همه سال؟ اگر صدای سارا وجود ندارد پس چرا فقط باید دارو بخورد تا صدایش را نشوند؟ و اگر هست پس چرا هیچ کسِ دیگری نیست که صدایش را بشنود؟ آخر مگر سارا توی تنِ چند نفر بوده که کس دیگری هم پیدا شود و بگوید: «آره سمیه راست می‌گه و منم صدای یه بچه نوزاد که همه‌ش گریه می‌کنه و ونگ می‌زنه رو می‌شنوم؟» باید قرص‌ها را بخورد. باشد بعد از این سه روز. راست می‌گویند سارا، اختلال روانیِ ناخودآگاهِ سمیه است و الا بچه چند ماهه‌ای که زودتر و مرده به دنیا آمده بود که گریه نمی‌کند. ولی پس آن لگد که هنوز جایش روی شکم سمیه لکه انداخته چه؟
چشم‌ها را باز می‌کند ولی سیاهی می‌رود و مثل این‌که روی سینه پا چرخ زده باشد یک آن همه خانه و آشپزخانه و دیگ و دیگ‌چه‌ها و کابینت‌های فلزیِ تازه رنگ شدة شیری - کرمی یک‌بار دوبار... صدبار دور سرش می‌چرخد و رنگ‌ها توی هم می‌ریزد. آبی‌فیرزوه‌ای با شیری – کرمی و قرمز و سبزها در بنفش و همه آن‌قدر با هم چرخ می‌خورند که دیگر قابل تشخصی نیستند. با صدایِ «مامان چی شدیِ» سعید، دنیا از تاب‌خوردن دست برمی‌دارد و رنگ‌ها از هم جدا می‌شوند. از شکاف باریک چشم‌ها صورت سفید و بی‌خونِ سعید را می‌بیند که حلقه اشک در چشم‌هاش گیر کرده است. می‌خواهد جوری چیزی بگوید تا سعید را آرام کند ولی حس می‌کند همه تنش لمس شده و از پسِ تکان دادن زبانش برنمی‌آید.
سعید آب دهان را قورت داده، پلک‌ها را روی هم می‌گذارد و رو به پنجره سر می‌چرخاند:
- چرا با من اینجور می‌کنی مامانم؟
صدای بی‌جوهره و رمقش ناله‌ای می‌کند، سعی می‌کند با چشم‌های نیمه‌باز لبخند عذرخواهی‌اش را به سعید بفهماند، به خیال خود سرش را کج کرده چشم‌ها را تنگ‌تر می‌کند تا کشیده و مهربان به نظر بیاید که خوابش می‌برد.
احتمالاً سعید ترسیده، شاید هم خیلی ترسیده و الّا دلیل دیگری ندارد تا سمیّه چشم‌هاش را بست سعید شانه‌اش را تکان‌تکان بدهد که: «مامان! مامان! پاشو... مامانم چشاتو باز کن!» در همان حین لیوان آب‌میوه‌ای را به دهانِ سمیه نزدیک کرده و می‌گوید:
- دهن‌تو باز کن مامان! قرصاتو که هیچ‌کدوم نخوردی!!
روز دوم است و چیزی به اذان نمانده. نباید بگذارد روزه‌اش خراب شود. صدای سعید را می‌شنود امّا فکر می‌کند خواب است می‌خواهد چشم‌ها را باز کند ولی دوست دارد هنوز بخوابد. بخوابد یا خودش را به خواب بزند بهتر است انگار. خیلی خسته است. قدّ یک عمر خستگی امشب سرش هوار شده که از ذهنش می‌گذرد اگر حالا بخوابد و دیگر بیدار نشود یا حتی نتواند بیدار شود نماز باران چه می‌شود؟ سعید چه بلایی سرش می‌آید؟ از هولِ بی‌مادریِ سعید از خواب می‌پرد امّا نه صدای سعید را می‌شنود نه تکان‌هاش را حس می‌کند. در بی‌مکانیِ سیاه و ساکتی گیر افتاده است. می‌خواهد تکان بخورد ولی هیچ جای بدنش را حس نمی‌کند. تمام زورش را جمع کرده جیغ می‌کشد. نوری شدید چشمش را می‌زند و گلوش انگار زخم برداشته یا آتش گرفته، می‌سوزد. خیلی می‌سوزد.
تنش خیس عرق شده و نمی‌داند کجاست. باز هم صدای گریه‌های سارا توی سرش می‌پیچید. روی زمین دراز کشیده و نمی‌تواند از جا تکان بخورد. پیرزنی روبرویش روی ویلچر نشسته و در خود مچاله است. اتاق تاریک و نور از لای در کمد افتاده روی زن و ویلچرش. صدای گریه بلندتر می‌شود. زنِ روی ویلچر موهاش سفید و کم پشت است. سمیه به چهره زن نگاه می‌کند: آن‌قدر پیر و چروک است که چیزی از اجزاء صورتش جز هاله‌ای از دهانی نیمه‌باز پیدا نیست. صدای گریه‌های سارا از دهان پیرزن بیرون می‌آید.
با صدا و کوبش شدید ضربان قلبش چشم باز می‌کند: انگار که نیمه‌های شب است. سعید را می‌بیند: روی صندلی کنار پنجره دستش را زیر چانه زده و خواب است. نور زردی از بیرون روی صورتش افتاده و نیمه سمت راست صورت سعید در تاریکی گم شده. صدای دور و منقطع جارو بر زبری آسفالت خیابان حواسش را از سعید پرت می‌کند و خشکی گلو یادش می‌آورد قرار بوده باران بیاید. لیوانِ آبِ کنار تخت را برمی‌دارد. صدای اذان می‌آید. نگاهی به کتاب می‌اندازد. کاغذی که علامت زد‌ه را می‌بیند و کتاب را بر می‌دارد:
آداب استسقاء...
دارد دیر می‌شود. نماز باران را کسی نمی‌خواند. هیچ‌کس نمی‌خواهد حنای آبرویش را بی‌رنگ کند. بارانی نخواهد آمد. دوباره مرور می‌کند نماز باید به جماعت باشد در زیر آسمان. به سقفِ اتاقِ بیمارستان نگاه می‌کند و به سعید. صدایش نمی‌زند.
سقف بالا می‌رود و صدای سعید هی دور می‌شود. می‌خواهد سرش را بلند کند. نمی‌تواند. خیال می‌کند هوا دارد کش می‌آید. صداهای جارو و اذان در هم می‌رود و دور می‌شود. زمین هم انگار کش‌آمده شده است. دیوارهای اتاق آن‌قدر از هم دور شده‌اند که به سختی دیده می‌شوند. فقط صدای سارا هی واضح می‌شود. هی واضح می‌شود. هی واضح می‌شود. گریه‌اش همه دنیا را برداشته و انگار توی گریه‌اش حرف می‌زند یا چیزی می‌گوید و سمیه می‌خواهد همه تمرکزش را جمع کند تا بفهمد چه می‌گوید امّا از توی سقف، آخوندِ عمامه سیاهی، تحت‌الحنک کرده سُر می‌خورد توی اتاق. ریش‌های صورتش سیاه است و موهای سرش هرجا که از عمامه بیرون زده مثل برف سفید است. خوشحال می‌شود که بالاخره کسی آبرویش را روی دست گرفته تا نماز باران بخواند. صدای الله اکبرِ آخوند صدایِ گریه‌های سارا را در خود بغل می‌کند. و سکوت همه‌جا را می‌گیرد.
صدای پای آدم‌ها گوش‌هاش را پر می‌کند. صدای پای آدم‌ها خیلی نزدیک است. صدای پای آدم‌هایی که آرام آرام قدم می‌زنند و زمزمه‌ای دارند که سمیه زبان‌شان را نمی‌فهمد. صدای پای آدم‌ها سرعت می‌گیرد. می‌خواهد چشم‌هاش را باز کند. نمی‌تواند. همه‌جا نقره‌ای ست. انگار پشت پلک‌هاش را نقره‌کوب کرده‌اند. زور می‌زند چشم‌ها را باز کند، همه‌جا سیاه می‌شود. می‌بندد، نقره همه‌جا را می‌گیرد.
صدای گریه سعید می‌آید. دلش هری می‌ریزد. از وسط نقره‌ها مرد جوانی پیرزنِ بی‌چهره را روی ویلچر به سمت او می‌آورد. لب‌های مرد سرخِ سرخ است، انگار رُژ زده است. صدای گریه سعید از دهان پیرزنِ بی‌چهره بیرون می‌آید و قاطی می‌شود با گریه‌های سارا. گریه‌های سارا آوا پیدا کرده و کلماتی ست که برای سمیه آشنا ست امّا هرچه فکر می‌کند نمی‌داند معنای آن کلمه‌ها چیست. دوباره الله اکبر! امّا از آخوندِ تحت‌الحنک کرده خبری نیست، فقط صداش می‌آید. جماعتی در پی‌اش الله اکبر می‌گویند. همه صداها از دهانِ پیرزنِ بی‌چهره بیرون می‌آید. نقره‌ها کم کم رنگ می‌بازند و سفید می‌شوند. صدای زمزه جمعیت به گوش می‌رسد. سفیدی اطرافش کم کم به خاکستری، رنگ می‌دهد و صدای جمعیت آرام گرفته که آوای گریه‌های سارا بلند می‌شود. رو به رویش نقطه‌های سیاهی را می‌بیند. نقطه‌هایی که به او نزدیک می‌شوند. شاید هم او به آنها نزدیک شده یا دارد می‌شود. بی‌وزن است و انگار باد حرکتش می‌دهد. نقطه‌ها آدم‌هایی روی زمین‌اند. حالا خیلی به‌شان نزدیک شده. صدایی همه صداهای اطراف را در خود هضم می‌کند:
- اللهم ان كانت محسنة فزد فى احسانها و ان كانت مسيئة فتجاوز عنها و اغفر لها
هنوز از همان بالا نگاه می‌کند. آخوندِ تحت‌الحنک کرده از کنار مستطیل سیاهی حرکت می‌کند. جمعیتی مستطیل را بلند می‌کنند و راه می‌افتند. کمی بعد مستطیل را روی زمین می‌گذارند. دوباره بلند می‌شوند. صدای لااله‌الی‌الله‌شان می‌آید و این‌بار گریه‌های سارا که بی‌قرار نیست. انگار تازه نفس گرفته باشد یا میانه گریه هی نفس بگیرد با همان صدای گریان و نوزادی که آوایی نامفهوم را به گوشِ سمیه می‌رساند می‌گوید:
- مامان...
سرش گیج می‌رود. جمعیت جلو چشمش می‌چرخد. یکی از نقطه‌های سیاه در زمینه خاکستری بیل می‌زند و گردهای خاکستری را در می‌آورد. صدای رعد و برق گوشش را کر می‌کند. دست روی گوش می‌گذارد. چیزی لمس نمی‌کند به خودش نگاه می‌کند امّا چیزی نمی‌بیند. نمی‌داند از کجا دارد نگاه می‌کند. که فقط دارد می‌بیند. شاید خواب است. کاش این خواب تمام می‌شد. دوباره صدای رعد و برق این‌بار امّا آرام‌تر است. جمعیت مستطیل سیاه را به نقطه سیاهی که زمینه خاکستری را بیل می‌زد رسانده است. باد هلش می‌دهد. دوباره سرش گیج می‌رود و دوباره جمعیت می‌چرخد. آن‌قدر می‌چرخد تا می‌بیند از توی مستطیل سیاه خودش را بیرون می‌آورند. چشم‌هاش را بسته و چند نفری پارچه بلندی را دور مستطیل سیاه، او و چند نفرِ دیگری که یکی‌شان سعید است و شانه‌هاش می‌لرزد گرفته‌اند. دوباره صدای رعد و برق می‌آید و این‌بار می‌بیند قطره‌های آب روی زمین خاکستری و صورت سفید خودش و همه‌جا می‌چکد. به آسمان نگاه می‌کند: باران گرفته است.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. داستان بد شروع می‌شود. به نظرم داستان اگر از «دلخوشی‌اش کارون بود» آغاز شود بهتر است تا جمله‌های ابتدایی. اجازه دهید که خسته شدن در طول داستان اتفاق بیافتد.
2. از ... نابجا استفاده کرده‌اید. نه! امسال خبری نیست ها! سه نقطه اینجا معنا ندارد. از این علامت‌ها، نقطه، سه‌نقطه، ویرگول و امثال آن به‌جا استفاده کنید.
3. زیاد از «بود» و ماضی بعید استفاده کرده‌اید. در اکثر موارد نیاز نیست و به سادگی می‌توانید آن را به گذشته تبدیل کنید.
«پیش‌نماز مسجد هم آب پاکی را روی دستش ریخت، بعد از آهمه اصرار در آمد که: «الکی نیستً من که جرئتش رو ندارم همشیره...»
4. داستان بیش از اندازه گنگ شده است. گنگ شدن گاهی از سر پیچیدگی است، قبول، اما به گمانم در این داستان دلیلش مطلب دیگری است. انگار به عمد نمی‌خواهید چیزی را بگویید. همین داستان را گنگ کرده و نفس داستان را از نیمه‌های داستان گرفته است. بعضی آدم‌ها در داستان شما فقط اسم هستند. اینکه چه بودند و چه می‌شوند چندان روشن نمی‌شود. نترسید ماجرای آنها را هم روشن بگویید. داستان را گسترش دهید. این داستان جا دارد که بیشتر بگوید.
5. هر چه از نیمه‌های داستان می‌گذریم داستان به نظر من بهتر می‌شود. قوام پیدا می‌کند.
6. در مجموع با همه این مسائل که در بالا ذکر کردم داستان شما داستان خوبی شده است. قصه خوبی دارد. توانسته‌اید خواننده را با شخصیت اصلی داستان همراه کنید. (هر چند جا دارد بیشتر از گذشته‌اش بخوانیم عرض شد که جا برای گسترش دارد) و توانسته‌اید داستانی که قابل خواندن است بنویسید هر چند تا جذاب شدن فاصله دارد. چیزی که قلب آدم را تکان دهد. آدم انگشت به دهان بماند. درگیر شود. توجه می‌فرمایید که خواننده گرچه داستان را می‌خواند، اما درگیرش نمی‌شود. به اصطلاح داستان شما روح ندارد. آن چیزی که شما باید دنبالش بروید همین چیزهاست در این مرحله البته که مشخص است داستان نوشتن را بلد هستید باید پی این چیزها باشید. نه اینکه شعار دهید یا چه و چه. بلکه زندگی در داستان جاری باشد. کارون که در ابتدای داستان هست می‌توانست نقش اساسی داشته باشد، اما تأثیرش دم به دم کمتر شد. آدم‌ها انگار هیچ حسی ندارند. ما دنبال این حس هستیم این تردیدها. تردید فرزند نسبت به والدین یا برعکس. الکی غمگین شدن یا مسائلی از این دست. این‌ها در داستان نیست که ما را متعجب کند، باید بروید به درون این آدمها. آنجا که حتا خود ما هم ازش خبری نداریم، اما در داستان‌ها که می‌خوانیم می‌فهمیم همچین چیزی هم در وجود ما بوده، همچین چیزی که ما نمی‌توانستیم ببینیم.
داستان از این ناشناخته‌ها می‌گوید. این داستان فرصت و امکان گفتن از این ناشناخته‌ها را دارد که به نظرم در داستان اجرا نشده.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
محمدمهدی امجد » یکشنبه 11 مهر 1400
سپاسگزارم از وقتی که برای خوانش داستان و توضیحات‌تان درباره‌اش گذاشتید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت