بنویسیم در




عنوان داستان : برای موهای خشک
نویسنده داستان : امیر حسین رحیمی مهربان

درب بطری را باز کردم. از شامپو خود خسته شده بودم. کدام پسر ده ساله ای شامپو بچه میزند. برادرم موهای خشکی داشت. از وقتی که این شامپو را میزند ، موهایش مانند گل نرم شده است. میخواهم موهایی مانند او داشته باشم . اما او اجازه نمی دهد از شامپویش استفاده کنم. او میگوید: این شامپو برای بچه ها نیست که . اگه بزنی موهات شپش میزاره که هیچ چشمات هم انقدر میسوزه تا کور بشی !
دروغ میگوید. آخرین بار هم همین را گفته بود . گفته بود که اگر بدون اجازه با گوشی اش بازی کنم ، در خواب کابوس خواهم دید.گوشی را بدون اجازه بازی کردم . هیچ اتفاقی نیافتاد. بعدش هم با شماره او به چند نفر مزاحم شدم.
شامپو را به سرم زدم . روی بطری اش نوشته بود که به مدت 5 دقیقه روی سر بماند. برای اینکه حوصله ام سر نرود ، با کف روی سرم برای خود ریش و سبیل گزاشتم. حتما در 60 سالگی یکی از خوشتیپ ترین پیرمرد ها دنیا خواهم بود. همه من را ....آی...چشمم...
وقتی مشغول رویاپردازی بودم ، فراموش کردم که چشمانم را ببندم. بی هوا دستانم را روی چشمانم میکشیدم و سوختن آنها شدید تر میشد.کورمال کورمال دنبال شیر آب میگشتم. در حالی که کف روی صورتم سرازیر بود ، شیر آب را باز کردم و زیر دوش رفتم ...وای!...یخه!!!...
شیر اشتباهی را باز کرده بودم. سریع اب گرم را باز کردم . صورتم را شستم . سوزش چشمانم کمتر شده بود. آرام آرام چشمانم را باز کردم . جایی را نمیدیم . همه جا سیاه و تاریک بود . دوباره به چشمانم آب زدم و آنها را مالیدم . اما هیچ تاثیری نداشت. چشمانم . یعنی برادرم درست میگفت . چه اشتباهی کردم! باید حرف او را گوش میکردم . خدا یا خودت به دادم برس . زیر گریه زدم . ناگهان در حمام باز شد .نور سفید را دیدم که چشمانم را میزد . دستانم را جلوی صورتم گرفتم. برادرم درحالی که چراغ قوه گوشی اش را روشن کرده بود و جلوی در ایستاده بود گفت : تو اینجایی؟ برق ها رفته .سریع یک دوش بگیر بیا بیرون .
نقد این داستان از : علی چنگیزی
از همان ابتدا: در درست است نه درب.
در ادامه نوشته‌اید: از شامپوی خود خسته شده بودم.
منظور شما این است که «از شامپوم خسته شده بودم.»
نوشته‌اید: «گوشی را بدون اجازه بازی کردم.» منظور شما این است: «بدون اجازه با گوشی بازی کردم.»
سریع یک دوش بگیر بیا بیرون. «دوش گرفتن اشتباه است.»
زبان داستان خیلی شلخته است. توصیه می‌کنم حتما کتاب «غلط ننویسیم» مرحوم ابوالحسن نجفی را مطالعه کنید.
این متن خب قصه‌ای را تعریف می‌کند، اما فقط همین. قصه نه زبان بسامانی دارد نه حرفی در روایت برای گفتن، اما تلاش شما برای نوشتن ستودنی است. ولو اینکه زبان و لحن داستان چندان قابل اعتنا نباشد.
در نوشتن عجله نکنید. پیش از نوشتن بسیار مطالعه کنید. در این متن به وضوح دیده می‌شود که مطالعه شما طبعا به دلیل سن شما کم است. عجله‌ای برای نوشتن نیست. بیشتر و بیشتر و بیشتر مطالعه کنید. کتابهای خوب و کلاسیک. کمتر بنویسید. وقت برای نوشتن زیاد است. وقت برای کسب تجربه و زیستن کم.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت