باورپذیری شرط لازم برای هر داستان است




عنوان داستان : آتش مزه دارش میکند
نویسنده داستان : امیر حسین رحیمی مهربان

دندان های انسان اصولا برای خوردن گیاهان خلق شده است . اما ما گوشت می خوریم . نمی خواهم گیاه خوار بودنم را به رخ بکشم. اما چرا اجداد ما به سختی شکار می کردند تا گوشت بخورند . در حالی که می توانستند به راحتی از گیاهان تقضیه کنند . آنها ...
_ آقا . انتخابتون رو کردید ؟
آنها خوردن گوشت را دوست داشتند یا شکار کردن را ؟ آنها...
_آقا با شمام .
+ چه انتخابی ؟ گفتم که 50 تومنی گوشت چرخ کرده بدید.
خرید از مرکز شهر خطرناک است . ولی فقط این قصابی را پیدا کردم .تا بحال قصابی به این تمیزی ندیده بودم. اگر در سردرش قصابی نوشته نشده بود با کافی شاپ اشتباه میگرفتمش .
پسر جوانی پشت پیشخوان بود . روپوش سفیدی به تن داشت و ریش و سبیل هایش را زده بود .شاید به خاطر این بود که بهداشت به او گیر ندهد . او گفت : بله می دونم . ولی گفتم با 50 تومان فقط 60 و70 گرم چرخ کرده میشه . به جاش میتونید یک کیلو گوشت دولتی ببرید.
پسر جوان به گوشت های بسته بندی شده ای که در یخچال مغازه بودند اشاره کرد . من نگاهی به آن انداختم و گفتم : ولی اونا یخ زدن . حتی نمیشه چرخشون کرد !
پسر به ویترین دیگری اشاره کرد و گفت : پس پیشنهاد میکنم جگر های گوسفندیمون که 50 درصد آف خورده رو امتحان کنید.
من عجله دارم و او هم تا میتواند کشش میدهد . خواستم به او چیزی بگویم اما کسی روی شانه ام زد. برگشتم . پیرمرد و زنی میانسالی پشت سرم ایستاده بودند . پیر مرد گفت : بَبَم جان یِکیشَ بخر دیه !
پیرمرد کت و شلوار و کلاه قهوه ای بر تن داشت . از عصای گران قیمتی که در دست داشت می توان فهمید که از آن پیرمردهای هر جمعه کوه برو است .
برگشتم و به پسر جوان گفتم : پیشنهاد هات رو برای خودت نگه دار . من همون 70 گرم گوشت چرخ کرده رو میخوام . اگه ...
پسر وسط حرفم پرید و گفت : اصلا میدونید چیه ؟ ما گوشت چرخ کرده نداریم ! همینه که هست ! بعدی !
پوزخندی زدم و گفتم : متوجه نشدم چی گفتید ؟
پسر سرش را جلوتر آورد و با عصبانیت گفت : ما گوشت چرخ کرده نداریم مرتیکه !
یقه اش را گرفتم و کلت کمری ام را بیرون کشیدم .تفنگ را روی سرش گزاشتم و گفتم : عوضی به کی گفتی مرتیکه ؟
صدای جیغی را از پشت سرم شنیدم . پیر مرد و زن در حال فرار بودند . تفنگ را به سمت آنها نشانه رفتم و گفتم : از در فاصله بگیرید ... !
آن دو در حالی که دستهایشان را بالا گرفته بودند به آرامی از در فاصله گرفتند . رو به پسر جوان کردم و پرسیدم : کرکره های اینجا برقیه درسته ؟
پسر سرش را به نشانه بله تکان داد . به او گفتم : بدون اینکه دست از پا خطا کنی کنترلشون رو بده !
پسر دست در جیبش کرد و کنترل را در آورد . آن را از دستش کشیدم و کلید اش را فشار دادم تا کرکره ها بسته شوند . از پسر فاصله گرفتم و از زیر کرکره ها نگاهی به اطراف انداختم تا مبادا کسی بویی برده باشد . کرکره ها کاملا بسته شدند . به سمت پسر برگشتم و پرسیدم: کس دیگه ای که اون پشت نیست ؟
او با ترس گفت : نه ... دیر وقته ... همه رفتن .
مشت محکمی به صورت اش زدم و او زمین افتاد .زن جیغ کشید و گفت: من بچه دارم ! بزار برم ! طلا هام رو بهت میدم !
پیرمرد هم بلافاصله گفت : ببین بَبَم جان من قلبَم ضعیفَ . .. سکته میکنم میفتم رو دستتا !
رو به آنها کردم و گفتم : اگه سر و صدا نکنید هیچ مشکلی پیش نمیاد . فکر میکنید من یک قاتلم ؟ همم. من لعنتی حتی گیاه خوارم ! فکر کردید با 50 تومنی گوشت میخوام مهمونی بگیرم ؟ همه اینها به خاطر رئیسمه ! هی تو ! اسمت چیه ؟
پسر در حالی که روی زمین افتاده بود و خون از دماغش سرازیر بود گفت : مَ .. مهدی . من نامزد دارم ! تو رو خدا ...
-مبارکه ! الهی به پای هم پیر شید ! ولی فکر نکنم عروسی دعوت باشم . ببین آقا مهدی من کم پیش میاد پام به قصابی باز بشه. وقتی هم که اونجام انتظار دارم هر چه سریع تر کارم راه بیفته ؟ تو ... تو فکر میکنی مشکل من پوله ؟
مهدی با گریه جواب داد : نه...من غلط بکنم.
دست او را گرفتم و از زمین بلندش کردم و گفتم : دزدی هفته پیش از طلا فروشی رو که شنیدی ! من و ..
پیرمرد وسط حرفم پرید و گفت : مَگَم قیافت آشنا مَزنه !
رو به او کردم و گفتم : احمق من تو ماشین بودم . اون رئیسم بود که طلا فروشه رو کشت . حالا مهدی دوست داری بدونی چرا کشتش ؟
مهدی سرش را تکان داد . حرفم را ادامه دادم و گفتم : چون اون طلا فروش احمق باید طلاهای 24 عیار رو تو کیسه زرد و 18 عیار ها رو تو کیسه قرمز میزاشت . رئیس آشغال من وقتی سوار ماشین شد و من خواستم گازش رو بگیرم از ماشین پرید بیرون . رفت طلا فروشه رو کشت و برگشت . همه چیز خوب پیش رفته بود ! اما الان من به جرمهمکاری در قتل و دزدی تحت تعقیبم . اونم برای اینکه طلاهای 24 عیار تو کیسه زرد و 18 عیار ها تو قرمز نبودن ! خ
دستمالی از جیبم در آوردم و به او دادم و گفتم : حالا همین رئیس دیونه ام گفته که براش یک استیکی که حتی اسمشم بلد نیستم رو درست کنم . میدونی تو دستور تهیه اش چی نوشته ؟ نوشته 70 گرم گوشت چرخ کرده رو با سس مخصوص قاتی کنید و بزارید رو آتیش تا بپزه و مزه بگیره !
دستم را روی شانه اش گزاشتم و ادامه دادم :تو نمیخوای بمیری ! منم نمیخوام برای 70 گرم گوشت سوراخ سوراخ بشم . پس برو عین بچه آدم 70 گرم برام گوشت چرخ کرده بیار . نه کمتر ونه بیشتر !
مهدی بدون اینکه چیزی بگوید به سمت یخچال رفت تا گوشت چرخ کرده را بیاورد . به سمت پیرمرد و زن برگشتم و گفتم : شما دوتا ! کارت ملی یا هر چیزی که مشخصاتتون رو توش نوشته به من بدید .
زن بدون اینکه از جایش تکان بخورد کارت ملی اش را به سمت من پرتاب کرد . کارت را از زمین برداشتم . پیرمرد هم جلو آمد و با دست های لرزانش کارت پایان خدمتش را به من داد . سرباز دوره شاهنشاهی بوده است. کارت ها را به سمت آنها پرتاب کردم و گفتم : رقیه رضایی و احمد مورانلو .میدونم کی هستیدو اگه حرفی بزنید میام سراغتون !
مهدی گوشت را روی پیشخوان گزاشت . من هم یک تراول پنجاه هزار تومانی رو پیشخوان گزاشتم و گوشت را برداشتم . به سمت در رفتم و کنترل کرکره را فشار دادم تا بالا بروند . قبل از اینکه کرکره ها تا نیمه باز شوند تفنگ را در کتم گزاشتم و از زیر آنها رد شدم . دوباره کلید کنترل را زدم تا کرکره ها پایین بروند . سپس کنترل را به سمت خیابان پرت کردم .
ماشین دو کوچه پایین طر پارک شده بود . به سرعت خودم را به آن رساندم و سوارش شدم . نفس عمیقی کشیدم . گوشی ام را از جیبم در آورد و ساعت را نگاه کردم . ساعت یازده و هشت دقیقه بود . استیک باید ساعت یازده آماده میشد .
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود فراوان به امیرحسین خان رحیمی عزیزدلم. از این که قلم دست گرفتی و می‌نویسی خوشحالم. زنده باشی و برقرار.

داستان آتش مزه‌دارش می‌کند را خواندم. زنده باشی و برقرار. خوشحالم که در سن کمی به نوشتن رو آوردی.این برای من و امثال من خوشایند است. قلمت نشان می‌دهد که باید به شما امیدواربود، اما برای بهتر شدن داستانت پیشنهادهایی دارم.
اولا یادمان باشد که هر داستانی برای خواننده، لزوما باید قابل باور باشد. اگر مخاطب با منطق داستان ارتباط برقرار نکند، بی‌شک یا نوشته را کنار می‌گذارد و یا اگر هم به هر دلیل تا پایان آن را بخواند، دلبسته اثر نمی‌شود. گمان می‌کنم منطق داستان شما، خیلی برای خواننده قابل قبول نیست. آیا واقعا به‌همین‌راحتی یک جوان سابقه‌دار خودش را معرفی می‌کند و دستش را برای کسی که لازم نیست رو می‌کنذ؟! آیا واقعا برای گرفتن مقدار کمی گوشت لازم است که اسلحه بکشی و در را قفل کنی و پیرزن و پیرمردی را این‌جور بترسانی؟! مطمئنی خواننده این برخورد و این عکس‌العمل را می‌پذیرد؟! من مطمئن نیستم. پس سعی کنیم در هر داستان، رفتار شخصیت‌های داستان‌مان را منطقی و قابل قبول ارائه کنیم.
مورد دوم گزیده‌گویی و گزیده‌نویسی در داستان است. اول داستان از گیاه‌خواری و مضرات گوشت صحبت می‌شود.این توضیح چه کمکی به داستان می‌کند؟ چه امتیازی برای نوشته به دست می‌دهد؟! اگر واقعا اعتقاد دارید که کمکی نمی‌کند، به‌شدت باید از آن پرهیز کرد. هر تصویر یا گفته‌ای به داستان می‌افزاییم، لزوما باید کارکرد داستانی داشته باشد. حتما باید لازم و ضروری باشد درغیراین‌صورت بی‌رحمانه باید آن را حذف کرد.
توضیح دیگری که در خصوص این داستان باید گفت، اشتباه‌های املایی و نگارشی کلمات است. چند جای داستان کلمه‌هایی به چشم می‌خورند که غلط فاحش‌اند. مثلا نوشته‌ای تقضیه. مگر غذا را با ضاد می‌نویسند که تغذیه را این‌طور نوشته‌ای؟! یا مثلا نوشته‌ای «پایین طر»!!!! جای دیگر نوشته‌ای گزاشت!!!! یا می زاشت!!!! این اشتباه‌ها، باعث می‌شود خواننده به اطلاعات شما شک کند. شک کردن مخاطب به سواد نویسنده همان و کنار گذاشتن داستان یا دست‌کم ارتباط برقرار نکردن با نوشته همان. خواننده باید ایمان بیاورد که نویسنده سواد و توان لازم را دارد.باید به او اعتماد کند. او را دانا و توانای مسلم بداند. با این باور است که اثر او را می‌خواند و او را باور می‌کند. برای همین مسئله است که نویسنده برای پرداختن به هر موضوع، خودش را موظف می‌داند قبل از نوشتن درباره آن موضوع کنکاش و جستجو کند. پژوهش قبل از نوشتن درباره هر موضوع، لازمه نویسندگی است.
به‌هرحال سن شما کم است و فرصت زیادی برای دستیابی به این مهم داری. یقین دارم با پشت کار و پیگیری‌های لازم، روزی داستان‌های جذاب و قدرتمندی از شما خواهم خواند. آن روز خیلی دیر نیست به‌شرطی که پیگیر و جدی باشی و پیوسته در تلاش و جستجو.
سالم و سلامت و سربلند ببینمتان.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت