لطفا داستان بنویسید.




عنوان داستان : شیر مرغ
نویسنده داستان : امیر حسین رحیمی مهربان

مجید بیست و سه سال دارد و سه سال آخر زندگی اش را در یک مرغداری گذرانده است . اگر امروز صبح تخم مرغ ، مرغ شماره 213 را برنمیداشت ، احتمالا تا پایان عمرش در آنجا می ماند .
مجید انسان بلندپروازی نیست. اما آنقدر احمق هم نیست که نتواند از شیرمرغ پول خوبی به جیب بزند.
اگر آب را در روغن داغ بریزید ، آتش وحشتناکی درست میشود. شیر هم مانند آب عمل میکند. مجید وقتی با تخم مرغ ، مرغ شماره 213 نیمرو میپخت متوجه این شباهت شد .
مجید مرغ 213 را جدا از مرغ های دیگر نگهداشت و تمام روز آن را زیر نظر داشت . صبح روز بعد مرغ 213 تخم دیگری گذاشته بود . مجید تخم مرغ را شکست و مایع شیر مانندی درون آن را در یک لیوان ریخت . در مورد خوردن آن مطمئن نبود و تصمیم گرفت که شیر مرغ را به یکی از دوستانش که در آزمایشگاه کار میکند بدهد . اما این امکان وجود داشت که او را به قتل برسانند و مرغ را از او به دزدند .
مجید تا شب به این فکر میکرد آیا واقعا مرغ او شیرده است یا یک نقص ژنتیکی که ماده ای شبیه به شیر تولید میکند ؟ البته تا زمانی که لیوان شیر مرغ را بالا نکشیده بود . او واقعا شیرمرغ خورده بود . مزه اش هیچ فرقی با شیر گاو نمیکرد .
او مرغ 213 را درون قفسه کوچکی گذاشت و با خود به اتاق خوابش برد تا اتفاق خاصی برای آن نیافتد . فردا کارهای زیادی برای انجام داشت و زودتر از همیشه به خواب رفت . اما اواسط نیمه شب با صدای نجوای یک زن از خواب بیدار شد . صدا شروع به صحبت کردن با او کرد و از بودن در قفس شکایت میکرد . مجید در حالی که با تعجب به مرغ 213 خیره شده بود از حال رفت .
از خواب بیدار شد . مرغ در قفس مشغول خوردن دانه اش بود . با خود گفت شاید اتفاق دیشب یک خواب بوده است . ولی هنگام بیرون رفتن از اتاق مرغ 213 از او خواست که آب درون ظرف غذایش را عوض کند .
بلافاصله متوجه شد که با خوردن شیرمرغ حالا میتواند زبان مرغ ها را بفهمد . برای مرغ 213 همه چیز عادی بود و با تعویض آب ظرف آبش متوجه قضیه شد .
یک ماه از پیدا کردن تخم مرغ عجیب مرغ 213 میگذشت . مجید و مرغ 213 در تمام این مدت مشغول کشیدن برای ثروتمند شدن بودند . قدم اول شرکت در مسابقه استعداد یابی بود . بعد از چندین بار تلاش برای ثبت نام موفق به شرکت در مسابقه شدند. برنامه آن ها حیرت آور بود . مرغ 213 و مجید میتوانستند با هم ارتباط برقرار کنند و با کمک هم یک رژه مرغی به راه بیاندازند .
بعد از مشهور شدن آنها ، مرغ 213 نیاز به اسم رسمی تری داشت پس اسم خود را به آتوسا عوض کرد .
شرکت های زیادی حاضر بودند که بر روی آن دو سرمایه گزاری کنند . اما آنها فکر دیگری در ذهن داشتند . مجید و آتوسا با پول هایی که از در مسابقه برنده شده بودند شرکت کوچک خودشان را درست کردند و برگ برنده اشان را رو کردند .
در کمتر از 6 ماه توانستند با فروختن شیرمرغ اصل شرکت خود را گسترش بدهند و یک کارخانه تاسیس کنند. موفقیت شاید برای آنها دوستان زیادی را جمع کرده بود ولی تعدادشان کمتر از دشمن ها و رقیب هایی بود که به وجود آورده بود .
شرکت های مختلف با قیمت های بالایی در بازار سیاه شیر مرغ میخریدند تا بتوانند از مرغ در کسب و کار خود استفاده کنند و برنامه های شرکت مجید و آتوسا را خراب کنند . اما نمی دانستند که این تله ای برای شکست دادن آنها است .
وقتی همه فکر میکردند که یک مرغ دیگر نمیتواند از این هم که شده مهم تر باشد ، مجید و آتوسا قسمت سوم نقشه شان را آغاز کردند . مجید آتوسا را به یک مصاحبه تلوزیونی برد و آتوسا با صحبت دربارهی حقوق مرغ ها جنبش مرغیسم را راه اندازی کرد .
سازمان ملل و همه مطبوعات جهان شروع به طرفداری از مرغیسم کردند . در این زمان بود که چندین سوء قصد علیه آتوسا شکل گرفت ولی مجید توانست جلوی آنها را بگیرد و حتی یک پر هم از آتوسا کم نشود .
طرفدار مرغیسم هر روز بیشتر از قبل میشدند . مرغیسم ها خواستار این بودند که هیچ مرغی بدون خواسته خودش نباید مورد استفاده انسان ها قرار بگیرد . همانطور که یک مرغ نمیتواند به بازار رفته و در صف های طولانی گوشت یخ زده انسان بایستد ، انسان ها هم نباید این کار را انجام دهند تا حقوق متقابل رعایت شود .
مجید و آتوسا زودتر از همه شرکت ها شروع به استخدام مرغ ها شدند . ارزش سهام آنها از هر شرکت دیگری بالا تر بود و محبوبیت آنها هر روز بیشتر از قبل میشد . برای مجید دیدن همچنین موفقیتی غیرقابل باور بود . آتوسا ایده جدیدی داشت . هر چند از نظر مجید غیرممکن می آمد اما در نهایت آتوسا توانست ریاست جمهوری کشور را به عهده بگیرد . آن طور که آتوسا فهمیده بود در این دور و زمانه اعتماد مردم به یک مرغ بیشتر از یک انسان است .
مشکلات برنده شدن در انتخابات زیاد بود اما به پای مشکلات بعد از برنده شدن نمیرسید . نیمی از مشکلات به خاطر تغیر سیاست ها وقوانین و حتی واحد پولی کشور بود و نیمی دیگر جنبش ها و گروهک های تروریستی که سعی در برکناری آتوسا و مرغ هایش از حکومت در کشور بودند .
مجید مورد اعتماد ترین انسانی بود که آتوسا میشناخت . اما در هر حالت او یک انسان بود . در یکی از روزهای بهار گروهکی از خروس های اصلاح طلب به محل زندگی آتوسا و مجید حمله کردند و مجید را گروگان گرفتند . آنها میخواستند که آتوسا ریس جمهوری را کنار بگزارد و به خروس ها واگذار کنند و اگر نه مجید را به قتل میرسانند . آتوسا در جواب مجید را انسانی خواند از ابتدا هم او را وسیله ای برای رسیدن میدیده است و حتما این نقشه ای است که دوباره توجه ها رو به خود جذب کند . او حتی خروس ها را هم مانند برادران مرغ ها خواند و گفت که از آنها حمایت خواهد کرد .
مجید درطول زمانی که زندانی بود بیشتر با آرمان های خروس ها آشنا شد. آنها خسته شده بودند از اینکه همسر هایشان مشغول به کار در اجتماع باشند درحالی که آنها هیچ کاری به غیر از تماشا انجام نمیدهند و جامعه هیچ ارزشی برای آنها قائل نیست .
مجید بعد از رفتاری که آتوسا با او انجام داده بود تصمیم گرفت که کنار خروس ها بجنگد و دوباره به جایگاه سابقه اش برگشته و انتقامش را از آتوسا بگیرد . پس به رهبر جوان خروس ها پیشنهاد همکاری داد تا با انسان ها متحد بشوند و با هم به آتوسا حمله کنند.
در همین حین آتوسا با مشکل بزرگی دست و پنجه نرم میکرد . او عاشق شده بود . عاشق یکی از خروس های اصلاح طلبی که به خانه اش حمله کرده بودند . از تمام نفوذی که داشت برای پیدا کردن خروس مورد نظراش استفاده کرد اما نتوانست آن را پیدا کند.
همه چیز برای حمله مجدد به آتوسا آماده بود . خروس جوان از مجید خواست که در نبرد شرکت نکند و از پشت به آنها کمک کند . مجید بدون حرف اضافی خواسته او را پذیرفت چون میدانست خروس جوان به او اعتماد دارد . اما از ماجرای آتوسا این را آموخته بود که نباید به به هیچ کس جز خودش اعتماد کند .
حمله دو روز بعد به محل کار آتوسا شروع شد . اینبار انسان ها هم به کمک خروس ها آمده بودند ولی هنوز هم برتری مرغ ها بر آنها غالب بود . نقشه از این قرار بود وقتی لشگر خروس ها و انسان ها در حال جنگ با مرغ ها ومحافظان انسانی آنها هستند ، خروس رهبر از طریق کانال تهویه هوا به اتاق آتوسا برود که در امن ترین محل خانه است و نیازی به هیچ محافظی ندارد تا آتوسا را به قتل برساند .
خروس جوان خود را به اتاق آتوسا رساند . اما فریب خورده بود . اتاق خالی از محافظ نبود. همانطور که مجید حدس میزد همه نیروهای مرغ ها و خودشان از بین خواهند رفت . حتی خود خروس رهبر و در نهایت او خواهد بود که تعادل را به دنیا بازخواهد آورد.
خروس توسط محافظ ها دستگیر شد اما هنگامی که محافظ ها قصد کشتن او را داشتند ، آتوسا جلوی آنها را گرفت . او خروس جوان را به یاد آورده بود . حتی قبل تر از اینکه او را در خانه اش ببنید، او آن را در مرغداری دیده بود . وقتی که جوجه کوچکی بود .
مجید که زمان را مناسب دید با نیروی پشتیبانی خودش حمله دیگری را آغاز کرد . او راه آسان تری از کانال تهویه هوا به دفتر آتوسا بلد بود . اما با صحنه غیر منتظره ای رو به رو شد . آتوسا و خروس جوان در دفتر نشسته و منتظر آمدن او بودند . مجید اسلحه اش را کشید تا آتوسا را به قتل برساند اما خروس رهبر زودتر از او ماشه را کشید و تیری به قلب او خورد .
مجید درحالی که دستش را روی قلبش گذاشته بود از خواب بیدار شد . تمام چیزی که دیده بود چیزی جز یک کابوس بد نبود . نگاهی به آتوسا یعنی مرغ 213 انداخت . مرغ 213 خواب بود . مجید به آرامی لیوان خالی از شیر مرغ را برداشت و آن را شکست . در قفس مرغ 213 را باز کرد و با لیوان شکسته به او حمله کرد .
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام و ارادت
سپاس از داستان ارسالی شما گرامی، دوست نویسنده‌ی شیر مرغ
برخی داستان‌ها نقدناپذیرند. در باب بدی و خوبی حرف نمی‌زنم. در باب استاندارد داستان‌گویی در چهارچوب آموخته‌ها حرفم را کامل می‌کنم. اینکه روی داستانی طرح‌واره برای تبدیل به رمان شدن کار می‌کنید، بحث دوم ماست، اما بحث اول ما نه در مفهوم و‌ موضوع، که در استانداردسازی آموخته‌هاست. لحن‌سازی هنر نویسنده است و روایت‌سازی دانش نویسنده که ما در هر دو مورد در این داستان فقدان داریم.
آیا می‌توان این شیوه نگارش را داستان‌نویسی دانست؟
«مجید بیست و سه سال دارد و سه سال آخر زندگی اش را در یک مرغداری گذرانده است . اگر امروز صبح تخم مرغ ، مرغ شماره 213 را برنمیداشت ، احتمالا تا پایان عمرش در آنجا می ماند .
مجید انسان بلندپروازی نیست. اما آنقدر احمق هم نیست که نتواند از شیرمرغ پول خوبی به جیب بزند.»
این طرح است و داستان در ادامه دارای درونمایه توصیف‌محور می‌شود.
«اگر آب را در روغن داغ بریزید، آتش وحشتناکی درست میشود. شیر هم مانند آب عمل میکند. مجید وقتی با تخم مرغ ، مرغ شماره213 نیمرو میپخت متوجه این شباهت شد .
مجید مرغ 213 را جدا از مرغ های دیگر نگهداشت و تمام روز آن را زیر نظر داشت. صبح روز بعد مرغ 213 تخم دیگری گذاشته بود. مجید تخم مرغ را شکست و مایع شیر مانندی درون آن را در یک لیوان ریخت. در مورد خوردن آن مطمئن نبود و تصمیم گرفت که شیر مرغ را به یکی از دوستانش که در آزمایشگاه کار می‌کند بدهد. اما این امکان وجود داشت که او را به قتل برسانند و مرغ را از او به دزدن.»
به نظر می‌رسد شما دچار یک تناقض در داستان‌نویسی هستید. فرض کنیم در آینده شما بخواهید از این طرح به رمان برسید. متاسفانه مغلوطی شکل گرفته که باید حلش کنید.‌ بین توضیح طرح رمان و پیش‌فرض نگارش یک داستان. در هر دو طرح شکل گرفته و نه لحن و روایت. توضیحی بودن در همه رویدادها به جای داستان نشسته است.‌
«مجید تا شب به این فکر می‌کرد آیا واقعا مرغ او شیرده است یا یک نقص ژنتیکی که ماده‌ای شبیه به شیر تولید می‌کند؟ البته تا زمانی که لیوان شیر مرغ را بالا نکشیده بود. او واقعا شیرمرغ خورده بود. مزه‌اش هیچ فرقی با شیر گاو نمی‌کرد.
او مرغ 213 را درون قفسه کوچکی گذاشت و با خود به اتاق خوابش برد تا اتفاق خاصی برای آن نیافتد. فردا کارهای زیادی برای انجام داشت و زودتر از همیشه به خواب رفت، اما اواسط نیمه‌شب با صدای نجوای یک زن از خواب بیدار شد. صدا شروع به صحبت کردن با او کرد و از بودن در قفس شکایت می‌کرد. مجید در حالی که با تعجب به مرغ 213 خیره شده بود از حال رفت»
می‌بینید یک خواب به جای اِنرژیک بودن و تصویرسازی چقدر از جزییات پر و سر ریز شده است. به یک‌باره داستان میل ترکیب سوررئالیستی پیدا می‌کند. سوررئالیسم چیست؟ اگر چه مفسران به طرق مختلف اظهار داشته‌اند كه سوررئالیسم یا با جنگ جهانی دوم یا درگذشت آندره برتون در سال 1966 به پایان رسیده است و با وجود اینکه دیگر یک جنبش منسجم محسوب نمی‌شود، اما می‌توان گفت که سوررئالیسم هنوز هم زنده است و زیر مجموعه مهمی از ادبیات داستانی گمانه‌زنی (speculative fiction) را به خود اختصاص داده است.
هاروکی موراکامی یکی از بزرگترین نویسندگان عصر ماست. وی در بیش از دو دهه حرفه نویسندگی خود، بیش از 20 کتاب ترجمه شده به زبان انگلیسی منتشر کرده است.
موراکامی به سبک سوررئالیسم می‌نویسد. بالا بردن سطح آگاهی در شخصیت‌ها و خوانندگانی که عاشق کار او هستند، گربه‌های سخنگو، موسیقی جاز و ناپدید شدن‌ها از جمله عناصری هستند که او برای خلق داستان سوررئالیستی خود به کار می‌برد.
با این حال، هنگام نوشتن به سبک سوررئالیسم، یک مشکل بزرگ وجود دارد که همان ماهیت ناخودآگاه ذهن است. نیچه در پنجمین كتاب "حکمت شادان، اظهار داشته است كه اندیشه ناخودآگاه كه او آن را عمیق‌تر و برتر از تفكر آگاهانه می‌داند در حالتی فراتر از كلمات و مفاهیم رخ می‌دهد.حال با این توضیحات بهتر می‌توانم مشکل طرح شما را به خواندن بگذاریم. شما یک طرح گمانه‌زن دارید و نه یک داستان عمومی. داستان‌های عمومی قابل انتقال بوسیله لحن و روایت‌سازی هستند. داستان شما فاقد این عناصر است. امیدوارم داستان بنویسید.‌

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت