چه بگوییم یا چطور بگوییم.




عنوان داستان : شطرنج باز رمانتیک
نویسنده داستان : امیر حسین رحیمی مهربان

هیچوقت فکر نمیکردم که پایم به کلاس داستان نویسی باز بشود . اما امان از عشق که انسان را از این رو به آن رو میکند .
از شش سالگی با پدرم شطرنج بازی میکردم . تمام فکر و ذهنم حرکات شطرنج بود و آرزویم تبدیل شدن به یکی از بهترین شطرنج بازان جهان . سال پیش ، برای شرکت در یکی از مسابقات استانی به این آموزشگاه آمده بودم . بعد از اتمام مسابقه با اصرار مسئول آموزشگاه قبول کردم که یک جلسه به صورت آزمایشی به کلاس داستان نویسی که به تازگی در آموزشگاه راه اندازی شده بود بروم .
با خود میگفتم : دنیای اعداد و ریاضیات شطرنج کجا و دنیای کلمات و جملات داستان کجا !
کلاس شروع شد . صندلی خالی را در انتهای کلاس پیدا کردم و روی آن نشستم . خانم کریمی معلم کلاس داستان ، شروع به احوال پرسی و آشنا شدن با بچه های کلاس کرد . کمی گذشت . بعد از به پایان رسیدن تدریس خانم کریمی نوبت به خواندن داستان ها و اثر هایی بود که دانش آموزان کلاس نوشته بودند .
هفته بعد آن روز مسابقه دیگری داشتم . رقابت سختی نبود اما تمام روز را مشغول فکر کردن و برنامه ریزی برای مسابقه بودم . اما ناگهان صدایی توجه ام را جلب کرد .
-خانم شروع کنیم ؟
+بله عسل خانوم ! داستانت رو بخون .
-رویای مرده ... صورت اش سرد و بی روح بود . با خود فکر میکرد که چگونه به این چنین هیولایی تبدیل شده است . چشمان اش را بست ....
. صورت اش را به خوبی نمی دیدم . اما صدایش قلبم را می لرزاند . داستانش به پایان رسید و وقت نقد و بررسی آن بود . آن قدر محو صدایش شده بودم که چیزی از خود داستان نفهمیدم . نوبت به من رسید . با دست پاچگی از جای خود بلند شدم و گفتم : امم... اسم داستان ... به نظرم جذاب بود ..و ... شنونده ربط اش رو به داستان میفهمه که ...
ناگهان گوشی ام زنگ خورد و من را از آن مهلکه نجات داد . با اجازه خانم کریمی از کلاس خارج شدم . پدرم بود. گوشی را جواب دادم : سلام بابا ...نه ... هنوز آموزشگاهم ... تو یک کلاس داستان ثبت نام کردم ... آره ولی به نظرم یک استعدا خاصی توی نوشتن دارم ...
پدرم ابتدا ساز مخالف میزد و می گفت : بچه جون ! آدم یا خدا رو میخواد ! یا خرما رو ! شطرنج یک رشته ای که تمرکز و حواس جمع میخواد ! داستان هم همینطور ! اگه بخوای بهترین باشی دو تا با هم نمیشه که !
دروغ هم نمیگفت . به خاطر همین تصمیم گرفتم مدتی شطرنج را کنار بگزارم و تمرکزم را روی عسل ... ببخشید یعنی کلاس داستان نویسی ام بگزارم .
جلسه بعدی مشکل جلسه اول را نداشتم و سعی کردم تمرکز را بیشتر روی داستان او بگزارم . اما باز هم صدای او مرا در خود غرق میکرد . باید توجه او را به خود جلب میکردم و نقد کردن داستان اش تاثیر گزار نبود .
از هفته های بعد شروع به نوشتن داستان کردم و سعی کردم داستان هایی را بنویسم که توجه او را به خود جلب کنم . اما هر چه جلوتر رفتم ، راه و سبک خودم را پیدا کردم . متوجه شده بودم که واقعا استعداد و خلاقیت ویژه ای در داستان نویسی دارم و آن طور که خانم کریمی میگفت ، قلمم تازگی دارد .
پدر ام هم با دیدن شور و اشتیاق من برای نوشتن ، قانع شد که شاید راه درستی را در پیش گرفته ام . آرزویم شده بود تبدیل شدن به یکی از نویسنده های موفق و مشهور .
شرکت در این کلاس اعتماد به نفس ام را هم بالاتر برده بود . با خود فکر میکردم که شطرنج چه قدر من را منزوی کرده بود . اما حالا دوستان جدیدی پیدا کرده ام و حتی در خانه هم بیشتر با خانواده ام صحبت میکنم و در لابه لای صحبت های آنها به دنبال ایده ای برای نوشتن هستم .
ترم اول کلاس ، یک ماه پیش به پایان رسید . امروز اولین جلسه ترم جدید کلاس داستان است . میخواهم به بچه های کلاس پیشنهاد بدهم که یک گروه در فضای مجازی هم درست کنیم تا بتوانیم اطلاعات و نکات جالبی که پیدا میکنیم را برای هم به اشتراک بگزاریم . اما از شما چه پنهان هدف اصلی ام از این کار این است که بتوانم بیشتر و خارج از کلاس با عسل ارتباط برقرار کنم .
خانم کریمی وارد کلاس شد و بعد از احوال پرسی کلاس را شروع کرد . دستم را بالا گرفتم و پرسیدم : ببخشید خانم ... زود نیست ؟ ... هنوز دو نفر نیومدن .
خانم کریمی رو به من کرد و گفت : آقا امید خوب حواست به کلاس هستا ! باید بگم آموزشگاه تصمیم گرفت کلاس رو 10 نفره بکنه و متاسفانه دوست های خوبمون عسل خانم و آقا عرشیا چون دیر تر از شما ثبت نام کرده بودن نمی تونن توکلاس باشن .
ادامه صحبت های خانم کریمی را نشنیدم . جزو معدود کسانی بودم که هر هفته داستانی برای خواندن داشتند . اما این جلسه فقط مشغول نقد داستان های بقیه شدم و چیزی از خودم نخواندم .
به عسل فکر میکردم . حتما ناراحت است که نتوانست در کلاس باشد .نمی توانم خودم را جای او بگذارم . اگر من فقط به خاطر دیدن و دوست داشتن او به این کلاس می آمدم و برای جلب توجه او داستان مینوشتم ، او تنها به خاطر اینکه عاشق نوشتن است ، داستان مینوشت . اما... اما شاید بتوانم واقعا خود را جای او بگزارم .
بعد از پایان کلاس پیش خانم کریمی رفتم و گفتم : خانم. یک مشکل کوچک برامون پیش اومده . این ترم نمیتونیم تو کلاس باشیم .
خانم کریمی با نارحتی گفت : حیف شد که ... قرار بود روی داستان آخرت کار کنیم و بفرستیم برای مسابقه . هیچ راهی نیست بتونی بیای ؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : دیگه کاریه که شده ! و اگرنه خودمون هم خیلی دوست داشتیم که باشیم تو کلاس .
خانم کریمی پرسید : میدونی که آموزشگاه یک قانون بدی داره ، پول رو بعد ثبت نام به هیچ وجه پس نمیده ؟
جواب دادم : بله . این جلسه رو هم به خاطر همین اومدیم که به شما بگیم اگه امکانش هست یکی رو جایگزین خودمون کنیم و ممنون میشم اگه شماره عرشا و عسل رو بدید که باهاشون تماس بگیرم ببینم دوست دارن به جای من کلاس بیان .
خانم کریمی لبخندی زد وگفت : فکر نکنم موردی داشته باشه . شماره ها رو برات میفرستم . فقط یادت باشه بیای سر بزنیا ! حتما نباید تو کلاس ثبت نام کرده باشی تا ما رو ببینی .
از خانم کریمی تشکر کردم و بعد خداحافظی به خانه برگشتم . با خود فکر میکردم که عسل با شنیدن خبر من چه قدر خوشحال خواهد شد . ماجرای خنده داری است . برای دیدن او قید شطرنج را زدم و در کلاس داستان ثبت نام کردم . حالا هم برای شاد کردن دل او از همان کلاس میروم .شاید مدت ها باشد که شطرنج بازی نمیکنم . اما هنوز هم یک شطرنج باز هستم . یک شطرنج باز رمانتیک !
نقد این داستان از : احسان عباسلو
خوب شما در این متن واقعا داستانی برای گفتن داشتید. ماجرایی که هم شروع داشت و هم پایان. برای یک نوقلم همین نکته شاید خیلی ساده به نظر برسد اما در عمل و در خیلی از مواقع محقق نمی شود. نوشته شما همه چیز داشت الا زبان. از یک نظر می‌شود به داستان دو جور نگاه کرد: چه می‌خواهیم بگوییم و چطور می‌خواهیم بگوییم. اصطلاحا می‌گویند چه گفتن و چطور گفتن. عموم علاقمندان چیزی برای گفتن دارند و بخش چه گفتن را به عبارتی پوشش می‌دهند اما مشکل اصلی عزیزان چگونه گفتن است. چگونه گفتن یعنی استفاده از زبانی که بتواند برای خواننده تخصصی و به خصوص منتقد ادبی از لحاظ فرمی حرفی برای گفتن داشته باشد. چگونه گفتن یعنی استفاده از آن شیوه و قلم برای بیان که تفاوت لازم را بین نوشته شما به عنوان یک متن داستانی (و نه ادبی، دقت داشته باشید) و یک متن انشائی یا علمی و غیره ایجاد نماید. تکنیک‌های زیادی وجود دارند که متن داستانی را از متون دیگر متمایز می‌سازند مانند سیال ذهن، تداعی آزاد و غیره. این تکنیک‌ها البته به تناسب محتوا و موضوع و موارد دیگری می‌توانند انتخاب شوند. شما موضوع و مضمون داشتید اما به نظر در زبان هنوز جای کار دارید و باید برای رفع این معضل داستان‌های تکنیکی بخوانید. داستان بخوانید با تمرکز بر شیوه بیان و زبان آن، و روی موضوع متمرکز نشوید. اشتباه نوقلم‌ها عمدتاً در این است که به جای یاد گرفتن شیوه بیان و چگونه گفتن، ذهن خود را به موضوع می‌دهند و چیزی از داستان‌های بزرگ یاد نمی‌گیرند. پس اولین و مهمترین کار، خواندن داستان است و دوم تمرکز بر شیوه بیان آن داستان.
اما ایرادات زبانی شما در کجا بود؟ چند مورد را با هم مرور کنیم بلکه شما با ذکر مثال بهتر متوجه مشکل بشوید. اول از همه توجه داشته باشید که تفاوت متن ادبی با متن داستانی در این است که متن ادبی بسیار به بالا بودن سطح زبانی خود توجه دارد و در این مسیر گویی به نوعی افراط می‌رسد. متن ادبی گاه خیلی شاعرانه می‌شود و لفاظی بسیار دارد. به اندازه حرف نمی‌زند بلکه فقط می‌خواهد حرف زده باشد و خود را جا بیاندازد. از سجع و قافیه و شعر و حس‌آمیزی افراطی و هر چیزی که ادبیت آن را جا بیاندازد استفاده می‌کند و معمولاً برای مخاطب عادی خیلی سخت فهم می‌شود. به عبارتی اگر یک بسامد صفر تا صدی در نظر بگیریم، متن ادبی در درجه صد قرار دارد. متن انشائی نیز گاه به همین متن ادبی می‌رود و گاه کمی نازل تر می‌شود. در متن انشایی، ساختارها معمولا استانداردهای نگارشی را رعایت می‌کنند و اگر از این ساختار فاصله بگیرند خیلی محدود خواهد بود. اصولاً درس انشاء برای یاد دادن و یادگرفتن زبان استاندارد آمده و رعایت اصول نگارشی، بنابراین متن انشائی در صدد رعایت همین اصول نگارشی است. متن علمی از طرفی در حد صفر است. آرایه و ادبیت ندارد. تکیه‌اش بر محتواست و آن چه می‌گوید و برایش اصلا مهم نیست چطور می‌گوید.
حال متن داستانی. متن داستانی میانه این‌هاست. ویژگی متن داستانی گریز از ساختارهای معمول است. توصیه عموم نویسندگان بزرگ این است که باید ساختارشکنی کرد. باید با زبان بازی کرد. متن داستانی در پی عبور از نرم‌ها و عادات است. قاعده‌گریزی دارد. گاه از جمله ناقص استفاده می‌کند و اعتقادی ندارد حتما باید جمله کامل باشد و حتی کامل کردن جملات را گاه بر عهده مخاطب می‌گذارد. گاه ترتیب چینش کلمات را برهم می‌زند و از قواعد دستوری پیروی نمی‌کند. گاه آشنائی‌زدایی دارد و ترکیبات جدید را در متن دنبال می‌کند. و در مواردی با ترکیب جملات آن‌ها را می‌شکند و چند جمله را در یک جمله مرکب بیان می‌کند. از طرفی تلاش می‌کند اضافه نداشته باشد و یک بار حرف بزند.
در نوشته شما این اصول نگارشی دیده نمی‌شود. خیلی خشک و معمولی حرف می‌زنید و افعال هیچ انعطاف زبانی ندارند. راحت حرف زدن به معنای خشک حرف زدن نیست. " کلاس شروع شد . صندلی خالی را در انتهای کلاس پیدا کردم و روی آن نشستم . خانم کریمی معلم کلاس داستان ، شروع به احوال پرسی و آشنا شدن با بچه های کلاس کرد. کمی گذشت." اطلاعات این چند جمله جدای از این که کارکرد حاصی در داستان ندارند خیلی خشک ارائه شده‌اند. زبان زیادی معمولی است و جملات هیچ شکل داستانی ندارند. علت این است که جملات می‌توانستند در اینجا ترکیب شوند تا سلیس‌تر خوانده شده و ضرباهنگ داستان هم بهتر شود."موقع شروع کلاس من جایی آن عقب برای خودم پیدا کرده بودم. اول سلام و آشنایی خانم کریمی، مدرس کلاس، بود و پشتش رفتیم سراغ "داستان یعنی چه؟" و بعد هم قرار شد هر کسی داستانی بخواند و بقیه، و البته خود خانم کریمی در آخر، داستان را نقد کنند". این نمونه کمی به نظر بهتر می‌آید و ضرباهنگ سلیس‌تری هم دارد.
دیگر این که برخی کلمات به لحاظ شوکی که ایجاد می‌کنند نباید خیلی با فاصله نزدیک استفاده شوند. کلماتی نظیر "اما" و "ناگهان" "در همین لحظه" و غیره کلماتی هستند که به نظر از تغییر موقعیت قبلی به ما می گویند و نوعی ضربه و هشدار برای خواننده هستند و اعلام این که اتفاقی و تغییر حالتی در شرف وقوع است. نباید این کار دو بار در فاصله بسیار نزدیک رخ دهد. به جمله خودتان دقت کنید: "رقابت سختی نبود اما تمام روز را مشغول فکر کردن و برنامه ریزی برای مسابقه بودم . اما ناگهان صدایی توجه ام را جلب کرد ." استفاده از دو "اما" در متن خیلی جذاب نیست. شما با "اما"ی اول نوعی شوک و تغییر حالت ایجاد کرده‌اید "اما"ی دوم باز هم شوک می‌دهد.
خواندن بیشتر کمک می‌کند تا ایرادات نگارشی شما هم بر طرف شود مثل "بگزارم" که درست آن "بگذارم" است و "تاثیرگذار" درست است و نه "تاثیرگزار". یا در این جمله باید گذشته ساده به کار می‌بردید "اما باز هم صدای او مرا در خود غرق میکرد" که درست‌تر "غرق کرد" است.
به نظر شما اصولی را یاد گرفته‌اید اما تمرین روی زبان به آن اندازه که باید نداشته‌اید. گشایش داستان شما خیلی خوب بود و تعلیقی هم داشت و همان طور که در بالا گفتم داستانی برای گفتن دارید. پس تمرکز روی زبان و تمرین زبانی را فقط در دستور کار قرار دهید. داستان ترجمه شده نخوانید. داستان ترجمه شده که زبان نویسنده نیست بلکه زبان مترجم است. برای بهتر یاد گرفتن زبان باید داستان ایرانی خوب بخوانید. داستان‌های کلاسیک ایرانی هم برای افزایش دامنه واژگان و ساختار خوب هستند.
چه بگوییم و چطور بگوییم؟ چه بگوییم یا چطور بگوییم؟ به نظر آن مساله اولی بهتر است یعنی چه گفتن و چطور گفتن با هم همراه شوند و نه این که تاکید و تمرکز را روی یکی از آن‌ها فقط قرار دهیم.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت