تمرین و مطالعه قلم شما را قوام می‌بخشد.




عنوان داستان : چپ اندر قیچی
نویسنده داستان : امیر حسین رحیمی مهربان

کمال گوش پسر بچه را گرفت و پیچاند . صدایش را بالا برد و گفت : دفعه چندومته که اینجا آدامس میفروشی؟
پسرک که سعی میکرد گوشش را از دست او بیرون بکشد ، گفت : عمو بخشید .... غلط کردم !
کمال گوش پسرک را رها کرد . پسرک تصمیم گرفت که فرار کند اما کمال پیراهن او را از پشت گرفت و گفت: کجا با این عجله ! جیب هات رو خالی کن ببینم !
پسرک با گریه جیب هایش را گشت و دسته ای پول خرد بیرون آورد . کمال پول ها را گرفت و پسرک را رها کرد . پسرک دوان دوان از او دور شد . کمال با صدای بلند فریاد زد : دیگه این طرف ها پیدات نشه !
کمال عصایش را که به درخت تکیه داده بود را برداشت و زیر بغلش زد . لنگان لنگان از خیابان دور شد و به سمت کوچه بن بستی رفت . اطراف را نگاه کرد و سپس وارد خانه مخروبه شد .پیچ عصایش را باز کرد و پولی را که از صبح گدایی کرده بود و از پسر بچه گرفته بود را داخل آن گزاشت . چهار سالی هست که پول ها خود را پس انداز میکند. میخواهد وامی از بانک بگیرد و همراه آن پول ها دکه کوچکی کنار چهار راه بخرد و از گدایی دست بردارد . پیچ های عصا را بست و دوباره آن را در دست گرفت و از خانه متروکه بیرون آمد .
چند ساعتی تا سر طهر باقی مانده بود . کمال به پیاده رو برگشت و زیر سایه درختی نشست . عصایش را به درخت تکیه داد و دستمالی که همراه خود داشت را روی زمین انداخت . صورت اش را بین دستانش گرفت و شروع به گریه کرد . مردم از کنار او رد میشدند و بعضی از آنها اسکناس مچاله شده ای را روی دستمال می انداختند . او هم از بین دستانش ، پول ها را میپاید تا باد آنها را با خود نبرد .
ناگهان کسی پایش را روی دستمال گزاشت و پول ها را لگد مال کرد . کمال با عصبانیت با لا را نگاه کرد و گفت: مگه کوری ؟
چشمش به پسر بچه افتاد . همان پسرک آدامس فروشی که امروز صبح دیده بود . پسرک لبخندی زد و او دور شد . کمال از جایش بلند شد تا او را بگیرد اما پسربچه سریع تر از او بود . خم شد و پول ها و دستمال را درون جیبش گزاشت تا سراغ پسرک برود . دست اش را به سمت عصا یش دراز کرد اما دست اش به تنه درخت خورد. برگشت و با تعجب دخترکی را دید که عصای او را برداشته و فرار میکند . در جایش خشکش زده بود . وقتی به خود اش آمد تقریبا دخترک را گم کرده بود . اما خودش را جمع جور کرد . پاهایش را چپ اندر قیچی روی زمین میگزاشت و سعی میکرد تا با بیشترین سرعت اش به سمت دختر بدود . دختر به سمت پل هوایی در نزدیکی رفت و از پله ها آن بالا رفت . فکری به ذهن کمال رسید . بدون اینکه به چراغ راهنمایی نگاهی کند ، لنگان لنگان از خیبان رد شد و داد و هوار راننده ها به هوا کشید . آن طرف خیابان پشت تیر برغی مخفی شد تا وقتی دخترک از پله ها پایین آمد عصا را از او بگیرد . اما نه در این طرف ونه در آن طرف خیابان خبری از دخترک نشد .
از قدیم گفته اند مال یتیم خوردن ندارد . اشتباه کرده بود . با خود میگفت شاید دخترک جن یا پری زادی بوده است و آمده است تا او را به سزای اعمالش برساند . اما ناگهان صدای پسرکی را از بالای پل شنید که میگفت : هعی ... پیری.... بیا بالا !
کمال نفس عمیقی کشید و از پله ها بالا رفت . با خود فکر میکرد که آخرین باری که از پله بالا رفته بوده است کی بوده است ؟ وقتی به بالای پل رسید از چیزی که جلو روی خود میدید خوشحال نشد . خودش را لعنت فرستاد که با بچه جماعت در افتاده است .
دختر بچه ها و پسر بچه های قد ونیم قد رو به روی او ایستاده بودند و با تنفر به او نگاه میکردند . پسری که از بقیه بزرگ تر بود جلوتر اومد و گفت : هعی عمو ... شنیدم زورت به بچه رسیده !
کمال گردن اش را کج کرد و گفت : من غلط بکنم ! سو تفاهم شده !
پسر نگاهی به سر و پای کمال انداخت و سپس به سمت بچه ها برگشت و درگوشی گفت : مطمئنید این همون گدا هست دیگه ؟
پسر بچه آدامس فروش جواب داد : آره داداش متین ! خود خودشه !
متین اشاره ای به دختربچه ای که عصا را در دست داشت کرد و گفت : حمید ، تو نجمه و عصا رو قایمکی با خودت ببر پارک . ما حسابمون رو اینجا باهاش صاف میکنیم .
متین به سمت کمال برگشت و گفت : ببین عمو ! بزرگ تری احترامت واجب ! اما من تحمل دست بلند کردن رو داداش و ...
کمال وسط حرف متین پرید : بگم غلط کردم خوبه ؟ بعذر خواهی کنم و دو برابر پول اش رو بهش برگردونم خوبه ؟
متین پوزخندی زد و گفت : این شد حرف حساب ! اول از همه ما نون حلال خوریم ! همون پول خودش رو بدی کافیه ! دوما عذر خواهی میکنی ولی قبول کردن اش یک شرطی داره !
کمال با کلافگی پرسید : چه شرطی ؟
متین جواب داد : یک هفته ای میشه یک سیرک نزدیکی پارک باز کردن . با دلقک و دنبک و از این جور چیزها.
کمال با تعجب گفت : من پول بلیط اونجا رو داشتم که گدایی نمیکردم !
متین گفت : مرد حسابی نگفتم که برامون بلیط بخر ! تو قراره برامون برقصی !
کمال جوش آورد و فریاد زد : بچه میام اونجا پوستت رو غلفطی میکنما ! نمیبنی پام لنگه ! نمیینی علیم ! زلیلم !
میتن هم صدایش را بالا برد و گفت : آقا رو ! همینه که هست ! میخوای بخواه نمیخوای تو رو بخیر و ما رو به سلامت !
کمال چاره دیگری نداشت . اگر عصایش را میخواست ، اگر هنوز هم گرفتن آن دکه برایش مهم بود باید جلوی آنها میرقصید . او نگاهی به متین انداخت گفت : لا اقل بریم یک جای خلوت .
متین گفت : کجا خلوت تر از اینجا ! کی سر ظهر تو این دوره زمونه ازپل هوایی رد میشه !
کمال میدانست اگر شروع به رقصیدن کند حتما تعادل اش را از دست خواهد داد و مثل دلقک سیرک زمین خواهد خورد . دستانش را در هوا تکان داد . گاهی هم سرش را تکان میداد . متین که فهمید او دل به کارش نمیدهد، گفت : نشد دیگه عمو . میخوای تو برو تمرین کن ما فردا اینجا میبنیمت .
کمال با صدای بلند گفت : نه ! نه ! نیازی نیست ! ببین الان چیکار میکنم !
او به دور خود چرخید و تلاش کرد پاهایش را بیشتر حرکت دهد . با خود میگفت : اگه من دوباره شما رو ندیم ! ببین چه بلایی سرتون میارم !
در همین فکر بود که ناگهان پایش پیچ خورد و روی زمین افتاد . صدای خنده بچه ها در پل پیچید . اما ناگهان صدای دیگری در پل هوایی پخش شد .
- داداش متین ! داداش میتن ! آبجی نجمه رو گرفتن !
متین برگشت و چشمش اش به حمید افتاد که آن سر پل ایستاده بود و نفس نفس میزد . سپس نگاهی به بچه ها انداخت و گفت : شما ها همینجا بمونید من درست اش میکنم !
اما همین که خواست برود ، بقیه هم دنبال او به راه افتادن . او برگشت و با عصبانیت گفت : گفتیم همینجا بمونید !
سپس دوید و از پل پایین رفت . کمال از روی زمین بلند شد . اطراف را نگاه کرد تا شاید عصا را پیدا کند . اما هیچ عصایی در دست بچه ها نبود ! پای لنگ اش را روی زمین کشید و به سمت حمید رفت . دست اش را روی شونه حمید گزاشت و گفت : هعی بچه جون ... عصای من کوش ؟
حمید زیر گریه زد و گفت : پیش آبجی نجمه بود که گرفتن اش !
کمال با تعجب پرسید : عین آدم حرف بزن ببینم . کی گرفتتش ؟
حمید جواب داد : وقتی داشتیم قایمکی چادر سیرک رو نگاه میکردیم یک اقاه مچمون رو گرفت من فرار کردم . اما نجمه جا موندم ! آبجی جونم رو تنها گزاشتم !
کمال فکری به ذهن اش رسید . دستی روی سر حمید کشید و گفت : تو آب غور نگیر ! مرد که گریه نمیکنه . همینجا مواظب بقیه باش . من میرم آبجی ات رو میارم .
حمید اشک هایش را پاک کرد و گفت : عمو جدی میگی ؟
کمال سرش را به نشانه بله تکان داد و به سمت پله ها رفت . پارکی که چادر سیرک در آنجا بود فاصله کمی تا پل داشت . کمال هر زور که شده خود را به آنجا رساند . اطراف سیرک خبری نبود . شاید دیر آمده بود . اما صدای داد و بیدادی را سمت حوض آب شنید . به سمت آنجا رفت و متین را دید که تلاش میکرد نجمه را از دست مرد آزاد کند . عصا هنوز در دست نجمه بود .
کمال با قدم های محکم به سمت مرد رفت و گفت : هعی با بچه مردم چیکار داری !
مرد برگشت و با تعجب به کمال نگاه کرد . در همین حین نجمه دست مرد را گاز گرفت و خود را رها کرد . کمال به سمت متین رفت ودر گوش او گفت : تو نجمه رو بردار برو . من بعدا میام عصا رو میگیرم .
متین بدون اینکه چیزی بگوید نجمه را در آغوش گرفت و فرارد کرد . کمال به سمت مرد برگشت . مرد یقیه او را گرفت و گفت : تو چیکار حسنی دخالت میکنی !
کمال هم یقیه او را گرفت و گفت : من چیکار حسنم !
و سپس با کله به صورت او زد . مرد با دستانش صورت خود را گرفت و چون تعادل اش را از دست داده بود ناگهان به داخل حوض آب افتاد . حراست پارک به سمت حوض آمد و گفت : چیشده ! چرا پارک رو گزاشتید رو سرتون !
کمال رو به او کرد و گفت : این پارک در و پیکر نداره ، هر کس و ناکسی میاد تو ؟ الان این آقا بلایی سر بچه ها میاورد کی جوابگو بود ؟
مامور حراست نگاهی به داخل حوض انداخت و گفت : این که آقای حنیفیه !
کمال صدایش را بالابرد و گفت : هر خری میخواد باشه !
آقای حنیفی درحالی که دماغش را گرفته بود، بلند شد و گفت : بنده حنیفی هستم . مامور بهزیستی . هیچ میدونی حمله به مامور دولت چه حکمی داره ؟
کمال هاج و واج به آقای حنیفی خیره شد و گفت : م ... مامور .بهزیستی ...

چند ماهی از این اتفاق گذشت . دادگاه رای بر سوء تفاهم بودن این اتفاق داد و حبس سنگینی برای کمال بریده نشد . زندان هم خوبی های خودش را داشت . اما او فکر نمیکرد کارش به دادگاه و زندان کشیده شود . وضعیت پایش به خاطر ورزش ها درون زندان کمی بهتر شده بود احتمالا سابقه ای که برایش درست شد ، کارش را در گرفتن وام و خرید دکه سخت تر کند .
اما امروز روز آزاد شدن او است . کسی منتظر اش نبود .البته اینطور فکر میکرد تا زمانی که متین و نجمه و بقیه را جلوی پارک دید . به سمت آنها رفت. بچه ها با خوشحالی او را در آغوش گرفتند و از او تشکر کردند .
متین که عقب تر از بقیه ایستاده بود ، جلو آمد و گفت : عمو دمت گرم خیلی مردی !
کمال لبخندی زد و گفت : قابل شما رو نداشت شیر مرد !
متین عصایی را که پشت اش مخفی کرده بود را بیرون آورد گفت : این هدیه برای شما است ! چون عصای قبلی تون خیلی قدیمی شده بود ، یدونه جدید اش رو گرفتیم !
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای رحیمی سلام
به باور من اصلی‌ترین رسالت هنر یا اثر هنری پرورش حس زیبایی شناختی انسان است. یعنی هنرمند در آفرینش اثر خود قطعا به این موضوع فکر می‌کند که جهان قبل و پس از خلق او باید تفاوت داشته باشد. و این امکان پذیر نیست مگر اثر دارای ریخت زیبایی باشد. ریخت داستان هم جملات و واژه‌هایی است که نویسنده از آن برای انتقال مفهوم به مخاطب استفاده می‌کند. حال چه می‌شود اگر با متنی به‌عنوان داستان، یعنی اثری هنری، مواجه شویم که پر است از ایرادات نگارشی، املایی و دستور زبانی؟ آیا قابل پذیرش است که چنین متنی به مخاطب ارائه شود؟
داستانی که شما نوشته‌اید قصه‌ی خوبی دارد. برای سن کودک و نوجوان نوشتن باید همینطور ساده و روان باشد و خوشبختانه قلم شما دقیقا این ویژگی را دارد. همینطور شما غریزه بسیار خوبی برای نوشتن داستان و ایجاد عدم تعادل و مخصوصا حفظ تعلیق دارید. این ها نکات مثبت شماست ولی چون در ابتدای راه نوشتن هستید باید به نقدهایی که بر آثار شما نوشته می‌شود خوب توجه کنید تا در آینده داستان‌های کم نقص‌تری بنویسید.
گذشته از ایرادات نگارشی که به آن اشاره کردم در چندجای داستان زمان افعال را تغییر داده‌اید. این تغییر ناگهانی زمان هم، جزو ایرادات دستور زبان ادبیات فارسی است و البته در بازنویسی قابل حل. اما چیزی که بیشتر به چشم می‌خورد دخالت نویسنده در داستان است. بهترین شیوه‌ی نگارش داستان آن است که مخاطب به هیچ عنوان متوجه حضور نویسنده و قضاوت او نشود. البته برای خود نویسنده هم بهترین حالت نوشتن همین است. حتی گاهی رخدادهای درون داستان خود او را دچار کشف و شگفتی می‌کند. اما چگونه می‌توان به چنین حسی دست پیدا کرد؟ قطعا با شیوه‌ی صحیح نگارش. مثلا در جایی نوشته‌اید «از قدیم گفته‌اند مال یتیم خوردن ندارد» این متن اگر از زبان یکی از شخصیت‌های درون داستان بیان می‌شد مشکلی نداشت و به عنوان یک جمله، هرچند کلیشه‌ای قابل پذیرش بود ولی وقتی راوی این را می‌گوید، یعنی نویسنده کاملا وسط داستان قرار دارد و راجع به موضوعات قضاوت می‌کند.
راجع به ساختار اثر هم باید بگویم شیوه‌ی روایت دچار نقص است. راوی فقط ماجراها را تند و پشت هم تعریف می‌کند و فرصت تکامل شخصیت‌ها و توصیف مکان به اثر نمی‌دهد. به بیان بهتر جهان داستان شکل نمی‌گیرد و مخاطب اصلا متوجه نمی‌شود این جایی که داستان در آن اتفاق می‌افتد کجاست؟ این شخصیت‌ها چه کسانی هستند و روابط بین آن‌ها چرا اینقدر درهم و پیچیده است. باری بهانه‌ی نگارش اثر هم تا حدودی لنگ می‌زند. ما در زمان عهد باستان زندگی نمی‌کنیم که تعدادی سکه و اسکناس درون یک عصا برای سرنوشت کسی آن چنان مهم باشد. همچنین ماجرای وام گرفتن هم با شخصیتی که از گدا می‌سازید خیلی جور در نمی‌آید. کدام بانک و به پشتوانه چه حسابی و ضمانتی قرار است به او وام بدهد؟ و اینکه کلا بر روی این رویا پردازی خیلی کار نشده تا دست‌کم از دست رفتن عصا به جز یک اتفاق هیجانی، تغییری در احساس مخاطب ایجاد کند.
به شما پیشنهاد می‌کنم به‌عنوان یک نوجوان نوقلم بسیار بیشتر از آن چه می‌نویسید کتاب بخوانید. تمرین نوشتن البته بسیار مهم است منتها پس از اینکه دستور زبان پارسی را دوره کردید و سعی کردید ایرادات نگارشی متن خود را برطرف کنید. بسیاری از جملات شما ایرادات ساختاری جمله دارد و به نظر نمی‌رسد این ایرادات سهوی باشند. بنابراین با مطالعه، مرور آیین نگارش و تمرین نوشتن می‌توانید نویسنده‌ی خوبی شوید. البته در انتخاب سوژه هم دقت کنید. برای شروع بهتر است از موضوعاتی بنویسید که خود در آن تجربه دارید. وقتی شما از تجربیات شخصی بنویسید قطعا مخاطب ارتباط بهتری با داستان برقرار خواهد کرد.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت