از متن خارج شوید




عنوان داستان : گورت را بکن
نویسنده داستان : امیر حسین رحیمی مهربان

امین عادت داشت هروقت که به روستایشان میرفت ، سر خاک پدر بزرگ اش برود . پدر بزرگ اش را چند ماه پیش از دست داده بود . اما هنوز هم باورش برایش سخت بود که پدر بزرگ او برای همیشه رفته است .
امروز هم مثل همیشه بعد از رسیدن ، به قبرستان روستایشان رفت . بعد از خواندن فاتحه برای پدربزرگ اش ، با بطری آبی که در کوله پشتی اش داشت ، سنگ قبر پدربزرگ اش را شست . دلش لک زده بود برای یکبار دیگر گردش با پدربزرگ اش در دل دشت ها و کوه ها .
کمی بعد از پدربزرگ اش خداحافظی کرد و به سمت خانه برگشت . تابستان در حال آمدن بود و هوا هر روز گرمتر میشد . او درختی را در نزدیکی قبرستان میشناخت . تصمیم گرفت که به آنجا برود و زیر سایه آن کمی استراحت کند .
راهش را به سمت درخت عوض کرد . امین هشت سال بیشتر نداشت اما چون شاخه های درخت پر از میوه بودند ، پایین تر از همیشه بودند و او توانست به راحتی سیبی را از شاخه ای بچیند . با لباس اش پوست سیب را تمیز کرد و گاز محکمی به آن زد . سیب مانند قند شیرین بود . تعجب کرد که چرا تابحال از سیب این درخت نخورده بود . به یاد پدر بزرگ اش افتاد که همیشه او را به باغ اش میبرد و از هر میوه ای که دلش میخواست به او می داد .
ساعت از چهار گذشته بود و هوا خنک تر از قبل شده بود . او چند سیب دیگر هم از شاخه چید و در کوله پشتی اش گذاشت و به سمت خانه به راه افتاد .
-امین ! امین ! وایستا !
امین با شنیدن صدای احمد برگشت . احمد درحالی که دست تکان میداد ، دوان دوان به او نزدیک شد . او پسرخاله امین بود و هم سن وسال هم بودند و از کودکی همبازی یکدیگر .
احمد در حالی که نفس نفس میزد ، امین را در آغوش کشید . امین هم با خوشحال او را در آغوش گرفت و پرسید : اینجا چیکار میکنی ؟
احمد جواب داد: وقتی شنیدم اومدید اینجا با خودم گفتم حتما اول میای پیش بابابزرگ .
امین همراه احمد برای بار دوم سرخاک پدربزرگ اش رفت . امین با خود فکر میکرد که آیا احمد هم مثل او دلش برای پدربزرگ تنگ شده است یا نه ؟
احمد روی شانه امین زد وگفت : من از خوشحالی انقدر ناهار رو تند تند خوردم نفهمیدم چی خوردم! بیابریم خونه ما یک چیزی بخوریم و بعد بریم باغ بابابزرگ بازی کنیم .
امین به یاد سیب هایی افتاد که در کوله پشتی اش گزاشته بود . او سیبی را از کوله اش بیرون آورد و به سمت احمد گرفت و گفت : بیا . این سیب رو تازه چیدم .اگه گرسنته .....
احمد وسط حرف امین پرید و گفت : وایستا ببینم ! این سیب ها رو از باغ حاج محمود نچیدی که ؟
امین درخت نزدیک قبرستان را نشان داد و گفت : نه بابا . از اون درخته چیدم .
احمد نگاهی به درخت انداخت و با دو دست روی سر اش زد . امین پرسید : چیشده؟چرا میزنی خودت رو ؟
احمد نگاهش را به سمت امین برگرداند و گفت : از میوه اش که نخوردی ؟
امین با اضطراب جواب داد : آره .... نباید میخوردم ؟
احمد سیب را از دست امین گرفت و به زمین انداخت و فریاد زد : این همه درخت ! چرا این یکی ! ای کاش همون از باغ حاج محمود چیده بود !
امین گفت : نکنه برای کس دیگه ایه ؟ فقط یک سیب بوده دیگه . انقدر داد و بیداد نداره !
احمد گفت : میوه این درخت آدم رو میکشه !
امین که از تعجب دهانش بازمانده بود ، پرسید : یعنی چی آدم رو میکشه ؟ نکنه تازه به درخت سم زدن ؟
احمد جواب داد : نه ! میوه این درخت برای روح مرده های اینجاست ! هر کس از سیب اونها بخوره ، میان و اونو باخودشون میبرن !
امین گفت : مگه روحم سیب میخوره !
احمد گفت : آره ! هر سال همین موقع ها آقا سعید بچه های روستا رو جمع میکنه و بینشون سیب پخش میکنه تا اون روز نزدیک درخت نشن و اگه دلشون سیب خواست همون سیبی که بهشون داده رو بخورن . چون اون روز روزی که روح ها میرن سراغ سیب ها . فردا که ما برمیگردیم قبرستون میبینم که هیچ سیبی روی درخت نیست !
امین خیس عرق شده بود . در حالی که نفس هایش به شماره افتاد بود ، گفت :حالا چیکار کنم !
احمد نگاهی به اطراف کرد و گفت : یک فکری به ذهنم رسید ! تو هم ناراحت نباش . آقام میگه آدمی که ناراحت بمیره ، او اون دنیا هم همیشه ناراحته ! برو باغ بابابزرگ . منم دو وسه دقیقه ای اونجام .
احمد این را گفت و امین را ترک کرد . بغض گلوی امین را گرفته بود . به سختی خودش را به باغ پدربزرگ رساند . احمد هنوز نیامده بود . هیچوقت به این فکر نکرده بود که قبل از پیرشدن بمیرد . او کارهای زیادی را انجام نداده بود . هنوز بدون چرخ کمکی ، دوچرخه سواری نکرده بود . هنوز هم وقتی مریض میشد به جای قرص ، شربت میخورد .
در همین فکر بود که احمد را با بیل و کلنگی در دست دید . احمد بیل را به طرف امین گرفت و گفت : من میکنم . تو خاک اش رو بریز بیرون .
امین بیل را گرفت و پرسید : برای چی ؟
احمد جواب داد : میخوایم گورت رو بکنیم .
امین فریاد زد : اما من که هنوز نمردم ! من نمیخوام بمیرم !
احمد دست اش را روی شانه او گزاشت و گفت : تو گورت رو بکن . من برات توضیح میدم .
سپس کلنگ اش را بالا برد و روی زمین فرود آورد . امین که از حرف های احمد چیزی نفهمیده بود ، شروع به کندن زمین کرد .
کمی بعد احمد دست از کار کشید و گفت : ببین . نقشه اینکه تو بابابزرگ رو ببینی.
امین عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و گفت : بابابزرگ رو ببینم که چی بشه ؟
احمد سرش را تکان داد و گفت : که چی بشه ؟ ای کاش منم میتونستم ببینمش .
امین با عصبانیت گفت : جواب منو بده !
احمد به زمین اشاره کرد و گفت : تو بکن من توضیح میدم .
امین دوباره مشغول کندن زمین شد . احمد نفس عمیقی کشید و شروع به توضیح دادن کرد : وقتی ما تور دفن کنیم و بمیری . بعد تو باید قبل از اینکه دیر بشه بابابزرگ رو تو اون دنیا پیدا کنی و ازش بخوای از با مرد های قبرستون صحبت کنه تا تو رو ببخشن . چون همه بابابزرگ رو میشناسن و میدونن آدم خوبیه حرفش رو ....
امین بیل را زمین انداخت و از احمد دور شد . احمد فریاد زد : هعی ... کجا میری ؟
امین بدون اینکه برگردد جواب داد : خونه !
احمد به سمت امین دوید و جلویش را گرفت و گفت : چرا اینجوری میکنی ؟ مگه نگفتی نمیخوای بمیری !
امین ، احمد را هل داد و گفت: آره . به خاطر همینه دارم میرم خونه . تو میخوای من رو بکشی تا نزاری بمیرم !
احمد با عصبانیت گفت : من که از خودم در نیاوردم ! تو شبکه چهار ، مرده رو خاک کرده بودن اما زنده شده بود و داشت از اون دنیا حرف میزد !
امین که حرف احمد نظر اش را جلب کرده بود گفت : جدی میگی ؟
احمد گفت :اگه الکی بود که تو تلویزیون نشون اش نمی دادن .
امین آرام تر از قبل شده بود . اما هنوز هم شک داشت . پس از احمد پرسید : آخه چطوری ؟ مگه میشه آدم بمیره و زنده بشه ؟
احمد جواب داد : من چه بدونم ! فقط میدونم اون طرف از یک مرده شنیده که اگه آب و غذای اون دنیا رو بخوره دیگه نمیتونه برگرده این دنیا .مرده هم میگفت از آب و غذای اونجا نخورده و بعد یک مدت یهویی برگشته و زنده شده .
امین باشنیدن این حرف های احمد به سمت بیل رفت . او بیل را برداشت و گفت : منتظر چی هستی ؟ مگه نشنیدی روح ها شبا از قبر میان بیرون . نکنه میخوای بزاری پسرخالت رو ببرن !
احمد و امین دوباره مشغول کندن قبر امین شدند . یک ساعت گذشت و قبر امین آماده شده بود . احمد درون قبر پرید و گفت : به نظر اندازه میاد .
امین درحالی که به درون قبر زل زده بود،گفت : به نظرت بابابزرگ آدم خوبی بوده ؟ آخه دوست ندارم توی جهنم ببینم اش . میدونی من ...
احمد وسط حرف امین پرید : تو به فکر خودت باش .اولن بابابزرگ آدم خوبی بوده و همه ازش راضی بودن . دومن اگرم بابا بزرگ توی جهنم باشه و تو توی بهشت ، میتونی بری ببینیش . اما اگه اون تو بهشت باشه و تو توی جهنم ... عمرا یک جهنمی رو تو بهشت راه بدن !
امین به فکر فرورفت . آیا همانطور که مادر اش میگفت و خودش فکر میکرد ،پسر خوبی بود ؟ برایش سوال بود که آیا به خاطر بی اجازه برداشتن عینک پدر اش ، او را به جهنم میبرند ؟
ساعت از شش گذشته بود و هوا رو به تاریکی میرفت . احمد به امین کمک کرد که وارد قبر اش بشود و در آن دراز بکشد . امین گریه اش گرفت بود اما به یاد حرف پدر احمد افتاد . دلش نمیخواست پدر بزرگ اش او را با چهره گریان ببیند .
امین اشک هایش را پاک کرد و گفت : چرا نمی ریزی ؟
احمد که بالای قبر ایستاده بود ، گفت : میشه برام یک کاری بکنی ؟
امین جواب داد : آره چکاری ؟
احمد گفت : بابابزرگ بهم گفته بود که اگه کارنامم رو خیلی خوب بشم بهم جایزه میده. نه اینکه جایزه بخوام . فقط میخوام که بابابزرگ بدونه خیلی خوب شدم و بهم افتخار کنه .
امین گفت : باشه بهش میگم .
احمد پرسید : قول میدی ؟
امین پوزخندی زد و جواب داد : آره . قول میدم . توخاکت رو بریز !
احمد شروع به ریختن خاک روی امین کرد . گرد و خاک روی صورت امین می ریخت و او را اذیت میکرد . اما ارزش دیدن دوباره پدربزرگ اش را داشت .
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، آقای امیرحسین رحیمی مهربان
سلام
داستان شما با عنوان «گورت را بکن» را خواندم. شما بسیار جوان هستند و زمان زیادی نیست که داستان می‌نویسید. با این حال مشخص است که شم داستان‌گویی خوبی دارید. می‌توانید تخیل کنید و با گشاده‌دستی آنچه در ذهن دارید را روی کاغذ می‌آورید. این از شروط اصلی نویسنده شدن است. حتی احساس کردم شما این توانایی را دارید که بعدها در سبک‌های دیگری هم بنویسید. این قدرت تخیلی در فضاهای فانتزی یا سوررئال می‌تواند به کار بیاید. ولی بهتر این است که قبل از ورود به چنین داستان‌هایی، نوشتن کلاسیک و اصولی در فضای رئال را خوب یاد بگیرید و بعد اگر تمایل داشتید تغییر مسیر بدهید.
علی‌الحساب با «گورت را بکن» به‌عنوان یک داستان واقع‌گرایانه برخورد می‌کنیم. داستان پسری است که بدون آنکه بداند از درخت ممنوعه‌ای سیب خورده که خاصیتش کشتن آدمهاست. دوستش او را از موضوع مطلع می کند و به او پیشنهاد عجیبی می‌دهد. اینکه پسر، بمیرد قبل از آنکه کشته شود. بمیرد و در جهان دیگر، از پدربزرگش بخواهد او را شفاعت کند تا بتواند دوباره به زندگی برگردد. پسر با دست خودش گورش را می‌کند و در نهایت شاهد زنده دفن شدن پسر هستیم.
طرح داستان جذاب است و همانطور که گفتم این نشانه تخیل قوی شماست. مقوله‌های خوردن سیب از درخت ممنوعه و مردن پیش مردن، پشتوانه‌های اسطوره‌ای و اعتقادی دارند که می‌توانند به داستان قوام و استحکام زیادی بدهند.
دوست گرامی، به وجود همه این نقاط قوت که گفتم، شما در نوشتن این داستان موفق نبوده‌اید و این طرح را ضایع کرده‌اید. چون هنوز نوشتن داستان را بلد نیستید. در داستان شما دو مشکل عمده دیدم: اول حضور پررنگ نویسنده در متن است. شما مثل قصه‌گویی که در حال تعریف ماجرایی است، در مقابل خواننده نشسته‌اید. باید از متن خارج شوید. شخصیت‌ها را بسازید، موقعیت‌ها را طراحی کنید و بگذارید آدمهای داستان جهان خود را خلق کنند. توصیه می‌کنم حتما و حتما رمان‌های احمد محمود را بخوانید. در رمان قطور «مدار صفر درجه» انبوهی از آدمها را می‌بییند که در هم می‌لولند. حرف می‌زنند، کنش دارند و در کنار هم زندگی می‌کنند. ولی آنکه خاموش است، نویسنده بزرگ این اثر است. ما حضور او را به هیچ عنوان حس نمی‌کنیم. این را در آثار سایر نویسنده‌های بزرگ هم می‌بینیم.
دومین و مهمترین مساله که باعث شده داستان شما از بین برود، بحث زبان داستان است. زمان فعل‌ها آشفته‌اند. داستان یا باید در زمان حال روایت شود یا در زمان گذشته. این زمان اصلی داستان است. می‌توان داستان را در زمان حال گفت و پرش‌هایی هم به گذشته داشت، ولی باید بلافاصله به همان زمان اصلی برگشت.
دوست گرامی، به تک تک جمله‌هایی که در داستان می‌آورید باید دقت کنید. پاراگراف اول را مرور کنیم: « امین عادت داشت هروقت که به روستایشان میرفت ، سر خاک پدر بزرگ اش برود . پدر بزرگ اش را چند ماه پیش از دست داده بود . اما هنوز هم باورش برایش سخت بود که پدر بزرگ او برای همیشه رفته است ." در جمله اول صحبت از یک عادت است. شخصی به نام امین عادت دارد که در هر سفر به روستا سر مزار پدربزرگش برود. اولین برداشت از این جمله این است که امین مردی است که سالها پیش پدربزرگش را از دست داده و حالا در سفرهای گاه به گاهش به روستا، یادی هم از پدربزرگ می‌کند. دومین جمله، جمله اول را نقص می‌کند و ذهنیت ما را به هم می ریزد. وقتی می‌فهمیم که پدربزرگ به تازگی فوت کرده و فرصتی برای ایجاد یک عادت وجود نداشته.
این تنها نمونه ای بود که توضیح دادم تا متوجه اهمیت تک تک جمله ها و کلمه‌ها در داستان باشید.
زبان داستان شما خام و دم‌دستی است. این ناشی از کم بودن میزان مطالعه شماست. مهم نیست الان چقدر مطالعه می‌کنید. میزان مطالعه خودتان را خیلی بیشتر کنید و اولویت با آثار خوب ایرانی است. آثار نویسنده های بزرگ مثل گلشیری، چوبک، آل احمد، احمد محمود، و نویسنده های خوب جدید را با دقت بخوانید. در فرایند خوانش خود به کلمه‌ها و جمله‌ها دقت کنید. متوجه باشید که آنها چطور داستان را به شمای خواننده منتقل می‌کنند. چطور فضاسازی می‌کنند، چطور شخصیت ها را می‌سازند و .... کلمه تنها ابزار نویسنده است. ببینید که استادان چطور از این ابزار استفاده می‌کنند.
به عنوان نکته آخر دقت داشته باشید که اگر با داستان شما به عنوان یک داستان واقع‌گرایانه برخورد کنیم، رفتار و حرفهای این دو پسربچه باورپذیری پایینی دارند. اصل باورپذیری در این نوع داستان‌ها نباید نقض شود.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت