واقعه‌پردازی‌هایی قابل‌تصور و شخصیت‌پردازی‌هایی منطبق و باورپذیر در خدمت شکل‌گیری داستان‌هایی تأمل‌برانگیز و تأثیرگذار




عنوان داستان : گرگ را پشت در نگهدار
نویسنده داستان : امیر حسین رحیمی مهربان

امیر در اتاقش مشغول بازی رایانه ای بودکه صدای در زدن را شنید . بازی در مراحل حساسش بود و دلش نمیخواست آن را متوقف کند . در دوباره محکم تر از قبل زده شد . به ناچار از جایش بلند شد و به سمت در رفت . عادت داشت در اتاقش را همیشه قفل کند تا کسی هنگام تماشای عکس های مادر اش او را نبیند .
در را باز کرد و مادر بزرگ پدری اش وارد اتاق شد . او امیر را در آغوش گرفت و گفت : به به نوه عزیزم ! مادر بزرگ فدات بشه ! حالت چه طوره؟
امیر او را دوست نداشت . وقتی مادر اش مریض بود ، او با آنها زندگی میکرد . همیشه وقتی پدر اش در شرگ مشغول کار بود ، مادر بزرگ اش داد و بیداد میکرد و سر مادر اش داد میزد . بیچاره مادر اش حتی در آخرین روز های زندگی اش هم آرامش نداشت .
خودش را از مادربزرگ اش جدا کرد و گفت: خوبم . ممنون !
مادر بزرگ به سمت تخت خواب امیر رفت . او روی آن نشست و پرسید : امروز اولین روز مدرسه ات بود دیگه ؟ بیا بشین ، تعریف کن ببینم چیکاری کردی !
امیر در رابست و جواب داد : مثل سال پیش بود . فقط دو تا همکلاسی جدید داریم .
مادربزرگ گفت : کلاس چهارم میری دیگه ؟
امیر روی صندلی کنار تخت اش نشست و گفت : بله مامان بزرگ .
مادربزرگ لبخندی و با صدای بلند گفت : آی مامان بزرگ قربونت بشه !بزنم به تخته داری بزرگ میشیا !به مامانتم گفتم برات اسفند دود کنه !
منظور مادربزرگ ، مادر ناتنی اش بود امیر چیزی نگفت و ساکت به زمین خیره شد مادربزرگ سرش را به امیر نزدیک کرد و آرام گفت : ببینم ، مامانت که ناراحتت نکرده ؟
امیر گفت : نه چه طور ؟
مادربزرگ ب امیر نزدیک تر شد وگفت : آخه میدونی ، مامان ها اینجور وقتا اخلاقشون عوض میشه !
امیر با تعجب پرسید : کدوم وقتا ؟
مادربزرگ گفت : وقتی میخوان بچه دار بشن نکنه نمی دونستی ؟
امیر درحالی که سرش پایین بود ، گفت : نه بابا گفته بود که مادر حامله است و یک مدت باید بیشتر کارهام رو خودم انجام بدم .
مادربزرگ با عصبانیت گفت : پس بابات نمیزاره اون افریته دست به سیاه و سفید بزنه !
امیر نگاهش را به سمت مادربزرگ برگرداند . مادربزرگ ادامه داد : ببین میدونم هرچی باشه اون الان مامانته . ولی خودت که میدونی چه بلایی سر من آورد !
امیر به خوبی یادش می آمد که بعد ازدواج پدراش با سیما خانم ، مادربزرگ اش از اینجا رفت . در واقع پدرش که حوصله دعواهای قبلی را نداشت ، تصمیم گرفت به حرف سیما گوش کند و خانه دیگری برای مادر اش اجاره کند .
امیر باز هم چیزی نگفت و فقط به حرف های مادربزرگ گوش داد .
- بعد از فوت مامانت ، من خودم برای بابات آستین بالا زدم . آخه بابات که نمی تونست هم بچه داری بکنه و هم بره سرکار ! پرس و جو کردم گفتن این سیما دختر خوبیه ! کف دستم رو بو نکرده بودم که بدونم این دختره چشم سفید میخواد جای منو و نوم رو تو این خونه بگیره !
امیر متوجه حرف مادربزرگ اش نشد و پرسید : جای منو بگیره ؟
مادر بزرگ سرش را تکان داد و گفت : پسره ساده دل ! تو هم مثل بابات میمونی ! تو فکر نمیکنی یک روز خدایی نکرده بابات تو رو هم مثل من از خونه بیرون کنه و اتاقتم بده دست خواهر یا برادر ناتنی ات !
امیر گیج شده بود . اگر حرف های مادربزرگ اش درست بود ، کلاهش پس معرکه بود . دلش نمیخواست کسی جای او را پیش پدراش بگیرد . اگر پدراش هم او را تنها می گذاشت ، چه باید میکرد ؟
مادربزرگ دست اش را داخل کیفش برد و پاکتی را از آن بیرون آورد. امیر با تعجب به پاکت کوچک قهوه ای خیره شد. مادبرزرگ گفت : قراره یک کار کوچیک برای جفتمون بکنی ! این بسته رو میبینی ؟
او بسته را روی هوا تکان داد و امیر صدای خش خشی را از پاکت شنید . امیر پرسید : چی توشه ؟
مادربزرگ جواب داد : مهم نیست چی توشه ! کاری که قراره بکنی مهمه !
امیر دوباره پرسید : مگه قراره چیکار کنم ؟
مادبزرگ پاکت را به سمت او گرفت وگفت : حالا تو اینو بگیر تا بگم قراره چیکار کنی !
امیر دست اش را به طرف بسته دراز کرد . اما نتوانست آن را در دست بگیرد . دو دل بود و نمیدانست در حال انجام چه کاری است . ناگهانم صدای در زدن در اتاق پیچید . سیما خانم ، مادر ناتنی امیر در را باز کرد و وارد اتاق شد . امیر پاکت را به سرعت از دست مادربزرگ اش کشید و داخل جیبش پنهان کرد . سیما خانم با تجب به دست مادبزرگ که روی هوا خشک اش زده بود نگاه کرد و گفت : مزاحم که نشدم ؟
مادربزرگ دست اش را روی شانه امیر گزاشت و گفت : نه . داشتیم خداحافظی میکردیم .
سیما خانم گفت : کجا با این عجله ؟ تازه کتری رو گزاشتم جوش بیاد براتون چای دم کنم !
مادربزرگ اش جایش بلند شد وگفت : دست دردنکنه ! راهم افتاد این طرف گفتم برم حال نوه عزیزم رو بپرسم .
او امیر را در آغوش گرفت و در گوش او گفت : هرچی داخل پاکت بود رو بریز تو چای مامانت و یک آرزو بکن .
سپس بوسه ای به صورت امیر زد و اتاق را ترک کرد . امیر و سیما خانم هم برای بدرقه مادربزرگ از اتاق بیرون رفتند . بعد از رفتن مادربزرگ ، علی در خانه را بست و به طرف اتاقش رفت . اما سیما او را صدا کرد و پرسید : مامان بزرگ باهات کاری داشت ؟
امیر جواب داد : نه . فقط گفت براش تعریف کنم امروز تو مدرسه چیکار کردم .
سیما خانم رو مبل نشست و گفت : که اینطور . حالا که حرف مدرسه شد ، تکلیف هات رو انجام دادی ؟
امیر گفت : چون روز اول بود ، تکلیف نداشتیم .
سیما خانم به اتاق امیر اشاره کرد و گفت : پس به خاطر همین داشتی بازی میکردی ؟
امیر به نشانه بله سرش را تکان داد . سیما حرفش را ادامه داد و گفت : پس قرارمون رو یادت رفت . مگه ...
امیر وسط حرف سیما پرید : یادمه قرار شد که فقط آخ هفته ها بازی کنم . اما امروز فرق میکنه !
سیما خان با عصبانیت گفت : اولاً زشته وسط حرف کسی بپری ! دوماً دیگه نمیخواد بهونه بیاری . بگو ببخشید و دیگه تکرار نمیشه !
امیر سرش را پایین انداخت گفت : ببخشید . دیگه تکرار نمیشه .
ناگهان صدای سوت بلندی در خانه پخش شد . سیما خانم نگاهی به آشپز خانه انداخت وگفت : امیر ، میشه بری زیر کتری رو ببندی ؟
امیر به سمت آشپزخانه رفت و گفت : چشم .
سیما خانم لبخندی زد و گفت : چشمت بی بلا !
سیما خانم هم مثل مادر اش روی درس و مدرسه حساس بود . اما مادر اش نسبت به سیما خانم کمتر سخت میگرفت . هر چه نباشد او مادر واقعی اش بود .
امیر اجاق گاز را خاموش کرد و پرسید : حالا که کتری جوش اومده ، چای دم کنم ؟
سیما جواب داد : نه ، ممنون . خطرناکه . خدایی نکرده کار دست خودت میدی !
امیر با صدای بلند ، گفت : چای دم کردن مثل آب خوردنه ! امروز هم تو مدرسه بهمون گفتن که باید تو کارهای ساده خونه به پدر و مادر کمک کنیم .
سیما گفت : باشه فقط حواسترو جمع کن . اصلا بزار خودم بیام بالا سرت وایستم .
سیما خانم از روی مبل بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت . اما امیر جلوی او را گرفت و گفت : مامان سیما من دیگه بزرگ شدم ! دیگه دارم میرم کلاس چهارم !
سیما که چاره دیگری نداشت ، حرف امیر را قبول کرد و دوباره روی مبل نشست . امیر هم به آشپزخانه برگشت . او قوری چای را از کابینت برداشت و داخل آن آبجوش ریخت . بعد از ریختن مقداری چای داخل قوری ، دستش اش را داخل جیبش برد و پاکتی که مادربزرگ به او داده بود را بیرون آورد .
داخل پاکت پر بود از گیاهان خشک شده کوچک که بوی تندی میدادند . امیر هرچه که در پاکت بود را داخل قوری ریخت و در آن را گذاشت . اما یادش آمد که باید یک آرزو هم بکند . بعد از کمی فکر کردن آرزویی به ذهنش رسید . اما نمیدانست که باید آن را به زبان بیاورد و یا در دلش نگهدارد .
او پاکت را مچاله کرد و در جیبش گزاشت . سپس با صافی ، داخل استکان چای ریخت و همراه بشقاب روی سینی گذاشت و آن را برای سیما خانم برد .
سیما خانم استکان چای را از روی سینی برداشت و روی میز عسلی گزاشت . او از امیر پرسید : چرا یدونه آوردی ؟ خودت نمیخوری ؟
امیر جواب داد : تو آشپزخونه که بودم ، میوه خوردم . از روش چای بخورم ، رو دل میکنم .
امیر سینی خالی را به آشپز خانه برد .سیما هم قندی در دهانش گزاشت و کمی از چای نوشید . اما بلافاصه استکان را روی میز گذاشت و در حالی که صورت اش جمع شده بود ، گفت : چه تلخه !ببینم چند تا قاشق توش چای ریختی ؟
او دستپاچه جواب داد : سه و چهار قاشق .
سیما تعدادی قند داخل استکان چای انداخت و گفت : چه خبره ! من میگم چرا انقدر غلیظه ! از آشپزخونه یدونه قاشق چای خوری برام بیار .
امیر با قاشق چای خوری به هال برگشت . سیما قاشق را گرفت و با آن چای را هم زد . او در حالی که چای را هم میزد شروع کرد به توضیح دادن اینکه چه گونه باید یک چای خوش طمع و خوش عطر دم کرد . امیر که حوصله شنیدن حرف های سیما را نداشت ، به بهانه خاموش کردن کامپیوتر به اتاق اش رفت . اما ناگهان صدای شکستن چیزی را از هال شنید . با عجله از اتاقش خارج شد . سیما خانم را دید که تکه های شکسته شیشه را از زمین جمع میکرد . سیما نگاهی به چهره وحشت زده امیر انداخت و گفت : جلو نیای ! یک وقت شیشه خورده میره تو پات ! داشتم استکان رو میبردم آشپزخونه که سرم گیج رفت ... طبیعیه !.. از اتفاقات ....
ناگهان سیما سرفه شدیدی کرد و روی زمین افتاد . امیر ترسید و جیغ کشید . حال سیما خانم هر لحظه بدتر میشد . امیر جلو رفت تا به او کمک کند اما پایش را روی تکه شیشه ای گزاشت و روی زمین افتاد . امیر درحالی که جلوی خون ریزی پایش را گرفته بود با گریه فریاد میزد : این آرزوی من نبود ! من این آرزو رو نکردم !
همسایه ها با شنیدن سر و صدا وارد خانه شدند و سیما را به بیمارستان بردند . وقتی یکی از همسایه ها پای امیر را پانسمان میکرد ، پدر امیر تماس گرفت و گفت که امشب بیمارستان میماند و مادربزرگ برای مراقبت از او به خانه خواهد آمد .
بعد از رفتن همسایه ها ، امیر به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست . روی تخت اش دراز کشید و پتو را روی سرش کشید . زیر لب دعا میکرد که اتفاق خاصی برای سیما نیافتد . او آرزو کرده بود که کسی جای او را نگیرد . نه اینکه بلایی سر سیما خانم و بچه اش بیاید .
از ترس به خود میلرزید و حتی پتویش هم نمی توانست او را گرم کند . با خود فکر میکرد که شاید تقصیر او نبوده و شاید یکی دیگر از تاثیرات بارداری است . در همین فکر بود که صدای در زدن را شنید .
امیر میترسید که در اتاق را باز کند و پدر اش را عصبانی از او ببیند . در دوباره محکم تر از قبل کوبیده شد و صدایی گفت : امیر منم . مامان بزرگ! درو باز نمی کنی ؟
همه چیز زیر سر مادربزرگ اش بود ! امیر با عصبانیت فریاد زد : تو منو گول زدی !
مادربزرگ از پشت در گفت : آروم ! همسایه ها میشنون . بیا این درو بازکن . دوتایی یک کاریش میکنیم .
امیر چیزی نگفت و در را هم باز نکرد . مادربزرگ هم به در زدن ادامه داد اما کمی بعد بیخیال شد . امیر از تخت اش بلند شد و به سمت در رفت . او از سوراخ کلید نگاهی به بیرون انداخت .
مادربزرگ اش را دید که مشول جمع کردن شیشه ها بود . او شیشه ها را به آشپز خانه برد و در سطل آشغال ریخت . اما ناگهان نگاهش به قوری چای افتاد . او قوری را برداشت و به سمت اتاق امیر رفت و گفت : سایت از زیر در معلومه . میدونم که داری نگاه میکنی ! ما دو تا الان شریک جرمیم . اینیم که تو دست منه مدرک جرمه ! همونطور اون پاکتی که همراهته ! یا الان مثل یک پسر خوب درو باز میکنی میای کمک من . یا اینکه همونجا میمونی و هر دومون رو بدبخت میکنی . البته بیشتر خودت رو . من یک پیرزن پیر بیشتر نیستم . نهایت دو وسه سال زنده میمونم . اما این تویی که باید تا آخر عمر تو زندان آب خنک بخوری ! حالا تصمیم ات رو بگیر .
امیر از ترس هر لحظه ضربان قلبش بالاتر و بالاتر میرفت . با خود فکر کرد . چاره دیگری نداشت . در اتاقش را باز کرد و پیش مادربزرگ اش رفت .
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای امیر حسین رحیمی مهربان
با توجه به این ضرورت مهم که بدون شک، یکی از ابزارهای مهم انتقالِ هرچه صحیح‌تر، سریع‌تر و البته روایت‌پردازانه‌تر «مفاهیم ضروری و منطقی روایی» از درون ساختار رواییِ متن تألیف شده، به درون ذهن مخاطب جستجوگر و سخت‌‌پسند، اهتمام در به‌کارگیری مدیریت شدۀ «زبان معیار» [اعم از مد نظر قرار دادنِ وجه «رسمی» بودن زبان، «صحیح‌نویسی»، «رعایت جایگاه تعریف شده ارکان جمله» و...] است تا «زبان داستانی» یک‌دست و قدرتمندی در متن شکل بگیرد؛ لازم به ذکر است که متأسفانه یکی از مشکلات رایجی که به طور معمول، در آثار برخی از دوستان نویسندۀ گرامی دیده می‌شود [اعم از آن دسته از عزیزانی که مدت زمان کوتاهی است وارد حرفه نسبتاً سخت، صبورانه و قاعده‌مندانۀ داستا‌ن‌نویسی امروزی شده‌اند و همچنین آن دسته از دوستان نویسنده‌ای که سال‌هاست مشغول به نوشتن هستند، اما چندان اعتنایی به مهارت‌آموزی نظام‌مند و قاعده‌مندانه ندارند]، این است که یا زبان داستانی آثارشان را دچار «محاوره»‌نویسی [زبانی خودمانی و عامیانه و متکی بر لهجه‌ها،گویش‌های بومی و...] می‌کنند، یا با تغییر جایگاه تعریف شده ارکان جمله‌ها، متن را دچار صرفاً آهنگین شدن می‌کنند [البته آهنگین و شاعرانه شدن زبان، در هنگام سرودن اشعار بسیار هم ضروری هم و مؤثر است، اما موضوع صحبت ما در این متن تقدیمی، صرفاً زبان رایج و توصیه شدۀ داستان‌نویسی امروزی است] و یا این که هر دو آسیب مطرح شده را به طور هم‌زمان در زبان داستانی آثارشان وارد می‌کنند، مشکلات مشهود و تضعیف‌کننده‌ای که طبعاً به روند انتقال صحیح مفاهیم داستانی آسیب می‌رسانند و بایستی به شکل آگاهانه و احاطه‌مندانه‌ای، مدیریت و برطرف شوند.
درواقع منظور از ارائه این توضیح مختصر [البته علاوه بر یادآوری و تأکید بر ضرورت رعایت تألیف و تنظیم زبان قاعده‌مند و تعریف شدۀ داستانی]، توجه به مدیریت نوشتاری مؤلف محترم این اثر ارسالی است [آن هم با توجه به مدت زمان نسبتاً کوتاهی که وارد حیطۀ داستان‌نویسی حرفه‌ای شده است] که در بخش‌های قابل‌توجهی از «بدنه توصیفی» متن، با به‌کارگرفتن واژگان رسمی در متن و همچنین اجتناب آگاهانه از آهنگین شدن متن، حتی‌الامکان سعی در رعایت زبان تعریف‌شدۀ داستانی داشته است [البته برخی واژگان هم ناخواسته و احتمالاً به دلیل تعجیل در هنگام تایپ اثر، به طرز چندان کامل و صحیحی نوشته نشده‌اند که با اندکی تدقیق، به راحتی قابل تصحیح و ترمیم هستند] و در عین حال در هنگام نوشتن «دیالوگ»‌ها هم، مطابق با توصیه‌های رایج و مؤثر دیالوگ‌نویسی، به طرز نسبتاً مدیریت شده‌ای، از زبان محاوره‌ای بهره گرفته‌ است، مدیریت آگاهانه‌ای که طبعاً جای تقدیر دارد.
البته لازم به ذکر است که منظور از چنین تقدیری در مورد نحوۀ نوشتن گفتگوها، صرفاً پرداختن به اهمیت محاوره‌ای نوشتن بخش بدنه دیالوگو‌نویسی داستان است؛ اما به لحاظ ضروری و متصل‌کننده و همچنین قاعده‌منده بودن، تقریباً حجم اصلی دیالوگ‌های نوشته شده در در این اثر ارسالی [تقریباً «هفتصد و هشتاد و شش» واژه از حدود «دو هزار و سیصد» تعبیه شده در متن، به دیالوگ‌های اکثراً غیرضروری اختصاص داده شده است که ضمن تضعیف بخش توصیفی‌نویسیِ ضروری روایت، به طرز مشهودی، موجب صرفاً حجیم‌تر شدن متن شده‌اند]، نیاز به تدقیق، بازبینی، چشم‌پوشی احتمالی، تنظیم و ترمیمی دارد؛ درواقع گفتگوهای ضروری در داستان، بایستی که از جایگاهی متصل‌کننده و غیرقابل‌چشم‌پوشی در روایت برخوردار باشند و طبعاً دیالوگ‌های غیرضروری هم، به راحتی قابل حذف شدن و یا جایگزینی از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه هستند؛ همچنین در مورد تألیف دیالوگ‌‌‌هایی قاعده‌مند و به دقت تنظیم شده، مؤثرتر است که دوستان نویسنده گرامی، جهت رعایت قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای به مطالعه دقیق و پیگیرانۀ متون آموزشی مؤثر و ارزشمندی، مانندِ کتاب «راهنمای نگارش گفتگو» نوشتۀ «ویلیام نوبل»، ترجمۀ «عباس اکبری» بپردازند.
همچنین با توجه به این که بهره‌گیری احاطه‌مندانه، برنامه‌ریزی شده، متصل‌کننده و پیشبرنده از شیوۀ روایی دقیق و جزءپردازانۀ «توصیف پویا»، یکی دیگر از ابزارهای مهم روایت‌پردازی حرفه‌ای است [مدیریت توصیفی مؤثری که به راحتی موجب قابل‌تصورتر شدنِ رخدادهای مهم داستانی در ذهن مخاطب پیگیر و مکاشفه‌گر می‌شود]، لازم به ذکر است که در بخش‌هایی از روند شکل‌گیری این اثر ارسالی هم تا حدی چنین رویکرد جزءپردازانه‌ای دیده می‌شود: «...، پاکت کوچک قهوه‌ای...، داخل جیبش پنهان کرد...، قوری چای را از کابینت برداشت...، گیاهان خشک شده کوچک که بوی تندی می‌دادند...، پاکت را مچاله کرد و در جیبش گذاشت، سپس با صافی، داخل استکان چای ریخت و همراه بشقاب روی سینی گذاشت و...، قندی در دهانش گذاشت و کمی از چای نوشید، اما بلافاصله استکان را روی میز گذاشت و در حالی که صورتش جمع شده بود...، تعدادی قند داخل استکان...، قاشق را گرفت و با آن چای را هم زد...، ناگهان صدای شکستن چیزی...، تکه‌های شکسته شیشه...، سرفه شدیدی کرد و روی زمین افتاد...، از سوراخ کلید نگاهی به بیرون انداخت...، هر لحظه ضربان قلبش بالاتر و بالاتر می‌رفت...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را [البته پس از تدقیق و «ضرورت‌سنجی» مجدد، جهت گزینش وقایعی ضروری‌تر و داستان‌پردازانه‌تر، همچنین تقویت روابط علت و معلولی مستدل‌تر و منطقی‌تر و به ویژه شخصیت‌پردازی منطبق‌تر و بی‌طرفانه‌تر]، با چنین دقت‌ نظر توصیفی جزءپردازانۀ مؤثری، به طرز ملموس‌تر و قابل‌تصورتری، واقعه‌پردازی و تقویت کنید، روندی شکل‌گیر روایی برنامه‌ریزی و مدیریت شده‌ای که احتمالاً با به‌کارگیری حدود «هشتصد» واژه کاربردی‌تر و به دقت گزینش شده‌تر [لطفاً و حتماً برای مدت زمانی، تمامی آثار ارسالی‌تان را با همین میزان واژۀ توصیه شده و به طرز هدفمندتر و منسجم‌تری تألیف و تجربه کنید؛ مطمئن باشید که تقبلِ چنین تجربه کاربردی و مؤثری، نه تنها به مرور در هنگام تألیف برنامه‌ریزی‌شده‌ترِ داستان‌های کوتاه مورد استفاده قرار خواهد گرفت، بلکه در زمان مناسب و در صورت تصمیم‌گیری برای تألیف یک رمان تأمل‌برانگیز و پرکشش، در ایجاد فصل‌بندی‌هایی منسجم، منطقی و پیشبرنده، به شما کمک قابل‌توجهی خواهد کرد]، موجب تقویت «انسجام روایی» متن خواهد شد.
البته همان طور که در بالا هم به اختصار مطرح شده است، هنوز هیچ یک از کاراکترهای اصلی این اثر ارسالی [امیر، مادربزرگ، سیما]، از «شخصیت‌پردازی» چندان منطقی و باورپذیری برخوردار نشده‌اند و به طور مثال، کاراکتر مادربزرگ صرفاً در حد یک تیپ منفی و خشن در داستان ظاهر شده است و یا کاراکتر سیما هم صرفاً در حد تیپ یک قربانی، حضوری گذرا و غیرمؤثر [به لحاظ پرداختن به «کنش»‌ها و «واکنش»‌های منطبق، منطقی و شخصیت‌پردازانۀ روایی] در روایت دارد، همچنین مهم‌ترین کاراکتر داستان، یعنی خود «امیر» هم، هنوز نقش چندان تعیین‌کننده‌ای، در شکل‌دهی روند روایتی پرکشش و در عین حال باورپذیر ندارد؛ درواقع حتی کاراکترهای اصلی داستانی که به طور مثال، نقش افرد فریب‌خورده‌ و تحت تأثیر قرار گرفته‌ای را بر عهده دارند هم، به طرز شخصیتی‌پردازانه و تأثیرگذاری در شکل‌گیری و پیشبرد جریان منطقی و ضروری روایت، نقشی کلیدی و تعیین‌کننده‌ای را برعهده می‌گیرند.
همچنین با توجه به رعایت این ضرورت مهم که هر داستان موفقی، برای جذب و همراه کردن ذهن مخاطب با سیر شکل‌گیری گام‌به‌گام، چینشی، مترتب و منطقی روایت، نیاز به تعبیه و تنظیمِ ورودیه‌ای قدرتمند، میانه روایتی پرکشش و پایان‌بندی منطبق و به دقت تعبیه و تألیف شده‌ای دارد، طبعاً مؤثرتر و نقشه‌پردازانه‌تر است که هر سه بخش تعبیه شده در این اثر ارسالی، دوباره و به طرز دقیق‌تر، توصیفی‌تر، منطقی‌تر، پرکشش‌تر، منطبق‌تر و داستانی‌تری بازنویسی، تنظیم و ترمیم شوند.
از سویی دیگر، علی‌رغم تمامی مواردی مطرح شده، بایستی پذیرفت که اسم انتخابی این اثر ارسالی «گرگ را پشت در نگهدار»، به لحاظ متفاوت بودن، تأمل‌برانگیز بودن و ترغیب مخاطب در اولین مواجهه‌اش به خوانش اثر، از انتخاب و تنظیم نسبتاً قابل‌قبولی برخودار شده است، اما از سویی دیگر، علاوه بر این موارد ذکر شده، یکی دیگر از ویژگی‌های یک اسم داستانی موفق، برملا‌کننده نبودنش است تا مخاطب از همان ابتدای اولین مواجهه‌اش با اثر، به راحتی قادر به حدس زدن مهم‌ترین نیت‌های روایی متن نشود و یا سرنوشت کاراکترها و پایان‌بندی داستان را به راحتی پیشبینی نکند، چون که در چنین صورتی، بدون شک، وجه مکاشفه‌گری و غافلگیری احتمالی متن، دچار تزلزل و آسیبی جدی خواهد شد.؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم که در هنگام بازنویسی این اثر ارسالی و در صورت صلاحدید [البته پس از گزینش و چینش رخدادهایی ضروری و به دقت مترتب شده و همچنین ایجاد واقعه‌پردازی‌هایی منطقی و «کاراکترگزینی‌های» منطبق و شخصیت‌پردازانه]، برای تقویت کارکرد شاه‌کلید‌گونه‌تر و کاربردی‌تر اسم انتخابی داستان‌تان، تدقیق و تنظیمِ مستترتر و مؤثرتری را مد نظر قرار بدهید.
همچنین جهت ارتقاء و بالفعل شدنِ هرچه سریع‌تر و هدفمندترِ توانایی‌های بالقوۀ و ارزشمند نوشتاری‌تان، پیشنهاد کنم که در صورت تمایل و صلاحدید، هم‌زمان با تألیف سایر آثارتان که مبتنی بر سوژه‌هایی انتخابی نوشته می‌شوند، برای مدت زمانی با حضور در روند نسبتاً سخت و صبورانه کارگاه خلاقه داستان‌نویسی، [مانند عده‌ای از دوستان هنرجوی عزیزی که در این شیوه آموزشی-تجربی، افتخار همراهی با آن‌ها را دارم]، سوژه مشترکی را برای نوشتن انتخاب کنید [در شبی طوفانی، دو کاراکتر اصلی بر روی یک پل روبروی هم قرار می‌گیرند و بدون این که حتی یک دیالوگ داشته باشند و یا از روی پل خارج بشوند، روایت را به طرز باورپذیری شکل می‌دهند؛ لطفاً داستان با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده تألیف شود] و با کشف ظرفیت‌های درونی سوژه مورد نظر، روایت تأمل‌برانگیز، واقعه‌پردازانه، شخصیت‌پردازانه و متفاوتی را تألیف کنید.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، مطابق برخی از ویژگی‌های بالقوۀ موجود در این اثر ارسالی، به خوبی مشخص است که شما هم خیلی راحت می‌نویسید و هم ذهن سوژه‌یاب دغدغه‌مندی دارید، توانایی‌های بالقوۀ ارزشمندی که در صورت ممارست نوشتاری هرچه بیشتر، مطالعه هدفمندتر آثار داستانی موفق ایران و جهان، رعایت هرچه دقیق‌تر و مدیریت‌شده‌تر قواعد ضروری و مؤثر داستان‌نویسی حرفه‌ای و همچنین عنایت بزرگوارانه‌تان به توصیه‌های تقدیمی، موجب تقویت حداکثری مهارت‌های ارزشمند نوشتاری‌تان و در نتیجه کسب موفقیت‌های روایت‌پردازانه قابل‌توجهی خواهند شد، مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت