روایت در زمانِ وقوعِ بخشی از حادثه موتور داستان را روشن می‌کند.




عنوان داستان : عاشقی !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

تراب خم شد دست بداخل قفس برد و یک خروس را بیرون کشید و دردست اش سبک وسنگین کرد و گفت:
《 بدنیست منصوری ، فی چندس حالا؟》 صدای مادر منصور مثل غرش شیری گرسنه در خانه پیچید :
《 منصوری ، منصوری کدوم گوری؟》 منصور خودش را به پله ها رساندو سربلند کرد و باصدای بلند گفت:
《 ننه زیرزمینم》 مادر منصور با همان صدا ولحن گفت:
《 باز رفتی که که بکشی ذلیل مرده؟》 منصور گفت :
《 ننه مهمون دارم 》 مادرمنصور گفت:
《 مهموناتم حتماکه که کشن مردشور برده ؟》منصور گفت :
《 ننه مشترین آمدن خروس بخرن》 منصور خودش را بمارساند .تراب خروس را بداخل قفس انداخت و گفت:
《 نگفتی آخرش چندس؟》 صدای مادر منصور دوباره بلند شد :
《 منصوری ، منصوری 》 منصور گفت :
《ببخشیندا دادا برم بالا تا خونه رو خراب نکردس سرمون》
منصور از زیرزمین بیرون زد . تراب به اطراف چشم چرخاند به کف زیر زمین نگاهی انداخت و با کف پا به چند نقطه از کف زیر زمین ضربه زد و گفت :
《 نه محکمه اس غلومی》گفتم :
《 ببخشیندا اوستا این خونه مخروبه کف دستی ، توی این کوچه باریکه که از وسطش جوق لجن روونس چی داره که موخوای بخریش ؟》 تراب پوزخندی زد وگفت :
《 نمیفهمی دیگه اگر میفهمیدی که جای من پشت میز نشسته بودی》 تراب وارد زیر زمین شد و گفت :
《 نته اس دیگه خوب کوجا بودیم ؟》 گفتم:
《سی وسه پل کاهو سکنجبین میخوردیم ، مرد حسابی قیمت بگو خلاص 》 منصور گفت :
《چون تراب خانس و براما عزیز ، دونه ای سیصد که میشه ۶۰۰ اگر کرم کنه و ۵۰ هم بدد واسه جور شدن بساطمون ، بزرگی کرده اس》 تراب گفت :
《 قبولس منصوری ، نیم ساعت دیگه بیا بنگاه بگیر 》 منصور گفت :
《 یادم رفت بپرسم ، کی آدرس منو داد به شما؟ 》گفتم :
《 دیروز غروب باجناق تراب خان حرف از فیلم خروس میزدس و می گفته که توفیلم سیاهی لشگر بودس. تراب خان هم میگه بدش نمیاد خروس لاری داشته باشه. یک مشتری که نشسته بوده میگه که منصوری توکوچه سیخ وسنگی ها داره ، خوبشم داره》 رو به تراب کردم :
《 اوستا همین بودس دیگه؟》تراب سرتکان داد و گفت :
《 البته باید چندروزی خروسا اینجا بمونه تا عیالو راضی کنم اون از جک و جونور خوشش نمیاد 》 منصور سرتکان داد و گفت :
《 رو تخمی چشام تراب خان تا هروفتی امر کنین مهمون من》
از خانه منصور بیرون زدیم تراب کتش را ازروی شانه اش برداشت وروی دست اش انداخت .به ماشین رسیدیم
تعدادی زن و مرد پلاکارد دردست درحال شعاردادن علیه شاه بطرف بالای خیابان می رفتند .سوار ماشین شده حرکت کردیم .تراب گفت :
《 بوی گند حکومت درآمدس غلومی ، هوام دارد گرم می شد . گوش کن غلومی منصور ی که اومد بنگاه به من بگو اوستا عیالت که نذر کرده خرج دونفرو بده برن پابوس آقا .منصوری و ننه شو بفرست، ثواب دارد وازاین حرفا فهمیدی ؟》
پرسیدم :
《 واقعا اگر نذر کردس من و عزیزم که واجب تریم اوستا》 تراب زیر چشمی نگاه ام کرد و گفت :
《 نگرفتی این قصه واسه فرستادن منصوری و ننه اش به مشهدس تا بتونیم بریم تواون خونه .گرفتی ؟》گفتم :
《 نه اوستا 》 گفت :
《 همین دیگه ، اگر میفهمیدی جای من پشت میز بنگاه نشسته بودی》 گفتم :
《 اوستا نکنه گنج منجی اونجاس 》 دست به تسبیحی که به آیینه جلوی ماشین آویزان بود برد و آنرا لمس کردو گفت :
《 تسبیح خسرو داداشم اس توحیاط خونه جستمش همون شبی که رفت و برنگشت . بسوزد پدر عاشقی بسوزد》پرسیدم :
《 یعنی تواین سالها هیچ اثری ، خبری ازش نشدس ؟》تراب دست کشید به عکس خسرو که روی جاسیگاری ماشین چسبانده بود و گفت:
《 نه ،خیلی گشتیم دنبالش، انوقتا من ۱۴ ،پونزده ساله بودم . شب من از در مغازه برمی گشتم ، تابستونا میرفتم پادویی نه واسه پولها واسه کاریاد گرفتن . به خونه که رسیدم شال وکلاه کرده بود》 پرسیدم :
《 دادا کوجا اینوقت شب ؟》 گفت:
《میرم با داداش دختر سنگامو وابکنم ، من نه حالیم نیست غلومی ، زودی میام اگه عزیز تلفن زد نگی رفتم خونه افشاری ها ، بهم میریزه زیارتو بکام آقاجون تلخ میکنه 》 تراب آهی کشید و گفت:
《 رفت که ای کاش نمی رفت .نه اون شب و نه شب وروزای بعدش پیداش نشد که نشد شهرو زیرو رو کردیم غلومی ، چش انتظاری بداس بد 》
تراب بعد از سکوتی کوتاه گفت :
《طاهر افشاری پدر همین منصور مفنگی بود ، توگاراژ کار میکرد . ۶ ماه بعد ناپدید شدن خسرو مون گفتن پای بساط خوابش بردس و به منقل نوک پا زدس و تشک زیرش آتیش گرفته اس .طاهر پای همون بساط سوخت 》به بنگاه رسیدیم تراب گفت :
《 یادت که نرفته چی گفتم ؟》
گفتم :
《 نه اوستا ، من یک لحظه برم ببینم جعفر موتولو درست کرداس یانه 》 تراب پشت میزاش نشست و گفت :
《 فعلا باش جایی نرو تا این مرتبکه بیاد 》 تراب بفکر فرورفت . دردل گفتم :
《 حتما کسی نقشه ای ، نشونی گنجی تو خونه منصوری داده که اوستا پاپی شده 》

منصور وارد بنگاه شدو سلام کرد .تراب به صندلی اشاره کرد و منصور گفت :
《 راحتم تراب خان گفتین اومدم 》 تراب در گاو صندوق را باز کرد و چند اسکناس بیرن کشید وروی میز انداخت و گفت :
《 مراقب خروسا باش منصوری گربه نبره ها، ببره خودتو خروس نشون میکنم ها 》 منصور اسکناسها را برداشت و با حوصله شمارش کرد .داخل جیب اورکت اش جاداد.
به تراب نگاه کردم و گفتم :
《 راستی اوستا حالا که عیالت نذر کرده دونفررابفرسته پابوس آقا چرا منصوری و ننه اش را نمی فرستین ؟بخدا واجب ترازاینا نیستن ها 》 منصوری پا شل کرد و نشست و پرسید:
《 پابوس آقا 》 تراب سرتکان داد و گفت :
《 پاشل کردی منصوری دوس داری بری مشهد ؟》 منصور گفت :
《 کور از خدا چی میخواد بخدا ثواب میکنین ده ساله بهش قول دادم اما این اعتیاد نگذاشتس تراب خان》
تراب گفت :
《 باشه تو ننه ات برین ، اما خروسا چی میشن؟》 منصور بفکر فرورفت . گفتم :
《 اوستا غلومی که نمردس من روزی یکبار میرم سرمیزنم و آب ودون میدم》 منصور لبخند برلب اش نشست و گفت :
《 پس حله اس دادا 》
تراب چند اسکناس کف دست من گذاشت و گفت :
《 وخیز برو دوتا بلیط رفت و برگشت واسه منصوری و ننه اش بستون تا پس فردا راه بیفتن باید شب اربعین اونجا باشن شرط عیالس》
منصور بالب خندان از جا برخاست و رفت . تراب چشمک زد و گفت :
《 نقشتو خوب اومدی غلومی حالا برو سراغ موتول اونو بگیرو برو سراغ بلیط ها》
از بنگاه بیرون زدم بطرف تعمیرگاه راه افتادم . توی راه فکری بسرم زد و زیرلب گفتم :
《 چرا نه ، نشونت میدم تراب خان که منم حالیمه 》
ساعت ازده شب گذشته بود خودم را به خانه منصور رساندم .منصور در آستانه در نشسته بود و سیگار دود می کرد و چرت میزد . بادیدنم بزحمت قدراست کرد و پرسید:
《 بلیطارو آوردی دادا ؟》گفتم :
《 بریم توتا برات بگم 》 وارد خانه شدیم .دررا پشت سرم بستم و بلیط ها را نشانش دادم و گفتم :
《 میخواد از خونه دورت کنه این تراب .میخواد خونتو بکاوه دادا 》 منصور پرسید :
《 خونه ما ، چرا ؟》 گفتم:
《فک کنم نقشه ای نشونه ای از گنجی، دفینه ای توخونه شما داره》 منصور لبخندی زد و گفت :
《 ایول ، گفتم چطو شداس تراب سراغ خروس اومدس 》 گفتم :
《 اگر شریکم ۵۰ ، پنجاه پیداش کنم؟ 》 پرسید :
《 چطوری غلومی ؟》 در حیاط را بازکردم به موتورم اشاره کردم و گفتم :
《 اون چیزی که ترک موتوله دستگاس . کرایه کردم منصوری 》 منصور سرتکان داد و گفت :
《 پس شروع کنیم 》 پرسیدم :
《 ننه ات خوابه ؟ 》 گفت:
《 خوابیدس ، سمعکشو موقع خواب درمیاره شوما برو دستگاه و بیار شروع کنیم شریک》

ابتدا حیاط وکف تنها اتاق طبقه پائین و آشپزخانه را جستجوکردم و سپس وارد زیرزمین شدیم به انتهای زیرزمین که رسیدم دستگاه شروع کرد به بوق زدن .لبخند برلب هردوی ما نشست .
پرسیدم :
《اینجا بیل وکلنگ پیدامیشه؟》منصور رفت به گوشه دیگر زیرزمین و با بیل و کلنگ برگشت .
دستگاه راخاموش کرده مشغول کندن کف زیرزمین شدیم . یک ساعتی مشغول بودیم یک متری حفر کرده بودیم تا سر یک گونی اززیر خاک بیرون زد . شروع کردیم به رقص وپایکوبی بدور گودال . بعد ازلحظاتی گفتم:
《 بس اس دیگه خوشحالی باید بکشیمش بیرون》زانوزدم تا بادست خاک های دور گونی را پس بزنم که چیزی به سرم اصابت کرد و از حال رفتم .

آبی که بصورت ام پاچیده شد چشمم را باز کرد منصور بالای سر من با لیوانی آب ایستاده بود به گودال اشاره کردو از من فاصله گرفت . نیم خیز شدم و گفتم :
《 خیلی نامردی منصوری 》 سینه خیز خودم را به سرگودال رساندم بادیدن استخوان های یک دست که برساعداش یک ساعت بود و از گونی بیرون افتاده بود وحشت زده خودم راعقب کشیدم .آب دهانم را فروداد م و گفتم :
《 این ، این جنازه ، جنازه 》 از جابلند شده به پله ها نگاه کردم و گفتم:
《 تراب بدنبال گنج نبود اس》 باسرعت از زیرزمین بیرون زده خودم را به موتور ام رساندم روی موتور پریدم . از کوچه بیرون زدم .
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
نوشتن و نوشتن و نوشتن تنها راه رسیدن به یک داستان موفق است و خوشحالم این اتفاق برای داستان شما افتاده است. این روند رشد را در مقایسه داستان «عاشقی» با داستان دیگری که ماه پیش از شما خواندم و نقد کردم با عنوان «اینجا ایران نیست» مشهود است. بخشی از این رشد در شروع داستان دیده می‌شود. دیگر خودتان را درگیر توصیف نکرده‌اید و با یک اکت و دیالوگ کار شروع شده است.
شروع داستان اینجا ایران است «روبروی ما درآنسوی خیابان ایستاده بود.تنومندتر ازگذشته بنظرم می آمد .بر مووریش اش گذر زمان نشسته بود. عینک دودی دسته نقره ای برچشم داشت و گاهی به اطراف اش سر می چرخاند.»
شروع داستان عاشقی «تراب خم شد دست بداخل قفس برد و یک خروس را بیرون کشید و در دستش سبک و سنگین کرد و گفت: بد نیست منصوری، فی چندس حالا؟»
لحن داستان رشد کرده است و ما را به شنیدن یک قصه لذت‌بخش دعوت کرده‌اید اما کماکان اندکی لحن گزارشی در قسمت‌هایی از داستان دیده می‌شود، هرچند میزانش نسبت به داستان قبلی کمتر شده است، اما هنوز جای کار دارد. این لحن گزارشی بیشتر در قسمت‌هایی به چشم می‌آید که خواسته‌اید مکان یا موقعیت یا اکتی را توصیف کنید. مثلا در قسمتی از داستان عاشقی می‌نویسید «ابتدا حیاط و کف تنها اتاق طبقه پائین و آشپزخانه را جستجو کردم و سپس وارد زیرزمین شدیم» بعضی کلمات از جنس داستان نیستند و بیشتر در دستورالعمل‌ها به گوش و چشم می‌رسد. مثل کلمه «ابتدا و سپس» که در یک جمله می‌آید. می‌توانستید این جمله را جور دیگری بنویسید و داستان را از یک گزارش به روایت ارتقا بدهید «حیاط و کف تنها اتاق طبقه پایین و آشپزخانه را جوریدم. چیزی دستگیرمان نشد. با لب و لوچه آویزان ایستادم وسط خانه و اطراف را نگاه کردم. شاید توی دیوارها جاساز شده بود. منصور زد روی شانه‌ام. پله‌های زیرزمین را نشانم داد و گفت: «زیر زمین.» پله‌ها را پایین رفتیم. دستگاه هنوز به ته زیرزمین نرسیده شروع کرد به بوق زدن...»
اما این لحن گزارشی تنها در همین قسمت از داستان دیده می‌شود و در بسیاری از لوکیشن‌ها مثل خانه منصور به واسطه لحن خوب و توصیفِ کافی و دیالوگ‌ها در ذهن مخاطب قابل تجسم است. «منصور خودش را به پله‌ها رساند و سربلند کرد و با صدای بلند گفت: «ننه زیرزمینم» داستانی که برای مخاطب تجسم ذهنی داشته باشد در خاطرش می‌ماند و این یعنی تاثیرگذاری حالا اینکه تاثیرگذاری را به نفع لذت بردن پیش ببرید یا اهداف دیگر سلیقه و تفکر نویسنده است.
اما چرا این لحن خوب را ادامه نمی‌دهید و در جمله بعدی می‌نویسید: «مادر منصور با همان صدا و لحن گفت:...» به نظر من این مشکلات در بازنویسی و بازخوانی داستان توسط نویسنده دیده خواهد شد. پس داستان خود را در مرحله اول و دوم تمام شده ندانید. در بازنویسی داستان کوشش کنید تا به یک داستان لذت‌بخش تمام‌عیار برسید. در این بازنویسی داستان خود را با صدای بلند بخوانید. برای خودتان بخوانید، اما با صدای بلند حتی صدایتان را ضبط کنید و دوباره بشنوید. آن وقت نقاطی که لحن گزارشی در آن مثل آب یخ بر پیکره‌ی داستان می‌ریزد به راحتی برایتان قابل تشخیص خواهد بود.
توصیف کافی و کنترل کردن این توصیف در زمان نگارش کار سختی است و بسیاری از نویسندگان را به چاله می‌اندازد. در حقیقت نویسنده با غرق شدن در توصیف شروع به گفتن و نوشتن از چیزهایی در یک لوکیشن می‌کند که هیچ کاربردی ندارد و اضافه است شما از پس این چالش بر آمده‌اید. گره‌اندازی‌های داستان بیشتر از داستان قبلی است و میزان تحرک شخصیت‌ها بسیار بیشتر شده است. یکی از دلایل مهم بالا رفتن تحرک در داستان «عاشقی» روایت داستان در زمان وقوع بخشی از حادثه است. آن قسمتی که قرار است راز وقوع قتلی را در گذشته برملا کند. در داستان اینجا ایران است بیشتر دیالوگ‌ها مرور گذشته است و همین داستان را به سکون می‌رساند، اما در داستان عاشقی دیالوگ‌ها در حال اتفاق می‌افتد و در کنش اکنون پیش می‌رود. همین داستان را به حرکت در می‌آورد. اما از همه مهم‌تر راز داستان است که نسبت به داستان قبلی غیرقابل پیش‌بینی شده است. این یعنی داستان یک گام به درام نزدیک شده است. پس مبارک است، اما نقصی که در این داستان وجود دارد وارد کردن لهجه به داستان است و در خوانش موجب سکته می‌شود. البته اینکه از کلمات محلی و منطقه‌ای استفاده نکرده‌اید اندکی از رنج خوانش کاسته است و می‌توانست با به کار رفتن کلمات محلی و منطقه‌ای داستان را دچار شکست مطلق کرد، اما باز هم دیالوگ‌نویسی با لهجه به داستان آسیب وارد کرده است. پیشنهاد می‌دهم دیالوگ‌ها را در بازنویسی بدون لهجه بنویسید و دوباره داستان را برای خودتان با صدای بلند بخوانید. چیزی از درام داستان کم نمی‌شود. اگر هدفتان زنده نگاه داشتن گویش و لهجه‌ای خاص است هدف ارزشمندی است، اما برای رسیدن به این هدف تعادل را حفظ کنید. مثلا می‌توانسید در داستان دیالوگ‌های مادر منصور را که زنی پیر و قدیمی است با لهجه و گویش مورد نظرتان بنویسید. آن وقت شیرینی لهجه حفظ می‌شد و درام هم استوار می‌ماند.
در نهایت پیشرفت خوبی داشته‌اید و با خواندن و نوشتن و بازنویسی بیشتر می‌توانید نواقص موجود را در داستان‌های بعدی برطرف کنید.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » پنجشنبه 15 مهر 1400
ممنون از راهنمایی شما و سپاسگذارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت