شاید وقتی دیگر




عنوان داستان : وقتی شام آبگوشت داشتیم.
نویسنده داستان : یاسر شاه حسینی

همه مشغول خوردن بودند. اما من فقط با قاشق، محتویات داخل کاسه را زیر و رو می کردم. هر بار که به تکه سیب زمینی که گوشه ی کا سه ام بود، قاشق میزدم، احتیاط می کردم حرکتش ندهم. در خانه ما بعضی ها عادت داشتند غذای دیگری را دید بزنند. و اگر زمانی مثل امشب، شام ابگوشت بود چیزی که از همه برایشان مهم تر می شد، تکه های گوشت بدون استخوانی بود که مقدار ان مورد توجه قرار می گرفت. می ترسیدم همین دید زدنهای شش هفت نفری که دور سفره بودند، راز نخوردنم را آشکار کند.رازی که پشت ان تکه سیب زمینی، مخفی کرده بودم. رازی که آرامش آنشب خانه، به برملا نشدنش، بستگی داشت.
نگاهی به کا سه ی همه انداختم. پدرم نزدیک بود غذایش را تمام کند. مادرم هم همینطور. برادر و خواهر ها هم مقداری خورده بودند. اما من هنوز یک قاشق هم پر نکرده بودم.مادرم چند باری به پایم زده بود و با اشاره گفته بود:«چرا هیچی نمی خورم.»
پدرم هر بار حرکتهایش را زیر چشمی نگاه کرده بود و برای اینکه کسی متوجه ی پنهانی نگاه کردنش نشود، دستی به شکم جلو آمده اش کشیده بود که یعنی چیزی از آبگوشت روی لباسش ریخته شده.
یک مرتبه صدای مادرم مرا متوجه ی خود کرد:« این ادا و اطوارا چیه در میاری؟آخه به چی زنده ای تو؟ زحمت بکش غذا درست کن این هم از غذا خوردنشون. اصلا شانس من بدبخته. دستم نمک نداره . بدتر از همین غذا اگه خونه ی مردم باشه همچون مثل په په می خورن.»
« خونه مردم ، حتما خونه عمش ها ؟ یه بار نشد سر سفره غر نزنی. چکارش داری؟ به جهنم بخوره چه می دونه گوشت کیلویی هیجده هزار تومان یعنی چه. تو هم خفه خون بگیر بذار بفهمیم چی داریم کوفت می کنیم. حالا یه شو این خونه آرومه. به یه چیزی هم پیله بکنه زنکه نفهم ولکن نیس. تو مردای اونکسی که، تو رو توی کاسه ی من انداخت.»
از جمله اخر پدرم جا خوردم یک لحظه فکر کردم حتما توی کاسه ی او هم پیدا شده. اما با خودم گفتم :«من چقد گیجم اصلا بحث یك چیز دیگه هس . تازه اگه دیده بود این گوشت گرفتنش به دندان دیگه برای چیه ؟ مطمئنا اگه به چشمش اومده بود. الان دیگه سفره و هر چی داخلش بود رو چپه می کرد.»
نگاهی به صورت غمگین مادرم انداختم. معلوم بود از حرف های پدرم خیلی ناراحت شده بود. خوب بدبخت حق داشت، پدرم بدجور، جلوی بچه هایش، کمش داده بود.اگر سر سفره نبود، قطعا زیر گریه می زد و در میا نسا لی آوازی را می خواند که در آن پدر مرده اش را صدا می زد. آشپزخانه ای که حتی روزها هم تاریک بود و نور زرد لامپ صد نمی توانست آن را به حد رضایت ، روشن کند، آشپزخانه جایی بود که بعد از سر و صداها و کتک کاری ها، صدای گریه از توی تاریکی آن می آمد و هیچ وقت هیکل لاغری که در آن نشسته بودرا، نشان نمی داد.
دلم برای مادرم خیلی می سوخت مصمم شدم انچه را در ذهن داشتم، عملي کنم. اما مگر می شد؟ وقتی نگاهش می کردم می خواستم بالا بیاورم. اما از طرفی می گفتم: «اگه شامم را نخورم پدرم اونقد از دلیل نخوردنم می پرسه تا بالاخره همه چیز دستگیرش بشه. فعلا سرگرم شکمش بود و به هیچ چيز دیگه فکر نمی کرد. وای از وقتی می فهمید چی به چیه. شمر جلودارش نیس.
» چند بار به سرم زد کاسه ام را بر دارم و به آشپزخانه بروم. اما این را هم راه حل مناسبی ندیدم. چون باز پدرم بلند شدن از سر سفره را، آن هم تا زمانی كه خودش مشغول خوردن بود، بد می دانست.
شک نداشتم اگر این کار را بکنم طوری با من رفتار می کند که خودم مجبور می شدم سیر تا پیاز ماجرا را تعریف بکنم. شاید هم می بایست یک چیز اضافتر هم بگویم تا خوب قانعش بکنم.
قاشق را به تکه ی سیب زمینی نزدیک کردم. سیب زمینی را کمی کنار زدم. اگر ریزتر بود. مثلا اندازه ی یک مگس، همه چیز بهتر پیش می رفت.
می بایست کاری کنم. وقت داشت هدر می رفت. پدرم می فهمید هر چه خورده بود را وسط سفره بالا می آورد. حالا این به جهنم، چنان بازی ای سر مادرم در می آورد که خدا می دانست و خودش.
می گفت:« زنکه ی کثیف و بی سلیقه، مگر من این گوشتارو مفت گرفتم با سوسک بارشون می کنی ؟» بعدش هم چند تا تف تف و اق اق می زد و مادرم را زیر فحش و کتک می گرفت.
قاشق را محکمتر از قبل در دست گرفتم. نمی دانستم اول کار ترتیبش را بدهم یا اخر کار. همیشه که آبگوشت داشتیم، آب ها را اول می خوردم. بعد سر فرصت، سراغ گوشت و باقی چیزها می رفتم و آنها را ، پشت نان می گرفتم. اصلا ای کاش قبل از اینکه چیزی بخورند از سوسک توی کاسه ام گفته بودم. اصل کاش می شد نخورم و گرسنه بخوابم. اما نه مادرم طفلک گناه داشت و نمی بایست امشب کتک بخورد.
قاشق را زیرش گرفتم . تصمیم گرفتم همین اول کار با چشم های بسته ، دندانش بگیرم. چون می ترسیدم کاسه خالی شود و آخر کار، کسی ببینند و تمام زحمت هايم، هدر برود.
جویدنش را بی خیال شدم. قاشق را روی پشتش فشار دادم. صدای خرد شدنش را احساس می کردم. مجبور بودم خردش کنم تا برای قورت دادنش به مشکل بر نخورم.
تکه ای از بدنش را با اب و نخود، داخل قاشق گذاشتم . قاشق به دهانم نرسیده بود که برق خانه قطع شد.
نویسنده: یاسر شاه حسینی
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. اسم داستان خوب نیست و بهتر است تغییر دهید.
2. مسئله بین پدر و مادر نامشخص است. پدر ناگهان سر سفره به مادر می‌پرد و باقی قضایا.
3. از آوردن چیزهایی که چیز نیستند پرهیز کنید. یعنی چیزهایی که تاب زمان هستند. مثلا «وایبر»، «واتس آپ» و از این مسائل که یک‌سال هستند و سال دیگر نیستند. البته شما از اینها استفاده نکرده‌اید از چیزی استفاده کرده‌اید که بدتر است: قیمت. گوشت کیلویی هجده‌هزار تومان. نیاز نیست از قیمت استفاده کنید همیشه کاری کنید که قیمت را نشان دهید، اما در عین‌حال از آن نگویید. کیفی کار کنید. گوشت کیلویی خدا تومن. مثلا. خب همه ما می‌فهمیم گوشت گران است و نیاز هم نیست قیمتش را بگویید. دقت کنید این گفتن از قیمت چقدر به این داستان ضربه زده است.
4. پایان‌بندی داستان جالب است و پسر تصمیم می‌گیرد آن جانور را بخورد و قال را بکند، اما نیاز است تا به اینجا برسیم ما بیشتر از پدر و مادر این شخصیت بفهمیم. پدر چه‌کاره است؟ چرا مادر را تحقیر می‌کند؟ اصلا پدر را درک کنیم که شاید پدر با سختی این پول را در آورده، چون خسته است به این و آن می‌پرد. یا شاید پدر بیرون بی‌زبان است و توی خانه شیرک می‌شود؟ نه؟
داستان این چیزهاست. طرح بسیار خوبی دارید، اما نیاز دارید که آن را بپردازید شاخ و برگ بدهید. از پدر و مادر بگویید از نداری این خانواده. پدر مثلا کارگر شهرداری است یا دست‌فروش دور میدان مشتاق؟ یا کارگر فصلی است که توی ارگ پلاس است؟ یا بارکش است و توی راسته بازار کار می‌کند و گونی‌های پسته را جا‌به‌جا می‌کند. خانه‌شان کجاست؟ سرآسیاب؟ یا ته 24 آذر؟ پیش کوره‌های آجرپزی مثلا؟ شاید پدر آجر درست می‌کند توی این کوره‌ها کار می‌کند و دماغش همیشه پر از بوی نفت کوره است.
اینها را اضافه کنید. از پدر بگویید از مادر بگویید اصلا از خانه بگویید در سلسبیل مثلا. با همین لحن خشک و بدون احساس که روای دارد. این لحن را خیلی پسندیدم. بدون احساس و فقط و فقط روایت‌گر.
اگر این چیزها را که گفتم اصلاح کنید داستان خیلی خوبی می‌شود. چیزی که شایسته‌اش است.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
یاسر شاه حسینی » چهارشنبه 07 مهر 1400
با سلام ممنون از نقد شما لطف کردید‌

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت