پایان‌بندی




عنوان داستان : شکرک
نویسنده داستان : زهرا خوش نظر

زهرا خوش نظر شكرك


همــه ي چيــزي كــه اهــالي محــل از خالــه نرگســي ميدانســتند ايــن بــود كــه ســي ســال پــيش در حمــام جنــين اش چنــدماه زودتــر از رحــم زاييــده شــده بــود، امــا پشــت در دنيــا مانــده بــود .ميدانســتند يــك روز قــبلش اســمال كــف بــين بــه خالــه نرگســي گفتــه كــه فرزنــدش هــم مثــل خـودش شــش انگشــتي بــه دنيــا خواهــد آمــد و بايــد تــا ديــر نشــده چهــل تيــغ بــر كــف دوپــاي خــود بزنـــد و از عصـــاره ي چنـــد گيـــاهش بنوشد.شـــب همـــان روز صـــداي دعـــواي خالـــه نرگســـي و شــوهرش مــش يعقــوب تــا خانــه ي طلعــت خــانم كــه بــين شــان چهــار ديــوار فاصــله اســت شــنيده ميشــود و ميدانســتند دو روز بعــد از حمــام خــون مــش يعقــوب بــا بقچــه ي ســياه رنگــي روي دوشــش نهــال درخــت تــاكي را در باغچــه ي دم در خانــه شــان ميكــارد و بــراي هميشــه بــه مشــهد ميــرودو تــا امــروز كــه ســي ســال اســت خالــه نرگســي نــه شــوهر كــرده نــه حمــام رفتــه ، نــه درب خانه اش را به روي كسي بجز مادربزرگم باز كرده است.
ســهم خانــه هــاي محــل از هــم ســايه بــودن بــا خالــه نرگســي هفتــه اي دوبــار فحــش هــاي ركيــك بــود از وســط حيــات خانــه اش بــه بچــه هــايي كــه چــون ميدانســتند ايــن در هرگــز بــاز نمــي شــود، ســر ظهــر، نيمــه ي شــب، وقــت و بــي وقــت زنگــش را مثــل بــوق ممتــد كارخانــه ي پارچــه بــافي سوســن يــك دقيقــه ي تمــام فشــار ميدادنــد تــا شــايد خالــه نرگســي يــادش بيايــد ســي ســال پــيش بــا آن صــدايش كــه مثــل چــاقوي زنجــان گــوش را ميخراشــيد بــر ســر كارگرهــاي كارخانــه فريــاد ميكشيد:الياف ها را درست كش و تاب بدهيد تا پرزي روي نخ ها باقي نماند.
مــادربزرگم نيمــه ي هــر مــاه كمــي شــكر و ســركه را آب ميكــرد و بــا دانــه هــاي ريزكنجــد روي ســيني مســي ميريخــت و همينكــه خشــك ميشــد تــاپولكي هــا شــكرك نــزده بــا چنــد كيســه ميــوه و خــرت و پــرت راهــي خانــه ي خالــه نرگســي ميشــد.من هــم زيــر چــادرش پنهــان ميشــدم تــا بــه ديــدار زنــي بــروم كــه كلاغهــاي ســي ســاله روي موهــاي چــركش لانــه ســاخته بودنــد.زني كوتــاه قــد كــه بــوي مانــدگي ميــداد.انگار همــه ي اجــزاي صــورتش بــا همــان اتفــاق حمــام ماســيده بــود مثــل پــولكي هــاي مــادربزرگم بعــد از خشــك شدن.ســگرمه هــايش گــره ي كــور خــورده بــود، چشــمان وحشــت زده اش انگــار شــاهد تيــغ زدن شــاهرگهاي اميركبيــر در حمــام بــوده اســت، لــب هــايش بــين چروكهــاي صــورتش گــم شــده بــود وبــا موهــاي پشــت لــبش شــبيه عكســهاي زنــان ســيبيلوي قجــري بــود. .تنهــا مهربــاني اش ايــن بــود كــه چنــد شــاخه انگــور از درخــت انگــوري ک ه م ش يعق وب
کاش ته ب ود بچين د و بده د ب ه م ادربزرگم و ب ا ي ک س وال تک راری در خان ه اش را بکوب د برهم..راس تی شــــوكت خانوم تازه گيا ميدون رفتي اين درشكه چيا هنوزهم هستن؟
درســت يــك هفتــه تــا پايــان ســي ســال ســوگواري حمــام خالــه نرگســي بــاقي مانــده بــود كــه وســط كوچـــه طلعـــت خـــانوم در گـــوش مـــادربزرگم پـــچ پچـــي كـــرد و هـــردو گـــل از گلشـــان شـــكفت ومــادربزرگ بــا عجلــه و بــي وقــت دم در خانــه ي خالــه نرگســي رفــت امــا هــر چــه زنــگ زد اودر را بــاز نكــرد، مــادربزرگم ســنگي برداشــت و روي در كوبيــد و بــا مشــتاق تــرين و بلنــدترين صــدايش فريــاد زدمــنم شــوكت خــانوم، درو بــاز كــن كــارت دارم اگــر بــداني چــه خبــر شــده..بعد بــه مــن اشــاره كــرد كــه بــروم و آنطــرف كوچــه روي ســكوي جلــوي درب حــوري خــانوم بنشــينم و جلــوتر نيايم.خالــه نرگســي بــالاخره در را بــاز كــرد و درســت ده دقيقــه از حرفهــاي مــادربزرگم نگذشــته بــود كــه آويــزان چهــارچوب در شــد و بــه گوشــه اش تكيــه داد.بعــد ســرخ شــد و لــپ هــايش گــل انــداخت در تــاريكي شــب نفهميــدم ميخنــدد يــا گريــه ميكنــد انگــار فرامــوش كــرده باشــد صــداي گريــه بــا خنــده چــه فرقــي دارد، تنهــا وقتــي كــه بــا لبــه ي چارقــد كهنــه اش روي گونــه هــايش را پــاك ميكــرد دانســتم اشــك هــاي زنــداني ســي ســال پيشــش را رهــا كــرده تــا صــورتش روشــني آب را زودتــر احســاس كنــد، درســت ســي دقيقــه از حرفهايشــان گذشــته بــود كــه خالــه نرگســي هــر دو دســت لــرزانش را بــاز كردتــا در كوچــه ي آشــتي كنــان ديگــر بــا خــودش قهــر نباشــد ، ســرش را روي شــانه هــاي مــادربزرگم خوابانــد مــادربزرگ چــادرش را كشــيد روي ســر هردوشــان تــا چهــار شــانه بگرينــد .فــردايش صــبح زود طلعــت خــانوم وحــوري خــانوم بــا دوتــا بقچــه در خانــه ي مــادربزرگ آمدنــد يكــي از بقچــه هــا حنــا بــودو سدروســرخاب و ســفيدآب و آن ديگــري گــز و لقمــه ي كوچــك نــان و شــيره ي انگور،مــادربزرگ هــم چارقــد مــل مــل ســفيدي را كــه از مكــه آورده بود،برداشــت و همــه بــاهم در خانــه ي خالــه نرگســي رفتنــد انگــار پشــت در منتظــر باشــد، بــه چنــد ثانيــه نكشــيد كــه دردچهــل تيـــغ مانــده در كــف پــايش، يـــادش رفــت و در را بـــاز كرد.همســـايه هـــا ســايه ي شـــان را پهـــن كردنـــد يـــك گوشـــه ي حيـــاط وجامـــه هـــاي كهنـــه و شپشــناكش را در آوردنــد و تــا خالــه نرگســي بفهمــد بيــدار اســت يــا خواب.موهــاي كــم پشــت و يـــك دســـت ســـفيدش را ســـدر گرفتنـــد وكـــف دســـت و پاهـــايش را حنـــا بســـتند..برايش كـــل كشــيدند وگــزو لقمــه اش را بــه او خوراندند.خالــه نرگســي چارقــد مــل مــل ســفيدش را كــه ســر كــرد بــازهم ويــار انگــور كــرد و درشــكه ســواري نقــش جهان.مــادربزرگ گفــت نگــران نبــاش خالــه درشكه چيا هنوز هم هستند.
امــا فــردايش فــرداي آن ســي ســال خورشــيد مثــل هميشــه ســر جــايش بــود ،درشــكه چــي هــا هــم. صــداي نــي ســلام علــيكم اســتاد حســن كســايي از راديــوي خانــه ي آجــري تــه كوچــه شــنيده ميشـــد.دوربين بـــه ســـرعت جـــايش را تغييـــر داد و رفـــت روي نمـــاي چشـــم خـــدا. مـــش يعقـــوب كليــد ســي ســال پــيش را در قفــل ســي ســال پــيش چرخانــد و يــك خوشــه انگــور چيــد وتــا آمــد شــيريني دانــه ي انگــور را پــايين بدهــد چشــمانش بــه پيرزنــي بــا موهــاي ســرخ رنــگ افتــاد كــه بــوي تــازگي ســدرو حنــا را ميــداد و ســفيد پــوش گوشــه ي ايــوان خــوابش بــرده بــود، خــوابي كــه مثل پولكي هاي ته قندانش شكرك بسته بود.
پيش او مردن به هر دم از شكر شيرين تر است مرده اند ،اين سخن را تو مپرس از زندگان
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. اسم داستان به نظرم مناسب این داستان نیست و تغییر دهید بهتر است. هیچ نشانی از کل داستان ندارد.
2. داستان بسیار عالی شروع شده است، مسئله‌ای در گذشته اتفاق افتاده و راوی دارد کم‌کم آن را بیان می‌کند تا برسد به امروز.
3. تعداد شخصیت‌ها برای این داستان بسیار زیاد است و اسامی‌ای در داستان می‌آیند و می‌روند که هیچ اثری بر کل داستان ندارند و اگر حذف شوند بهتر است. نیازی به این همه اسم و شخصیت سایه‌وار در داستان نیست.
4. پایان‌بندی داستان نقطه ضعف اصلی داستان است. شعاری، کلیشه‌ای و با اجازه شما بی‌نمک. این داستان با این شروع خوب باید پایان‌بندی مناسب‌تری داشته باشد که به کل داستان بیاید. آن شعر اخر که در داستان نوشتید تقریبا معلوم می‌کند که چقدر این پایان‌بندی با مسئله کل داستان مباینت دارد. پایان‌بندی به نظرم باید اصلاح شود و این حالت شاعرانه، خوش و خرم‌گونه را نداشته باشد. دقت فرمایید شما یک زن با سی سال بویناکی را در یک روز تمیز کردید و سفیدپوش. اگر بشود. به نظرم نمی‌شود یا به این سادگی‌ها نیست. سوگواری تمام شده درست، اما روح آدم به این زمان‌بندی‌ها کاری ندارد گرفتاری دیگری دارد که به آن پرداخته نشده است. در واقع شما رونمای کار را تعریف کرده‌اید و از خیر ساختن شخصیت و کندوکاو احوالات روحی این شخصیت گذشته‌اید. جا بسیار دارد که این کار را هم انجام دهید. عمیق‌تر عمیق تر با گفتن از ناشناخته‌ها. حادثه‌ای رخ داد و سوگواری آغاز شد... خب؟
مردم مدتی او را به یاد دارند و مدتی هم او را فراموش کرده‌اند. و اساسا اینکه کسی یادش باشد فلانی در سی‌سال پس از آن فاجعه سوگوراری‌اش تمام می‌شود خودش محل اشکال است.
چه‌بسا در نظر خود این زن سوگواری تمام می‌شود و می‌آید به دنیای بیرون اما کسی منتظر این زن چرکو نیست. فراموش شده است در گذر دوران. من که اینگونه دوست داشتم ببینم. هیچ‌کس و هیچ اتفاقی در این دنیا سی‌سال باقی نمی‌ماند. خورشید دور هیچ کسی نمی‌چرخد. زندگی جریان دارد.
من این پایان‌بندی را بیشتر دوست داشتم.
فراموشی مهم‌ترین بخش زندگی انسان است. همه چیز حتا بزرگترین فجایع فراموش می‌شود. خود این البته فاجعه است. داستان هم همین جاست.
5. کلا داستان متفاوتی است و همین که خواننده را به فکر وا می‌دارد و این ایرادها را به ذهن می‌آورد یعنی داستان، داستان شده است اما... برای بهتر شدنش باید کاری کرد.
6. بازنویسی کنید حیف است.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت