پیچ و مهره عناصر داستانی را باید در سر جای خود بنشانید و سفت کنید.




عنوان داستان : رگ !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

آتش زبانه می کشید ودود به آسمان سرمی سائید .گاهی ساقه های شعله ور به اطراف پراکنده می شدند . چهره غمگین اش در پرتو سایه روشن های شعله های آتش دل ام را بدرد آورده بود . دست بروی شانه اش گذاشتم .دست اش بروی دست ام گذاشت .گفتم:
《 خدا لعنت اش کنه .منتظر شد تا به خرمن برسی》آه بلندی کشید و گفت:
《 مقصر خودمونیم اگردور آدمی مثل کدخدا رانگیریم و سواری ندیم و اجازه ندیم با شیطانک هایی مثل خودش صاحب قدرت بشه ، اینجوری نمیشه》پرسیدم:
《 بفکر انتقامی؟》 برگشت دست اش را در بازوی من گره کرد و گفت :
《 انتقام نه من می بخشم ، من مثل اونا نمی تونم باشم 》 گفتم :
《 اگر احمد بود یا پدرت گذشت می کرد ؟ نه نمی کردند باید تاوان بدند 》 گفت :
《 احمد حتما میرفت سراغشون ، مگه سرشو بخاطر همین کارا بباد نداد ، مگه باعث مرگ خودش و پدرم نشد ؟》 گفتم :
《 بهش گفتم با پنبه باید سربرید گوش نکرد ، تفنگ را برداشت رفت به خونه استوار جلالی》 گفت:
《 من گفتم ببخش، کاش بهش آنروز مرخصی نداد ه بودند 》 گفتم:
《 استوار از عمد با جیپ زده بود به مادیان حامله شما
قصدش آزردن احمد بود اون چشمش بدنبال دختر کدخدا بود.. همه گفتن》 گفت:
《 بله گفتن اما قدمی برنداشتن که هیچ آتش خشم احمدرا هم بیشترکردند و نشستند کنار》 گفتم:
《 وقت شام میرزا ست ، خاله زهرام الان توایوان داره دوربین می کشه》 خندید گفتم:
《 حالا شد ، بخند تا روزگارت به شود، بیابریم فدای سرت》 اورا به در خانه اش رساندم و
گفتم :
《 صبح زود میرم ندیدمت خداحافظ 》 پرسید :
《پنج شنبه که میایی؟》 گفتم :
《 شاید زودتر بیام ، مادرم می گفت که قبل از محرم و صفر باید کارو تمام کنیم 》 لبخند زد و سراش را پائین انداخت و بسرعت وارد خانه شد ودر را بست و باصدای بلند گفت :
《 مراقب خودت باش به خاله سلام برسون》 گفتم :
《 حتما ، به میرزا سلام برسون》 موتورا بحرکت در آوردم دومرد از کنارم گذشتند و یکی از آنها گفت :
《 رگ نداره 》 خودم را به نشنیدن زدم .به خانه خاله زهرا رسیده وارد خانه شدم .خاله زهرا در ایوان نشسته و قلبان دود می کرد .تا چشم اش به من افتاد گفت :
《 گفتم بخودم یا سراز پاسگاه در آوردی یا بردنت شهر بیمارستان 》 موتور را روی جک گذاشته و سلام کردم و گفتم :
《 نه خاله انقدر دیگه بی عقل نشدم 》 خودم را به رساندم و کنار اش نشستم . گفتم :
《 شام چی پختی خاله بوش که دل ضعفه آورد؟》از جابلند شد و گفت:
《 خوب که میرزا نه گوش شنیدن داره نه چشم دیدن وگرنه دق می کرد پیرمرد》 گفتم :
《 آره خاله ، این کدخدا تا زمین را از بهاره نگیره دست بردار نیست، نمی دونم مگه یک آدم چقدر زمین میخواد؟》 خاله به من چشم دوخت و گفت:
《 پس تو چکاره ای لولو سرخرمن، شاید از خداته که بهاره زمین رابده به کدخدا تا بقولت عمل نکنی》 گفتم :
《 این چه حرفیه خاله ؟ من سرقولم هستم ، هرچند مادر میگه باید بیاد شهر ، اما من طبق قولم عمل می کنم》سرتکان داد و عصا یش رابدست گرفت و بطرف آسپزخانه رفت و گفت :
《 اگر من جون و توان جوونیام را داشتم نعش کدخدا را وسط ده می انداختم 》 وارد آشپزخانه شد . یاد حرفی که به بهاره زدم افتادم :
《 باید با پنبه سربرید 》
صدای خرو پف خاله بلند شد به آسمان چشم دوختم یاد چهره بهاره درکنار خرمن شعله ور افتادم روانداز را روی خودم کشیدم .
خواب به چشمم نمیآمد شعله های خرمن درذهنم تکرار می شد . زیرلب مرتب شیطان را لعنت می کردم و توجایم به چپ وراست حرکت می کردم. یاد حرف پدرم افتادم :
《 مظلومی که تحمل ظلم کند شریک ظالم است》 تو جایم نشسته و زیرلب گفتم :
《 خدارحمتت کنه بابا ، وقتی بهاره خودش بخشیده من چرا پیگیر باشم ؟》 دوباره درازکش شدم یاد حرف مردی افتادم که در کوچه از کنارم گذشت :
《 رگ نداره 》 تا اذان فکرم درگیر بود . خاله زهرا ازاتاق اش بیرون زد چشم اش که به من افتاد گفت :
《 وقت نمازه خاله ، تصمیمت که عوض نشده میری شهر ؟》 سلام کرده وگفتم :
《 بله خاله باید برم سرکار یک روز غیب کنم بیکار میشم》 گفت :
《 پس بجنم پسرم خدار راهم معطل نکن 》
نماز خواندم و بعداز خوردن صبحانه از ده بیرون زدم .چشمم به جاده بود اما فکرم مشغول بود و دائم حرف های پدرم و خاله زهرا در ذهنم تکرار می شد . به میانه راه رسیدم موتور را متوقف کرده به پشت سرم چشم دوختم . جیپ ژاندار مری از کنارم گذشت چندمتری از من فاصله گرفت و متوقف شد .در سمت راست آن باز شد استوار شعبانی نگاهی به من انداخت و پرسید :
《 خسته نمی شی هرهفته میایی ده و برمی گردی ، پس کی میخوای شیرینی عروسیت را بدی جوون ؟》 گفتم :
《 سلام سرکار استوار ، انشاا. قبل از محرم 》 سربداخل برده ودررابست . جیپ حرکت کرده بطرف ده رفت . موتور را بحرکت در آوردم به پل رسیدم . موتور را متوقف کردم . به دوربرم چشم چرخاندم . کسی در اطرافم نبود . موتور را به زیر پل کشیدم و روی جک گذاشتم . آب کم جانی اززیر پایم می گذشت روی زین نشستم. تاشب خیلی وقت داشتم زیرلب داعا کردم کسی گذرش به زیر پل نیفتد . منتظر شدم هراز گاهی
موتور یا الاغ سواری از روی پل می گذشت ترس از آنکه مبادا توقف کنند و به زیرپل سرک بکشند نگرانم کرده بود. ظهر شد . وضوء کرده نماز ظهر را کنار پل خوانده دوباره بزیر پل برگشتم وروی زین موتور نشستم تا پلک ام روی هم قرار گرفت . صدای بع بع چندبره و زنگوله بز گله مراز خواب بیدار .چشمم به آنها افتاد که دردهانه پل آب میخوردند .صدای چوپان بلند شد .بز و بره ها بسرعت بطرف بالای پل دویدند .نفس راحتی کشیدم .به ساعت ام نگاه کردم حدود پنج بعد از ظهر بود . از موتو ر پائین پریدم و خم شده مشتی آب برصورتم پاشیدم . گرسنه ام بود چند مشت آب خوردم
به روی زین برگشتم . هوا تاریک شد .صدای پارس سگهای ده را می شنیدم ، از زیر پل بیرون زدم .چشم به آسمان دوختم و زیرلب گفتم :
《 باید راه بیفتم تابرسم همه خوابیدن》 راه افتادم . راه زیادی بود .قدم ها را بلند برمی داشتم و زیرلب ترانه ای را زمزمه می کردم گاهی باشنیدن صدایی بر می گشتم و به پشت سرم خیره می شدم . خودم را به حوالی ده رساندم . گوش تیز کردم جز صدای پارس سگ ها چیزی نمی شنیدم . خودم را به خرمن های کدخدا رساندم ۵ خرمن کدخدا را یکی پس از دیگری به آتش کشیده باسرعت از ده دور شده خودم را به زیر پل رساندم و موتور را به روی جاده آوردم . هندل زدم موتور روشن نشد . چند بار کارم را تکرار کردم .بی فایده بود . چند ناسزا حواله موتور کردم . به عقب چشم دوختم . سرخی آتش از جایی که ایستاده بودم کاملا هویدا بود . به جاده چشم دوختم و گفتم :
《 شغال ها تکه تکه ام نکنند تا برسم شانس آوردم 》

با زحمت موتور را بجلو حرکت میدادم چشمم به روشنایی کم جانی افتاد که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد . به اطراف جاده چشم چرخاندم . چند بوته خودرو درسمت راستم قرار داشت موتور را بطرف بوته ها کشیده مخفی شدم و چشم به جاده دوختم . جیپ ژاندار مری از مقابلم گذشت و بطرف ده رفت .زیرلب گفتم :
《 چه زود خبر دار شدن !》روی موتور را با شاخ و برگ بوته های خودرو پوشانده و گفتم:
《 بهتر شد وگرنه صبح هم نمی رسم بشهر 》》 قدم بجاده گذاشته و بطرف شهر راه افتادم.
آهسته وارد خانه شدم . مادرم خوابیده بود به آرامی وارد اتاقم شده از خستگی بالباس خودم را بروی تخت انداخته بخواب عمیقی فرورفتم .
صدای پارس سگ چشمم را باز کرد. گفتم :
《 سگ کجا بوده !؟ صداش انگار ازداخل حیاطه 》
خودم را به پشت پنجره رسانده ازلابلای پرده چشم به حیاط دوختم . واررفتم استوار ویک سرباز و کدخدا که قلاده سگ اش در دست اش بود در حیاط خانه با مادرم حرف میزدند . استواربه سرباز اشاره کرد .سرباز از خانه خارج شد و لحظاتی گذشت با موتور ام بداخل خانه برگشت . منتظر شدم تا آنها از خانه خارج شدند و مادرم بعداز بستن در حیاط برگشت به عقب چشمش به من افتاد .سرتکان داد. ازاتاق بیرون زدم در راهرو به او رسیدم . سلام کردم . گفت :
《 این چکاری بود کردی پسر ؟ کلی التماس کدخدا را کردم .استوارم پادرمیانی کرد تا ازتو گذشت کند و رضایت بدهد اون بشرطی قبول کرد که بهاره زمین شو بجای خسارت بده به کدخدا 》 گفتم :
《 زمین بهاره ؟ نه عجب کاری شد گندزدم ، بهاره از من نمی گذرد》 مادرم گفت :
《 پس خودت را معرفی کن .بروزندان 》 او بعداز گفتن این حرف به اتاق اش رفت ودر را محکم بست .
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
جناب آقای ترنجی عزیز ، خوشحالم که داستانی از شما می‌خوانم.
معلوم است که عناصر داستان را تا حدودی می شناسید، اما متاسفانه هیچکدام از آنها را سرجای خود نگذاشته‌اید. و آنهایی هم که سر جای خود هستند، پیچ و مهره‌اش را سفت نبسته‌اید. ساختمان داستان شما سازه‌ای از آب درآمده که لق می‌زند. و استوار نیست.
زاویه دید اول شخص را برای داستانتان انتخاب کرده‌اید برای همین دست خودتان را بسته‌اید.
انتخاب زاویه دید وابستگی عجیبی به موضوع و طرح داستان دارد. یکی از دلایل لقی داستانتان انتخاب همین زاویه دید است. اگر از زاویه دید سوم‌شخص استفاده می‌کردید دستتان برای تقویت داستان بیشتر باز بود.
خود من داستان‌هایی را که با حادثه آغاز می‌شوند دوست دارم. داستان شما هم با حادثه شروع شده است، اما اشکالش اینجاست که حادثه‌ی آتش‌سوزی مزرعه گندم را در دوسه خط بیان کرده‌اید و در حالی که مزرعه می‌سوزد و آتش زبانه می‌کشد، صاحب مال یا زمین با رفیقش، هر کس که هست نشسته‌اند و با هم گپ می‌زنند.
این از لحاظ روابط علت و معلولی که سازنده اولیه پیرنگ داستانی است، غیر منطقی است. آن هم در زندگی روستایی که یک دهقان برای حاصل دسترنج چند ماهه‌اش حاضر است خودش را به آب و آتش بزند.
در جا به جای داستان کلنگ را برداشته‌اید و به جان پیرنگ داستانتان افتاده‌اید. ببینید از همین‌جا ضربۀ اصلی به پیرنگ داستان شکل می‌گیرد.
《مقصر خودمونیم اگردور آدمی مثل کدخدا رانگیریم و سواری ندیم و اجازه ندیم با شیطانک هایی مثل خودش صاحب قدرت بشه ، اینجوری نمیشه》
زود لو داده شده. داستان بدون تعلیق که داستان نیست.
اینجا بهترین نقطه‌ی ایجاد تعلیق است که نویسنده از آن استفاده نکرده است.
《انتقام نه من می‌بخشم، من مثل اونا نمی تونم باشم》
جاهای مناسب دیگری هم برای تعلیق وجود دارد که نتوانسته‌اید از آنها برای تعلیق داستان استفاده کنید.
داستان را دائما درست در جایی که می‌خواهد تبدیل به داستان شود، لو می‌دهید.
به نظر من مطالعاتی درباره پیرنگ و طرح داستانی داشته باشید. تا سوژه‌های خوبتان را از دست ندهید.
نکته دیگری هم که باید به آن توجه کنید زبان داستان است. محیط داستان شما روستا است، اما ما در زبان و گفت‌وگوها اصلا بویی از روستا به مشاممان نمی‌رسد.
از آن گذشته گفت‌وگوها یکسان و یکدست است. زبان خاله با زبان راوی و با زبان استوار و همه و همه یکی است. مگر چنین چیزی امگان دارد؟
پس باید به نثر و زبان داستان خود هم توجه کنید.
اگر داستانی درباره روستا بخصوص داستانی درباره نیم‌قرن قبل می‌نویسید باید به روابط فئودالی آن زمان توجه کنید. در چنین روابطی کدخداها کاره‌ای نبوده‌اند و بیشتر اربابها اهل تصاحب زمین بوده‌اند تا کدخداها.
در هر صورت، نشان می‌دهد که سوژه‌ی این داستان تجربه‌ی زیسته ی شما نیست و اگر هست، نتوانسته‌اید واقعیت آن را به ما نشان بدهید.
بیشتر بخوانید و بیشتر بنویسید.
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » شنبه 24 مهر 1400
ممنون و سپاسگذار از نقد شما پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت