داستانی با یک صحنه!




عنوان داستان : حتما این بار می‌آیم
نویسنده داستان : کامیاب سلیمانی

" الو ... باشه ... باشه ... الان میام ... گفتم که خواب موندم دارم میام ... دارم میام...".
به سرعت پتو را از روی خودش کنار زد و از روی کاناپه بلند شد. شلوار پارچه ای کرم رنگش را که روی دسته کاناپه انداخته بود، پوشید. سرش را اینطرف و آنطرف کرد. چشمانش قرمز بود. یک لنگه از جوراب سیاهش را که روی قالی وسط هال افتاده بود، به دست گرفت و به دنبال لنگ دیگر میگشت. گوشه های مبل را گشت. زیر کوسن ها و زیر بالش و زیر پتویش را. زیر قالی را هم نگاه کرد. آنجا فقط کمی آشغال بود. فکر کرد باید حتما زیر کاناپه باشد. روی زمین دراز کشید و زبری فرش را با صورتش احساس کرد. زیر کاناپه را هم دید زد. تاریک بود. چندتا مورچه آنجا بودند که تکه نان کوچکی را روی کولشان گرفته بودند و پشت سرهم رژه می رفتند. ساعت را نگاه کرد. ساعت یازده و سی دقیقه بود. باید راس ساعت دوازده آنجا می‌بود. نگران بود دوباره موبایلش زنگ بخورد. توی دستشویی رفت. با عجله ریشش را تراشید و با حوله صورتش را خشک کرد. در طی این سالها هیچ صبحی نشده بود که ریش نتراشد. پیراهن سفیدش را که پشت در اتاق آویزان بود تنش کرد وکت سیاهش را که یک طرفش لوچ شده بود روی دستش انداخت. همچنان که داشت دکمه های پیراهنش را می بست و با زور آن را توی شلوارش می چپاند، در آپارتمانش را باز کرد. خم شد تا کفش هایش را بپوشد. موبایلش زنگ خورد. آن را جواب داد. صدای جیغ زن از پشت تلفن می آمد.
" اولو ... نرگس... گفتم که دارم میام ... چی ؟ بخدا دروغ نمیگم دارم میام ... نزدیک دادگستریم، توی ماشینم دارم رانندگی می کنم... ... چی ؟ نه. مثل دفعه قبل نمیشه. دفعه قبل فرق می کرد یه کاری برام پیش اومد .... باشه. باشه ... همون کار رو بکن. ببین اصلا اگه اینبار نیومدم دفعه بعد خودت درخواست بده ... دارم میام ...کار به دفعه بعد نمی رسه".
وقتی موبایل را قطع کرد، به در تکیه داد و چند لحظه ای چشمانش را بست. نفسی عمیق کشید و خواست از آپارتمان خارج شود که برای یک لحظه از توی آینه تمام قد جاکفشی خودش را نگاه کرد. برای یک لحظه احساس کرد پیرتر شده. دلش تنگ شد. میخواست هرچه زودتر برود و کار را تمام کند اما فکر کرد که پیراهنش خیلی لوچ است. بیشتر دقت کرد، متوجه شد که چانه اش کمی سیاه است. جلوتر رفت و رویش دست کشید. زبر بود. آنجا را نتراشیده بود. کمی احساس آرامش کرد. ساعتش را نگاه کرد. ساعت یازده چهل و پنج دقیقه بود. کتش را زمین انداخت و با کفش توی دستشویی رفت. سریعا صورتش را کف مالی کرد و ژیلت را برداشت. چندبار ژیلت را روی لبه سرامیکی روشویی کوبید و موهای ریزی از داخلش بیرون آمد و همانجا ماند. با آستین پیراهنش عرق پیشانی اش را خشک کرد. ژیلت را زیر آب داغ گرفت و محکم روی پوست زیر چانه اش کشید. خون و کف توی هم مخلوط شدند. دوباره در حالی که دندان هایش را گاز گرفته بود تیغ را روی پوستش کشید. چشمانش قرمز بود. وقت نبود. باید زودتر از اینها می‌رفت. صدای زنگ موبایلش را مخلوط با صدای شیر آب می‌شنید. دسته ژیلت را به حدی محکم فشار می داد که مشتش قرمز شده بود. دوباره ژیلت را روی پوستش کشید. اثری از ریش زیر چانه اش نماند و تیغه خون آلود ژیلت را توی روشویی انداخت. چند بار آب داغ را به صورتش پاشید و خون زیر چانه اش را شست. دوباره خون می آمد.. دوباره آن را شست. باز هم می آمد. چشمانش هم قرمز بود. می خواست دستمال پیدا کند تا روی زخمش بگذارد اما دستمال توالتی توی دستشویی نبود. همه جا عرق کرده بود و سطح آینه را حسابی بخار گرفته بود. همچنان که با دو دستش لبه روشویی را گرفته بود صورتش را توی گودی روشویی برد و چشمانش را بست. تلفنش زنگ می‌خورد. ولی او فقط صدای شیر آب داغ را می‌شنید.
نقد این داستان از : مهدی کفاش
آقای کامیاب سلیمانی
سلام
تمام داستان شما در حقیقت نمایش یک صحنه است. یک صحنه پر شتاب از زندگی مردی که در وضعیت بغرنجی قرار گرفته و با تنگنای زمانی هم روبرو است. انتخاب زاویه دید عینی (نمایشی) کمک کرده تا داستان در سطح عمل و حرکت باقی بماند و خواننده با حفظ فاصله، تماشاگر آشوب ذهنی مرد شود؛ آنهم بدون اینکه از افکار مرد اطلاعی داشته باشد. ما در همین برش کوتاه از زندگی او با نشانه‌هایی تا حدودی مرد را می‌شناسیم:
- زندگی مرد به‌هم‌ریخته است تا جایی که زیر مبلها خورده نان ریخته و جولانگاه مورچه‌ها است و مرد نمی‌تواند لنگه جورابش را بیابد.
- پوشاک مرد تمیز نیست. جایی از کت و پیراهن مرد "لوچ شده" است.
- مرد در زندگی‌اش سابقه بی‌نظمی دارد و حتی بدسابقه است. این را از گفتگویش با نرگس می‌فهمیم.
- مرد شکست‌خورده است با اینحال توجیه‌گر اشتباهاتش است و این را از دروغ‌های مکرری که درباره حضورش در راه دادگستری می‌گوید می‌فهمیم.
- مرد آشفته است تا جایی که درکش را از موقعیت و زمان از دست داده است. او جلوی آینه تصور می‌کند که صورتش را خوب اصلاح نکرده است و با اینکه یک ربع به قرارش در ساعت دوازده مانده است وارد توالت می‌شود و شتابزده از تیغ استفاده می‌کند تا جایی که صورتش خون‌آلود می‌شود. چشمهای قرمزش نشان دیگری از این آشفتگی است.
- در انتهای داستان این مرد تسلیم شده است و دیگر توانی برای ادامه دادن مسیر اشتباه (نامشخصی) که پیموده ندارد.

اگر داستان کوتاه را برش کوتاهی از زندگی بدانیم به نظر می‌آید شما موفق شده‌اید این برش کوتاه را به درستی پیش چشم خواننده قرار دهید. البته این تعریف بیشتر مطابق داستانهای مینیمال است. با این تعریف داستان بیش از آنکه در میان کلمات خوانده شود در فضاهای خالی و خطوط نانوشته میان کلمات اتفاق می‌افتد. در این گونه داستانی سهم خواننده بیش از نظاره‌گر صرف است. او با داستان وارد گفتگو می‌شود و سعی دارد از میان همین سطور نانوشته داستان واقعی را کشف کند.
از آنجا که در داستان شما نمایش "وضعیت" اولویت دارد خواننده از پیش داستان مطلع نمی‌شود و نمی‌تواند پاسخ درستی برای چرایی وقایع بیابد. به این ترتیب داستان شما طیف وسیعی از خوانندگان داستان کوتاه را راضی نخواهد کرد و مخاطب خاصی می‌یابد که به دنبال شیوه پرداخت جسورانه‌تری است که از پرداخت کلاسیک داستان کوتاه فاصله داشته باشد. حال انتخاب با شما است که کدام خواننده را به‌عنوان مخاطب داستان خود بر می‌گزینید؟!

موفق باشید

دیدگاه ها - ۱
کامیاب سلیمانی » چهارشنبه 07 مهر 1400
سلام خدمت استاد دلسوز تشکر بابت نقد و وقتی که گذاشتید. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت