اسم داستان لزوما باید جذاب و برگرفته از فضای اثر باشد




عنوان داستان : عطر ازلی پیچیده
نویسنده داستان : مهدیه پوراسمعیل

انگارى ما مردها این تردستی‌ها را از گوشه‌ی قنداق‌مان کنده‌ایم.
برای تماشای آن محبوبی که قلبمان را برده چه بهانه‌ها که نمی‌جوریم.
مثلا اگر در اتاق بغلی باشد، یک‌هو سوئیچ ماشین‌مان آنجا گم می‌شود.وقتی در آشپزخانه‌شان باشد یک دفعه تشنه می‌شویم. یا اگر در راهرو ایستاده باشد، اورکت‌مان روی آویز جا می‌ماند. و یا جوراب‌مان پشت پشتی های اتاق لانه می‌کند...

دیشب ننه‌اش خودش را زد به مریضی. و‌خواباندن این ووروجک‌ که هنوز ۳ سالش تمام نشده افتاد گردن پرچاله‌ی ما.
حالا این شیر پاک خورده هم همه‌اش یا تشنه‌ بود یا گرسنه. یا جیش جیشی داشت. و یا خرس گنده‌‌ی بغلی‌اش توی پذیرایی جا مانده بود.
انگاری زبانم لال کرم افتاده بود در تنش. یک دیقه هم سرش روی بالشت‌ بند نمی‌شد.
خیر ندیده همه‌اش می‌پرید از اتاق بیرون و خیال کرده بود نمی‌دانم می‌خواهد آن ننه‌ی ورپریده‌اش را ببیند و چشمانش بیفتد به ریختش، و دلش قرص بیاید.

همه‌اش ۱۵ سالم بود، یک تکه ماهیچه از قفسه‌ی سینه ام که از قضا سمت چپ هم بود نبض گرفت. رفقا گفتند: «بپّا آق نيما، دارى عاشق مى‌شی ها»
آخر هر وقت پروانه از کوچه رد می‌شد اینطوری می‌شدم.یک عطر ازلی پیچیده‌ داشت.

آن روز هم که چشم سفید از گوشه‌ی پنجره‌ی اتاقش دلبری می‌کرد خودم را رساندم کنار تیر چراغ و به رسم آن ایام، برایش چشمکی زدم که مثلا بگویم دوستش دارم. نفهمیدم کی پدرش از ماشین پیاده شد. دست و پایم به لرزه افتاد و تته پته‌ای کردم؛«س س س سلام اصغر آقا، س س س س ساعتم اینجا گم شده. دارم دنبالش می‌گردم.»
از آن به بعد، جلوی در خانه‌ی اصغر آقا یا ساعتم گم می‌شد، یا جزوه‌هایم را باد می‌ریخت. و یا تایر دوچرخه‌ام پنچر می‌شد.
انگار جلبکی بودم جلو پاشنه‌ی در خانه‌شان که وقتی پروانه را به پسر ممد شکسته بند دادند، زیر پاشان له شدم. حالا من دست از پا دراز تر رفتم عروسی‌شان و با داماد هم کجکی رقصیدم.
راستش حیاط خانه‌شان پر شده بود از همان عطر ازلی پیچیده.
می‌گفتند داماد آقای دکتر است.
از ميوه و آجیل و شربت و غذا ، هر چه بود لمباندم... انگار راست نمی‌گفتند اشتهای آدم عاشق کور می‌شود. دل و روده‌ی من که حسابی چاق شده بودند.شاید هم‌اثرات همان عطر ازلی پیچیده بود.
راستش آقای دکتر هم‌قد من بود، چشمانش هم ازقضا مثل چشمان من آبی بود. من در دانشکده‌ی خودمان ندیده بودمش. آخر شیراز فقط یک‌دانشکده‌ی پزشکی داشت. بعدها رفقا بهم رساندند که او در کاشان دانشجوست.عجیب نیست؟ آدم در کنار کسی باشد که ظاهرا خیلی هم شبیه اوست.
نتوانستم از آقای داماد بپرسم‌که شامه‌ی او هم آن عطر ازلی پروانه را فهمیده است؟

ووروجک را خواباندم. صفحه‌ی لپ‌تاپ که بالا آمد، سوالات پی در پی مثل تگرگ پاییزی به چشمانم خوردند؛
«آقای دکتر طاهری، چسم راست دختر من دچار....»
« آقای دکتر مادرم مبتلا به دو‌بینی هست اما....»
« دکتر تنبلی چشمای پسر من روز به روز داره....»
.
.
.
طبق عادت هر شب، به ده تا از سوال‌ها جواب دادم و روی کاناپه خوابم برد.

بوی تند ادکلن‌‌اش بیدارم کرد.چند بار خواسته‌ام بگویم مگر ادکلن، آب هست که روی سرت خالی می‌کنی؟! پروانه ایستاده بود درست بالای سرم.
- چرا اینجا خوابیدی؟ آرتروز گردنت عود می‌کنه ها...از مدرسه‌ی آیدین زنگ زده بودن.مگه تو الان نباید توی مطب باشی؟
- حالت خوب شد؟
- مگه حالم بد بود؟
- دیشب گفتی سر درد داری و با مسکن خوب نشده.
- یادم نمیاد.
چشم‌هایم را بستم. حوصله‌ی کل‌کل‌های بی‌حساب کتابش را نداشتم. بی‌خیال هرچه هست و بود و نبود....
آقای داماد توی خواب‌هام عجیب‌تر می‌شد. عجیب شبیه به من! طناب بادبادک را که به دستم داد، در هوا پلاسید.
صدای جیغ آیهان طناب پلاسیده را هم از دستم کشید.
- هزار بار نگفتم آشپزخونه جای بازی کردن نیست؟
صدای گریه‌اش هم قاطی شد.

- باز چی شده شما دو تا تام و جری شدین؟
- تو هیچی نگو که ازت شاکی‌ام! از صبح ۱۰۰ بار منشی مطبت زنگ زده... از دانشگاه... از این خراب شده... از اون خراب شده...

آیدین كه ژولیده پولیده و با کوله پشتی پاره از در آمد تو، انگار دكمه‌ی ری‌استارتِ غرولندهايش فشار داده شد؛
- باز با کی دعوات شده ؟ تو آدم نمی‌شی... اگه بابات...

صدای پروانه پتکی به پهنای سقف بود که بر سر هر سه‌تامان ‌کوبیده می‌شد...

- تموم کن دیگه پروانه!
- آره دیگه. از بس تو لی‌لی به لالای این دو‌تا سوسمار گذاشتی واسم شاخ شدن!
- آیدین جان حاضر شو‌بریم سر خاک بابات. هفته‌ی پیش هم نرفتیم.

اشک های آیدین که عکس روی سنگ را می‌شوید بیشتر حس می‌کنم شبیه من هست....
با گوشه‌ی انگشت، ضربه‌ای روی نام حک شده‌اش می‌زنم و می‌گویم؛« آقای داماد! خوب شد تو رفتی! پروانه هم دیگه بوی اون عطر ازلی پیچیده رو نمیده....»
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود به سرکار خانم مهدیه پوراسماعیل. خسته نباشی و دست شما درد نکند.
داستان عطر ازلی پیچیده را خواندم. قلم شما تقریبا راحت و روان است. چند نکته به نظرم رسید که برای بهترشدن نوشته شما عرض می‌کنم
اول از اسم داستان شروع می‌کنم. اسم داستان باید راحت و جذاب و ضمنا برگرفته از فضای داستان باشد‌‌. اسمی که انتخاب شده، از متن و بطن داستان گرفته شده، اما چندان جذاب و راحت به نظر نمی‌رسد. ببین چه اسم بهتری می‌توانید پیدا کنید.
نکته مهم دیگری که به گمان من باید گفت این است که نویسنده (بویژه نویسنده نوقلم) اگر از تجربه‌های زیستی خود استفاده کند، داستان، جان و گیرایی بیشتری خواهد داشت. چرا که نویسنده از تجربه و مشاهده خود کمک گرفته و دراین‌صورت از پس تصویر و انتقال حس مورد نظرش، بیشتر برخواهد آمد. اگر این نظریه را قبول داشته باشید، فکر نمی‌کنید اگر شخصیت اصلی داستان شما به جای مرد، زن بود بهتر بود؟ اصلا ایرادی ندارد که نویسنده زن درباره مرد بنویسد، منتها باید به درجه‌ای از نویسندگی برسد که توان لازم را به دست آورد و سپس به این وادی وارد شود، درغیراین‌صورت، تعداد کمی از نویسندگان نوپا قادر خواهند بود در قالب جنس مخالف بروند و و از این نقش موفق بیرون بیایند.
یکی از مهم‌ترین کارکردهای داستان، پرداختن به جزییات است. دراین نوشته آنچه می‌بینیم، تعریف و توضیح است که این دو در داستان جایی ندارند. بهتر نیست به جای توضیح دادن این که شخصیت اصلی داستان کنار خانه معشوق چه حس و حالی پیدا می‌کند، این حس و حال را تصویر کنیم؟
از برخی از قسمت‌های داستان، پریده‌ای. یا به‌عبارتی بعضی از صحنه‌های جذاب و تاثیرگذار داستان را راحت از دست داده‌ای.مثلا اشتیاق فراوانی که پسر به دیدن دختر دارد و برای دیدن او به هر بهانه‌ای متوسل می‌شود، این اشتیاق تصویر نمی‌شود. فقط به زبان می‌آید و بس! آن هم به شکل توضیحی و نه تصویری!
شاید برای مخاطب خیلی مهم باشد که بالاخره بعد از آن همه اشتیاق و آرزو برای رسیدن به دختر، چگونه با او رسید و وقتی به معشوق رسید، چه حس و حالی داشت؟ جای این انتظارهای خواننده کمی خالی است. به این پیشنهادها لطفاً فکر کنید و اگر موافق بودید به آنها عمل کنید تا داستان‌تان، حرفه‌ای‌تر و جذاب‌تر باشد.
بعضی تعبیرها هم خیلی حرفه‌ای نیستند. مثلا جایی نوشته‌ای «دلش قرص بیاید...» قرص بیاید یعنی چی؟!
اصولاً در زبان عامه می‌گویند دلش قرص شود. اگر می‌خواهیم تعابیر جدید و ابتکاری به کار بریم، عالی و خیلی هم خوب است، منتها این تعابیر باید درست و قابل قبول باشند.
امیدوارم داستان‌های جذاب‌تر و تاثیرگذارتر شما را بخوانیم و از آنها لذت فراوان ببریم. به امید آن روز که خیلی دور نیست.
با خواندن داستان‌های بیشتر و دریافتن تجربه‌ای نویسندگان خبره و حرفه‌ای، بی‌شک قلم شما پخته‌تر و حرفه‌ای‌تر خواهد شد. اکر دسترسی به کارگاه آموزشی داستان هم دارید نیست از این امکان استفاده کنید. البته به‌شرطی که آن استاد، کارکشته و مجرب باشد، چرا که برخی نظرهای غیر حرفه‌ای، ما را سردرگم و حیران می‌کند.
موفق و سربلند ببینمتان

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۲
مهدیه پوراسمعیل » 7 روز پیش
عرض سلام خدمت شما استاد بزرگوار. بسیار سپاس‌گزارم از نقد مشفقانه و یاری‌گر شما. قطعا نکاتی که فرمودید تسهیل‌گر راه و هدف بنده خواهد بود و مثل یک تابلو جلوی چشم قرار می‌دهم و استفاده می‌کنم.
مهدیه پوراسمعیل » 7 روز پیش
عرض سلام خدمت شما استاد بزرگوار. بسیار سپاس‌گزارم از نقد مشفقانه و یاری‌گر شما. قطعا نکاتی که فرمودید تسهیل‌گر راه و هدف بنده خواهد بود و مثل یک تابلو جلوی چشم قرار می‌دهم و استفاده می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت