پرداخت و خلاقیت




عنوان داستان : پری تنها
نویسنده داستان : سارا مرتضوی

12- پری تنها
هر روز غروب آفتاب که می‌شود، از خانه بیرون می‌زنم. چقدر زیبا از نظر پنهان می‌شود و آخرین پرتو هایش را روی سطح اقیانوس می‌اندازد. شگفت‌انگیز است. هر روز آخرین گرمایش را روی پوست صورتم احساس می‌کنم. این خورشید آن‌ها را می‌سوزاند اما من فرق دارم. من دو رگه‌ام.
به من می‌گویند به‌دردنخور! رازش در گذشته است. من بدردنخور هستم چون مثل آن‌ها نیستم. مثل آن‌ها باله ندارم و آبششم ضعیف است. می‌توانم در بیرون از آی نفس بکشم، می‌توانم از زیبایی‌های داخل و بیرون از آب لذت ببرم؛ اما آن‌ها نمی‌توانند.
اگر پدرم می‌دید آن‌ها را دعوا می‌کرد. آنها هم زمانی‌که او نبود مرا با نیش‌هایشان می‌آزاردند. افسوس که او هم زود مرا تنها گذاشت.
آخرین بار رازش را به من گفت:
-من رو به‌خاطر کاری که کردم طرد کردن. می‌تونستن با شاهزاده آروشا ازدواج کنم و روزی پادشاه شوم اما به راز غروب پی بردم. هر روز غروب از اقیانوس بیرون می‌رفتم، دختری هر شب روی سنگی که کنار ساحل بود می‌نشست و گریه می‌کرد. گاهی آواز سوزناکی می خواند و اشک می‌ریخت. من هم با او گریه می‌کردم. اسمش آنا بود. مادرت آرتا جان.
به یکباره جا خوردم. راز غروب و حالا آشنایی پدر و مادرم. نام او مرا به یاد آن چهره‌ای که هیچوقت ندیدم اما برای خود ترسیم کرده بودم انداخت. شبنم بر چشمانم نشست.
-چرا؟ چرا گریه می‌کرده پدر؟!
پدر به سختی گفت:
-اون رو به زور میخواستن به یه پسر پولدار بدن، فکر میکردن که پول می‌تونه اون رو خوشبخت کنه ولی دل به اون پسر نداده بود. هر روز بعد غروب پیشش میرفتم و برای هم درد و دل می‌کردیم. اولش از من می‌ترسید و فرار میکرد ولی کم‌کم عادت کرد و بهم دل دادیم.
او انسان بود و من پری. به‌هم قول دادیم که از غروب تا قبل از طلوع آفتاب کنار هم باشیم. با این شرط ازدواج کردیم و مخفیانه روزها رو عاشقانه کنار هم سپری می کردیم تا یه روز باا چشم کبود و صورت خیس از اشک پیشم آمد.
هم ناراحت شدم هم متعجب! چرا چشم مادر کبود شده بود؟ اصلا چشم هم مگر کبود می‌شود؟ پدر بدون توجه به دهان نیمه‌باز من و چشم‌های درشت شده‌ام ادامه داد:
-پدرش او را زده بود به این خاطر که دیگه حق نداره با ازدواج مخالفت کنه، مادرت هم گفته بود که عاشق کس دیگه‌ایه ولی نتوانسته بود حقیقت رو بگه. حق داشت، هیچ‌کس باور نمی‌کرد! من پری بودم و اون آدم. آخرین شبی که پیشم بود لحظاتی رو در کنار هم گذراندیم. قرار شد چند ماهی خود رو قایم کنه و بعد برگرده. پنج ماه با سختی از شهرش رفت و من در دلتنگی او سوختم و ساختم. هر شب برای دیدار او به ساحل می‌رفتم و خاطراتی که با او داشتم رو مرور می‌کردم تا یک شب آمد اما با ظاهری متفاوت! دست و پایش باد کرده بود و شکمش بالا آمده بود. پرسیدم «انا! این بچه؟» و او با لبخند به من نگاه کرد. آن بچه تو بودی آرتا. پس به دنیا آمدن تو به خانه‌اش بازگشت و دیگه هیچوقت برنگشت. بعد از مدتی شنیدم که پدرش او رو کشته.
شبنم از چشم پدرم سرازیر شد و بعد بریده گفت:
-آرتا! تو دورگه‌ای. نیمی انسان و نیمی پری. تو میتونی بعد از غروب به خشکی بری… .
نفسش به سختی بالا آمد و آخرین جملات را گفت:
-از این موهبت استفاده کن و به دنبال سرنوشتت برو.
او مرد و مرا با این راز تنها گذاشت. پری‌ها نمی‌توانستند هیچ‌گاه به خشکی بروند ولی من می‌توانستم. من باله نداشتم به جایش دو پای قوی داشتم. آبشش‌هایم باعث میشد در آب باشم و پاهایم باعث میشد در خشکی بچرخم.
این راز زندگی مرا دگرگون کرد. بعد از غروب از آب بیرون می‌رفتم و تا صبح در شهر می‌گشتم. در خشکی همه چیز متفاوت بود، غذاها، بوها، موجودات! یک زمین تفریحی در نزدیکی ساحل بود که هر شب آنجا می‌رفتم. مسئول مرکز دختر زیبا و جوانی بود که نظارت میکرد و من با دیدن او عقل از سرم پرید.
عاشقش شدم. کسی را دوست داشتم که خود نیز از این علاقه بی‌اطلاع بود. شب‌ها به بهانه‌های مختلف با او صحبت می‌کردم. صدایش سبب آرامش من میشد و چشمانش مرا مدهوش می کرد. یکسال به عنوان دوست در کنار او بودم اما دیگر نمی‌توانستم. من عاشقش بود و نمی‌خواستم فقط یک دوست باشم!
شبی که ماه کامل بود راز خود را بازگو کردم:
-من پری‌ام. یه پری تنها.
قهقهه زد و گفت:
-منم فرشته‌ام، یه فرشته‌ی تنها.
او حرفم را باور نکرد، به صورتش خیره شدم و به چشمان درخشانش زل زدم.
-باور نکردی، نه؟
-تموم حرف‌های توی دیوونه رو باور می‌کنم. خوبه؟راحت شدی؟
بلند شدم و با سرعت به آب زدم و در آن فرو رفتم. صدای جیغ و دادهایش که مرا صدا میکرد را خفه می‌شنیدم.
-گومته؟ گومته صدام رو می‌شنوی؟
به دنبال من وارد آب شد. تا گردن در آب بود و به دنبال من می‌گشت. بیشتر از ده دقیقه گذشت که در مقابلش از آب بیرون آمدم. متحیر شد:
-تو زنده‌ای؟ اما چطور…
به لکنت افتاده بود، نگذاشتم حرفش تمام شود و گفتم:
-من پری‌ام آذین، یه پری واقعی.
به او بیشتر نزدیک شدم. دست ظریفش را به گونه‌ام کشید و من مورمورم شد و تا کمرم تیر کشید. گفت:
-تو مثل منی! چطور پری هستی؟ پوستت مثل منع و…
-من دورگه هستم. مادرم انسان بود و پدرم پری.
دستش را کشید و من دوست داشتم که پوستم را لمس کند. دستش را گرفتم و دوباره روی گونه‌ام قرار دادم. لبخند زد ولی نه مثل همیشه. احساس کردم خجالت کشید. الان بیشتر از هر زمان دیگر دوست داشتم او را به آغوش بکشم. جلوتر رفتم، وقتش بود.
-آذین؟
مظلومانه سر بالا کرد و به من نگریست. چشمانش براق بودند و مثل تیر به قلبم می‌خوردند.
-چیز دیگه‌ای هست که من بی خبرم، درسته گومته؟
دستانم را دور کمرش حلقه زدم و گفتم:
-من تو رو خیلی دوست دارم، عاشقت شدم.
نمی‌دانم چه شد که سرش را به زیر انداخت. چند ثانیه‌ای بدون حرف گذشت و بعد سر بر شانه‌ام گذاشت و گریست. نمی‌دانستم چه کنم او را محکم‌تر فشردن. آرام شد و با صدای لطیفش گفت:
-من هم دوستت دارم گومته.
آن شب برای من بهترین شب بود و شب‌های بعدی بهتر از قبل. راز من بین ما ماند و سه ماه بعد در شبی در کنار همین ساحل ازدواج کردیم. سال‌ها گذشت و ما دو فرزند داشتیم. هر دو انسان بودند و من آخرین دورگه ماندم.
آذین در بیمارستان بر اثر سرطان خون بستری شد و بعد از سه روز مرا برای همیشه تنها گذاشت. مرگ او برای من دردناک ترین اتفاق زندگیم بود. بچها‌هایمان رفته بودند و من تنها شدم. باز شدم همان پری تنهای قبل اما این بار طاقت نداشتم.
در کنار ساحل شب را صبح کردم.
با طلوع آفتاب پرتوهای خورشید روی گومته افتاد و او خشک شد.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم سارا مرتضوی سلام و احترام
آنچه داستان را از خاطره‌نویسی یا روایت... جدا می‌کند تخیل است. نویسنده تخیل می‌کند و جهانی را متصور می‌شود که در عالم خارج وجود ندارد و اگر هم وجود دارد حتما بخشی از وقایع و شخصیت‌های این جهان توسط تخیل نویسنده به وجود آمده است. ولی در نهایت نویسنده با کمک این تخیل و بهره‌گیری از عناصر داستانی می‌تواند به خلقِ جهانی بپردازد که واقعی جلوه کند و مخاطب آن را بپذیرد. گاه این دنیای خیالی وسیع‌تر می‌شود و نویسنده دست به انتخاب‌هایی برای ساختن داستانش می‌زند که نمونه‌اش را در دنیای واقعی نمی‌یابیم؛ مثلا استفاده از موجودات خیالی یا جادو و جادوگری یا فضاسازی فرا واقعی و... در داستان. آفریدن چنین دنیایی برای بسیاری از نویسندگان محبوب بوده و در مقابل بسیاری از خوانندگان نیز خوانش چنین داستان‌هایی را می‌پسندند. به چنین داستان‌هایی فانتزی می‌گویند؛ به بیانی در داستان‌های فانتزی اشکال فرا طبیعی و جادو به عنوان عنصر اولیه‌ی طرح و درون‌‌مایه و فضای داستان استفاده می‌شود و نویسنده در خیال‌پردازی قواعد و قوانین فیزیکی و طبیعی را زیر پا می‌گذارد و موجودات و دنیایی ناموجود را به تصویر می‌کشد. اما آنچه اهمیت دارد این است که جهانی را که نویسنده می‌سازد، مخاطب بتواند بپذیرد و همچنین نویسنده در ساختن این جهان بتواند خلاقانه عمل کند و در نهایت به داستانی منحصر به فرد برسد.
سرکار خانم سارا مرتضوی، در پیامتان برای منتقد نوشته‌اید که قصد نوشتن داستانی فانتزی را داشته‌اید. و البته در انتخاب شخصیت‌ها هم سعی نموده‌اید که به این مسئله پایبند باشید و از موجودی فرا واقعی استفاده کنید؛ پری دریایی و انتخاب آن به عنوان شخصیت اصلی داستان می‌تواند برای بسیاری جذاب باشد. اما مواردی وجود دارد؛ اولین نکته اینکه همان طور که اشاره شد؛ نویسنده می‌بایست سعی کند در ساختن فضای داستانش خلاقانه عمل کند و جهانی را که به مخاطب ارائه می‌دهد، برای او تازگی داشته باشد. انیمیشنی وجود دارد که در طرح کلی بسیار شبیه «پری تنها» است. البته شاید نویسنده این انیمیشن را ندیده باشند؛ اما وقتی اثری نهایی شده و به مخاطب ارائه می‌شود؛ می‌بایست خلاقانه و تازه باشد و مخاطب قبلا نمونه‌اش را ندیده باشد. مخاطب کاری به این ندارد که این تشابه اتفاقی بوده یا الگوبرداری، برای ارتباط و همراه شدن با اثر نیاز به جهان تازه‌ و جذابی دارد که نویسنده می‌بایست برایش بسازد. نویسنده می‌بایست دامنه‌ی اطلاعاتی خود را از طریق مختلف(مطالعه، دیدن فیلم، تجربه زیستی و...) آنقدر بالا ببرد که ذهن فعال و خلاقی برای خودش بسازد؛ به این ترتیب در نوشتن نیز بهتر عمل خواهد کرد و کمتر چنین اتفاقاتی می‌افتد.
از این نکته بگذریم؛ موضوع و طرح کلی‌ای که نویسنده برای داستان کوتاه انتخاب می‌کند بسیار مهم است. وقتی نویسنده انتخاب کرده است که نوشته‌ی خود را در قالب داستان کوتاه به مخاطب ارائه دهد؛ می‌بایست به قواعد نوشتن داستان و البته داستان کوتاه پایبند باشد. در تعریف داستان کوتاه گفته می‌شود که برشی از زندگی است که موضوعی واحد دارد و معمولا در زمان و مکانی محدود اتفاق می‌افتد؛ برشی از زندگی که می‌تواند بر مخاطب تاثیر بگذارد. پری تنها بازه‌ی زمانی طولانی‌ای از زندگی شخصیت را در برمی‌گیرد که می‌شود گفت بیشتر مناسب است برای نوشتن داستانی بلند یا رمان. نکته‌ی دیگر اینکه جهان داستان را باید ساخت؛ این به معنای این است که نویسنده با بهره‌گیری از عناصر داستانی و پرداختی موثر، جهانی ملموس را به مخاطب ارائه دهد. لازم است در مورد فضا و شخصیت‌ها و... پرداختی خوب صورت پذیرد و نویسنده به تصویرگری بپردازد. تنها تعریف کردن و روایت نمی‌تواند داستان بسازد. گاهی لازم است به جزئیات بیشتری در داستان توجه شود تا فضا و شخصیت ساخته شوند؛ گاهی نویسنده با کمک دیالوگ‌ها می‌تواند داستان را پیش ببرد یا شخصیت‌ها را معرفی کند و... هر آنچه در ذهن نویسنده است می‌بایست برای مخاطب هم به تصویر کشیده شود تا مخاطب بتواند با داستان همراه شود؛ با شخصیت‌ها همذات‌ پنداری کند و در نهایت آن‌ها را بپذیرد. در «پری تنها» لازم است که نویسنده قدری در پرداخت عناصر داستانی توجه بیشتری اعمال نمایند.
نکته‌ی دیگر؛ در «پری تنها» نویسنده بخش اول را مربوط به زندگی راوی و پدرش قرار داده و به روایت ماجرایی می‌پردازد؛ در نیمه‌ی دوم نیز ماجرایی مشابه اتفاق می‌افتد، و در واقع آنچه که در گذشته اتفاق افتاده بوده به نوعی تکرار می‌شود؛ این تکرار چه کمکی می‌تواند بکند اگر در نهایت خواننده به کشفی نتواند برسد در داستان؟
و نکته‌ی مهم دیگر؛ اینکه در داستان کوتاه فرصتی برای تغییر زاویه دید وجود ندارد؛ و معمولا بهتر است داستان با یک زاویه دید ارائه شود؛ «پری تنها» را من راوی روایت می‌کند؛ اینکه در پایان بخوانیم: «با طلوع آفتاب پرتوهای خورشید روی گومته افتاد و او خشک شد.» و ناگهانی در دو سطر آخر تغییر زاویه دید داشته باشیم، صحیح نیست.
سرکار خانم سارا مرتضوی؛ شما نویسنده‌ی پرکاری هستید، و این بسیار عالی است؛ آنچه که برای موفقیت یک نویسنده لازم است تلاش و پشتکار مداوم او است؛ اما پیشنهاد می‌کنم مدتی نسبت مطالعه‌تان را نسبت به نوشتن‌تان بیشتر کنید. و البته کیفیت مطالعه و چگونه خواندن نیز اهمیت دارد؛ لازم نیست در خواندن سرعت زیادی به خرج دهید؛ اما خوب است اگر حین خواندن توجه کافی را داشته باشید؛ در حین خواندن بیاموزید که نویسند چگونه شخصیت پردازی کرده است؛ که چگونه صحنه ساخته و برای‌تان تصویرگری کرده است، بیاموزید که دیالوگ و توصیف و نثر و زبان و داستان‌پردازی چه کارکردی دارند؟ کتابی را که انتخاب می‌کنید، خوب بخوانید و خواهید دید که بعد از مدتی می‌توانید از آنچه آموخته‌اید در نوشته‌هاتان بهره ببرید و به خلق آثار قوی‌تری برسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۲
سارا مرتضوی » شنبه 10 مهر 1400
با سلام و عرض ادب خدمت شما سرکار خانم رسولی خیلی مسرور شدم که منتقد داستان من شما شدین و این دومین اثری از اثار بنده است که انتقاد به دست شما صورت گرفته با تشکر از شما تلاش من همچنان ادامه دارد و اثار بعدی را با توجه به صحبت شما خواهم نوشت
ندا رسولی » یکشنبه 11 مهر 1400
منتقد داستان
خواهش میکنم. موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت