برای رسیدن به روندی غیرِغالب، باید آن را ساخت در متن




عنوان داستان : مسابقه من و نوید
نویسنده داستان : سارا مرتضوی

13- مسابقه من و نوید
محیط اینجا مورد علاقه من است. دیروز با نوید مسابقه گذاشتیم که هر کس زودتر شعر را حفظ کند و روی صندلی مخصوص بنشیند و بخواند برنده می‌شود و بازنده برای برنده بستنی شکلاتی می‌خرد.
من کل روز بلند بلند شعر را در خانه می‌خواندم که مادرم ملافه شده بود.
- بسه دیگه پریسا جون، قربونت برم سرمون رو بردی.
من ورجه‌ وورجه‌کنان گفتم:
- مامانی، باید حفظ بشم، مرگ و زندگی در میونه.
- الله اکبر، از دست تو بچه.
زیر لب غرغرکنان ادامه داد:
- به کی رفته خدایا؟ من آروم، باباش آروم...
به اتاقم پناه می‌برم. برای اینکه مامان ناراحت نشود، آروم تمرین می‌کنم، باید ببرم.
شب نتوانستم بخوابم و مدام به فردا فکر می‌کردم. خودم را مجسم می‌کردم که روی صندلی مخصوص نشسته‌ام و شعر می‌خوانم، بدون تپق.
انقد فکر کردم که آخر صبح شد. نگران بودم، بابا سر سفره پرسید:
- پریسای بابا چرا دمغه؟
برای اینکه بابا خوشحال شود خندیدم ولی از اضطرابم کم نشد. مامان مرا به مهدکودک رسانید و خود به کلاسش رفت. هنوز نوید نیامده بود. گوشه‌ای از اتاق نشستم. مهدکودک یک اتاق بود که از خانه‌ی ما هم بزرگتر بود. هاجر که مرا تنها دید به سمتم آمد. همیشه لباس پسرانه میپوشید و موهایش کوتاه بود. کنارم روی صندلی نشست و گفت:
- سلام پریسا! چرا تنهایی نشستی؟! بیا بازی کنیم.
هاجر را دوست داشتم، مهربان بود بر خلاف ظاهرش. پسرها او را مسخره می‌کردند زیرا مثل بقیه موی بلند و دامن‌های پوف‌دار نداشت. پوستش تیره بود و چشمانش بیش از حد درشت بود ولی به صورتش می‌آمد، نمکی‌اش کرده بود.
من نوید را هم دوست داشتم. به چهره خیلی مظلوم و آروم به نظر می‌رسید، به نظر من از همه خوشگلتر بود ولی هاجر می‌گفت که وحید خوشگلتر است. وحید شبیه دخترها بود، اگر پیراهن دامن دار می‌نوشید خود دختر می‌شد! موهایش لخت و گرد و بور بود، صورتش سفید و چشمانش سبز.
چشمان نوید قهوه‌ای بود، صورتش سفید ولی کمی کدر بود، همیشه لبخند داشت و لپش چال داشت، فقط لپ سمت راستش، مثل مردها رفتار می‌کرد، هیچوقت هم غر نمی‌زد یا گریه کند.
بالاخره آمد. خوشحال به سمتم آمد. هاجر رفته بود، این خندان بودنش اعصابم را خورد کرد. نکند ببرد؟ نه! باید من ببرم.
عمدا چهره جدی به خود گرفتم و صبر کردم اون صحبت کند. نوید موهای حالت‌دارش را با پنجه‌های دست از روی پیشانی به یک سمت هول داد، لبخند کجی زد و گفت:
- سلام، چطوری؟
من هم ادعایش را در آوردم، سرم را به عقب گرفتم که موهای لخت و بورم برقصد و جواب دادم:
- خوبم، منتظرم ببرمت.
- هه! به همین خیال باش. حالا میبینیم کی می‌بره.
خاله مریم که مربی مهد بود با مهربانی گفت:
- بچه‌ها بیاین هم روی صندلی‌های جلو بشینین حضور غیاب کنیم بعد ازتون درس بپرسم.
با گام‌های محکم ردیف اول نشستم، نوید هم کنارم نشست. بعد از حضور غیاب خاله گفت:
- هر کس میخواد درس جواب بده دستش رو ببره بالا.
من و نوید و دو تای دیگه دست بلند کردیم. خاله گفت:
- اول خانم‌ها. پریسا جون شما بیا برامون شعرت رو بخون.
رفتم روی سکو و روی صندلی مخصوص نشستم. شروع کردم به خواندن.
«آهای آهای قناری
روباه ناز و آبی
ماهی سرخ و قرمز
بره ملوس و عالی
سلام کنین مهمه
سلامتی مهمه
راز عزیز بودن
سلام کردن بلنده
همه بگین یکصدا
سلام به مامان و بابا ... »
سرم را بالا گرفته بودم و بدون تپق خواندم. تمام که شد همه برایم دست زدند. با خوشحالی به نوید نگاه کردم و نشستم. نوید دمغ شده بود. نوبت خودش شد. روی صندلی نشست و شروع به خواندن کرد.
دو تا پسر بچه آخر اتاق شیطنت می‌کردند، خاله مریم رفت تا آرامشان کند. نوید هم شروع به خواندن کرده بود.
- آهوی من کجایی
صدا کنم می‌آیی؟
برات غذا آوردم...
من از فرصت نبودن خاله استفاده کردم، باید می‌بردم پس برای نوید ادا درآوردم تا حواسش پرت شود و اتفاقا هم شد و بقیه شعر یادش رفت.
- چک چک صدا می‌کنی
تک تک...؟
نه! ببخشید یه لحظه...
چشمانش را بسته بود و انگار داشت تلاش میکرد تا یادش بیاید.
- آه خاله! یادم رفت!
خاله مریم با مهربانی گفت:
- اشکال نداره خاله، میتونی بشینی.
نوید هم سلانه سلانه سر جایش نشست. آهسته زیر گوشش گفتم:
- من بردم. کی بستنی‌ام رو میدی؟
او هم با عصبانیت دندان‌هایش را بهم فشار داد و جواب داد:
- قبول نیست! تو تقلب کردی.
- من که کاری نکردم! میخواستی حواست رو جمع کنی، به من چه!
- باشه، بهم می‌رسیم، بستنی هم فردا برات میخرم نامرد.
به او خندیدم به طوری که دندانهای ردیفم را نشان دادم اما وجدانم ناراضی بود. سعی میکردم که نادیده بگیرم ولی نوید راست می‌گفت. تا آخر کلاس با هم حرف نزدیم. خوشحالی‌ام تبدیل به ناراحتی شد. کارم بد بود.
ظهر مامان دنبالم آمد. خسته و ناراحت بودم. مامانم دستم را گرفت و سوار اتوبوس شدیم. امروز اتوبوس دسر آمد و خسته‌ترم کرد، وقتی هم آمد خیلی شلوغ بود و همه جا بوی بد عرق می‌آمد.
دوست داشتم هر چه زودتر به خانه برسم و بخوابم. اتوبوس دم کوچه ایستاد. باید دو کوچه پیاده می‌رفتیم تا به خانه برسیم. من نمی‌توانستم هم پای مامان راه بیایم، خسته بودم و آرام می‌رفتم. مامان هم خسته بود و می‌خواست زود به خانه برسد.
- پریسا جونم، عزیزم زودتر بیا، یکم دیگه مونده.
من نمی‌توانستم بیشتر از این راه بروم. میایستادم تا استراحت کنم اما مامان عجله داشت.
- دخترم، بیا، حالا بابات میاد گشنشه...
من که اصلا غذا نمی‌خواستم و حاضر نبودم تندتر بروم. مامان عصبانی شد:
- تندتر بیا دیگه! من رفتم.
و بعد با گام‌های بلند دور شدم. میخواستم به او برسم ولی پاهایم جان نداشتند. اولین کوچه‌ای که دیدم پیچیدم داخلش، می‌خواستم زودتر از مامان از راه میانبر به خانه برسم. رفتم و رفتم، فقط کوچه می‌دیدم. گمش شده بودم. ترسیدم و دویدم ولی باز یک کوچه دیگر. کلا یادم رفت که خسته بودم. هیچ کس نبود و من تنها اینور و اونور میرفتم. به دیوار آجری ای تکیه دادم گریه کردم.
همش تقصیر خودم بود. من به نوید نامردی کردم و حالا مامان را گم کردم. چون کار بد کردم اینجوری شد.
بلند بلند گریه میکردم و مامان را صدا میزدم. نزدیک مسجد بودم که کنارش پارکی بود. رو جدول پارک نشستم و دو دستم را دور زانویم حلقه کردم، سرم را روی زانوهایم گذاشتم و گریه کردم. حواسم به دورم نبود، خیلی زود سایه‌ای را حس کردم.
- چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟
سرم را بالا گرفتم و خانمی با چادر عربی دیدم. بلند شدم و بینی‌ام را پاک کردم.
- مامانم نیست.
خانم گفت:
- آهان! پس گم شدی! نگران نباش با هم پیداش می‌کنیم.
دستم را گرفت و از این کوچه به آن کوچه می‌رفتیم.
به کوچه اصلی رسیدیم که مامان را دیدم که روی پله خانه‌ای نشسته بود. دست خانم را کشیدم و به مامان اشاره کردم. لبخند زد و به سمت مامان رفتیم. صورت مامان خیس از اشک بود. تا من را دید خوشحال شد و بغلم کرد.
- پریسا! کجا رفتی؟ چرا حرفم رو گوش ندادی؟
گریه‌ام گرفته بود. خانم چادر عربی دستی به سرم کشید و با مامان حرف زد تا آرام شود. می‌دانستم باید همه چیز را درست کنم. از خانم تشکر کردیم و به خانه رفتیم.
مامان از دستم ناراحت بود و حرف نمی‌زد. می‌خواستم جبران کنم. بابا آمد و چهره پکر من و مامان را که دید نگران شد:
- چی شده؟
مامان با ناراحتی ماجرا را تعریف کرد و من مظلومانه نگاه می‌کردم. بابا چیزی نگفت و نگاهم نکرد، می‌دانستم او هم از من ناراحت شده است. مامان سفره را انداخت. رفتم آشپزخانه و مظلومانه گفتم:
- می‌خوام کمک کنم، چی ببرم برای سفره؟
بدون اینکه نگاهم کند جواب داد:
- بشقاب و قاشق، ماست بقیه‌اش رو خودم میارم.
بدون اینکه حرفی بزنم به سمت قفسه رفتم و سه بشقاب به زور کشیدم بیرون. بابا لباس عوض کرده بود و کنار سفره نشسته بود. بشقاب‌ها را که روی سفره گذاشتم گفت:
- شنیدم امروز شیطونی کردی.
بغضم شکست و از اول صبح را برای بابا تعریف کردم. مامان هم غذا را آورد و ماجرای نوید را شنید.
- همش تقصیر خودم بود، خدا من رو دعوا کرد چون کار بدی کردم. از من ناراحت بوده
بابا موهایم را نوازش کرد و گفت:
- خدا خیلی مهربونه، تو رو هم خیلی دوست داره، حالا که گذشته و مامان هم تو رو می‌بخشه؟
نگاهی به مامان انداختم. مامان هم لبخند زد و بابا ادامه داد:
- نوید هم باهاش حرف بزن، خودت میتونی حلش کنی، مگه نه؟
سر تکان دادم و خیالم راحت شد. ناهار خوردیم و من تا صبح فکر کردم که چطور جبران کنم.
صبح تصمیمم را گرفتم و قبل از اینکه با مامان به مهد بریم به بابا گفتم:
- بابا! میشه به من پول بدی؟
بابا داشت کتش را می‌پوشید، پرسید:
- برای چی می‌خوای؟
- می‌خوام چیز بخرم.
ده هزار تومان از جیب پیراهنش درآورد و به من داد. خوشحال در کیفم گذاشتم. هر سه با هم از خانه خارج شدیم. بابا ما را به کلاس رساند و خود نیز سر کار رفت.
مامان مرا مهد رساند و خود رفت. نوید را گوشه اتاق دیدم که با وحید حرف میزد و می‌خندید. نمی‌خواستم وقتی با بقیه پسرها است با او حرف بزنم. من هم رفتم کنار هاجر و بقیه نشستم.
نوید من را دید ولی محلم نذاشت. ناراحت شدم، میخواستم تصمیمم را دیگر عملی نکنم ولی یاد دیروز افتادم و نظرم عوض شد. من باید کار خوب را انجام می‌دادم.
تا آخر کلاس او از من دوری می‌کرد. کلاس تمام شد و خاله مریم گفت:
- بچه‌ها مشقاتون رو بکشین فردا می‌خوایم ستاره بدیم به بهترین‌ها.
هر کس نقاشی زیباتری به رای بچه‌ها داشت ستاره می‌گرفت. نوید دم در بود که بالاخره تنها شد. نزدیکش رفتم، برایم قیافه گرفت و گفت:
- بستنیت رو می‌خوای؟ نترس بابا! بهت میدم.
جلوتر رفتم و بهش زل زدم. تعجب کرده بود. پرسید:
- چیه؟ چته؟
با مظلومیت گفتم:
- بستنی نمی‌خوام. می‌دونم چکار کردم، خودم برات میخرم.
نمی‌توانستم بیشتر از این بگم، غرورم خیلی شکسته شده بود. دیدم نوید خندید و ناگهان بغلم کرد و گفت:
- پریسا تو بهترین دوستمی.
خیلی خوشحال شدم. نوید هم بهترین دوستم بود و دوستش داشتم. انگشت کوچکش را بالا آورد و گفت:
- بیا بهم قول بدیم که بهترین دوست بمونیم و همیشه با هم باشیم.
انگشت کوچکم را به انگشت او گیر انداختم و قول دادم. از مغازه نزدیک آنجا برای خودم و خودش و مامان بستنی خریدم و با خوشحالی با مامان به خانه برگشتیم.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم سارا مرتضوی سلام.
پرکاری خوب است و باعث افزایش میزان آزمون و خطا می‌شود که برای کسانی که تازه وارد حیطه نوشتن شده‌اند، از نان شب هم واجب‌تر است! شما این خصوصیتِ خوب را دارید اما پرکاریِ صرف، جواب نمی‌دهد نگارنده باید از هر آزمون و خطایی درس بگیرد و در متونِ بعدی، آن مشکلات را رفع کند، وگرنه فقط با زنجیره‌ای از اشتباهات رو در رو خواهد بود. پیش از این، در پایانِ نقدی که بر «یادبود یک سالدیده» نوشته بودم، دو پیشنهاد داشتم: «پیشنهاد اول من این است که ضمن حفظِ شورِ نوشتنِ خود، به ارزش هر کلمه و جمله در روایت، توجه کنید تا دچار «اطناب» نشوید. «توضیح» را از متن‌هاتان حذف کنید و «توصیف» را با جزئیات جایگزین‌اش کنید. پیشنهاد دوم من خواندنِ دو کتاب «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری‌ست که در کتابخانه‌های عمومی نهاد کتابخانه‌های کشور در دسترس‌اند.» و شما در پانویس آن نقد نوشتید: «با تشکر از نقد جنابعالی در حال ویرایش و تغییر هستم» که خوشحال شدم تغییرات در راه‌اند با این همه به نظر می‌رسد در «مسابقه من و نوید» گرچه تا حدی به پیشنهاد اول، عمل شده اما مشخص است که نگارنده پیشنهاد دوم را چندان جدی نگرفته! در بخش پیام برای منتقد البته نوشته‌اید: «این داستان را خیلی سریع طی یک روز نوشتم و سعی کردم با توجه به نقدهای منتقدان عزیز بنویسم» ممنون که سعی دارید به نقدها توجه داشته باشید اما به نظر می‌رسد که این توجه باید از این حد فعلی فراتر رود. چرا؟ با توجه به این توصیه‌ها و عملی نشدن‌شان در متنِ حاضر: «اگر من جای شما بودم اسم داستان را عوض می‌کردم. اسم باید با داستان همخوان باشد، اما داستان را لو ندهد.به نظر می‌رسد این اسم کمی کمک می‌کند به لو دادن داستان و فهمیدن ماجرا، درحالی‌که داستان را باید کشف کرد. اگر خواننده به هر دلیل داستان را حدس بزند و یا پی به ماجرای آن ببرد، دلیلی برای ادامه دادن و خواندن آن باقی نمی‌ماند.» [به نظر شما نام «مسابقه من و نوید» چنین خصوصیتی دارد؟] یا: « اجازه بدهید خواننده بدون اتلاف وقت بفهمد داستان در چه زمان و در چه مکانی اتفاق می‌افتد و بفهمد که داستان، داستان چه کسی است یعنی معلوم بشود شخصیت محوری داستان زن است یا مرد است؟ پیر است یا جوان است؟ حتی می‎شود نشان داد که از چه طبقۀ اجتماعی است و لازم نیست همۀ این‌ها را به شکل مستقیم بیان بکنید» [ما در این داستان به عنوان مخاطب، واقعاً متوجه می‌شویم که با یک خردسال روبرو هستیم؟ به این نکته مهم دوباره خواهم پرداخت] یا: «خیلی مختصر بگویم هر شخصی که در متن باشد، «شخصیت» نیست. «شخص»، اول باید بدل به «تیپ» شود بعد با ارائه جزئیاتی که دال بر تفاوت او با دیگر اعضای آن «تیپ» است، بدل به شخصیت شود. خانه یا بیمارستان یا خیابان یا... مکانِ دستورِ زبانی‌اند اما برای بدل شدن به مکان داستانی، «باید در متن با جزئیات ساخته شوند». صبح، ظهر، شب یا ساعت فلان یا عید یا سوگ یا... زمانِ دستوری‌اند و باید در داستان، مهندسی و از نو ساخته و پرداخته شوند و با وضعیت، عجین شوند. هر اتفاقی در متن، وضعیت نیست» [با چنین رویکردی، در متن شما شاهد چه میزان از مکان و زمان روایی هستیم؟ چقدر مامان و بابا و خاله‌ی مهد و باقی «شخص»ها و حتی خودِ راوی شخصیت‌اند؟ چقدر وقایع داخل این متن –حتی با معیارهای مسلم داستان کودک- «وضعیت»‌اند؟] منطبق با «ژانر کودک و نوجوان» و حتی «خردسال» نوشتن، ممکن است در نگاهِ نخست آسان به نظر برسد اما خیلی دشوارتر از داستان برای بزرگسالان نوشتن است چون علاوه بر رعایت عناصر داستان بزرگسال، باید شخصیت‌سازی، ساخت وضعیت، مهندسی مکان و زمان و نوع نقالی و استفاده از کلمات در حوزه «بیان روایی»‌اش منطبق با درک و تجربه مخاطبانِ این ژانر باشد و نویسنده باید «ارتفاع دید»ش را آنقدر پایین بیاورد که بتواند شخصیت‌ها و وضعیت و «زبان مورد استفاده در داستان» را باورپذیر کند با این همه، به رغم آنکه اغلب، این نکات مهم در همه‌ی کتاب‌ها آمده، اغلب هم کسانی که داستان بزرگسال می‌نویسند آن را رعایت نمی‌کنند و حاصلِ کار، بیشتر شبیه مواقعی می‌شود که پدر و مادرها می‌خواهند با نازک کردن صدای‌شان و شکلک درآوردن به بچه‌ی شش ماهه‌شان غذا بدهند و آن هم با چه کلماتی! «ببین بابایی چطور این قاشق سرلاک رو می‌خوره و بعد میره قهرمان المپیک میشه؟!» [همیشه فکر می‌کنم آن بچه بیچاره چطور باید سر در بیاورد که المپیک پوشیدنی‌ست یا نوشیدنی‌ست یا خوردنی‌ست یا اسم عروسک خرسی گوشه‌ی اتاق است؟!] نویسنده ژانر کودک، نباید به چنین ورطه‌ای سقوط کند. متن شما وقتی شروع شد تصور خودِ من از راوی، کسی‌ بود که بین 15 تا 18 سال سن دارد. این خصوصیت را نوع بیان کاربردی در متن به منِ مخاطب منتقل می‌کرد و حتی موقعی که با این جملات روبرو شدم: «برای اینکه بابا خوشحال شود خندیدم ولی از اضطرابم کم نشد. مامان مرا به مهدکودک رسانید و خود به کلاسش رفت. هنوز نوید نیامده بود. گوشه‌ای از اتاق نشستم.» هنوز فکر می‌کردم راوی یکی خاله‌های کم سن و سال مهد کودک است! شما به عنوان نگارنده متن، مرتکب بزرگ‌ترین اشتباهی شدید که معمولاً کسی می‌تواند در چنین ژانری مرتکب شود یعنی فکر کردید راوی خردسال هم همان آدم بزرگ است که فقط قدش کوتاه‌تر است! به این بخش‌ها توجه کنید: «به اتاقم پناه می‌برم. [خودِ من در 53 سالگی هم، این طور با جملات شاعرانه از تنهایی خودم حرف نمی‌زنم!] برای اینکه مامان ناراحت نشود، آروم تمرین می‌کنم، باید ببرم. [بگذارید وسط دعوا، نرخ تعیین کنم! چرا در گفتگونویسی، این قدر میان شکسته‌نویسی و کتابت‌نویسی در رفت و آمدید؟ مسلم است که گفتگوهای چنین داستانی باید شکسته‌نویسی کامل می‌شد.] شب نتوانستم بخوابم و مدام به فردا فکر می‌کردم. [این نوع بیان و توصیف و استفاده از کلمات، مال یک خردسال است؟] خودم را مجسم می‌کردم که روی صندلی مخصوص نشسته‌ام و شعر می‌خوانم، بدون تپق. [بدون تپق؟! بچه در این سن فرق تپق و چپق را متوجه می‌شود؟! نفرمایید لطفاً، مثل اکثرِ کسانی که در چنین مواردی پاسخ‌های این‌چنینی دارند که «من بچه‌ای رو می‌شناسم که 4 ساله‌شه ناسا دنبالشه که ببره به دانشمنداش درباره فیزیک کیهانی درس بده!» ممکن است همیشه استثناءهایی وجود داشته باشند اما داستان به «روند غالب» می‌پردازد و برای رسیدن به روندی غیرِغالب، باید آن را ساخت در متن؛ مثل «شازده کوچولو» یا «تیستو سبز انگشتی»]» متن شما تا بدل شدن به یک داستان قابل قبول در این ژانر، راهی طولانی در پیش دارد که با بازنویسی ساده، ممکن نیست و داستان باید از نو نوشته شود و لااقل 6 باری هم بعد از این «از نو نوشتن» بازنویسی مکرر شود اما پیش از این کار توصیه می‌کنم «تیستو سبزانگشتی» را صرفاً با ترجمه لیلی گلستان بخوانید. منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
سارا مرتضوی » یکشنبه 04 مهر 1400
با سلام و عرض ادب خدمت جناب سلحشور برای نوشتن این داستان در آخر خیلی گیر کردم. حقیقتاً قصد داشتم که شخصیت نوید و پریسا در سنین نوجوانی باشند؛ ولی باید فکری برای جایی می‌بودم که آنها مسابقه را بدهند. یا به قول شما باید بکوبم و از نو بسازم یا مسابقه را در فضای دیگری برگزار کنم. مثلا مسابقه نویسندگی در یک فرهنگسرا در حال مطالعه لوازم نویسندگی هستم و همچنین کتاب‌های جناب هوشنگ مرادی کرمانی را مطالعه کردم. اینجور که پیداست هنوز توضیح مینویسم و توصیف کم. سعی میکنم در آثار بعدی بیشتر اطلاعات از طریق مکالمات صورت بگیرد و پس از پایان کتبی که در حال مطالعه‌اشون هستم، کتب معرفی شده از طرف شخص شما بعدی‌ها خواهند بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت