فاصله خاطره تا داستان، مثل فاصله تهران است تا مشهد.




عنوان داستان : یک خاطره از زیارت امام رضا علیه السلام
نویسنده داستان : مری میر

یک سال عید رفته بودیم مشهد
منو همسرم بخاطر بچم که کوچک بود نوبتی حرم میرفتیم
وقتی میخواستم بخوابم
بچه بیدار میشد و شنگول بود و تلویزیونو روشن میکرد....
خلاصه
سردرد گرفتم
به طوری که احساس می کردم گردنم مثل یه نخه و دوست داشتم سرم رو بکنم
اونسال تولیت حرم گفته بود به هر زائر هم یک غذا میده
روز آخر بود ...
سردرد داشتمو
غذا هم نگرفته بودیم
خوابم نمیومد
و نمیخواستم نسبت به کارای بچم که زائر کوچولوی امام بود بدخلقی کنم...
رفتم سمت حرم
یاد یک ماجرا افتادم که استادم نقل کرده بود
( هارون الرشید سر درد داشت،شرح حال برای امام رضا مینویسه،امام در مدینه روی یه کاغذ بسم الله الرحمن الرحیم مینویسن و در جواب نامه مینویسن
این کاغذ رو باز نکن
و در امامه ات بذار
و وقتی امام شروع به نوشتن بسم الله...میکنن سردرد هارون در خراسان خوب میشه....
سالها بعد شهادت امام رضا، هارون در حمام یا استخر یاد این قضیه میفته و میگه ببینم پسر عموم چی تو کاغذ نوشته بود؟
و بعد باز کردن کاغذ
انگار میگه
این که بسم الله... خودمونه
و ....سردردش شروع میشه.)
و عنایتی خواستم
و تو قسمت تفتیش ...به خادم گفتم
غذا هم نگرفتیمو
داریم میریم....
او هم تعجب کرد و گفت غذای خودم هست.... بنده خدا تا نونش رو بهم داد...و گفت نگو از اینجا غذا گرفتی
....مسرور رفتم حرم
نمیدونم کی سردردم خوب شد
ولی من که معمولا ماهی یکبار سردردی داشتم که اوصافشو گفتم
تا چند ماه اصلا سرم درد نگرفت
تاوقتیکه یاد ماجرای حرم افتادم....
سر دردها شروع شد،
با این تفاوت که شدت سردردهام خیلی کم شده
و با رعایت برخی نکات سریع خوب میشه
یا اصلا نیست.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم مری میر سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثر شما با عنوان «یک خاطره از زیارت امام رضا علیه‌السلام» را خواندم دست شما درد نکند. خداقوت. خانم میر محترم، نویسندگی امر بسیار دشواری است. نوشتن یک داستان خوب، قوی و ماندگار، اگر نگویم غیر ممکن است، بسیار کار دشواری است. سال‌ها عرق‌ریزی و رنج لازم دارد. سال‌ها خون دل خوردن دارد. اینطور نیست که آدم بنشیند یک شبه، یک داستان ماندگار بنویسد. ممکن است از بین صدهزار قصه، یک داستان قوی در بیاید؛ اما تصادف است. آن هم البته دلایل خودش را دارد؛ اما از بین صدهزار، یک داستان خوب در آمدن به صورت اتفاقی، آنقدر نامحتمل است و آنقدر از نظر آماری قابل اغماض است که اصطلاحاً در علم ریاضی می‌گویند: به سمت صفر میل می‌کند، یعنی احتمال تکرار آن صفر است.
نویسندگی یعنی تجربه زیستی، نویسندگی یعنی تجربه مطالعاتی، نویسندگی یعنی تجربه نوشتاری. ترکیب این سه است که از کسی نویسنده می‌سازد. تازه در صورتی که « استعدادش را داشته باشد »
در کل کار بسیار پر زحمتی است. اگر واقعاً به نوشتن علاقه دارید، اگر دوست دارید نویسنده باشید و مطرح شوید، آثارتان چاپ شود و نامی برای خود دست و پا کنید، بدانید در چه راهی قدم گذاشته‌اید. راهی سخت پر از زحمت و تلاش. و مهم‌تر از همه، باید ظرفیت پذیرش بالایی داشته باشید. با چند انتقاد، با چند خدای نکرده توهین و تحقیر، از مدار خارج نشوید.
نویسنده عشق‌بازی است. عشق‌بازی با کلمات، سوژه‌ها و طرح اولیه. نوشتن است و نوشتن، نوشتن در خلوت خود. رنج کشیدن است و رنج کشیدن ،کدام عشق است که به ثمر بنشیند؟ اتفاقاً عشق آنست که به ثمر ننشیند. پس نویسنده عشق‌بازی می‌کند با نوشته‌اش. اگر داستان خوبی از آب درآمد، اگر ماندگار شد، از آن مخاطبان است. خیلی زود داستان، دیگر مال ما نیست.
وقتی پشت ویترین نگاهش می‌کنیم، انگار به بچه مردم نگاه می‌کنیم. یاد جلال آل‌احمد بخیر. وقتی زن، بچه را سر راه می‌گذارد، موقع برگشتن می‌گوید: نگاه کردم به بچه ام اما انگار داشتم به بچه مردم نگاه می‌کردم نه بچه خودم ! حکایت داستان هم، همین است. بچه‌ای متولد می‌کنیم؛ اگر در نهایت زیبایی و کمال باشد، در نهایت از آن دیگران است. دوست هنرمندم بی‌تعارف شما استعداد نویسندگی دارید. اگر به نقد منتقدان پایگاه دل بدهید و در نگارش عمل کنید، قول می‌دهم داستان‌های قوی بنویسید.
برویم سراغ نوشته شما.‌ یعنی خاطره زیارت امام رضا علیه‌السلام. خواهر من نوشته شما داستان نیست. خاطره‌نویسی است. شما سه‌خاطره از زیارت حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام را نقل کردید الحق و الانصاف خاطره خوبی هم هست. اگر روی نثرتان بیشتر وقت می‌گذاشتید بی‌شک خاطره قابل نشر و طرح بود، اما آنچه ارائه کردید عین همین خاطره را تقریباً همه می‌توانند بنویسند! چیزی که آن نوشته‌های فرضی را از هم متمایز می‌کند نثر و زبان و لحن نویسنده است.‌ شما نثر و زبان و لحن برجسته‌ای نداری برای همین نوشته‌تان شاخص نیست، تأثیرگذار نیست. در نوشتن خاطره نویسنده چیزی را خلق نمی‌کند. موضوعی را از جهان نیست به جهان هست نمی‌آورد. در خاطره‌نویسی نویسنده حق ندارد چیزی اضافه یا کم کند. اجاره ندارد در زمان و مکان دست ببرد و تغییر دهد. در خاطره‌نویسی نویسنده چیری خلق نمی‌کند بلکه آنچه هست را منعکس می‌کند. در بهترین خاطرات کشف و شهود اتفاق نمی‌افتد «آن» آگاهی ندارد.‌ شما اگر شب خاطره‌ای بنویسید چه از خودتان چه از دیگری، وقتی فردا آن را بخوانید می‌فهمید خودتان نوشته آید. هیچ جای نوشته احساس حیرت و غربت نمی‌کنی! به خودت نمی‌گویی عجب این بخش را من نوشته‌ام؟! چون همه را از ضمیر خودآگاه نوشته‌اید. اما جهان داستان چنین نیست. داستان اگر داستان باشد وقتی بعدا بخوانید جاهایی از داستان متاثرتان می‌کند به شگفتی می‌اندازدتان. انگار چیری را در خودتان کشف می‌کنید. چیزی که بر آن آگاه نبودید. و می‌گویید آهان! می‌دانید چرا؟ چون بخش‌هایی از داستان از ضمیر ناخودآگاه نوشته می‌شود.‌
خاطره بیشتر روایت می‌شود یعنی فقط می‌گوییم نشان نمی‌دهیم. از دیگر عناصر داستانی مثل توصیف، صحنه، دیالوگ، کره‌افکنی، کشمکش، گره‌گشایی، شخصیت‌پردازی، پایان‌بندی.... خبری نیست. گفتن هر چقدر هنرمندانه باشد مانند نشان دادن نیست. تاثیر عاطفی نشان دادن بر مخاطب شبیه معجزه است. اجازه بده به جای توضیح تئوریک یک مثال بزنم و همین الان و فی‌البداهه یک داستان بنویسم و از برخی عناصر داستانی پیش گفته استفاده کنم. باشد؟ ممنون که اجاره دادید.
باز سر صبح و گریه؟ (دیالوگ)
با کف دست اشک‌هایم را پاک کردم. (صحنه)
- ببخشید دست خودم نیست یادم که می‌افته دلم آتیش میگیره
- یاد ماه بانو؟ (دیالوگ)
با سر گفتم بله (صحنه)
- برای ما که تعریف نکردی اون شب تو روستای خویدک چه گذشت؟
- شرمم میشه حاضرم بمیرم نگم!
- آره می‌دونم. بار‌ها گفتی اما قرار شد بنویسی تا بخونم آخه ناسلامتی من شوهرت هستم!» (دیالوگ)
مثل مجسمه زل زده بود به دهانم. دلم برایش سوخت. خیلی صبوری کرده بود. هر مرد دیگری بود هزار جور فکر و خیال ناجور می‌کرد. اما احمد... (توصیف) با دست سر رسید را هل دادم به طرفش و خسته و آرام (توصیف) گفتم: نوشتم (دیالوگ)
دهان احمد از حیرت باز ماند. (توصیف)
گفت: تا صبح می‌نوشتی؟ آره پوران؟
حرف نزدم، می‌زدم اشکم سرازیر می‌شد. (توصیف) با سر تأیید کردم. (صحنه)
- بخونم؟ (دیالوگ)
با اشاره سر گفتم بله (صحنه)
گفتم: فقط بلند بخون
- بلند!؟ ممکنه ماه‌بانو بیدار بشه
- مهم نیست! (دیالوگ)
بسم‌الله الرحمن الرحیم
سال هفتاد و چهار بود. مهربانو را سه‌ماهه حامله بودم. معلم بودم، قراردادی بودم. مامور شدم به روستای... خدایا اسمش یادم نمی‌آید.‌ دور بود. دور دور. هفتاد کیلومتری دماوند. روستایی در دل کوهستان. روستایی بزرگ با یک مدرسه پنج کلاسه. من پایه پنجم درس می‌دادم. دوران بارداری سختی داشتم. اگر احمد بیکار نشده بود، نمی‌رفتم. ‌صبح به صبح مینی بوس قراضه ده می‌آمد اول کمربندی می‌ایستاد. ما پنج‌خانم معلم بودیم به اضافه آقای مهجور. آقای منصور مهجور. مدیر مدرسه بود. هفت‌سالی بود، مدیر همان روستا بود. عجیب بود انتقالی نمی‌گرفت به شهر! ماموریتش سه‌ساله بود، خیلی سال بود تمام شده بود. (روایت) مردی چهل و پنج ساله. قد متوسط، خوش‌پوش، به چشم برادری خوش‌چهره هم بود. آدم ساکتی بود و سر به زیر (توصیف). بدبختی همه احترامش می‌کردند جز من! ازش خوشم نمی‌آمد. شاید به خاطر اینکه شبیه عمو ناصرم بود که همه زمین‌های بابابزرگ را بالا کشید و فرار کرد. بقیه معلم‌ها خیلی قبولش داشتند اما من نه. به آنها می‌گفتم اصلاً گول ظاهرش را نخورید مار هفت‌خطی است خوش خط و خال. سوار مینی‌بوس که می‌شد می‌رفت کنار راننده جای شاگرد می‌نشست و با تسبیح دانه درشتش مثلاً ذکر می‌گفت. دو ساعتی تو راه بودیم، له می‌شدیم خرد و خمیر. اما در عوض منظره جاده روستایی به رویا شبیه بود. پاییزش یک‌جور زمستانش یک‌جور دیگر. بهار که دیگر نگو. رستاخیز می‌شد از فرط شکوه و زیبایی. کلاس من بیست و پنج دختر داشت. درس و مشق‌شان افتضاح بود. ده‌بار مادران‌شان را خواسته بودم. اما بی‌فایده بود می‌گفتند سواد را می‌خواهند چه کنند؟ دو روز دیگر شوهرشان می‌دهیم و می‌روند دنبال بدبختی‌شان. بدبختی اینجا بود که خود دخترها هم به این مسئله ایمان داشتند. در این میان فقط مهربانو فرق می‌کرد. (روایت) دوازده ساله بود اما بلند قامت و کشیده، به شانزده‌ساله‌ها می‌مانست. با وقار و تیزهوش. صورتش از فرط زیبایی من را به یاد مینیاتورهای کمال‌الملک می‌انداخت. ‌یقین داشتم پایش به شهر برسد به‌عنوان استعداد درخشان روی دست می‌بردنش. بی‌شک رتبه کنکورش دو رقمی می‌شد، اگر یک رقمی نمی‌شد. (صحنه) اما بدبختی کسی را نداشت. با پیرزنی تنها زندگی می‌کرد. می‌گفتند عمه‌اش است. نبود. این را زن کدخدا بهم گفت. گفت یک‌بار که به شهر رفته بود مهربانو را با خود آورد، نوزاد بود. ‌من عاشقش بودم. می‌خواستم به احمد بگویم ببریمش خانه خودمان بشود دخترمان. بعد بشود خانم دکتر! اما نمی‌شد که. همه چیز عادی بود. فقط یک چیز عادی نبود. متوجه شدم آقای مدیر به هر بهانه‌ای مهربانو را می‌کشد دفترش آنهم وقتی همه سر کلاس بودند. اوایل اهمیت نمی‌دادم اما کم کم شک کردم
شک مثل خوره افتاد به جانم (صحنه) یک روز مهربانو را آخر کلاس نگه داشتم. پرسیدم آقای مدیر با تو چه کار دارد که راه به راه دعوتت می‌کند دفتر؟ سرش را پایین انداخت، سکوت کرد. گفتم ببین من مثل خواهر تو هستم خواهر بزرگتر. به من بگو نترس. سرخ شد، هیچ نگفت. گفتم بگو مهربانو من معلم تو هستم از مادر نزدیک تر از پدر نزدیک تر از خواهر نزدیک‌تر. یک دفعه زد زیر گریه. گفتم نترس نمی‌گذارم اذیتت کند. میدم پدرش را در بیاورند مردک بی شرف را. هق هق‌اش بیشتر شد. بلند شد و به سرعت از کلاس بیرون زد.از فردای آن روز دیگر سر کلاس به من نگاه نمی‌کرد (صحنه) صاف رفتم دفتر سراغ آقای مدیر. داشت نماز می‌خواند مثلاً. کمرش بزند. ‌ایستادم تا نمازش تمام شود. گفت امرتان سرکار خانم شاهدی؟ با صدای لبریز از خشم و اعتراض گفتم دیگر حق ندارید دانش آموز کلاس من را با بهانه و بی بهانه به دفترتان صدا بزنید! گفت کی؟ گفتم مهربانو را مهربانو مهجور را. آقای مدیر چند لحظه طولانی ساکت ماند و خیره ماند به مهر و تسبیح پیش رویش بعد محکم و آمرانه گفت به شما مربوط نیست دخالت نکنید.
گفتم خیلی هم مربوط است.گفتم خیلی هم مربوط است این بار ببینیم یا بشنوم به همه می‌گویم (صحنه)
مهربانو سه روز مریض شد و افتاد توی رختخواب. ( تلخیص) در این سه روز ده بار به ملاقاتش رفتم. خوب شد آمد مدرسه.‌ دو روز بعد رفتم دست هایم را بشویم وقتی برگشتم دیدم مهربانو سر کلاس نیست. از مبصر پرسیدم با لکنت گفت دفتر، بی چادر با مانتو مقننه دویدم دفتر. بی آنکه در بزنم با لگد در را باز کردم و پریدم داخل. خدای من چه می‌دیدم آقای مدیر مهربانو را بغل کرده بود و موهای بی مقنعه‌اش را نوازش می‌کرد و دستش را می‌بوسید.‌ منفجر شدم. جیغ و داد کردم هر چه آقای مدیر می‌گفت خانم شاهدی اشتباه می‌کنی فرصت بده توضیح می‌دم گوش نکردم. همه را کشاندم دفتر، معلم ها، بچه ها، حتی چند تا از روستایی ها. حواسم نبود آن وسط ماه بانو بی حجاب و بی پناه داشت می‌لرزید. (روایت)
نماندم با مینی بوس برگشتم خانه. تب کردم و افتادم دو روز تمام. (تلخیص)
روز سوم خانم شاطر بیگی آمد دم خانه. با اصرار بردمش داخل. دیدم حال عادی ندارد.‌ گفتم چی شده؟ گفت مهربانو مرد همون شب خودش را دار زد. دو دستی به سرم کوبیدم(صحنه) گفتم همه‌اش تقصیر آن مردک هرزه است، آقای مهجور بی شرف.(صحنه) گفت: نه آقای مدیر پدر ماه بانو بود. پنهانی دور از چشم زن و‌ بچه‌اش ازدواج کرده بود. وقتی مهربانو یک ساله بوده، مادرش سرطان گرفته و مرده است. آقای مدیر هم بچه را می سپارد به ننه شهربانو همان پیرزن تنها (روایت)
صدای احمد شکسته بود، خمیده بود. سر بلند نکرد نگاه‌ام کند با صدایی که دور بود و سرد و غریب (صحنه) گفت: شما برو استراحت کن اگر مهربانو‌ بیدار شد نگه‌‌اش می دارم.( دیالوگ ,)
رفتم؟( تک کنش)
انشالله که توانسته باشم منظورم را برسانم. قصد من آموزش یک نکته مهم بود. چگونگی ترکیب ابزارهای داستانی . چه موقع از روایت استفاده کنیم، چه موقع از صحنه، دیالوگ یا تلخیص. وقتی‌ بناست اطلاعات ارزشمند به خواننده بدهیم و قصدمان حداکثر تأثیرگذاری بر مخاطب است، بهتر است از کنش‌های زنجیره‎‌ای استفاده کنیم. یعنی جریان وقایع را کند کنیم. مثلاً می‌توانیم بگوییم مرد سیگار کشید، این یک تک‌کنش است. حالا می‌توانیم بگوییم مرد دست در جیب کرد پاکت سیگار را بیرون کشید. دنبال فندک گشت، تو جیب‌های کتش نبود. چندبار از بیرون لمس کرد، نبود. نیم‌خیز شد، فندک تو جیب سمت چپ شلوارش بود، درآورد. با انگشت اشاره چند ضربه به پاکت سیگار زد، یک نخ سیگار بالا آمد، با انگشت شست و اشاره بیرون کشیدش. لای لب‌هایش گذاشت زیرش فندک کشید، سیگار را روشن کرد، به صندلی تکیه داد و پکی عمیق به سیگار زد. این صحنه همان سیگار کشیدن است، منتهی با دور کند، با کنش های زنجیره‌ای.

خیلی خیلی طولانی و کسالت‌بار شد نوشته‌ام، عذرخواهی می‌کنم. ‌گفتم فرصت خوبی است تا چند مورد داستانی را با هم تمرین کنیم.
شما استعداد خوبی دارید، شک ندارم. در صورت مطالعه زیاد و تمرین، نویسنده موفقی خواهید شد.
من منتظر آثار بعدی‌تان می‌مانم تا اگر قرعه مطالعه و نقد به من افتاد ببینیم چگونه ابزار‌های داستانی را ترکیب هنرمندانه کرده‌اید. موفق باشید! یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
ابوالفضل سالاری » سه شنبه 06 مهر 1400
نقد کاملی بود آقای باباخانی. ان شاء الله قرعه نقد نوشته های بنده ام به نام شما بیفته چون وقت میزارین و با دلسوزی و خیلی کامل نقد می کنید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت