داستان نشده




عنوان داستان : صحنه زندگی
نویسنده داستان : ابوالفضل سالاری

زن روی صندلی ، رو به روی آینه ای بزرگ نشسته و تنها با یک چِشم به خودش زل زده است. چشم دیگرش کاملا سفید است وَ نیمه چپ صورتش سیاه و سوخته به نظر می رسد . لب هایش خشک و کمی خونی و گردنش کمی کبود است.  در آستانه چهل سالگی زندگی برایش پوچ و ملال آور شده است. بعد از این همه سال هنوز حتی به آرزوهایش نزدیک هم نشده بود؛ بعد از آن همه تمرین و سختی و باج دادن به این و آن. حالا خودش را شبیه یک عروسک خیمه شب بازی می بیند نه بیشتر . کمی به آینه نزدیک تر می شود و با دقت بیشتری خودش را زیر نظر می گیرد. چه قدر این زن درب و داغان توی آینه برایش غریبه به نظر می رسد. یک زن بی عرضه که ترس و حماقت توی چشم هایش موج می زند و به آن زن جوان و زیبا و بلندپرواز سال های دور جوانی هیچ ربطی ندارد. زنی که دیگر حوصله ی هیچکس را ندارد. نه حوصله خودش و نه آدم هایی که ساعت ها به او خیره می شوند. تصمیمش را خیلی وقت پیش گرفته بود و حالا انگار جرئت عملی کردنش را پیدا کرده است. سرنگ را از کیفش بیرون می اورد و از هوا پر می کند؛ تصویر مردمی که کمی بعد شاهد یک تراژدی پر از تعلیق خواهند بود در پرده ذهنش نقش می بندد. آستینش را بالا می زند؛ رگش را پیدا می کند و سوزن را به آرامی نزدیک می برد؛ صدایی می آید ! کسی درِ اتاقِ گِریم را باز می کند و او را برای هزارمین بار برای حضور در صحنه فرا می خواند .
نقد این داستان از : علی چنگیزی
ببینید هر متنی که یک قصه و ماجرایی را تعریف می‌کند داستان کوتاه نیست. متنی است که یک ماجرایی را تعریف می‌کند. داستان کوتاه و داستان وارد حوزه زیبایی‌شناسی می‌شود. شما درباره یک زن متنی کوتاه نوشته‌اید که داستان نیست.
یک زن به خودش خیره شده؟ چرا؟ چون در آستانه چهل‌سالگی زندگی برایش پوچ و بی‌معنی شده؟ این جواب به نظر خودت قابل اعتناست؟
خب چرا زندگی در نظرش پوچ و بی‌معنا شده؟
معلوم نیست. داستان از همین‌جا شروع می‌شود که شما رهاش کرده‌اید.
مابقی متن هم که خب شعار است که می‌شود ازش گذشت.
«چه قدر این زن درب و داغان است.»
حماقت توی چشمایش موج می‌زند
زن زیبا و جوان سال‌های دور...
ووو
هیچ‌کدام ربطی به داستان ندارند.
داستان را باید پرداخت کرد. چرا زن درب و داغان است؟ بچه‌اش مرده؟ در عشق شکست‌خورده؟ کارش روی هواست؟
اینها می‌شود داستان.
تازه آن‌وقت خواننده می‌فهمد که خب زن درب و داغان است یا به نظر شما درب و داغان است، اما به نظر خواننده عادی است.
دیگر آخرش که سرنگش را پر می‌کند که... خب دوست من داستان مثل یک پژوهش می ماند باید منطق داشته باشد. منطق... صغرا کبرایش به‌هم بیاید. چون اینجور، پس آن‌جور... توجه می‌فرمایید؟
داستان آدم‌هاست. حالا این خودکشان در انتهای داستان که هیچ جنبه داستانی ندارد، اما به کسانی نگاه کنیم که هستند اما مرده‌اند، زنده اما بی‌چهره... داستان این چیزهاست. البته که نوشتن از این مسائل به تجربه نیاز دارد. تجربه را از کجا به دست آوریم؟
از زندگی روزمره. از کتاب.
پس بسیار بخوانید و بسیار زندگی کنید... از همان شهر کرمان داستان بنویسید. جای این زن موهوم بی‌صورت و این متن بی‌هویت.
شهر کرمان داستان کم ندارد. از آن بنویسید. از خیابان بهشتی بندازید و پیاده بروید تا موزه صنعتی و همین‌طور تا چهار راه طهماسب‌آباد و باغ ملی و سه‌راه شمالی جنوبی. مشتاق و ارگ. آدم‌ها را تماشا کنید. قصه آنجاست، بین آدم‌ها.
در بین دکان‌داری ساده در راسته مسگرها.
مغازه کوچکی کنار یخچال...
از این چیزها بگویید. اینکه زنی بی‌جهت ناراحت است و حالش الکی و راست و دروغ درهم بر هم است که لطفی ندارد. زندگی.
داستان یعنی کسی که توی راسته بازار قدم می‌زند و از بوی زیره و کماج سن کیف می‌کند و خوش خوشانش می‌شود از خنکی توی بازار وقت تابستان.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
ابوالفضل سالاری » 22 روز پیش
ممنون از نقدتون. یه توضیح کوتاه بدم برای آقای چنگیزی و دیگر دوستانی که ممکن این داستان مینیمال و نقدش رو بخونن. و این توضیح من فقط برای اینه که یه خورده مخالفم با نظر آقای چنگیزی. مخالفت که نه یعنی برای سوال ها و نقد هاتون یه پاسخی میاد توی ذهنم. این داستان کوتاه کوتاه ، درباره یک بازیگر زن تئاتر هست که سال هاست داره گریم میشه و خاک صحنه میخوره ولی بر خلاف تصور و رویاهاش به جایی نرسیده و ستاره سینما و سوپر استار نشده. البته اینکه این زن بازیگر تئاتر هست رو با جمله آخر خواننده متوجه میشه و با همین جمله و آگاه شدنش نسبت به این موضوع هست که کل جمله های ابتدایی داستان معنی پیدا میکنه . اینجاست که خواننده متوجه میشه اون توصیفات ابتدایی چهره زن در واقع گریم بوده برای یک نمایش ، پرسیدین چرا به خودش خیره شده ؟! نه چون در آستانه چهل سالگی زندگی براش پوچ و بی معنی شده ؛ چون توی اتاق گریم هست و روی صندلی مخصوص نشسته بوده که گریم بشه و در انتظار اینکه صداش بزنن تا بره روی صحنه. حالا اینکه داره خودش رو نگاه میکنه با دیدن خودش حس و حالی بهش دست میده که در ادامه در داستان بهش اشاره شده. بعد سوال پرسیدی چرا زندگی براش پوچ و بی معنا شده . جوابش در داستان به روشنی اومده ؛ چون بعد از آن همه سال هنوز حتی به آرزوهایش نزدیک هم نشده. بعد از آن همه تمرین و سختی و باج دادن !!! آرزوش چی بوده ؟ اون تمرینی و سختی برای چی بوده ؟ بعد از خوندن جمله آخر می فهمیم . آرزوش سوپر استار شدن بوده و اون تمرین و سختی و باج دادن برای رسیدن به اون جایگاه. یه دختر نوجوان رو در نظر بگیرین که بیشتر از بیست سال عمرش رو گذاشته چون فک میکرده میتونه سوپر استار سینما بشه ولی خب توان و استعدادش در اون حد نبوده و از یه بازیگر تئاتر فراتر نرفته! این دلیل کافی ی و انگیزه خوبی ی برای حس پوچی و ملال و سرخوردگی . مگه دیگرانی که خودکشی کردن چه انگیزه های قوی تری داشتن ! این ها رو که مخاطب درک کنه ؛ اون جمله های به قول شما شعاری هم باور پذیر میشن. در پایان هم معلوم نیست این زن خودش رو می کشه یا نه ! چون سوزن رو که روی رگ میزاره کسی در رو باز میکنه و او رو برای هزارمین بار برای حضور در صحنه فرا میخواند ! و این صحنه در نگاه اول صحنه تئاتر اما اگه به اسم داستان توجه کنید در واقع معنی دیگه ش اینه که کسی او رو برای حضور در صحنه زندگی با همه سختی ها و چالش هاش فرا میخونه! در پایان اینم بگم داستان فقط در راسته بازار قدم زدن و خوش خوشان شدن از خنکی بازار نیست ؛ البته شاید سلیقه شما این باشه جناب چنگیزی منم فعلا در حال ازمون و خطا هستم و سعی میکنم همه جوری بنویسم. این یک ایده ای بود که سعی کردم در قالب داستان مینیمال نه داستان کوتاه ارائه ش بدم و می دونم ضعف هایی داره قطعا اما اون نقد ها و ایراداتی که وارد کردین و اینکه داستان نشده رو باور کنید متوجه نشدم ! چون برای همه سوالت شما یه پاسخی داشتم. باز هم ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت