ساعتی که خاموش مانده است




عنوان داستان : ساعت طلایی
نویسنده داستان : مهدی ناظری

با صدایی شبیه جیغ گربه وسط دعوا، چشمهایش را باز کرد . نفس نفس میزد .قفسه سینه اش درد میکرد .حالش خراب بود .گلویش خشک شده بود .خواب بدی دیده بود .هرچه به مغزش فشار آورد یادش نیامد. .عقربه های شب نمای روی دیوار ساعت یک ونیم را نشان میداد .روی تخت نشست . آیدا سرجایش نبود :"حتما باز از دست خرو پفم رفته رو کاناپه خوابیده " .توی گیج و ویج خواب و بیدار رسید توی پذیرایی. روی میز بطریهای نیمه پر و لیوان های کاغذی وهله هوله های نیم خورده همینطور رها شده بودند. بادکنکها و ریسه های رنگارنگ زیر باد کولر برای خودشان تاب میخوردند . اما آیدا روی کاناپه نبود : یعنی بخاطر جرو بحث دیشب قهر کرده ؟
-حالا وسط این همه بدبختی بایس اینقدر ریخت وپاش میکردی؟
-مگه چیکار کردم بعد یه سال یه مهمونی گرفتم.
-والا این شبیه جشنهای 2500 ساله بود تا مهمونی .ما که شاه نیستیم اما شما ماشالا دستکمی از علیا حضرت فرح نداری.
- خوبه حالا برای تو جشن تولد گرفتم اگه تولد من بود که همه رو میریختی بیرون.
-اگه تولد من بود پس کو فک و فامیلام ؟ کو آبجیم ؟کو بابا؟ کو مامان ؟ اون پسرخاله گولاخت واجب تر بود حتما .
-خیلی جا داریم ؟شما مهلت بدی اونها رو هم دعوت میکنیم .
-همین دیگه سه ماهه از جیب میخوریم حالا ته اون کارتِ پارسیان رو هم دربیار.
-شما هول نکن از پول خودمه
-هه پول خودم .شب تا صبح بیداری به خیال خودت پول درمیاری
-آدمی مسخره میکنه که خودش یه هنری داشته باشه
- شما زنا وقتی میخوان ادای روشنفکری دربیارین یه مزخرفی مینویسین یا ترجمه میکنین .اصلا رشته خودت چه عیبی داشت ؟
-واقعا داری جدی حرف میزنی؟ خودت نبودی گفتی نرو شرکت !
-بعله الانم میگم .همینم مونده استا رجب گچکار بالا پایین زنم رو سیر کنه .
-پس تمومش کن مهرداد بذار کارم رو بکنم .
-نکنه نوبل گرفتی خبرنداریم ؟
-بابت حق ترجمه از ناشر گرفتم.
-همون مرتیکه حیض؟ کفتار پیر
-مهرداد میشه خفه شی ؟غلط کردم بابا!
-بعله بالاخره دوست و آشنا باید بعد رژیم ⸴هیکلت رو میدیدن دیگه
-چی میگی؟ بلند حرف بزن
-من رفتم بخوابم .راستی بابت کادوت ممنون ...
روی تخت دراز کشیده بود عکس صد در هفتادی روی دیوار روبرو که را گرفته بود. خودش بود ده سال جوانتر و کله ای پرموتر آیدا هم بچه سالتر بود با دسته گل رز فرانسوی و خنده ای که دندانهایش را وسط قرمزی رژ ⸴سفید تر نشان میداد :لامصب هرچی سنش بالاتر میره خوشگلتر میشه . انگار نسیمی از روی تخت بلندش کرد و برد به داخل عکس :
-خیلی خوشگل شدی
-مرسی عزیزم . آرایشگره هی اصرار داشت یه عکس ازم بگیره بزاره تو آلبوم
-نذاشتی که ؟
-نه بابا گفتم آقامون غیرتیه خوشش نمیاد.
-خاک تو سر این مردم کنن ناموسشون رو میزارن جلو ویترین
-بابا فقط زنا میبینن -
-این آرایشگاهیا همه شون خرابن .نکنه عکس گرفتن ازت ؟
-وا میگم نه دیگه. برو ببین عکاسِ خانمش اومد . دیر شد همه تو سالن منتظرن .
روی تخت سرگرداند تا موبایلش را پیدا کند .خاموش بود. تلفن پذیرایی روی میز بود شماره آیدا یادش نمی آمد توی موبایلش ذخیره کرده بود "خانمی" با عکسی که با پیراهن چهارخانه و موهای کوتاه پسرانه پشت میزکارش انداخته بود . روی میزش عکس یک دختربچه موبور گذاشته بود :
-دوست داری با این عکس عذابم بدی نه ؟
-چیکار به تو داره .عکسه دیگه.
-پسرخالت هم بچگی موهاش بور بود ؟
-رسما داری روانی میشی مهرداد
-اگه ما بچه دار میشدیم شبیه من میشد سبزه و موسیاه .
-باشه فردا عکس یه دختر آفریقایی میخرم .
هوس سیگار کرد .توی پذیرایی بود . پایش را گذاشت روی فلزی سرد:اینقدر چُس وزن شدم قوطیِ ودکا رو هم نمیتونم له کنم .
-مهرداد کم بخور همه دارن نگات میکنن
-چیزی نخوردم .داداشت با پسرخالت ته ویسکیه رو درآوردن .
-تو صاحب خونه ای باید حواست باشه
-بی خیال بابا .پاشو برقصیم .آهای دی جی شادش کن
-داد نزن .کار دارم میز رو باید بچینم
-بیا لج پسرخالت رو دربیاریم .لندهور پز ماشین وویلاش رو میده هروقت دافی مث تو گیرش اومد بیاد زر زر کنه
-لال شی ایشالا .میشنوه . دستمو ول کن ....سیاه مست بازی درنیار .لطفا یه ساعت دووم بیار اینا برن ...
دست به هر جعبه سیگاری میبرد خالی بود . چشمش افتاد به کادویی باز نشده : نکنه رفته خونه اون بی پدر. آشغال! میدونستم آخرش منوول میکنه .دیشب هرچی جک بی مزه تعریف میکرد این با چه عشوه ای میخندید .دیده من مست خوابم ...مرتیکه دزد ناموس اگه اختت نکنم بیشرفم .توی آشپزخانه بود رفت تا از کابینت چاقو بردارد . روی میز غذاخوری جعبه کادویی بازافتاده بود یک ساعت طلایی با بند چرمی سورمه ای .یک کارت چسبانده شده بود رویش : تقدیم به اولین واخرین عشق زندگی ام ,مهرداد.
ساعت طلایی با بندچرمی سورمه ایش را نگاه کرد. بعد از توی شیشه روی در کلاس سرک کشید .آیدا ردیف سوم نشسته بود . زل زده بود به روبرو : دکتر هم ول کن نیستا .یکی از این سال پایینی ها هم نمیگه خسته نباشید . در را باز کرد و رفت توی کلاس .استاد همینطور که داشت پای تخته "عکس العملهای وارده به تکیه گاه مفصلی" را میکشید نیم نگاهی به او انداخت و ادامه داد:
آقای سرشار داریم کلاس رو تموم میکنیم .تازه تشریف آوردید؟
-والا استاد ما الان نیم ساعته بیرون وایسادیم همین کارو بکنید .ماشالا بی خیال نمیشید .
کلاس رفته بود روی هوا. آیدا هم خندیده بود .چشمهای قهوه ای آیدا گیر کرده بود توی چشمهایش.
یک دفعه خسته شد .وارفت روی کاناپه : صبح اول وقت میرم دنبالش حتما خونه مادرشه . حالا صبحِ صبحم که نه !پررو میشه...
سرش را انداخت پایین, تاریک تاریک بود : ولی بدجور ضدحال زدم بهش .حیوونی کلی تدارک دیده بود .خری مهرداد به خدا خری . پای نداریت وایساده. پای اجاق کوریت اخلاق گندت .بقول آیدا باید لال بشم ...مگه دست خودمه؟ .. دلشو ندارم یکی دیگه نگاش کنه ...
بیرون داشت اذان میگفت :اشهد ان لا اله الا الله ....اشهد ان محمد رسول الله ....
حالش داشت بهتر میشد . دلش آیدا را خواست .مثل همیشه زود پشیمان شد : همون اول صبح میرم از دلش در میارم ...قلقش رو بلدم ...باید بفهمه من براش کم نیستم ...اصلا هرجورشده پول جور میکنم میبرمش شمال ...
کلید توی در چرخید رفت توی اتاق خواب که خودش را بزند به خواب انگار کسی دیگر هم بود صدای مردانه ای گفت : شناسنامه و کارت ملیش کجان ؟صدای برادرش بود : حتما اومده واسه دعوا .جوجه فکلی . برم یه دونه بخوابونم تو اون دماغ سربالاش!
صدای لرزان آیدا جواب داد : فکر کنم اتاق خوابه
-برو وردار بیار منم اینجا رو یه کم جمع وجور کنم .
آیدا چراغ اتاق خواب را روشن کرد .داد زد :خاموش کن اون گُه رو ...نشنیدی چی گفتم ...اصلا کجا بودی تا حالا ...
زن ازجلوی تخت گذشت .روبروی عکس صد در هفتاد ایستاد .دستش را گرفت به کمرش . بغضش شکست .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مهدی ناظری سلام

بسیار خوشحالم یک بار دیگر افتخار خواندن داستان شما به من رسیده است. شما نویسندۀ خوب و توانایی هستید و امید که در این مسیر ثابت‌قدم و در عین حال بخت‌یار هم باشید. اگر به خاطر داشته باشید همان اوایل راه‌اندازی پایگاه نقد داستان وقتی یکی از آثار شما را خواندم برایتان نوشتم که این داستان از نظر من از دل یک داستان بلند کنده شده و ناتمام است و بعدتر متوجه شدم گمان درستی بوده است. می‌خواهم بگویم بعدتر دست‌کم برای خود من روشن شد که شما در داستان بلند که عرصه‌ای وسیع‌تر است و قلمروی گسترده‌تر، نه تنها قادر به نوشتن داستانی خواندنی هستید بلکه می‌توانید داستانی درخشان و درجۀ یک خلق کنید و حالا خیلی خوب می‌دانید که نوشتن داستان بلند با نوشتن داستان کوتاه چقدر تفاوت دارد و چگونگی این تفاوت را می‌شناسید. می‌دانید که عرصۀ تنگ و مجال اندک داستان کوتاه همه چیز را تغییر می‌دهد. در داستان بلند ممکن است فصل‌های عالی داشته باشیم و فصل‌های خوب و فصل‌های متوسط یاحتی فصل‌های ضعیف. گاهی هم ممکن است نویسنده بتواند یکدستی کار را در همۀ فصل‌ها حفظ کند اما به هر حال در داستان بلند قدرت و قوام بخش‌های درخشان و باشکوه می‌تواند بر کلیت کار سایه بیندازد اما در داستان کوتاه چنین امتیازی وجود ندارد. داستان کوتاه یا خوب و قوی از کار درمی‌آید و یا خوب درنمی‌آید. آنقدر همه چیز مثل برق و باد می‌گذرد که شاید بشود گفت حتی حد وسط هم نداریم اصلا حد وسط بودن کمکی نمی‌کند مثل خنثی بودن است چون در مورد داستان کوتاه، معمولا مخاطب، داستان خیلی خیلی خوب را به خاطر می‌سپارد تازه آن هم به ندرت چون داستان بلند فرصت دارد ذره ذره بر جان مخاطب بنشیند اما داستان کوتاه برای اثرگذاری هم وقت چندانی ندارد. از نظر من «ساعت طلایی» داستان قدرتمندی نیست. نمی‌تواند انتظار خواننده را برآورده کند.چرا؟ به چند دلیل. یک اینکه رابطۀ علت و معلولی ضعیف دارد. انگیزۀ اتفاق ضعیف است و همینطور مبهم و در غبار. خواننده متوجه سوءظن همیشگی همسر آیدا می‌شود اما اینکه چرا در آن شب مورد نظر چنان اتفاقی افتاده روشن نیست. سایۀ شکی که بر زندگی مرد داستان افتاده معلوم است اما این سایه آنقدر بزرگ یا آنچنان پررنگ و لعاب نیست که بتواند عامل یا دلیل اتفاق بزرگ داستانی باشد. دلایل روشن نیستند، قوی نیستند، مستحکم نیستند برای همین مخاطب از خودش می‌پرسد خوب این جوان دچار شک شده درست، حالت عادی نداشته، مست بوده، هشیار نبوده، باز درست اما چطور کسی نتوانسته غائله را بخواباند؟ چطور یک مهمانی ساده به تراژدی رسیده؟ این مسیر رسیدن ضیافت تا تراژدی درست طراحی نشده، درست پرداخت نشده و درست بیان نشده است. روابط علت و معلولی خیلی شل و وارفته شده‌اند و باورپذیری را به شدت متزلزل کرده‌اند. دو اینکه شخصیت‌پردازی هم خیلی ضعیف است. اگر بگویم نه مرد و نه زن هیچکدام حتی تبدیل به شخصیت نشده‌اند بی‌راه نگفته‌ام. سه اینکه دیالوگ‌ها هم خیلی کلیشه‌ای به نظر می‌رسند و به جای اینکه به شخصیت‌پردازی و به رابطۀ عاشقانه عمق و غنای بیشتری بدهند، کار را تا حدودی خنک و دم‌دستی کرده‌اند. هیچ صحنه یا توصیف به یادماندنی و نابی هم نداریم. این ساعت طلایی گنگ و خاموش مانده و نه تنها فرصت به صدا درآوردن زنگ طلایی‌‌اش را از دست داده است بلکه تیک‌تاک حیاتی آن هم شنیده نمی‌شود. اما نثر روان است و پایان‌بندی هم بد درنیامده است. در هر حال این اثر هم حاصل تلاش است و من همیشه تلاش و پشتکار و پرکاری را تحسین می‌کنم. بسیار امیدوارم خوانندۀ داستان‌های فراوان و درخشان شما باشیم. دیگر اینکه منتظر چاپ و انتشار آثارتان هستم و برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
مهدی ناظری » 21 روز پیش
ممنون از شما . همانطور که تعریف و تشویقهای شما دلگرم کننده است .نقدهایتان هم بسیار راهگشا و اموزنده است .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت