با اندکی تدقیق و صبوری، متن دقیق‌تر و منسجم‌تری را تنظیم و تألیف کنیم




عنوان داستان : پیرمردو گاو........
نویسنده داستان : دانیال فریادی

پیرمرد روزهای اخر زندگی ش را می گذراند!
با صورتی تکیده ،طوری که چالی دور استخوان های گونه ش تو ذوق میزد. و لرزش دستانی که هیچگاه متوقف نمی شد! انگشتان دست چپ ش به شگلی عجیب ور کرده بود.
پیر مرد با اشاره سر از دخترش خواست بالش زیر سرش را صاف کند.
اطاق محقر کوچک با دو قالیچه دست بافت سابیده انگار کار همین دخترش بود که در جوانی بافته بود وباان سماور نفتی گوشه اطاق حال و هوای اندوهناکی به انجا داده بود.
پیرمرد که از دیالیز رنج می بردو کمی هم فراموشی داشت.درست امسال نود و نه سالش می شد.
او در حین جابجا شدنش چشمش به زنگوله های در طاقچه افتادکه روزی بر گردن گاو میش هایش بود!
به یکباره خاطرات گذشته در ذهنش جرقه خورد!
یادش امد درست کودکی پنج ساله بود.که خروس خوان با صدای مادرش به زور بیدار می شد.که با گله به صحرا برود.مادرش طبق معمول ناهارش را که همیشه نان و پنیر بود در شال سفید کوچکی به کمر او می بست.و او راهی صحرا می شد.
او فقط پنج سال داشت هر روز سحر در راه از ترس قالب تهی می کرد!
در ان تاریکی و مه که هنوزم هم خورشید از خواب نازش بیدار نشده بود .درختان در جلوی صورتش به رقصنده هایی مبدل می شدند که از شاخه ها اویزان بودند
واو از ترس تا خود صحرا با چشمانی نیمه باز راه میرفت!
نزدیک به نود سال هر صبح کارش این بود.شال سفید را به کمرش ببندد و راهی صحرا شود.
ولی اکنون همین شال سفید باعث دیالیزش شده بود.
درست نود سال با گاو ها زندگی می کرد.از انان تغذیه می کرد.حتی لباس هایش همیشه بوی تاپاله می دادند!
او از این راه کودکانش را بزرگ کرد و پیر شد .دارای نوه و نتیجه شد.
پیرمرد دیگر حتی نای نفس کشیدن هم نشد.دیگر حتی به رویایی در زندگی فکر نمی کرد.تنها ارزویش در زندگی رفتن به زیارت. بود که پارسال پسرش اورا برده بود.
با اشاره به دخترش به گفت دوشک کهنه او را سمت قبله بکشند.میدانست رفتنی است.دختر که اکنون نزدیک به هفتاد سال داشت و به خاطره پدرش هیج وقت ازدواج نکرده بود.به زحمت زیاد صورت پدر را سمت قبله برگرداند
پدر با سر از دخترش تشکر کرد.به نظرش می امد تا اقوامش به ملاقات ش امده اند .حتی پدر و مادرش هم بودند. هر لحظه یا سر کمی خم می شد و به مهمان هایش سلام و خوش امد می گفت.دختر ارام گریه می کرد و سوره ای از قران را بالای سر پدرش می خواند.
دیر زمانی نگذاشته بود که سرش به سمت پدر برو .
دید تبسمی بر روی لب های کبود پدر نشسته بود.انگار داشت به خدا لبخند می زد!
انگار به ارزوی دیرینه ش رسیده بود!
لبخندی که هیچگاه از ذهن دختر پاک نشد!
اری پیرمرد در کمال ارامش رفته بود.
با لبخندی بر لب!
با چهره ای بشاش!
نمیدانم معمای این لبخند چه بود!
لبخندی که حتی لحظه ای هم که در گورش ارمید بر روی لب هایش بود...

با تشکر
دانیال فریادی
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای دانیال فریادی
همان‌طور که در نقد تقدیمی قبلی هم یادآوری و تأکید شده است، برای این که داستانی به مرحله روایت‌پردازانۀ موفقیت‌آمیزی برسد، به برنامه‌ریزی دقیق، مدیریت نوشتاری صبورانه و به‌کارگیری خلاقانۀ قواعد ضروری داستان‌نویسی حرفه‌ای نیاز دارد و اصلاً هم فرقی نمی‌کند که سوژه داستان، انتخابی و یا مشترک و کارگاهی باشد [البته بایستی پذیرفت که بدون شک، متفاوت و تأثیرگذار نوشتن داستان‌های کارگاهی و مبتنی بر سوژه‌ای مشترک و غیرانتخابی، به عملکرد متمرکزانه‌تر و مدیریت شده‌تری نیاز دارد و طبعاً کار نسبتاً سخت‌تر و صبورانه‌تری نسبتاً به تألیف داستان‌هایی مبتنی بر سوژه‌های انتخابی است]، چون که هر داستان تأثیرگذار و ماندگاری، برای گسترش منطقی و روایت‌پردازانه‌اش، به شناسایی ظرفیت‌های درونی و قابل گسترش سوژه‌اش نیاز دارد تا نویسنده‌اش مطابق با ویژگی‌های هنوز بالقوۀ روایی و جهت بالفعل شدن‌ این ظرفیت‌های روایی موجود، به انتخاب گزینشیِ حوادثی ضروری و تعیین‌کنندۀ نقاط اتصال خط اصلی روایت بپردازد [روندی که به تمرکز روایی و منسجم‌تر شدن داستان کمک می‌کند] و سپس به تنظیم دقیق سیر «متوالی» حوادث نیاز دارد [چون که خیلی مهم است، دوستان نویسنده گرامی حتی برای جذاب‌ترین و تأمل‌برانگیزترین سوژه‌ها، نقاط شروع، میانه و پایان روایت‌شان را به دقت مشخص و تنظیم کنند] تا برای این رخدادهای به دقت مترتب شده، روابط علت‌ومعلولی منطبق و مستدلی طراحی شود [چون که روند شکل‌گیری وقایع به منطق داستانیِ منطبق و باورپذیری نیاز دارد] و پس از انتخاب کاراکترهای اصلی و تعیین‌کننده به شخصیت‌پردازی مؤثر و همزادپندارانه‌ای مبادرت شود، چون که روند روایت‌پردازی حرفه‌ای به طراحی و اجرای نقشه‌پردازانۀ دقیق و احاطه‌مندانه‌ای نیاز دارد تا داستانی هدفمند، منسجم، متصل و پیشبرنده شکل بگیرد.
درواقع یکی از ویژگی‌های اثر به دقت تألیف شده‌ای، رعایت زبان داستانی رایج در متن است تا روند انتقال مفاهیم ضروری روایی از ذهنِ دغدغه‌مند و اندیشه‌گرای مؤلف اثر به درون متن و سپس از درون متنِ به دقت تألیف شده، به ذهن مخاطب جستجوگر و سخت‌پسند، به سریع‌ترین، صحیح‌ترین و مؤثرترین وجه ممکن انجام شود، روند مهم و تأثیرگذاری که علاوه بر رسمی نوشتن واژگان در بخش «بدنه توصیفی» داستان و همچنین «محاوره»‌ای نوشتن در بخش «بدنه دیالوگ‌نویسی» متن، شامل صحیح‌نویسیِ واژگان، رعایت «فاصله»ها و «نیم‌فاصله»ها، جهت خوانش صحیح‌تر متن [و انطباق زبان داستانی با قواعد ویراستاری توصیه شده در متون آموزشی معتبر]، تنظیم دقیق جمله‌ها و رعایت انسجام مفهومی پاراگراف‌های به دقت تنظیم شده [برای این که مخاطب با متن به لحاظ ویرایشی و خوانش چشمی، ارتباط راحت‌تر و مؤثرتری داشته باشد] و...، می‌شود.
به همین جهت اجازه بدهید تا به صورت تمرینی و کارگاهی، ویراستاری این اثر ارسالی ارزشمندتان را [به لحاظ دغدغه‌مندی و تأمل‌برانگیزی سوژه انتخابی] با یکدیگر تجربه کنیم تا به برطرف کردن برخی از مشکلاتی بپردازیم که به لحاظ صحیح‌نویسی و تنظیم زبان داستانی در متن به وجود آمده‌اند و احتمالاً هم دلیل بروز چنین وضعیتی در زبان داستانی اثر، صرفاً تعجیل در هنگام تألیف و به ویژه تایپ اثر است و طبعاً با اندکی صبوری و تدقیق به راحتی برطرف خواهد شد: (پیرمرد و گاو... [درواقع علامت «سه‌نقطه»، نه با تعداد نقطۀ کمتر و نه با تعداد نقطۀ بیشتری نوشته نمی‌شود و لازم به ذکر است که یکی از کارکردهای مهم «سه‌نقطه» [...]، گسترش وجه تأویل‌پذیری برخی از متن‌ها است و علاوه کردنِ سه نقطه به انتهای این اسم انتخابی، هنوز کمک چندان مؤثری به گسترش وجه تأویل‌پذیریش نکرده است]
پیرمرد روزهای آخر زندگیش را می گذراند با صورتی تکیده، طوری که چالِ دور استخوان‌های گونه‌اش توی ذوق می‌زد و لرزش دستانی که هیچگاه متوقف نمی‌شد، انگشتان دست چپش هم به شکلی عجیب ورم کرده بودند، پیرمرد با اشاره سر از دخترش خواست بالش زیر سرش را صاف کند. اطاق محقر کوچک با دو قالیچه دست‌بافت سابیده انگار کار همین دخترش بود که در جوانی بافته بود و با آن سماور نفتی گوشه اطاق، حال و هوای اندوهناکی به آنجا داده بود [آفرین بر شما، همین بخش ورودیه روایت، نشان‌دهندۀ سعی ارزشمندتان، جهت گزینش و تنظیم، منطبق‌تری و مؤثرتری نقطۀ ورود به داستان است که به طرز جزءپردازانه‌ای توصیف شده است].
پیرمرد که از دیالیز رنج می‌برد و کمی هم فراموشی داشت، درست امسال نود و نه سالش می‌شد، او در حین جابجا شدنش چشمش به زنگوله‌های روی طاقچه افتاد که روزی بر گردن گاومیش‌هایش بود، به یکباره خاطرات گذشته در ذهنش جرقه خورد [در این لحظه داستان یکباره وارد خاطراتی می‌شود که چندان کمکی به انسجام روایتی هدفمند و تعمیم‌پذیر نمی‌کنند و به طرز مشهودی، بدون در نظر گرفتن ضرورت رواییِ تعیین‌کنندۀ «خط اصلی و منسجم‌کنندۀ روایت» و صرفاً برای تأیید اسم انتخابی، وارد متن شده‌اند]، یادش آمد که درست کودکی پنج‌ ساله بود و هر روز صبح زود، خروس‌خوان با صدای مادرش به زور بیدار می‌شد تا با گله به صحرا برود، مادرش طبق معمول ناهارش را که همیشه نان و پنیر بود، "در شال سفید کوچکی به کمر او می‌بست" [بازهم یک توصیف جزءپردازانه ارزشمند] و او راهی صحرا می‌‌شد.
او فقط پنج‌ سال داشت و هر روز سحر در این مسیر نیمه‌تاریک و مه‌آلود از شدت ترس قالب تهی می‌کرد، "خورشید از خواب نازش بیدار نشده بود و درختان در جلوی صورتش به رقصنده‌هایی مبدل می‌شدند که از شاخه‌ها آویزان بودند" [معمولاً به جز مواردی که ضرورت روایی چنین تصمیمی را ایجاب کند، استفاده از «تشبیه‌های شاعرانه» در داستان‌نویسی حرفه‌ای و به ویژه «واقع‌گرایانه»، کارکرد چندان منطبق و مؤثری ندارند و حتی ممکن است که ناخواسته به وجه باورپذیری و ملموس بودن متن، آسیبی جدی وارد کنند] و او که از شدت ترس تا خود صحرا "با چشمانی نیمه‌باز راه می‌رفت" [توصیف موجز و جزءپردازانه‌ای که در خدمت «نشان» دادن این لحظه از روایت قرار گرفته است].
نزدیک به نود سال هر صبح کارش این بود [بازهم یکباره و بدون به‌کارگیری هدفمندانه و تعمیم‌پذیری متصل‌کننده، بخش خاطرات به پایان می‌رسد و داستان دوباره وارد زمان بستری شدن پیرمرد می‌شود] که شال سفید را به کمرش ببندد و راهی صحرا شود، ولی اکنون همین شال سفید باعث دیالیزش شده بود، درست نود سال آزگار با گاوها [به لحاظ انطباق داده‌‌های داستانی، چون که در اسم داستان این حیوانات اهلی «گاو» و در بخش دیگری «گاومیش» معرفی شده‌اند، منطبق‌تر و صحیح‌تر است که تطبیق و تنظیم دقیق‌تری مدنظر قرار بگیرد] و زندگی کرده بود، خودش و خانواده‌اش از آن‌ها تغذیه کرده بودند و حتی لباس‌هایش همیشه بوی تاپاله می دادند، در طی این سال‌ها او از این راه فرزندانش را بزرگ کرده بود و حالا که پیر و فرتوت شده بود، برای خودش نوه و نتیجه‌ای داشت؛ پیرمرد دیگر حتی نای نفس کشیدن هم نداشت، دیگر حتی به هیچ رویایی در زندگی فکر نمی‌کرد و تنها آرزویش در زندگی رفتن به زیارت [منظور زیارت کدام یک مکان‌های مذهبی است] بود که پارسال پسرش او را به این سفر به‌یادماندنی برده بود.
با اشاره به دخترش فهماند که دوشک کهنه او را سمت قبله بکشد، خودش هم به خوبی می‌دانست که دیگر رفتنی است، دختر که اکنون نزدیک به هفتاد سال داشت و به خاطره پدرش هیج وقت ازدواج نکرده بود، به زحمت زیاد صورت پدر را سمت قبله برگرداند، پدر با سر از دخترش تشکر کرد، به نظرش آمد که همه اقوامش به ملاقاتش آمده‌اند، حتی پدر و مادرش هم در میان این ملاقات‌کنندگان خیالی بودند، گاه‌گاهی سرش را به نشانه سلام و خوشامدگویی به مهمان‌هایش کمی خم می‌کرد و دخترش با دیدن این وضعیت، آرام و بی‌صدا گریه می‌کرد و سوره‌ای از قران را بالای سر پدرش می‌خواند.
دیرزمانی نگذاشته بود که سرش را به سمت پدر برد و دید که تبسمی بر روی "لب‌های کبود" [توصیفی جزءپردازانه و قابل‌تصور] پدر نشسته بود، انگار داشت به خدا لبخند می‌زد، انگار به آرزوی دیرینه‌اش رسیده بود، لبخندی که هیچگاه از ذهن دختر پاک نشد؛ "آری" [واژه‌ای که به طور معمول، کارکرد چندان داستانی و مؤثری برای روایت‌پردازی ندارد] پیرمرد در کمال آرامش رفته بود، با لبخندی بر لب، با چهره‌ای بشاش، "نمی‌دانم" [اعلام حضور غیرضروری روای «اول‌شخص» در داستان] معمای این لبخند چه بود، لبخندی که حتی لحظه‌ای هم که در گورش آرمید، بر روی لب‌هایش بود"..." [هنوز دلیل روایت‌پردازانه‌ای برای تعبیه تأویل‌پذیرانۀ علامت سه‌نقطه در انتهای متن تعبیه نشده است]}؛ البته این ویرایش ارائه شده، صرفاً جهت یک مشارکت تمرینی و به صورت کُلی تقدیم حضور شده است و بدون شک، خود شما دوست فرهیخته و گرامی، با اندکی تدقیق و صبوری بیشتر، به راحتی می‌توانید که تنظیم روایی و ویرایش متنی، صحیح‌تر و احاطه‌مندانه‌تری را مدنظر قرار بدهید.
همچنین پیشنهاد می‌کنم که با نقطۀ اتصال قرار دادن بخش‌های مهم و به دقت توصیف شدۀ متن [وضعیت بستری بودن پیرمرد، حضور دختر هفتاد سا‌له‌اش و وقایعی «کنش‌»گرایانه و «واکنش»‌گرایانه، مابین دو کاراکتر اصلی و البته بدون ورود به بخش خاطرات؛ البته این بخش خاطرات دوران کودکی هم، به راحتی می‌تواند که بعد از برنامه‌ریزی دقیق و منطبق روایی در داستان مستقل دیگری امکان حضور مؤثری داشته باشد]، خطوط ارتباطی اصلی و منسجم‌کنندۀ روایت، به طرز واقعه‌پردازانۀ متصل‌کننده و پیشبرنده‌ای، بازسازی، تعبیه، ترمیم و تقویت شوند و برای کاراکترهای اصلی فرصت شخصیت‌پردازی منطبق و مؤثری فراهم شود تا مخاطب علاقه‌مند و مکاشفه‌گر از حس همراهی و همزادپنداریِ مؤثرتر و تأمل‌برانگیزتری با سیر وقایع متن برخوردار شود.
آقای فریادی عزیز، امیدوارم که مطالب مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » شنبه 03 مهر 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای دانیال فریادی فرهیخته و عزیز. بابت لطف بزرگوارانه‌ای که نسبت به بنده و توجه صبورانه‌ای که نسبت به توصیه‌های تقدیمی دارید، صمیمانه تشکر می‌کنم، مشتاقانه منتظر ارسال آثار جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
دانیال فریادی » شنبه 03 مهر 1400
سلام و درود به استاد عزیز و دلسوز و ژرف اندیش از نقد زیبا و درس اموز استاد شریف درس ها گرفتم امیداوارم شاگرد خوبی در حضور شما ادیب محترم باشم و تشکر ویژه از شما بابت وقت گذاشتن برای نقد سودمند شما سلامت و شاد بمانید ....

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت