روند گام‌به‌گام شکل‌گیری روایت




عنوان داستان : ثریا
نویسنده داستان : راضیه دوستعلی

یکی با تلفن حرف می‌زد و دیگری به خیابان شلوغ زیر پایش نگاه می‌کرد. ماشین‌ها با سرعت از هم جلو می‌زدند تا زودتر به خانه‌شان برسند. با تابش نور تیر برق‌های کنار جاده، کف خیس خیابان برق می‌زد. باد سرد زمستانی، پالتوی بلند و شالش را به بازی گرفته بود. او زیادی سردش بود اما مردی در آن طرف پل، چنان با پشت خطی‌اش تند تند و بلند حرف می‌زد که اصلا حواسش به نم‌دار بودنِ لباسش و وضع هوا نبود. ثریا می‌ترسید که مرد او را بشناسد. با اینکه چراغِ سقف پل خاموش شده بود و تلو تلو می‌خورد؛ او باز هم پشت به مرد ایستاده بود تا مبادا چهره‌اش را ببیند.
ثریا بی‌توجه به قطرات ریزی که به صورتش برخورد می‌کرد سراسر گوش شده بود تا بعد از مدت‌ها صدایش را بشنود. صدای مردی که برای او نبود‌؛ در زندگی‌اش نبود؛ اما در قلبش...
پشت خطی محسن از جدایی حرف می‌زد و ثریا فقط صدای محسن را می‌شنید که کمی آرام تر شده بود و بریده بریده حرف می‌زد. ثریا و همسرِ محسن، چشمان ملتهب و سرخ او را نمی‌دیدند. اما ثریا صدای بغض دارش را می‌شناخت. از بچگی با هم بزرگ شده بودند.
بعد از شش سال دوباره خاطرات در ذهنش جان می‌گیرند.
«-مادر جان چایی رو بیار.
چادر سفیدش را محکم تر زیر بغل می‌گیرد و با سینی چای وارد هال می‌شود. خاله و شوهر خاله‌اش و تک پسرشان محسن کنار پدر و مادر ثریا نشسته‌اند‌. بعد از چرخاندن چای کنار مادرش جای می‌گیرد‌‌. جوابش را در جلسات گذشته گفته بود و این جلسه فقط برای تعیین مهریه و شیربها بود. چشمان ثریا برق می‌زد و لبخند کوچکی روی لبانش خودنمایی می‌کرد. اما محسن بدون هیچ احساسی در چهره‌اش، کاملا جدی نشسته بود و فقط به حرف‌های بزرگ‌ترها گوش می‌داد. محسن ثریا را فقط به خاطر پدر و مادرش انتخاب کرده بود. همسایه‌ی دیوار به دیوار هم بودند. دوستش داشت اما نه به عنوان همسر! و اکنون تنها امیدش همان آزمایشی بود که فردا جوابش حاضر می‌شد.»
ثریا با یادآوری آن خاطرات گرمای اشک را بر روی گونه های سردش احساس کرد.
«اگر کمی آرایش می‌کرد مگر عیبی داشت؟ او محسن را دوست داشت. دو هفته‌ی دیگر عقدشان بود. وقتی نگاهش می‌کرد جز عشق و مهربانی دیگر هیچ نمی‌دید.
محسن پشت درِ حیاط ایستاده بود و ثریا در اتاق سرمه می‌کشید در چشمانِ عسلی‌اش. چهره‌اش گلگون شده بود و لبخندش محو نمی‌شد. محسن ثریا را که می‌دید متاسف می‌شد که چرا نمی‌تواند آنطور که باید دوستش داشته باشد!
بالاخره راهی شدند و بعد از گرفتنِ جواب آزمایش هر دو وارد مطب دکتر شدند. نتیجه‌ی آزمایش چیزی نبود که تصمیم ثریا را سست کند. او محسن را دلباخته‌ی خود می‌دید و گمان می‌کرد محسن هم تصمیمش عوض نمی‌شود. اما باز هم از واکنش خانواده‌ها نگران بود.
راه برگشت با سکوت گذشت. هر دو خانواده در خانه‌‌ی خاله‌ی ثریا منتظر جواب آزمایش بودند. ثریا روی مبل کنار پدر و مادرش نشسته بود و محسن که رو به رویشان روی مبل تکی بود شروع به صحبت کرد: «حقیقتش اینکه دکتر گفت که اِم..ما نمی‌تو.. آم یعنی اگه..خب ازدواج کنیم؛ ممکنه ب..بخاطر ب..بچه‌دار شدن بِ..به مشکل بخوریم.» با اینکه محسن به این ازدواج راضی نبود و تهِ دلش کمی خوشحال، اما باز هم نمی‌خواست ناراحتیِ خانواده‌ها و مخصوصا ثریا را ببیند. با این حال بهتر بود همه‌ی حرف‌های دکتر را بازگو کند. با زبان لبان خشکش را خیس کرد و کمی روی مبل جا به جا شد. «البته گفت که..که احتمالِ سالم بودنِ بچه صفر هـ..ست و.. و ایـ..‌اینکه اگر ازدواج هم کردیم هرگز..هرگز نـ..نباید اقدامی کنیم برای بچـ..بچه.» محسن که حالا حسابی گرمش شده بود و دستانش سرد، نگاهی به آنها انداخت. ثریا را دید که حسابی سرخ شده بود و ابرو‌های سیاهش در هم. نمی‌دانست از شدتِ ناراحتی است یا خجالت! مادر محسن که کنار همسرش نشسته بود کمی روی میل نیم خیز شد و تا خواست لب باز کند؛ آقا جمال، همسرش شروع به حرف زدن کرد: «همونطور که می‌دونید این دو تا جوون از بچگی نشون کرده‌ی هم بودن. هر دو هم همو می‌خوان. اما هم ثریا خانم تک‌ فرزنده هم آقا محسنِ ما. من یکی که فکر نمی‌کنم این وصلت درست باشه.» ثریا با چشمانی پر بغض به مادرش چشم دوخت. اما پدر و مادر ثریا هم با آقا جمال موافق بودند!
حال یک ماه از آن روز گذشته بود. یک ماهی که ثریا در به در دنبال دکتری می‌گشت که امیدی بدهد. محسن ثریا را همراهی کرده بود اما در جواب تمام حرف‌هایش سکوت می‌کرد تا ثریا را دل‌سرد کند‌. و اکنون ثریا مجبور بود برود. تا یک ماه پیش آرزویش پزشکی بود؛ اما حالا که قبول شده بود غمگین به نظر می‌رسید؛ چرا که با رفتن به خوابگاه و دانشگاه دور می‌شد از محسن. محسنی که حالا دیگر فقط گاهی همدیگر را می‌دیدند.»
همانطور که به خیابان زل زده بود؛ کف پل نشست. باران تندتر شده بود و صدای بوق ممتد ماشین‌ها میان غرش رعد و برق‌ها گم می‌شد. با یادآوری چند روز پیش که فهمیده بود محسن ازدواج کرده هق‌ هقش اوج گرفت. یک سال پس از بهم خوردن نامزدی‌شان بود که محسن ازدواج کرد. اما هیچگاه پدر و مادر ثریا به او نگفتند. از یک طرف هم به‌خاطر دور بودن از خانه و شهرشان، دیر به دیر سر می‌زد. صدای محسن را از آن طرف پل می‌شنید که با لحنی آرام قربان صدقه‌ی همسرش می‌رفت. ثریا به چند ساعت پیش فکر می‌کرد که با همسر محسن از عشقش حرف زده بود. از عشق میان خودش و محسن! شقیقه‌هایش تیر می‌کشید و سرش سنگینی می‌کرد. حسودی می‌کرد به زنی که محسن عاشقانه دوستش داشت! حتی به محسن هم حسودی می‌کرد چرا که او طوری از گذشته حرف زده بود که زن متنفر شود از همسرش. اما چرا محسن دیگر صدایش بغض‌دار و غمگین نبود؟!
صدای خنده‌های آرامِ محسن اذیتش می‌کرد. به کیف پر از دارو‌های آرامش بخشَش نگاه کرد. پالتوی خیسش به بدنش چسبیده بود و دندان هایش تق تق صدا می‌داد. چند تایی قرص برداشت. اما با تصور خوابی عمیق و بدون تنش، جعبه را در دستش خالی کرد.
صدای رعد و برق و باران برایش کمرنگ‌تر شده بود. حتی دیگر خنده‌های محسن و بوق ممتد ماشین‌ها را نمی‌شنید. تا که آرام، روی کفِ خیس و سرد و آهنی پل افتاد.
او دیگر هیچ صدایی نمی‌شنید.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم راضیه دوستعلی
مطابق پیام ارزشمند و صادقانه مؤلف گرامی این اثر ارسالی: «...، حدود سه ماه هست که سعی در داستان‌نویسی دارم»، بایستی صادقانه عرض کنم که مطابق با ویژگی‌های بالقوه موجود، در هر دو اثری که افتخار مطالعه‌شان را داشته‌ام و البته علی‌رغم وجود برخی از مشکلات روایی که در روند شکل‌گیری این آثار مشاهده می‌شود [چون که به طور معمول، اکثر دوستانی که به تازگی وارد حرفه سخت و قانونمند نویسندگی شده‌اند و طبعاً مشغول سپری کردن دوران نسبتاً سختِ «آزمون و خطا» هستند، در آثار ارزشمندشان، برخی از مشکلات رایج و مشهودی دیده می‌شود که در صورت تدقیق، شناسایی و ترمیم شدن، به مرور موجب افزایشِ تجربه‌های نوشتاری و طبعاً گسترش مهارت‌های روایت‌پردازی این دوستان گرامی خواهند شد؛ درواقع تقریباً تمامی نویسندگان موفق هم، چنین مسیر سختی را با صبوریِ بسیار پیموده‌اند]، بدون شک شما دوست نویسنده جوان و خوش‌ذوق گرامی، از ذهن دغدغه‌مند و جزءپرداز بالقوۀ بسیار ارزشمند و قالب پرورشی برخوردار هستید؛ درواقع بایستی پذیرفت که در روند تألیفیِ همین اثر ارسالی [آن هم با توجه به سختی‌هایی که به طور معمول، در روند تألیف داستان‌های کارگاهی و منطبق با سوژه‌هایی مشترک وجود دارد]، شما از برخی ابزارهای مؤثرِ البته هنوز بالقوه‌ای در بخش‌هایی از این روایت بهره گرفته‌اید که طبعاً در صورتِ برنامه‌ریزی دقیق‌تر و مدیریت روایت‌پردازانه‌تر، موجب تأثیرگذاری و موفقیت چشمگیر داستان‌تان خواهند شد و به همین جهت هم، مواردی به اختصار تقدیم حضور شریف‌تان می‌شود.
علاوه بر ویژگی‌های مؤثری که در مورد نحوۀ نامگذاری موفقیت‌آمیز یک داستان به دقت تألیف شده [برملاکنندۀ سوژه نباشد، متفاوت، تأمل‌برانگیز و جذب‌کننده باشد، نقشی شاه کلیدگونه داشته باشد، موجب اتصال و پیشبرد روایت شود و...]، در نقد داستان قبلی «کرونا» مورد معرفی و تأکید قرار گرفته است، لازم به ذکر است که به طور معمول، هر داستان موفق و تأثیرگذاری، نه صرفاً از سطر اول متن، بلکه حتی‌الامکان از خود اسم انتخابی به دقت تعبیه و تنظیم شده‌اش شروع می‌شود تا با جلب توجۀ مخاطب حرفه‌ای و سخت‌پسند، در اولین مواجه‌اش با داستان، موجب ترغیبش به خوانش اثر شود [و البته پس از این مرحله، روند «گام به‌گام» و قاعده‌مند روایت‌پردازی حرفه‌ای شروع خواهد شد]؛ بنابراین مطابق با همین یادآوری مختصر، اسم انتخابی این اثر کارگاهی «ثریا»، گرچه بدون برملا کردن سوژه و مطابق با اسم کاراکتر اصلی روایت تنظیم شده است، اما از سویی دیگر، هنوز از وجه چندان شاه‌کلیدگونه و روایت‌پردازانه‌ای برای شروع روایتی پرکشش و تأمل‌برانگیز برخوردار نشده است؛ شاید که «چند قدم در طوفان» و یا «سرمای شدید شبانه»، انتخاب‌های منطبق‌تر و نسبتاً پرکشش‌تری برای این اثر ارسالی باشند، البته بدون شک، شما دوست نویسنده جوان، صبور و خوش‌ذوق گرامی، به راحتی می‌توانید که پس از تنظیم مجدد و منسجم‌تر «خط سیر روایت»، اسم داستانی جذب‌کننده‌تر، شاه‌کلیدگونه‌تر، متصل‌کننده‌تر، پیشبرنده و طبعاً داستانی‌تری را برای اثر ارزشمندتان انتخاب کنید.
همچنین با توجه به ضرورت تعبیه و تنظیم یک ورودیۀ قدرتمند و جذب‌کننده [یعنی بعد از اسم انتخابی به دقت تنظیم شده و از سطر اول روایت] که طبعاً موجب درگیر کردن ذهن مخاطب با روند شکل‌گیری گام‌به‌گامِ وقایع ضروری، داستانی و به دقت مترتب شدۀ اثر می‌شود [درواقع خیلی مهم است که دوستان داستان‌پرداز خوش‌اندیشۀ گرامی، آثارشان را به گونه‌ای شروع و تنظیم کنند که موجب جذب و ترغیبِ سخت‌پسندترین مخاطبین شود؛ چون که گاهی از اوقات، در آثار برخی از دوستان نویسندۀ گرامی، گرچه ورودیۀ چندان ترغیب و جذب‌کننده‌ای تعبیه نشده است و فقط از میانه‌های روایت، داستان از روند شکل‌گیری نسبتاً منسجم و روایت‌پردازانه‌ای برخوردار شده است، به دلیل این که مخاطب حرفه‌ای با بخش ورودیۀ روایت چندان ارتباط داستانیِ مؤثری برقرار نکرده است، آن‌قدر خوانش متن را ادامه نمی‌دهد تا به میانۀ نسبتاً مؤثرتر دقت‌ تألیف شده‌تر روایت برسد]؛ لازم به ذکر است که با توجه به سختی‌هایِ متفاوت و تأثیرگذار نوشتنِ سوژ‌ه‌ای مشترک، مؤلف جوان و خوش‌اندیشۀ این اثر ارسالی، داستانش را حتی‌الامکان به ورودیۀ توصیفیِ جزءپردازانه و نسبتاً ترغیب‌کننده‌ای مجهز کرده است: «...، یکی با تلفن حرف می‌زد و دیگری به خیابان شلوغ زیر پایش نگاه می‌کرد. ماشین‌ها با سرعت از هم جلو می‌زدند تا زودتر به خانه‌شان برسند. با تابش نور تیر برق‌های کنار جاده، کف خیس خیابان برق می‌زد. باد سرد زمستانی، پالتوی بلند و شالش را به بازی گرفته بود. او زیادی سردش بود اما مردی در آن طرف پل، چنان با پشت خطی‌اش تندتند و بلند حرف می‌زد که اصلا حواسش به نم‌دار بودنِ لباسش و وضع هوا نبود. ثریا می‌ترسید که مرد او را بشناسد. با اینکه چراغِ سقف پل خاموش شده بود و تلو تلو می‌خورد؛ او باز هم پشت به مرد ایستاده بود تا مبادا چهره‌اش را ببیند....» و همچنان این روند توصیفیِ ملموس و جزءپردازانه [البته در بخش‌هایی از متن و اعم از پرداختن به وقایعی منطبق و ضروری و همچنین برخی از رویدادهای به ویژه خاطره‌گونه‌ای که گرچه هنوز از نقش چندان منطبق، مؤثر، متصل‌کننده و پیشبرنده‌ای در داستان برخوردار نشده‌اند، اما احتمالاً در ساختار روایی یک داستان مستقل دیگر و البته با احتراز از روند خاطره‌نویسی از فرصت روایت‌پردازی قابل توجهی بهره‌مند خواهند شد]، به طرز مشهود و نسبتاً مدیریت شده‌ای، ادامه پیدا کرده است: «...، بی‌توجه به قطرات ریزی که به صورتش برخورد می‌کرد...، چشمان ملتهب و سرخ...، بر روی گونه‌های سردش...، با زبان لبان خشکش را خیس کرد و کمی روی مبل جا به جا شد...، شقیقه‌هایش تیر می‌کشید و سرش سنگینی می‌کرد...» تا حتی‌الامکان میانه روایت نسبتاً قابل قبولی به مخاطب ارائه داده شود تا این که متن به مرحله پایان‌بندی نسبتاً منطبق خودش با روند شکل‌گیری روایت برسد: «...،کیف پر از دارو‌های...، پالتوی خیسش به بدنش چسبیده بود و دندان‌هایش تق‌تق صدا می‌داد. چند تایی قرص برداشت. اما با تصور خوابی عمیق و بدون تنش، جعبه را در دستش خالی کرد،صدای رعد و برق و باران برایش کمرنگ‌تر شده بود. حتی دیگر خنده‌های محسن و بوق ممتد ماشین‌ها را نمی‌شنید. تا که آرام، روی کفِ خیس و سرد و آهنی پل افتاد...»؛ آفرین بر شما، لطفاً ضمن چشم‌پوشی مدیریت شده از مابقی بخش‌های خاطره‌گونه داستان، دقیقاً با نقطۀ اتصال قرار دادن همین بخش‌های توصیفیِ به دقت جزءپردازانۀ مطرح شده، خطوط ارتباطی روایت را مبتنی بر روند «تقابل» و یا «تعامل» دو کاراکتر اصلی [و البته ضمن چشم‌پوشی از سوژه‌ای مبتنی بر فراق عاشقانه] و با وقایعی تأمل‌برانگیز و داستان‌پردازانه به یکدیگر متصل کنید [همچنین مؤثرتر است که به جای اسمی «ثریا» و «محسن»، آن‌ها را به صورت «دختر» و «مرد» در داستان معرفی کنید] تا متن از انسجام مفهومی، روایی و تأملی قدرتمندتر و تأثیرگذارتری بهره‌مند شود.
از سویی دیگر، بنا به ضرورت تطبیق زمانبدی افعال در داستان، منطبق‌تر و مؤثرتر است که بخش: «...، چادر سفیدش را محکم‌تر زیر بغل می‌گیرد و با سینی چای وارد هال می‌شود. خاله و شوهر خاله‌اش و تک‌پسرشان محسن کنار پدر و مادر ثریا نشسته‌اند‌. بعد از چرخاندن چای کنار مادرش جای می‌گیرد‌‌...»، این گونه تنظیم شود: «...، «...، چادر سفیدش را محکم‌تر زیر بغل گرفت و با سینی چای وارد هال شد، خاله و شوهر خاله‌اش و تک‌پسرشان محسن کنار پدر و مادر ثریا نشسته‌ بودند‌. بعد از چرخاندن چای کنار مادرش نشست...»؛ همچنین مطابق با زبان توصیه شده و رایج داستانیِ امروزی و با توجه به ضرورت رعایت «جایگاه ارکان جمله‌» و همچنین تعبیه افعال ضروری و منعقدکنندۀ جمله‌ها، هم به جهت احتراز از آهنگین شدن زبان داستانی [البته زبان شاعرانه بدون شک در هنگام سرودن شعر کاربرد انکارناپذیر و تعیین کننده‌ای دارد، اما در این نقد تقدیمی، تأکید بر روی زبان رایج و توصیه شده داستان‌نویسی امروزی است] و همچنین جهت انعقاد صحیح مفاهیم ضروری روایی در متن، صحیح‌تر و کاربردی‌تر است که بخش‌های: «...، ثریا در اتاق سرمه می‌کشید در چشمانِ عسلی‌اش...، تهِ دلش کمی خوشحال...، ابرو‌های سیاهش درهم...»، به این صورت تنظیم و ترمیم شوند: ««...، ثریا در اتاق به چشمانِ عسلی‌رنگش سرمه می‌کشید...، تهِ دلش کمی خوشحال بود...، ابرو‌های سیاهش درهم شده بودند...».
دوست نویسنده گرامی، خیلی خوشحالم که صبورانه و بزرگوارانه در این روند کارگاهی شرکت کرده‌اید، بدون شک ارسال این داستان، شروع خوبی برای تقویت روند تجربه‌اندوزی و مهارت‌آموزی ارزشمندتان است و امیدوارم که صلاحدیدتان همچنان مبتنی بر ادامه حضور در این روند تجربی-تمرینی کارگاهی باشد، بنابراین در صورت اعلام آمادگی، پس از بازنویسی و تقویت روند روایت‌پردازی این اثر ارسالی، سوژه داستان کارگاهی دوم را تقدیم حضور شریف‌تان خواهم کرد، مشتاقانه منتظر خوانش اثر بازنویسی شدۀ ارزشمندتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت