با انتخاب و تعبیه پازل‌های منطبق و ضروری در داستان، روایت منسجم و به دقت تنظیم شده‌ای را به مخاطب سخت‌پسند ارائه خواهیم کرد




عنوان داستان : کرونا استراحت داد
نویسنده داستان : رضا خوشه بست

کرونا استراحت داد...
ایرج سنگ صبور همه بود، کمتر روزی بود که از درد مردم سخن نگوید. از مرگ ترسی نداشت اما از هزینه¬های بعد مرگ وحشت داشت. یک روز پرسیدم مرگ چه هزینه¬ای دارد!؟ خندید و گفت:« تا نمیری ندانی! » چقدر دلم می¬سوزد که چرا پاداش سی ساله بازنشستگی همسرم، صرف مریضی وکفن و دفن او شد .
به محض اینکه هوای خانه کمی‏عوض می¬شد یا به هر دلیل دیگری، تک عطسه یا چندعطسه ای پی در پی به سراغم می¬آید. عطسه، می¬تواند بدون اجازه، بر هرکسی وارد شود و رازهای زیادی را برملا کند.
از زمانی که بازنشست شده بودم، یک جورایی با خودم خلوت کردم . تنها یار من کتاب بود. گاه گداری یکی از دانش آموزان احوالی ازم می¬پرسید. فامیل هم که به ندرت زنگی یا تماسی داشتند. ساناز زنگ زده بود، حوصله نداشتم مثل همیشه صحبت کنم، زود خداحافظی کردم.
خیلی خوب یادم هست سر کلاس عطسه¬ای بلند زدم. کلاس رفت رو هوا ! ساناز که یکی از بچه های زبل کلاس بود.، بلند شد و گفت: شما به شخصیت شناسی از روی عطسه اعتقاد دارید؟
راستش تا به حال به این فکر نیفتاده بودم!
گفتم بگو شاید معتقد شدم!
- خانم میگن که عطسه های به ظاهر بی¬معنا، تمام آنچه در خود پنهان کرده¬ایم را بیرون می¬ریزند. عطسه های بلند، مخصوص آدم های مقتدر و سلطه جوست.
- یعنی من مقتدر و سلطه جویم؟
- البته خانم جان نگران نباشید، زیرا چنین عطسه¬ای می‏تواند خصوصیات مثبت شما را آشکار کند و به دیگران نشان دهد که شما در تصمیم گیری های بحرانی خوب و سریع عمل می‏کنید و فردی کاری هستید.
به ندرت سراغ اینترنت می¬روم . اما با مرور خاطرات ساناز، وارد سایت¬ها و وبلاگهای متفاوتی شدم. عنوان آخرین سایتی که مرور کردم نوشته بود: سرفه های خشک، عطسه و تب بالا نشانه ی ابتلا به بیماری کروناست.
به گوشه لب تاب نگاه کردم. ساعتpm 8:50 دقیقه 20/02/2020 را نشان می‏داد. درست پنجاه و سه روزه که همسرم رو از دست دادم. یادش بخیر! چقدر مهربان و دوست داشتنی بود. اگر او بود تحمل هر مشکلی برایم آسان بود. این عطسه ها و سرفه های خشک که جایی نداشتند.
وقتي دلم به درد مي¬آید و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، به تنهایی خود آویزان می¬شوم. تنهایی چقدر زیباست! چون می¬توانم بلند بلند با خودم حرف بزنم بدون آنکه نگاهی مزاحم شود. اما خسته و خواب آلوده ام دیگر نمی¬توانم شناخته ها و ناشناخته ها را برتری بخشم.
تاریک و روشن صبح بود که از تنگی نفس بیدار شدم. روی میز خوابم برده بود. صدای مناجات رادیو مرا به خود آورد. کش و قوسی به خود دادم و بلند شدم. دورکعت نمازی خواندم. تسبیح ذکر پنجشنبه گرفتم. زیر کتری را هم روشن کردم.
هر جا نگاه می¬کردم، جایش خالی بود. میز غذا خوری، مبل راحتی، تختخواب، همه چیز خالی¬خالی بود. غیر ممکن بود صبح¬ها دلتنگ ایرج نشوم. چای برایش می‏ریختم، لقمه برایش می‏گرفتم. اما نبود که چای را بنوشد و لقمه را بگیرد و بگوید ممنونم که هستی.
صدای بسته شدن درب حیاط مرا به خود آورد. پسرم بهنام بود. دانشجوی ارشد مهندسیه. بیشتر خوابگاه دانشگاه می¬ماند تا خانه . کپی برابر اصل است. قد و قواره، چشم و ابرو. خیلی شبیه ایرج هست. بیشتر وقتها با هم بودند. هرکسی آنها را نمی‏شناخت به ایرج می‏گفت داداشته!؟
همیشه که بهنام می¬آمد کیفش را می¬گذاشت، مرا بغل می¬کرد و می¬بوسید. ازسبزوار کلوچه زنجبیلی سوغاتی می¬آورد. باز می¬کرد یکی به من می¬داد و یکی خودش می¬خورد..اما این بار نزدیکم که آمد. احساس کردم به اکره دست داد و روبوسی کرد. از سوغاتی خبری نشد.کمی‏به دلم آمد. بعدش یه جورایی خودم را راضی کردم. گفتم شاید خسته است.
بعد صبحانه، با هم رفتیم بهشت رضا. بلوک 62 .
اهالی اینجا چه آرام خفته اند! بستگان هم آرام نشسته اند! در اوج جست و خیز، بچه ها هم، آرامند! بهشت را که ندیده¬ام بجز وصف هم نشنیده¬ام. نمی¬دانم این سرزمین را چرا بهشت نامیده¬اند!؟ فکر کنم آرامستان وجه تسمیه بهتری دارد. باز هم نمی¬دانم!
بدون گل و گلاب سر مزارش نشسته¬ایم. نه اینکه یادمان رفته باشد. همیشه می‏گفت: «دوست ندارم گُلی برای گِلی پرپر شود». به خواست خودش و به یاد فریدون مشیری بر سنگ مزار ایرج نوشته بودیم:
« گر مرا می¬جویی
سبزه ها را دریاب، با درختان بنشین
کی ؟ کجا ؟ آه نمی¬دانم »
آن طرف تر مداحی کوتاه قد که پالتویی مشکی و چرکین به تن داشت، با انرژی تمام، بستگان و دوستان تازه سفر کرده¬ای را می‏گریاند. تجربه ی تلخیست تماشای این سفر. بعضی غرق در ماتم، بعضی غرق درگریه و بعضی هم فارغ از هر دو. چشمانم می¬سوخت. اشک¬هایم می¬لغزید. به خود آمدم. دیدم که بهنام اشک¬هایش را با دستمال پاک می‏کند. بارها گریه¬های پنهانی¬اش را دیده بودم . یاد جوانی¬هایم با ایرج افتادم. یاد ایامی‏که مرگ برایم مفهوم امروز را نداشت. بچه های امروز، با ما چه تفاوتی دارند!
نزدیک درب خروجی آرامستان داشتم فاتحه می¬خواندم. نارنجی پوش ها جمع شده بودند. جرثقیلی آمد و یکی از نارنجی پوش ها سوار بالابر آن شد. پرده ای بزرگ را باز کرده و سر درب اصلی آرامستان نصب کردند. روی آن نوشته بود: « به دلیل پیشگیری از شیوع کرونا تا اطلاع ثانوی تجمع در آرامستان و زیارت اهل قبور ممنوع می‏باشد.»
احساس کردم بدنم از تو داغ شده است. سرفه هایم بیشتر شده بود. یاد عنوان آخرین سایتی که دیشب مرور کردم افتادم. سرفه! سرفه خشک! عطسه! کرونا ! نکند....!
به اطراف که نگاه کردم. از نارنجی پوش¬ها خبری نبود. در عوض ترافیک ماشین بود. همهمه بود. راننده¬ای سبیلو می¬گفت: زیارت اهل قبور چه ربطی به کرونا داره؟ خانمی ‏با مانتویی خاکستری داد می‏زد: این چه وضعیه راه انداختین؟ جوانی پیاده دست خانمش رو گرفته بود و می‏گفت: بیا بریم خانم دارن سیاست می‏بافند. هرکس چیزی می¬گفت و می‏رفت.
بر عکس ایرج، من از مرگ وحشت داشتم. حس راه رفتن نداشتم، دست و پایم کرخ شد. چشمهایم سیاهی رفت. همانجا نشستم. فقط صدای خانمی‏رو شنیدم که می‏گفت: چی شده مادر؟ حالتون خوب نیست؟ دیگر چیزی متوجه نشدم.
چشمانم را که باز کردم. از ماسک اکسیژن جلو دهان و سُرم دستم فهمیدم که بیمارستانم. از پرستاری که نزدیکم بود سراغ بهنام رو گرفتم. آهسته گفت نگران نباشید. همین جا داخل راهرو بیمارستان است.
این طرف و آن طرف نگاه کردم. چند خانم مسن دیگه هم داخل اتاق با من بستری بودند. لباس دکترها و پرستارها کاملا با لباس¬هایی که قبلا دیده بودم متفاوت بود. یکی داشت به من نگاه می¬کرد. روی اتیکت لباسش نوشته شده بود مسول بخش ایزوله. ایزوله رو زیاد شنیده بودم اما دقیقا نمی‏دانستم یعنی چه. فکر می‏کردم ایزوله فقط مخصوص لباس هاست. با دست اشاره کردم . پیشم آمد. پرسیدم تا کی اینجا بستری¬ام؟
لبخندی زد و رفت. چندین بار سابقه بستری شدن داشتم. آخرین بار هم موقعی بود که ایرج بستری شد. ده روزی پیشش بودم. متوجه شدم که چند روزی ماندگارم.
با مراقبت های ویژه تیم پزشکی هر روز حالم بهتر می‏شد. بعد یک هفته مرخص شدم. پزشکان به بهنام توصیه داشتند برای بهبودی کامل، بهتر است توی خانه قرنطینه شوم.
چند ماهی می¬شد که خودم را تمام قد ندیده بودم. مریضی ایرج، عیادت بجا و نابجای فامیل و همسایه، مرگ ایرج و از همه سخت تر کفن و دفن و مجالس ترحیم ایرج فرصت دیده شدنم را گرفته بود. جلوی آینه تمام قد راهرو خانه ایستادم. به آینه که نگاه کردم زیرچشمهایم گود افتاده بود. ابرو و مژه های کم پشتم یک درمیان سفید شده بودند. روسریم را کنار زدم. موهای مجعدم، یکدست سفید سفید بودند. برای خودم غصه خوردم. گلویم را بغض گرفت. قطره اشکی گوشه چشم هایم جمع شد. بغضم را شکستم و هق هق کنان دوباره به آینه نگاه کردم. بیتی از خاقانی با خط شکسته نستعلیق، سمت چپ آینه حک شد بود:
« آنچه در آینه بینم نه منم پرتو توست که سایه فکن است»
به سمت روشویی رفتم. آبی به صورت زدم و روی تخت نشستم. هر از گاهی سرفه هایم تکرار می‏شد. بهنام را صدا کردم. کنارم نشست.
ازش پرسیدم: بهنام چرا اینقدرگرفته ای !؟
لبخندی زد و گفت: چیزی نشده. کمی خسته ام.
کلا بهنام بچه ی کم حرفی بود. چیزی که می‏پرسیدی خیلی کوتاه و خلاصه جواب می‏داد. بلند شد و بدون اینکه شلوارش را عوض کند، روی مبل دراز کشید. اصلا عادت نداشت با شلوار بخوابد. حسابی حساس شدم. چند باری به بهانه اینکه برم دستشویی، توی موبایلش سرکی کشیدم. دیدم توی پیج های اینستا گرام، مطالب کرونا را دنبال می‏کند.
بعد مرگ ایرج دل و دماغ تلویزیون و موبایل و خیلی چیزها را نداشتم. از خیلی چیزها بیخبر بودم یا خبری جزیی داشتم. از بهنام پرسیدم : پسرم جریان چیه؟ چه خبره؟ چرا چیزی به من نمیگی؟
- چیزی نشده مامان پری! میگن این مریضی واگیرداره، از چین به ایران اومده، فقط باید نکات بهداشتی رو بیشتر رعایت کنیم.
- یعنی از طاعون و وبا بدتره؟
- اونش رو نمی¬دونم . ولی یه ویروس جدیده که هنوز واکسنی نداره!
- پس چرا اینقدر تو فکری؟
دیگه ادامه نداد. ناهار که آماده شد سر سفره نشستم. دیدم با یک وسواس خاص دست و صورتش رو شست. بجای حوله از دستمال کاغذی استفاده کرد. وسط غذا خوردن دوباره به سرفه افتادم.
چند لقمه ای خورده نخورده به من زل زد. نگران شدم. اما به روی خودم نیاوردم. سفره که جمع شد. بهنام بیرون رفت. منم چسبیدم به موبایل و لب تاب. از این سایت به اون سایت از این گروه به اون گروه. وقتی خبر تعطیلی مدارس و دانشگاه ها رو دیدم استرسم بیشتر و بیشتر می¬شد.
طولی نکشید که بهنام با پشته ای از مواد ضد عفونی و چند دونه ماسک وارد خانه شد. شروع کرد به ضد عفونی کردن سطوح آشپزخانه،دستگیره ها، موبایل ها و هر وسیله ای که دم دستی بود.
بوی وایتکس و الکل فضای خانه را پر کرده بود. به بهنام گفتم اگه از این کرونا نمیریم از این بوها، سرطان می¬گیریم. کنارم نشست لبخندی زد وگفت: راستی مامان مگه تو باز نشست نشدی؟
- چرا مامان جون!
- خب پس تو از جات تکون نمی‏خوری، از امروز همه چی با من.
- یعنی چه همه چی با من؟!
- یعنی همین!
دیگه اجازه نداد به هیچی دست بزنم. خریدمان هفته¬ای بود. شست و شو با بهنام بود. بیشتر غذای ساده می‏خوردیم. وقتی هوس پختنی می‏کرد، کمکش می¬کردم. روزی دوسه بار دستام رو با وازلین ماساژ می‏داد.
وسواس همه جا سایه¬ انداخته بود. از همه چیز خسته شده بودم. مخصوصا از ماسک جلوی دهانمان، از شستشوی بیش از حد بهنام. احساس می¬کردم که روز به روز دارم ضعیف¬تر می¬شوم. به هر زحمتی بود با اینها کنار اومدم. یک چیز وحشتناک تر فکرم را درگیر کرده بود. بیگانگی به صورت عجیبی توی زندگی ها رخنه انداخته بود.
همیشه که مریض می‏شدی، از در و دیوار برای عیادت می¬¬آمدند. عین ثواب بود. ولی الان عیادت بیمار، جرم و گناه است. جلّ الخالق! به جای دست دادن و روبوسی، مشت ها رو به هم می¬کوبند. یک جورایی آخرالزمان شده است.
از خستگی روی تخت دراز کشیدم. روبروی تخت، عکس سیاه و سفیدی از ایرج روی دیوار بود. در حال نوشتن بود. هر روز چند نکته از خاطرات روزانه را می‏نوشت. با دوربین زنیط122 ازش گرفته بودم. با دیدن عکس، سراغ دفترخاطرات ایرج رفتم .
امروز جهارشنبه بیستم دیماه 68 است. 110 روز است که معلم شده ام. روز تعطیلی من است. ساعت نه باید در تشیع جنازه بهترین استادم شرکت کنم.
یک ساعتی می‏شود که از تشیع جنازه برگشته ام. حرکت جالبی دیدم. به جای مداحی و گریاندن مردم. وصیت نامه استاد را خواندند. سراسر وصیتش پند و الهام بود. آخرین جمله اش شعر سهراب بود.
« چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.»
تصمیم دارم من هم وصیت نامه ای به شیوه استادم بنویسم.اگر بخوانند........
چند خطی از وصیت نامه ایرج را خواندم. دوباره به سرفه افتادم. احساس تنگی نفس داشتم. بلند شدم آبی به صورت زدم. گونه هایم قرمز بود. بهنام را صدا زدم. وقت خوردن داروهایم بود. دوباره روی تخت دراز کشیدم. به فکر فرو رفتم. وصیت های ایرج توی ذهنم دور می‏زد. کمتر جایی ایرج متوقف بایدها و نبایدها می¬شد. حس می¬کردم که تفاوت باید ها و ارزش های درست را می‏داند. معتد بود که هرچند زندگی خالی از تقدیر الهی نیست، اما کانون تغییر است. شما می¬توانید با تغییر برخی عادات، زندگی ایده آل و متفاوتی را تجربه کنید.
حوصله ام سر رفته بود. برای رهایی از افکار و تخیلات، تلفنم را برداشتم. چندتا موزیک نصفه و نیمه عوض ¬کردم . وارد تلگرام شدم. از این کانال به اون کانال پریدم. وارد گروه خانوادگی فک و فامیلا شدم. عطسه ای بلند زدم. وارد آخرین پیام گروه فامیلی شدم.
کرونا استراحت داد...
به پروازها / به ماشین ها
به مدارس و دانشگاهها
به مساجد و امام زاده ها
به اعتکاف و معتکف
به نماز جمعه و جماعت
به بازار و بازاری
به رفت و آمد های تکراری
به دید و بازدیدهای بی حاصل
به ریخت و پاشهای عزا و عروسی
به خرید های دم عید
به جنگل و دریا و شمال
به جلسات بی نتیجه اداره ها
کرونا از هر ابرقدرتی قویتر بود
خیلی کارها کرد ...
کرونا خیلی ها رو امتحان کرد
پزشکها و پرستارها
هلال احمر و داروخانه ها
آمبولانس و آتش نشانها
محتکرین و دلالان لیمو ترش و زنجبیل و عسل و سیر
صبوری خانواده های مبتلا به کرونا
مسافران هر سال شمال کشور

کرونا خیلی ها را امیدوار کرد
پزشکان موفق به درمان و ترخیص بیمارانشون
پیر زن گلستانی / پیر زن کرمانی / پیر زن البرزی
کرونا به خیلی ها نظافت و بهداشت یاد داد
مثل شستن دستها و ضد عفونی کردن سطوح
کرونا خیلی ها رو به فکر وا داشت
کرونا هم بست و هم باز کرد
هم کشت و هم درمان کرد
کرونا ترسوند خیلی ها رو....
کرونا اومد تا بگه کارهای تکراری کردید در طول عمرتون
یک مدت دست از تکرار بردارید و کمی‏فکر کنید
ببینید...
آیا تو خرید هر سالتون فکر فقرا بودید؟
آیا این همه سلامت بودید شاکر خدای بزرگ بودید؟
آیا این همه زیارت رفتید مکه و کربلا و مشهد و قم ،یکبار از سفرت به خاطر بنده ای گذشتی؟
این همه عبادت کردی از ته دل بوده یا عادت؟
این همه با خانواده بودی از جان و دل بوده یا از سر جبر و اجبار؟
کرونا خیلی چیزها به ما یاد داد
کرونا گفت الکل برای ضد عفونی کردن خوبه
اما نخور چون تقلبی هست تو رو میکشه
کرونا گفت رقص خوبه برای امیدوار کردن مردم و روحیه بیماران
کرونا گفت من با شما کاری ندارم اگر از بوسیدن افراد...دست بردارید
اگر هر جایی غذا نخورید
با هر کسی دست ندهید
مراقب رفتار و کردارتان باشید
دهنتون رو ببندید
دستتون رو هر جایی دراز نکنید
به هر چیزی دست نزنید
کرونا برای ما خط قرمز گذاشت
خلاصه گفت زندگی مردم دنیا تکراری شده
تغییر و تحول و گاهی خوبه ...
کرونا گفت تو دنیا من بیشتر آدم کشتم یا پراید؟
کرونا گفت من بیشتر کشتم یا داعش؟
کرونا گفت من بیشتر کشتم یا زلزله؟
کرونا گفت من اختیار را به شما دادم خودتون انتخاب میکنید.
در صورتی از زندگیتون میرم که شما بخواهید....

مشهد- پنجم فروردین 99- رضا خوشه بست
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای رضا خوشه بست
ضمن تشکر صمیمانه بابت پیام ارزشمند، مهربانانه و بزرگوارانه‌تان، امیدوارم که شروع این روند ارسال آثار تألیفی ارزشمندتان به «پایگاه نقد داستان» و همچنین ارائه نقدهای تقدیمیِ منطبق با نحوه شکل‌گیری آثارتان، در ارتقاء روزافزون مهارت‌های ذاتی و نوشتاری ارزشمندِ شما نویسنده صبور و فرهیخته گرامی، مؤثر واقع شود و در نتیجه ارتباط مفهومی و رواییِ تأثیرگذارتر و ماندگارتری، مابین روایت‌های شکل گرفته در داستان‌هایتان با ذهن مخاطبین پیگیر و مکاشفه‌گر برقرار شود؛ بنابراین سعی می‌شود تا حتی‌الامکان، مطالبی به اختصار و منطبق با قواعد رایج و ضروری داستان‌نویسی حرفه‌ای و البته مطابق با نحوه تألیفِ این اثر داستانی ارسالی، تقدیم حضور شریف‌تان شود.
با توجه به این که هر داستان به دقت تألیف شده‌ و جذب‌کننده‌ای به یک «اسم داستانی» به دقت انتخاب و تنظیم شده ‌نیاز دارد تا علاوه بر این که از وجه متصل‌کننده، شاه‌کلیدگونه و پیشبرنده‌ای در «سیر متوالی، ضروری، مستدل و منطقی روایت» برخوردار شود، طبعاً مؤثرتر و روایت‌پردازانه‌تر است که نحوۀ نام‌گذاری آثار موفق داستانی، به گونه‌ای باشد که حتی‌الامکان، هم از وجه متفاوت و جذب‌کننده‌ای برخوردار شود تا مخاطب مکاشفه‌گر و سخت‌پسند حرفه‌ای در اولین مواجهه‌اش با اثر به خوانش متن ترغیب شود [البته این روند توصیه شده، از طریق برنامه‌ریزی روایت‌پردازانه، نظام‌مند و شیوه اجراییِ مدیریت شده و قاعده‌مندانه در تمامیِ جزئیات تشکیل‌دهندۀ ساختار روایی اثر، به مرحلۀ تکمیلی مؤثر و ماندگار خودش خواهد رسید]، هم برملاکننده سوژه نباشد [به گونه‌ای که مخاطب از همان ابتدای خوانش، به راحتی قادر به حدس زدن مهم‌ترین نیت‌های روایی اثر نشود و یا پایان داستان را به راحتی پیشبینی نکند تا وجه مکاشفه‌گری و غافلگیری احتمالی متن را به خطر نیندازد] و هم صرفاً برای رسیدن به یک بخش یا چند سطر از اثر انتخاب و تنظیم نشده باشد: «...، کرونا استراحت داد...، به پروازها، به ماشین‌ها، به مدارس و دانشگاه‌ها و...»؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید [و البته پس از تدقیق مجدد در نحوه گزینش، چینش و پردازش روایی اثر]، اسم داستانیِ متفاو‌ت‌تر، تأمل‌برانگیزتر و روایت‌محورتری را برای اثر ارزشمندتان انتخاب و تنظیم کنید.
همچنین همان طور که در بالا هم اشاره شده است، نحوه گزینش، تعبیه و پرداخت روایی اثر، یکی دیگر از عوامل تأثیرگذار در قدرتمندتر شدن روند تأملی و داستانی متن است، بنابراین خیلی مهم است که دوستان نویسندۀ گرامی، مطابق با خلاقیت‌های دغدغه‌مندانه، سوژیابانه و داستان‌‌پردازانه‌شان، حتی‌الامکان و به شیوۀ مدیریت شده و خلاقانه‌ای از قواعد سه‌گانۀ «فن شعر ارسطویی» [اتفاقاً برخلاف اسمش علاوه بر شعر، در داستان‌نویسی، فیلمنامه‌نویسی و...تأثیر مهم و انکارناپذیری دارد] بهره‌ای حداکثری و روایت‌پردازانۀ مؤثرتری بگیرند: 1- شروع که الزاماً در پی حادثه دیگری نباید بیاید. 2- میانه داستان که هم در پی حوادثی آمده و هم با حوادث دیگری دنبال می‌شود. 3- پایان که پیامد طبیعی و منطقی حوادث پیشین است [برگرفته از کتاب ارزشمند «فرهنگ اصطلاحات ادبی»، تألیف استاد «سیما داد»]؛ به‌همین‌جهت داستان‌پردازانه‌تر و کاربردی‌تر است که در صورت صلاحدید مؤلف گرامی اثر، بخش «ورودیه» متن به شیوۀ قدرتمندانه‌تر و روایت‌پردازانه‌تری تنظیم شود و ضمن چشم‌پوشی مدیریت شده از چند سطر اولیه داستان، روند شکل‌گیری روایت را از این بخش جذاب، تأمل‌برانگیز و به دقت توصیف شدۀ اثر شروع شود: «...، تاریک و روشن صبح بود که از تنگی نفس بیدار شدم. روی میز خوابم برده بود. صدای مناجات رادیو مرا به خود آورد. کش و قوسی به خود دادم و بلند شدم. دو رکعت نمازی خواندم. تسبیح ذکر پنجشنبه گرفتم. زیر کتری را هم روشن کردم»، درواقع لازم به یادآوری و تأکید است که با انتخاب و تعبیه پازل‌های منطبق و ضروری در داستان، روایت منسجم و به دقت تنظیم شده‌ای را به مخاطب سخت‌پسند ارائه خواهیم کرد.
همچنین لازم به ذکر است که یکی دیگر از ویژگی‌های یک روند داستان‌پردازی موفق و تأثیرگذار، به طرز ملموس و قابل تصوری نشان دادنِ رخدادهای ضروری داستانی از طریق به‌کارگیری توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه است [تا مخاطب جستجوگر و علاقه‌مند به راحتی از درک ملموسانه‌تر و مؤثرتری در مواجهه با وقایع تأمل‌برانگیز و روایی داستان برخوردار شود]، اتفاقاً در بخش‌هایی از این اثر ارسالی، چنین مدیریت توصیفی ارزشمندی دیده می‌شود: «...، پالتویی مشکی و چرکین به تن داشت..، ‏با مانتویی خاکستری...، حس راه رفتن نداشتم، دست و پایم کرخ شد. چشم‌هایم سیاهی رفت...، آینه تمام‌قد راهرو...، زیرچشم‌هایم گود افتاده بود. ابرو و مژه‌های کم‌پشتم یک درمیان سفید شده بودند...، بوی وایتکس و الکل فضای خانه را پر کرده بود...، روبروی تخت، عکس سیاه و سفیدی از...»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از گزینش هرچه دقیق‌تر و طبعاً ضرورت‌مندانه‌تر رخدادهای مهم و تعیین‌کننده «خط اصلی روایت»، تمامی بخش‌های ضروری، متصل‌کننده و پیشبرندۀ توصیفی روایت را به شیوه‌ای منسجم‌تر و با چنین دقت ‌نظر ارزشمندی به مخاطب نشان بدهید تا ارتباط مفهومی و روایی تأمل‌برانگیزتر و ماندگارتری، مابین متن و مخاطب حرفه‌ای به وجود بیاید.
از سویی دیگر، همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، زبان توصیه شده داستانی در بخش بدنه توصیفی متن، به طور معمول، بایستی که با رعایت دقیق قواعد «زبان معیار» و با به‌کارگیری مدیریت شده واژگان رسمی، تألیف و تنظیم شود، بنابراین مطابق با همین توضیح مختصر، لازم به ذکر است که حضور ناخواستۀ برخی از واژگان محاوره‌‌ای در بخش‌هایی از بدنه توصیفی این اثر ارسالی: «...، مهندسیه، یه، رو، دیگه، دونه، اون، فامیلا...» [مواردی که احتمالاً به دلیل تعجیل در هنگام تایپ اثر به وجود آمده‌اند و طبعاً به راحتی هم قابل تصحیح و ترمیم هستند: «...، مهندسی است، یک، را، دیگر، دانه ماسک، آن، فامیل‌ها...»]، به یک‌دست بودن و تأثیرگذاری حداکثری زبان داستانی اثر، آسیب وارد کرده است و مؤثرتر است که با اندک تصحیح و ترمیمی، به صورت زبان معیار در متن تعبیه و ترمیم شوند.
همچنین لازم به ذکر است که جهت تقویت حداکثریِ روند روایت‌پردازی در این اثر ارسالی، مؤثرتر است تا حتی‌الامکان از تعبیه و به‌کارگیری اشعار ارزشمند شاعران عزیز، به طرز مدیریت شده‌ای اجتناب بشود؛ البته بدون شک هر یک از اشعار تعبیه شده در متن، از وجۀ زیبایی‌شناسانه و جذابیت‌های شاعرانۀ انکارناپذیر و بسیار ارزشمندی برخوردار هستند، اما با توجه به اولویت بر روایت‌پردازیِ توصیفیِ داستان در هنگام داستان‌نویسی حرفه‌ای و قاعده‌مندانه، منطبق‌تر و داستان‌پردازانه‌تر است که روند روایت‌پردازی اثر بدون تعبیه این اشعار زیبا و در نتیجه به طرز متصل‌کننده‌تر، داستانی‌تر و پیشبرنده‌تری ترمیم و تقویت شود تا حتی‌الامکان و به طرز مدیریت شده‌تری، از صرفاً حجیم‌تر و حتی کُند‌تر شدن روند روایت‌پردازی داستان جلوگیری شود.
از سویی دیگر، همان طور که در بخش سوم از قواعد سه‌گانۀ فن شعر ارسطویی هم به اختصار اشاره و تأکید شده است، طبعاً بخش پایان‌بندی داستانی هر اثر به دقت‌ تألیف شده‌ای، نیازمند تطبیق حداکثری با روند شکل‌گیری حوادث ضروری، متوالی و مستدل داستانی است که در مسیر به دقت مترتب و تنظیم شدۀ روایت‌پردازی [از بخش ورودیه تا میانه روایت و سپس پایان منطبق، مستدل و منطقی روایت] تعبیه و تنظیم شده‌اند؛ بنابراین لازم ذکر است که بخش پایان‌بندی این اثر ارسالی [دقیقاً از بخش: «...، وارد آخرین پیام گروه فامیلی شدم..» تا آخرین سطر متن: «...، در صورتی از زندگیتون میرم که شما بخواهید....»]، به تجدید نظر کُلی و ساختاری، بازنویسی توصیفیِ داستانی و مطابقتِ روایت‌پردازانه‌تری با بخش‌های ورودیه و میانه روایت دارد تا از وجه رواییِ مؤثرتر و داستان‌پردازانه‌تری برخوردار شود.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که موارد مطرح شدۀ تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان واقع شده باشند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت