برای مضمون غیرطبیعی صحنه طبیعی بهتر است.



عنوان داستان : گرگ و میش

هوا گرگ و میش است. نشدنی ترین عشق همچون خون در وجودش میجوشد. باافسوس به او که بی پروا در حال آب خوردن است زل می زند و از همه جهان غافل می شود. دلش یک عو کشیدن از ته دل می خواهد اما پوزه به سنگی که پشت آن پناه گرفته می سابد تا محبوب نرمد.
نمی داند که یک جفت چشم هوشیار مدتی است او را از لنز دوربین نشانه گرفته است. صدای شلیک چوپان، میش جامانده از گله را از کنار چشمه می رماند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان جالبی است. حکایت به قول خودتان "نشدنی‌ترین عشق". موضوع نوشته جذابیت خاصی دارد اما چیزی که فکر منتقد را درگیر می‌کند زبان و شیوه پردازش داستان است و شاید یک سئوال اساسی که آیا این زبان شاعرانگی دارد و اگر دارد میزان آن قابل قبول است یا نه؟
داستان‌هایی از این دست یا اصلا نباید زبانی شاعرانه داشته باشند یا در حدی معقول و ساده از یک بار احساسی و ادبی برخوردار باشند. این جمله " نشدنی ترین عشق همچون خون در وجودش میجوشد." آن هم در سرآغازی داستان کمی بار زبان را سنگین کرده. کمی ساده‌تر شاید بهتر بود به خصوص که در همان سطر اولیه متن هم قرار گرفته. اما بقیه نوشته آن سنگینی را ندارند که بشود گفت خیلی شاعرانه هستند. به خصوص انتهای اثر که هر چه به آخر نزدیک‌تر می‌شویم زبان راحت‌تر می‌شود. پس شاید کمی صریح کردن و ساده‌تر کردن این جمله سطح زبانی متن را بهتر کند.
اما گشایش داستان. بهتر بود کلمه هوا را از ابتدای جمله "هوا گرگ و میش است" بر می‌داشتید. اول این که این عبارت به طور معمول برای هوا استفاده می‌شود و خواننده نیز به طور طبیعی خودش آن را به هوا نسبت می‌دهد پس کلمه "هوا" اضافی است. دوم این که نوعی ایهام ایجاد می‌شد که خیلی برای داستان می‌توانست کاربرد داشته باشد. جمله "گرگ و میش است" می‌توانست به حضور و وجود گرگ و میش هم دلالت کند نه فقط به هوا. چیزی که از سر اتفاق شما در داستان دارید. پس با یک جمله دو منظور رسانده شده بود یکی این که هوا گرگ و میش است و یکی هم این که گرگ و میشی آنجا در داستان هستند که هر دو هم در عین حال درست هستند.
داستان خیلی به سمت معماسازی پیش نرفته. این که خواننده را در تعلیق گرفتار کنید که این عاشق کیست و چیست. عبارت "نشدنی ترین عشق" و فعل "عو کشیدن" و کلمه "پوزه" نشان می‌دهند که شخصیت مورد نظر یک گرگ است. در این داستان جذابیت موضوع همان عشق ناممکن است و این مضمون به لحاظ تازگی و عبور از عادت، خیلی امتیاز خوبی برای نوشته شماست.
توصیفات خیلی عجیب و غریب نیست و این امر صحنه را زیبا کرده. سعی نکرده‌اید به زور و یا خیلی مصنوعی صحنه تماشای میش را از چشم گرگ توصیف کنید. صحنه در عین طبیعی بودن یک مضمون غیرطبیعی را دنبال می‌کند و این یعنی داستان. این دو همدیگر را نفی نکرده‌اند.
در چنین قالبی باید تلاش کنید هر چه غیرضروری و اضافی به نظر می‌رسد را از متن کم کنید. چیزی را بگویید که در نوشته ضروری باشد. هر چه ولو زیبا اما غیرضروری را حذف نمایید. این عبارت " از لنز دوربین" برای نمونه اضافی است. برای مخاطب شلیک گلوله و تفنگ مهم است و سرنوشت گرگ حال چه فرقی می‌کند از لنز دوربین گرگ را ببیند. تازه شما فعل "نشانه گرفته است" را که دارید دیگر ضرورتی ندارد حتما از لنز دوربین باشد و صحنه کاملاً برای مخاطب مشخص است. حتی پیشنهاد می‌کنم کلمه "است" را در "نشانه گرفته است" حذف کنید. همان "نشانه گرفته" کافی و گویاست.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۲
کوثر خواجه » سه شنبه 06 مهر 1400
ممنونم ازتون که باحوصله میخونید. ممنونم که نوشته پر غلط و از یه نوآموز رو باحوصله کامنت میدید نه نقد منفی اعتمادبنفس له کن... و ممنونم که پیشنهاددارید برای بهترشدن... چون مساله این نیست که من پیشنهاد رو بکاربگیرم یانه. نکته این هست که با بیان حالت درست، من عمق اشتباه رو متوجه میشم. خوشحالم که هستید... سلامت و پرروزی باشید.
ابوالفضل سالاری » چهارشنبه 07 مهر 1400
خانوم خواجه داستانک جالبی بود. اون بالا اسمتون به عنوان نویسنده دیده نمیشه ولی این پایین با این کامنت خودتون به ما معرفی کردین

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت