بسیار بیشتر از آنچه می‌نویسید کتاب بخوانید!




عنوان داستان : چشمان كهربايى
نویسنده داستان : مهدیه پوراسمعیل

هرآنچه در چنته‌ی احساسش نهان کرده‌بود، رو کرد!
از هنر، عشق به آفریدن و حجمِ انبوهِ رویاها.
حالا هرآنچه از ابزارِ خلقِ صحنه داشت، رو کرد؛
نعلبکیِ کوچکی از آب، آبرنگ ۷۲ رنگِ اکرلیک و بومِ چوبیِ دست سازِ بابا.

در دنیایى که دخترانش روى ناخن‌هاى بلندشان نقشِ سوسن و نسترن مى‌اندازند، نرگس ناخن‌های کج و معوجش را کوتاه مى‌کرد تا در میدانِ نقش آفرینى‌اش دست‌درازى نکنند.

مادربزرگ رو به رویش بود، و یک گلدان آبى با طرحِ "مرغِ آمینِ" دلفریب.
مادربزرگ،ساکت نشسته بود روى ولیچر؛ و گلدان، ساکن ایستاده بود روى میز.
زیر پاىِ میز و پیرزن، قالیِ قرمز رنگی گسترده شده بود که شورِ پاییز در میانِ پرندگانِ مهاجرِ تافته شده، هنرمندانه گنجانده شده بود.

نورِ مخفىِ زرد رنگى به رویشان مى‌تابید و فضا را روشن‌تر از تیرگی محض کرده بود.
دیوارِ پشتِ سرشان خالى از تَرَک نبود؛
اما بى هیچ آلایشى، سفید بود.

- مامان جون، همونطور که نگاهت به گلدونه، یه لبخندِ ریز هم رو لبات باشه.

با آنکه گل‌هایش در جاى جایِ این خانه خشکیده‌اند، اما گلِ لبخندش هنوز هم که هنوز است روی لب هایِ نخشکیده‌اش جا خوش کرده‌است.
این چندمین بار است که تصویرِ مادربزرگ را قابِ دیوارهاىِ این خانه می‌کند.

در زمانه‌ای که دختران، دست به دستِ کسانی که حتی هویت‌شان برایشان در مُحاق است خیابان هاى شهر را گَز مى‌کنند، نرگس دست مادر بزرگ را گرفته و آرام حیاطِ خانه را با او قدم مى‌زد.

- مامان جون از بس موندى رو ویلچر پاهات بادکرده، هیشکی هم نباشه خودت بیا آروم یه چن قدمی تو حیاط بزن دیگه.

سکوت پیرزن چه چیزی را نهفته می‌‌دارد؟!

- یادته تابستونا که میومدم خونتون، حوض رو پر از آبِ گرم مى‌کردى برام؟ زیرِ آفتاب آب تنیم مى‌دادى و آبمیوه‌ى تگرى درست می‌کردی واسم؟

و همان سکوت...

پیر زن خیلی وقت است که فرق میان نرگس و نیلوفر و ندا را نمی‌داند؛ اولی نوه اش هست، دومی دخترش و سومی برادر زاده‌اش.
اما نرگس خوب فرقِ نان و نمکِ خورده شده و نشده‌ی سفره‌ها را می‌داند.
چندان رغبتی نداشت برای شرکت در کلاسِ استادی که سوژه برایش اولویت است نه هنرمندی؛ آن هم فقط بر أساسِ معیارهایِ شخصیِ خودش. اما برای ادای حق شاگردی سروقت در کلاس حاضر می‌شد.

نقشِ دل‌ها و ذهن‌هایِ هنروران جوان، برآمده و در قالب برگه‌های کاغذی، روی میزها قرار گرفت.

استاد آرمان رسید؛ پس از همان ۱۰ دقیقه تأخیرِ همیشگی.
طبق برنامه‌ی هر جلسه، چرخی میانِ تکالیف دانشجوها زد و سپس براساسِ امتیاز، نامِ دانشجوها روی تخته سیاه رتبه بندی شد.

رتبه ۱. سودا ساعی:
(نمایش دایره وارِ لباس بر تن دخترک، در حرکاتِ رقصِ باله بی‌نظیر بود)

رتبه ۲. مزدک آقایی:
(ترکیب رنگ لامبورگینیِ طلاییِ متالیک، چشم‌نواز بود.)

رتبه ۳. آنیلا آژند:
( تصویر کاخ باکینگهام با جزئیاتِ کم رنگ، اما زیبا)

.
.
.
.
.

رتبه ۲۸. نرگس نیک زاد:
( مگر تصویر پیرزن هم کشیدن دارد؟! هرچند پردازش به جزئیات خوب بود. )

نرگس دوباره نگاهی به تصویرِ آشناىِ آن پیرزن انداخت،

- استاد، چشمانِ کهرباییِ آن پیرزن که به یادِ دلدادگی‌هایِ بهارعمرش، رویِ گلدانِ یادگارىِ دلداده‌اش چنبره زده، کشیدن ندارد؟!
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم پوراسمعیل گرامی سلام
اینکه شما با واژه‌ها آشنایید بسیار نکته‌ی مثبتی است. داشتن دایره واژگان وسیع باعث می‌شود، نویسنده بتواند به ساده‌ترین وجه ممکن با مخاطب خود صحبت کند. البته شما دقیقا برعکس عمل کرده‌اید و متن را با استفاده از واژگان فاخر از ریتم و فهم، انداخته‌اید. شما باید بدانید داستان ورطه‌ی به رخ کشیدن کلمات نیست. حتی نویسندگانی که از زبان راوی اثر به عنوان فرم نگارش خود استفاده می‌کنند، سعی دارند با توصیف یا جملات کوتاه و بلند به این فرم برسند نه استفاده از کلماتی مانند «محاق» که بعضا اصلا داستانی نیستند. این را به یاد داشته باشید حتما بین یک متن ادبی یا متن سخنرانی و گزارش، و داستان تفاوت وجود دارد.
اما راجع به کلیت متنی که نوشته‌اید این‌طور برداشت می‌شود، ماجرا پیرامون دختری است که به عنوان کار کلاسی تصویر یک پیرزن را کشیده است و نفر بیست و هشتم کلاس شده است. خب؟ این موضوع چه چیز جالبی برای مخاطب دارد؟ درواقع شما در انتخاب سوژه‌ی خود اشتباه کرده‌اید. از مهم‌ترین ویژگی‌های یک سوژه‌ی خوب داستانی که قابلیت تبدیل شدن به داستان را هم داشته باشد این است که اولا دارای عدم تعادل بوده و بعد جذاب باشد. سوژه‌‌ی اثر شما نه عدم تعادل دارد و نه جذاب است. برای همه‌ی دوست‌داران نگارش داستان پیش آمده و می‌آید که موضوع یا صحنه‌ای به ناگاه توجهشان را جلب می‌کند. اما نویسنده‌های با تجربه آن فکر اولیه یا موقعیت داستانی را در دفتر یا ذهن خود یادداشت می‌کند و مدت‌ها به آن فکر می‌کند. بسیاری از این سوژه‌ها بعد از بررسی جوانب برای نوشتن داستان مناسب ارزیابی نمی‌شوند. بنابراین یا نویسنده آن را به کل کنار می‌گمارد یا سعی می‌کند آن صحنه یا اتفاق را به عنوان بخشی از یک داستان استفاده کند. البته گاهی با اضافه کردن روایتی به ماجرا نویسنده سعی می‌کند سایر عناصر لازم برای نوشتن داستان را به آن فکر اولیه بیافزاید.
بنابریان اثر شما در بخش محتوایی نتوانسته موفق باشد و تبدیل به داستان نشده است. در ساختار نیز متن بهره بیشتری ندارد. یعنی ما نمی‌دانیم چرا راوای این موضوع را مطرح می‌کند؟ وقتی منظور نویسنده یا نظرگاه او برای نوشتن یک داستان مشخص نباشد نمی‌توان از مخاطب انتظار داشت در ذهن خود چیزی برای درک اثر بسازد. شما باید پیش از نوشتن داستان از خود بپرسید چرا این داستان را می‌نویسم؟ پاسخ به این سوال هرچه باشد می‌شود نظرگاه شما. آن‌وقت این نظرگاه باید در داستان نمود متنی داشته باشد یا در زیر متن استادانه مخفی شده باشد تا مخاطب با مطالعه و کشف اثر به اوج لذت برسد.
به شما پیشنهاد می‌کنم این اثر را کنار بگذارید تا به اصطلاح بیات شود. یعنی شما به عنوان نویسنده کاملا از جو آن خارج شوید. سپس، دوباره آن رابردارید و بخوانید. به شما اطمینان می‌دهم بسیاری از ایرادات متنی و ساختاری به راحتی قابل برطرف شدن خواهند بود. همچنین از نظر من یکی از دلایل ضعف پیرنگ، راوی مداخله‌گر داستان است. این راوی به دلیل داشتن ذهنیت و احساس به کلیت ماجرا، به گونه‌ای درحال قضاوت کردن است و نمی‌گذارد داستان شکل بگیرد. بنابریان یا زاویه دید را تغییر دهید یا دست‌کم راوی و اختیارات او را آنقدری تقلیل دهید که دیگر نتواند در متن سوال مطرح کند و خودش هم پاسخ بدهد. روی زبان اثر هم باید بسیار کار کنید. این زبان غیر داستانی به شدت به متن شما لطمه می‌زند. ساده بنویسید و بگذارید مخاطب پیچیدگی را در مفهوم آن چه می‌نویسید درک کند نه در متن.
به عنوان سخن آخر از شما می‌خواهم بسیار بیشتر از آنچه می‌نویسید کتاب بخوانید. درواقع نسبت مطالعه به نوشتن در داستان‌نویسان نوقلم یک به صد است. شما به ازای خواندن صد صفحه داستان، می‌توانید یک صفحه بنویسید که شاید کار خوبی از آب در بیاید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۳
مهدیه پوراسمعیل » شنبه 10 مهر 1400
بسیار سپاس‌گذارم از راهنمایی‌های ارزشمند شما. قطعا با تمرین بیشتر سعی در برطرف کردن نواقص خواهم کرد.
مهدیه پوراسمعیل » چهارشنبه 07 مهر 1400
سپاسگزارم از تحليل جامع‌تون بزرگوار. من علاقه‌مند به آمیختن زبان ادبی و داستان‌پردازی هستم. از نظر شما این روش حتی اگر به طرز صحیح انجام بپذیرد باز هم اشتباه هست؟
احسان رضایی کلج » شنبه 10 مهر 1400
منتقد داستان
درود بر شما خانم پور اسمعیل گرامی همان‌طور که در نقد خدمتتون عرض کردم برخی واژه ها و عبارات غیر داستانی هستند یعنی راوی نمی‌تواند از آن برای روایت داستان استفاده کند. البته ممکن است شما در داستان شخصیتی داشته باشید که مثلا شعرگون صحبت کنه یا برعکس کاملا کوچه بازاری و حتی اشتباه. بنابراین شما می‌توانید در دیالوگ بنا براقتضای شخصیت از واژه‌های متعدد استفاده کنید ولی در روایت داستان خیر. امروز حتی در شعر و غزل هم از واژه‌های فاخر استفاده نمی‌کنند چراکه رسالت ادبیات انتقال مفهوم به مخاطب است به ساده‌ترین صورت. اتفاقا سادگی به معنای ادبیات بهتر متن است نه سخت نویسی.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت