«جزئیات» را جدی بگیرید




عنوان داستان : یار دبستانی !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

هرسه چشم به ویلای شهاب دوخته بودیم ، رضا گفت:
《من جای تو بودم نمی رفتم شاید خوابی برای تو دیده باشه سینا》 حمید گفت:
《 شایدم بخاطر چندمورد تعمیرلب تاب همسراش و تبلت اش خواسته بایک شام صورتحساب اش را بمالونه》
گفتم :
《 خودمم دلشوره دارم ، اولین باره بعد از چندسال منو دعوت کرده 》نور چراغ گردان ماشین گشت نگاه هرسه مارا به عقب کشید .گفتم:
《 باید یک تصمیمی گرفت ، زیاد نمیشه تواین محله اعیان نشین تو ماشین نشست و منتظر بود》 ماشین پلیس از کنار ما به آرامی گذشت و ماموری که کنار راننده نشسته بود نیم نگاهی بما انداخت .گفتم:
《 بهتربرم شایدم ترس ما بی دلیل باشه 》 در ماشین را باز کردم تا پیاده شوم رضا گفت:
《 ماهمین دوربرا چرخ میزنیم فوقش شامت دوساعت طول بکشه ، دیرکردی زنگ میزنم به پلیس 》سرتکان دادم از ماشین پیاده شده خودم را به در ویلا رساندم به عقب برگشتم ، حمید ماشین اش را بحرکت در آورده از آنجا دور شد . انگشت بروی دکمه زنگ گذاشتم در روی پاشنه چرخید قدم بداخل گذاشتم بادیدن فضای سرسبز و پراز گل و گیاه محوطه سوت زدم و زیرلب گفتم:
《 واسه خودش بهشت ساخته تنبل کلاس 》 جاده باریک فرش شده ای با موزائیک های رنگی کوچک که تا ورودی ساختمان ادامه پیدا کرده بود نگاهم را به در راهرو کشید در باز شد و شهاب لبخند برلب وارد ایوان شد و دست تکان داد .چند قدم بطرف او برداشتم ، شهاب خودش را به من رساند سلام و علیک کردیم و گفت :
《 خیلی خوش اومدی خوشحالم کردی ، بفرما از اینطرف 》با دست به سمت چپ اش به آلاچیق بزرگی که در وسط درختان سربفلک کشیده بود اشاره کرد .شانه به شانه راه افتادیم . گفت :
《 توالاچیق بهتره هم هوا خوبه هم بوی دود دم تو خونه نمی پیچه 》 پرسیدم :
《 مگه عیال خونه نیست ؟》 سرتکان داد و گفت :
《 نه قربونت ما بدنامی عیال واریم یا سفره یا خونه باباش
، بیا ، بیا که خیلی ساله باهم ننشستیم 》 قدم بداخل آلاچیق گذاشتیم . منقل پراز ذغال گداخته و چندسیخ کباب در سینی و بوی نان تازه سنگک ، پارچی ازدوغ و دسته ای ریحانه تازه نشان از سنگ تمام گذاشتن شهاب برای پذیرایی بود . تعارف کرد روی نیمکت نشستم . گفت:
《 خوشحالم کردی سینا ، از النگ و دولنگ چه خبر ؟》 کنارم نشست .گفتم :
《 خوبن ، مثل همیشه ، رضا فروشنده حاج ناصره هنوز و حمیدم پیک موتوری پاساژ ، اینم نتبجه لیسانس ادبیاته دیگه 》 خندید و گفت :
《 توکه مهندس الکترونیک شدی چه تاجی به سرت زدی ؟》 گفتم :
《 شدم تعمیرکار تو یک مغازه اجاره ای که بزحمت اجاره اش درمیاد 》خندید و گفت :
《 حق داری چهارتا رفیق مثل من داشته باشی و مزد کار تم ندن ، باید از جیب بخوری 》 گفتم :
《 توکه غریبه نیستی بابا تو شهابی ، شهاب یاردبستانی من 》 گفت :
《 همیشه به هوش تو حسادت می کردم ، یادته چقدر توریاضی خنگول بودم ؟》 گفتم:
《 باز ریاضی تو کلا تو درسای دیگه هم مشگل فهم داشتی 》 بلند خندید و گفت :
《 پاشو کمک 》 هردو از جابر خاستیم ، شهاب سیخ های کباب راروی منقل چید و من با باد بزن مشغول باد زدن بروی سیخ ها شدم ، طولی نکشید بوی کباب فضا را پرکرد . شهاب سیخ ها را جابجا می کرد و گاهی زیر چشمی به من نگاه کرده د لبخند می زد.پرسیدم :
《 حاجی چطوره هنوزم پاشنه مسجد رو از جادرمیاره ؟》 خندید و گفت :
《 نه مثل انوقتا که سرشو میزدی تهشو میزدی یا تو مسجدبود یا هیئت یا تکیه ، 》
به سفره نان اشاره کرد .سفره را بازکرده نان هارا بداخل سینی گذاشتم او سیخ های کباب را لای نان قرارداد و گفت :
《 تمومه ، بشین شاموبزنیم که خیلی حرف داریم بزنیم رفیق》 نشستیم و مشغول خوردن شدیم .شهاب گفت:
《 یکی دوماه پیش یادته تبلت ام را آوردم پیشت گفتم هنگ میکنه؟》 سرتکان دادم .گفت:
《 راستش اطلاعاتی داخل اش بود ، موقع کار متوجه نشدی؟》 گفتم:
《 نه ، من که گفتم باز بشه همه چیز پاک میشه ، گفته بودم هرچه توش هست بریز بروی فلاش》 آهی کشید و پرسید :
《 واقعا آنها را ندیدی؟》 گفتم:
《 نه بجان تو ، اصلا دقت نکردم ، چطور مگه ؟》 دست از خوردن کباب کشید و گفت :
《 اطلاعات داخل اش لورفته ، بارم را زدن ،هرکی بوده حساب شده کارکرده 》 پرسیدم :
《 بار تو ؟》 گفت :
《 کنجله و سویا ، وارد کرده بودم اونم باارز دولتی اما همه اش رفت 》 گفتم :
《 شما مگه توواردات کاغذ نبودین؟》 به محوطه چشم دوخت و گفت :
《 من همه چی وارد میکنم هرچی که ارز دولتی بهش تعلق بگیره ، البته حمالیه سودی نداره برای رفاه حال مردمه تواین تحربم 》سیخ کبابی برداشت و دردست تکان داد و گفت :
《 میدونم کار کیه یا اطلاعات را فروخته یا خودش جنسو زده توگوشش》 به من زل زد و گفت :
《 کلی تبلت و لب تاب توکانتینر سویا و کنجله مخفی کرده بودم تا دوزار بعدا ز کلی حمالی ببرم که نشد 》
خندید. سیخ کباب را بین تکه نانی که دردست داشت کشید و گفت:
《 شد بازبان خوش نشد با زور از حلقوم اش میکشم بیرون》 گفتم :
《 باارز دولتی بجای سویا و کنجله لب تاب و تبلت وارد کردی ؟》 گفت :
《 ای بابا همه این کارو میکردند منم گفتم یکبارم من انجام بدم ، نشد که .دوسرضررشد 》گفتم:
《 پس بگو اینهمه کیا و بیا و ویلاو ماشین و دفتر توی برج و سهام چند شرکت و ازاین کانال صاحب شدی 》گفت:
《 این کارا عرضه میخواد سینا باید پشت هم داشته باشی 》 گفتم :
《 عجب 》 از جابلند شدم دستم را گرفت و گفت :
《 کار تو بوده یااطلاعات و فروختی یا محموله را زدی به جیب 》 دستم را کشیده و گفتم :
《 دیونه شدی ، پس بگو بعد اینهمه سال واسه چی منوشام دعوت کردی ، زیرزبونم و بکشی اگر کارمن بود چرا وضعم اینه داداش؟ 》شهاب از جابلند شد و گفت:
《 رد جنسو زدم تعدادیش رفته تودست بچه های سیستان وبلوچستان ، تعدادی خوزستان ، روستاهای اطراف بندر عباس و کهنوج و رودان ، این یعنی یکی رابین هودبازی درآورده 》 گفتم :
《 ببین شهاب امشب باحرفات حالم را گرفتی دیگه بسه دیگه تهمت بهم نزن 》 با عصبانیت از ویلای او بیرون زدم . به بالا ی خیابان چشم دوختم حمید و رضا باماشین ازراه رسیدند سوار ماشین شدم و گفتم :
《 بی خود نبود دل شوره داشتم شک اش به منه میدونم ول کن نیست ، اما بی خیال حق این بچه خنگ بود 》
رضا گفت :
《 امشب که بخیر گذشت اما مراقب باش 》 حمید گفت :
《 حتی تاوان ام داشته باشه ارزشش را داشت کلی بجه خوشحال شدند 》 رضا گفت :
《 راه حلش این بود که با مسئولین حرف میزدیم و دست این بزمجه را از دلار دولتی کوتاه می کردیم 》 حمید پوزخندی زد و گفت :
《 این یکی را گرفتن بقیه چی ؟》 دوماشین هم زمان سدراه ما شدن و دو مرد از ماشین سیاه رنگ بیرون پریده بطرف ما آمدند
رضا گفت :
《 بدبخت شدیم حتما آدمای شهاب هستند 》 دومرد در دوطرف ماشین قرار گرفتند مردی که میانسال بود و ته ریشی برصورت داشت سرخم کرد و به من اشاره کرد .از ماشین پیاده شدم . گفتم :
《 فرمایش 》 مرد دست درجیب اش فروبرد و کارت شناسایی خودرا نشانم داد و گفت :
《مبارزه با قاچاق ارزو کالا شما باید با ما بیائید》 سرتکان دادم مرد زیر بازوی مرا گرفت و به همکاراش اشاره کرد .همراه آنها سوار ماشین شدم . ماشین بحرکت درآمد. به رضا و حمید نگاه کردم . مردی که مرا سوار ماشین کرده بود گفت :
《شما باید اطلاعاتی راجع به توزیع کالاهای قاچاق بین دانش آموزان چند روستا و شهر های مرزی بمابدهید میتونی چیزی نگی تا اداره اما حرف بزنی به نفعت هست تازه میفهمم اونا ازکجا بدست بچه هارسیده》
گفتم :
《 من وکیل میخوام ودر حضور او حرف میزنم اگر ایرادی نداره 》
مرد بلند خندید و گفت :
《 اینجا که اروپا نیست . فیلم سینمایی هم نیست مهندس خادم زاده ، باشه برا خودت وکیل بگیر 》 گفتم :
《 امید بخدا 》 گفت :
《چطوری زدی به شهاب ؟من حرفاتون را شنیدم اورا تحت نظر داشتیم .سربزنگاه کانتینر غیب شد، ما منتظر ورودش به تهران بودیم ،یکماهه منتظر یم درواقع باعث شده بودی او گیرنیفته اما باحرف های امشب واعتراف خودش وهمکاری شما انشاا.. کارش تمومه جناب رابین هود 》گفتم:
《فکر میکنی چندسال برام ببرن》 مرد به بیرون نگاه کردو گفت :
《 شریک داشته باشی کمتر ، داشتی؟》 گفتم:
《 خیر خودم تنها بودم》 مرد به من نگاه کرد و گفت :
《 خوبه یکی بایدباشه برات کمپوت بیاره 》 ازحرف اش خنده ام گرفت . پلک روی هم گذاشتم . دانش آموزانی دیدم پابرهنه که چشم به تبلت داشته به حرف های معلم خود گوش میدادند .
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای لطف‌الله ترنجی سلام.
من خودم از طرفداران ژانر پلیسی‌ام چه در سینما چه در داستان، اما واقعیت این است که اگر بخواهیم منصف باشیم میان آثار امیر عشیری و پرویز قاضی سعید و حتی آثار اصلی میکی اسپیلین [نه آن آثاری که متعلق به خودش نبودند و از زبان ترکی استانبولی ترجمه می‌شدند و به تقلید از همان‌ها امیر مجاهد و فرزان دلجو هم در ایران داستان‌هایی با محوریت «مایک هامر» می‌نوشتند!] تا آثار دشیل همت و ریموند چندلر و ژرژ سیمنون فاصله‌ای کهکشانی‌ست فاصله‌ای که شاید روزگاری برای مخاطبانِ ناآشنا با عناصر ضروری داستان، قابل تشخیص نبود. پلیسی‌نویسی البته در ایران، همیشه دشوار بوده به دلایل مختلف، که پرداختن به آن مقاله‌ای جدا می‌طلبد و بی‌دلیل نیست که داستان‌های پلیسی-جاسوسی قاضی سعید در کشورهای دیگر -از لحاظ روایی- جمع و جور می‌شدند و داستان‌های عشیری هم پر از شخصیت‌های خارجی بودند. پلیسی‌نویسی ما متأسفانه هیچ وقت به مرز «بومی‌نویسی» نرسید با این همه شاید تنها نویسنده حرفه‌ای ما که پلیسی ننوشت با این همه از شگردها و فضای «نوآر» استفاده برد اسماعیل فصیح باشد. کاش آثار او را بیشتر خوانده بودید و کاش، همان طور که فصیح نیم‌نگاهی به آثار گراهام گرین داشت [البته دوره دوم آثار گرین نه دوره اول‌اش که صرفاً «پرفروش‌نویس» بود] شما هم در فضاسازی و ساخت جزئیات و دیالوگ‌نویسی و نظمِ روایی نیم‌نگاهی به آثار او داشتید. خُب برسیم به داستان «یار دبستانی» و یادی هم بکنیم از منصور تهرانی و فیلم «از فریاد تا ترور»ش در سال 59 که ترانه «یار دبستانی من» را با صدای جمشید جم بر سر زبان‌ها انداخت. [گرچه ابتدا این ترانه با موسیقی و شعر منصور تهرانی، با صدای فریدون فروغی ضبط شده بود.] به نظرم باید در ابتدا با این نکته مهم شروع کنیم که «گَنگ‌انگاری وقایع اجتماعی» لزوماً به «پلیسی‌نویسی» -به مفهوم ژانری‌اش- منجر نمی‌شود؛ غیر از اینکه جای قاچاق مواد مخدر را با قاچاق کالا عوض کردن، گرچه ممکن است به ایده‌ای تازه منجر شود [ایده‌ای که سینمای چین و هنگ‌کنگ را، مدتی‌ست درگیر خود کرده است و پیش از آن هم در آثار بالیوود و حتی سینمای پاکستان شاهدش بودیم] اما باید صغرا و کبرایش با هم بخواند اینکه بخواهیم جای مواد مخدر، لپ‌تاپ بگذاریم و قدرت و قابلیت خطر کردن قاچاقچی را در همان محدوده قاچاق مواد مخدر ارزیابی کنیم، به باورپذیری متن ضربه می‌زند همچنان که متصل کردن یارهای دوران مدرسه به شیوه فیلم «ضیافت» مسعود کیمیایی، نمی‌تواند عملکرد غیب کردن کانتینر و پخش شدن لپ‌تاپ‌ها در مناطق محروم را از لحاظ روایی و درون‌متنی توجیه کند. در فیلم «ضیافت» هم پرونده به امنیت ملی متصل بود که به رغم تأثیرپذیری آشکار ایده و اجرا از «پدرخوانده» کاپولا، باورپذیر شده بود که در اینجا با قدرت سرویس‌های امنیتی هم روبرو نیستیم. از همه‌ی موارد که بگذریم، در آثار پلیسی‌ای مثل آثار جیمز هادلی چیس، کُنش و واکنش شخصیت‌های داستان، با جزئیات بیان می‌شود تا مخاطب هیچ اما و اگری در ذهن نداشته باشد. در ماجرای بازداشت «من‌راوی»، واقعاً چه نشانه‌ای یا جزئیاتی در متن وجود دارد که برخورد ایرج قادری‌وار او را در این داستان توجیه کند؟ به این قسمت دقت کنید: «دو ماشین هم زمان سد راه ما شدند و دو مرد از ماشین سیاه رنگ بیرون پریده به طرف ما آمدند. رضا گفت :«بدبخت شدیم حتما آدمای شهاب هستند» دو مرد در دو طرف ماشین قرار گرفتند مردی که میانسال بود و ته ریشی برصورت داشت سرخم کرد و به من اشاره کرد. از ماشین پیاده شدم. گفتم : «فرمایش؟!» مرد دست درجیب‌اش فرو برد و کارت شناسایی خود را نشانم داد و گفت : «مبارزه با قاچاق ارز و کالا شما باید با ما بیائید» سرتکان دادم مرد زیر بازوی مرا گرفت و به همکارش اشاره کرد. همراه آنها سوار ماشین شدم. ماشین به حرکت درآمد. به رضا و حمید نگاه کردم.» و بعد هم در حالی که به دنبال شریک جرم هستند و یک راست هم سراغ راوی آمده‌اند، چرا بقیه را ول می‌کنند؟ «گفتم: «فکر می‌کنی چند سال برام ببرن؟» مرد به بیرون نگاه کرد و گفت: «شریک داشته باشی کمتر، داشتی؟» گفتم: «خیر خودم تنها بودم» مرد به من نگاه کرد و گفت: «خوبه یکی باید باشه برات کمپوت بیاره» ازحرف‌اش خنده‌ام گرفت.» داستان شما، هم به دلیل فراتر نرفتن «تیپ»ها از مرزهای خود و بدل نشدن‌شان به «شخصیت» و هم به دلیل ساخته و مهندسی نشدن مکان و هم مشکلات «پیرنگ» مشکلات فراوانی دارد البته با کم کردن حجم کلمات نسبت به آثار گذشته‌تان، با روایت سرراست‌تری روبروییم با این همه، هنوز هم با مشکلات پیشین، کم و بیش روبروییم. ایده: ایده‌های آغازین، اغلب از آثار سینمایی ایرانی اخذ می‌شدند و روال روایت هم بر همین منوال بود. انگیزه روایت: بخش قابل توجهی از آثار ارسالی، یا از انگیزه روایت بی‌بهره یا از انگیزه‌های روایت ضعیفی برخوردار بودند. به یاد داشته باشیم که انگیزه روایت، باید در خودِ متن شکل بگیرند نه با اتصال به «فرامتن». شخصیت‌پردازی: در آثار شما، عموماً با غیاب شخصیت و ظهور تیپ مواجهیم. تیپ‌هایی که از سینمای بدنه‌ی ایران-اغلب- به آثار شما راه یافته‌اند و در آن سینما، به «شمایل» بدل شده‌اند. این «تیپ‌ها» عموماً از وجوه شخصی عاری هستند و برای نسل‌های بنده و شما و نسل‌های پیشین با چهره ایرج قادری خود را نشان می‌دهند اینکه شخصاً در آثارتان، مدام با چهره آن زنده‌یاد روبرو می‌شوم، از امتیازهای آثارتان نیست. نقالی: شما نقال خیلی خوبی هستید اگر این وجه ممتازتان را با عناصر ضروری داستان بیامیزید مطمئناً شاهد داستان‌هایی موفق خواهیم بود. به «مکان» و «زمان» و ساخت و معماری این دو ، اغلب کم‌توجه‌اید که به نقالی‌تان ضربه می‌زند. به یاد داشته باشید که بهترین نقالی را در «هزار و یک شب» شاهدیم که «داستان» نیست، «حکایت» است با این همه مکان و زمان، اهمیت بسیاری در این اثر دارد. وضعیت: وضعیت اولیه، اغلب در آثارتان خوب شکل می‌گیرد اما جای وضعیت ثانویه [یا وضعیت بحران‌زا] اغلب در این آثار خالی‌ست. شما وضعیت اولیه را با «توصیف» نشان می‌دهید اما برای وضعیت ثانویه به «توضیح» پناه می‌برید [نقطه ضعف بزرگ سینمای بدنه ایران]. «توضیح» متعلق به داستان نیست مال مقاله است چه در دیالوگ باشد چه در روال اتفاقات روایت. به همه‌ی این‌ها، عدم توجه شما به بازنویسی اثر را هم می‌توان اضافه کرد متأسفانه این شیوه‌ی نوشتن، به حدی رسیده که اغلب حتی موارد تایپ‌شده بازنگری نمی‌شوند تا اشتباهات تایپی اصلاح شوند. پیشنهادم این است که از پیش‌فرض‌های خود درباره داستان‌نویسی صرفِ نظر کنید و با اتکاء به آموزه‌های «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری، آغازی دوباره و پرقدرت داشته باشید. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت