دو نکته برای یک داستان




عنوان داستان : همینجا
نویسنده داستان : جواد اسلامی

دو تا دست های شان را نیم دایره کرده بودند کنار صورت و چسبیده بودند به شیشه ی قالی فروشی. چند دقیقه ای می شد.
آقای مرادی-صاحب قالی فروشی- بعد از اینکه ته سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد یک پنج هزار تومانی از کیفش بیرون آورد و یکی از بیسکویت های روی میز را برداشت و داد به شاگرد مغازه-عباس آقا- و با اشاره به پشت شیشه مغازه گفت:
- "ردشون کن برن!"
و بعدش نفسش را فوت کرد بیرون و با خودش نالید:
-"هر چی در میاریم رو باید بدیم به این گدا گشنه ها!"
عباس آقا که از در برقی مغازه بیرون آمد پسرک و دخترک خیره به داخل قالی فروشی را صدا زد. انگار هیچ صدایی نشنیدند.
-"آهای! با تو ام، هوی! شیشه را نشکنی!"
پسرک با شنیدن صدا جا خورد و با دیدن عباس آقا چند قدم عقب عقب رفت و بعد از اینکه ایستاد و خودش را جمع و جور کرد با صدای لرزانی گفت:
- "ببخشید آقا! ببخشید! قالی، قالی بزرگ چنده؟"
عباس آقا در حالیکه پول و بیسکویت را به سمت آنها دراز کرده بود و اصلا انتظار چنین سوالی را نداشت به سردی جواب داد:
- "قالی؟ گرونه! پنج ملیون، ده ملیون! برید دنبال کارتون!"
هنوز جواب عباس آقا تمام نشده بود که دو تایی برگشتند و شروع کردند به دویدن، کنار کنار خلوت پیاده رو تا سر چهار راه و از آنجا تا وسط کوچه ی خان و تا روبروی حسینیه ی قدیم  و رفتند داخل که هنوز کسی نیامده بود.
در بخش خانم ها مثل اینکه دنبال گم شده ای بگردند چند تا قالی را گشتند. عارفه ایستاد و نفس نفس زنان به سعید گفت:
همینجا بود! . همینجا بود که قبل از شروع مراسم ظرف اسفند از دستت افتاد. از اول اول مراسم تا آخرش آخرش همینجا نشستم. حتی تا وقتی همه بلند شدند و کم کم رفتند.
دو تایی همانجا نشستند، روبروی هم، خیره به زمین. قطره های اشک پسرک افتاد روی سوختگی قالی...
نقد این داستان از : احسان رضایی
آقای اسلامی نویسندۀ خوبی است که در توصیف و تصویر صحنه‌ها مهارت دارد. اینجا هم داستان کوتاهی داریم که گوشه‌ای از زندگی دو کودک فقیر را تصویر کرده است. برای بهبود این داستان، دو پیشنهاد خدمت نویسنده محترم دارم:

نکته اول به طراحی داستان مربوط است. ما اینجا ابتدا با دو کودک فقیر مواجهیم (صورت چسبیده به شیشه، صدقه دادن صاحب مغازه، جواب سربالای شاگرد، ...) این دو کودک که به خوبی تصویر شده‌اند چه می‌کنند؟ می‌فهمیم که قبلاً به فرش حسینیه آسیب زده‌اند و از این بابت غصه‌دار هستند. این، بالاخره یک اتفاق است اما اتفاق چندان جذابی نیست. چرا؟ چون تغییری در جهان داستان ایجاد نمی‌کند و در نتیجه داستان و متن هیجان ندارد. فرض کنیم اگر دو کودک فقیر راهی برای حل مشکل فرش سوخته پیدا می‌کردند، ماجرا فرق می‌کرد. ولی در نسخۀ فعلی پایان‌بندی داستان هم تکرار همان مطلب ابتدایی است. دوتا کودک فقیر بودند که می‌فهمیم خیلی فقیر هستند. همین.

نکته دوم اینکه داستان مینی‌مال یا به اصطلاح «داستانک»، داستانِ حذف است. داستانی که باید با کمترین تعداد کلمات منظور را برساند. البته این قاعده برای سایر متون ادبی هم صادق است، اما در مینی‌مال نوشتن بیشتر باید رعایت شود. بنابراین به عنوان اولین کار بعد از نگارش هر متنی، باید یکبار آن را خواند و در مورد تک تک کلمات از خود پرسید که ایا حذف آن در این متن، آسیبی به متن می‌زند یا نه؟ به عنوان مثال در متن بالا، همان اولین جمله را ببینید: «دو تا دست‌های شان را نیم دایره کرده بودند کنار صورت» اینجا اگر لفظ شمارش «دوتا» را برداریم هیچ اتفاقی نمی‌افتد و کسی فکر نمی‌کرد تعداد دستهای بچه‌ها یک یا سه است. لفظ «نیم دایره» هم اگرچه دقیق‌تر از «دایره» است، اما بیان اینکه کسی دستش را دور صورت دایره کند، منظور را به وضوح می‌رساند. همین‌طور می‌شود متن را کوتاه کرد، مثلاً «شاگرد مغازه» را اگر بکنیم «شاگرد»، چون قبلاً گفتیم اینجا «قالی‌فروشی» است، اتفاقی نمی‌افتد. یا اینکه بچه‌ها به بخش زنانه حسیسنه رفته‌اند هم اضافی است. فقط کافی است به حسینیه رفته باشند، بخش زنانه و مردانه‌اش کمکی به داستان نمی‌کند. پس برای داستان یک ایدۀ جدید طراحی کنید و تا حد ممکن خودتان متن را بازبینی بفرمایید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۱
جواد اسلامی » یکشنبه 25 مهر 1400
متشکرم از جناب دکتر که نقد و راهنمایی کردند. لطف کردید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت