همین که بخوانید کفایت می‌کند




عنوان داستان : موعظه
نویسنده داستان : احسان تنکس

برادران
به طبیعت پناه ببرید که درختان تجدد را نمی‌دانند
درخت ها نه برای پرندگان میوه می‌دهند و نه از ترس آنها میوه ها را پیش خود انبار می‌کنند
با کوله ای خالی از آذوقه به گذشته پناه ببرید که در آنجا هنوز آینده اتفاق نیافتاده است
در آنجا ذات را بیابید و سعی نکنید آینده ای بنا کنید
چرا که مهمان ناخوانده اید
در اینجا
در مرداب مدرنیته سکون و تلاطم یک تعبیر دارد
فرو رفتگی
و در پایان با میراث خفگی نفس کشیدن را فراموش می‌کنید
کمی بعد قلب از تپش خواهد افتاد
معده وادار به رد کردن غذا خواهد شد
گوش هرچه بخواهند خواهد شنید
و مغز قادر به تخیل نخواهد بود
چرا که در اینجا چیزی نباید غیرارادی اتفاق بیافتد
همه چیز باید کنترل شده باشد
وقتی انزوا را یافتید
وقتی آنقدر جزیره دور افتادید که ساحل آغاز یافت
تن به آب بزنید تا تعمید شوید
تا از آنچه به آن دچار بودید تطهیر شوید
زنجیر هارا دور بریزید
آزادی را بستایید و به زندانیانی که پشت میله ها به شما می‌نگرند بخندید
سکان در دست و سکان دار شمایید
به بی‌کرانگی رو به رویتان چشم بدوزید و عازم سفر شوید
و بعد وقتی که از سرما برخود لرزیدید
شش ساعت از وقت خود را صرف برافروختن آتش کنید
از برگ درخت تغذیه کنید بیاموزید سنگ هم خوردنی است
گوشت گربه را داوود بدانید و منتظر قربانی ای از طرف خدا نباشید
اینجا خنجر ها هرگلویی را می‌برند
در این وضع وقتی زندگی دیگر به شیرینی گذشته نبود
وقتی کاسه زانو قطور تر از ران شد
وقتی مرگ خوش اقبالی شناخته شد
وقتی سینه های زنان مبدل به پوست های آویزان شد
در این حال خدا را نخوانید که خانه خدا درون کارخانه است
صدای چرخ دنده ها نمی‌گذراد بشنود
خدا شما را پاسخ نخواهد داد
دوستانتان را به یاد بیاورید که در خانه هایی گرم کنار اجاق ها قهوه می‌نوشند و قلاده هایشان را واکس می‌زنند
قلاده های زیبا که با یاقوت و مروارید تزئین شده اند
همراه با تازیانه هایی از جنس ابریشم
به کدام کشیش گناهتان را اعتراف خواهید کرد؟
دست به دامن کدام بت خواهید شد؟
و چگونه خود را تسلی خواهید داد؟
وقتی که هیچ چیز بهتر از قلاده ها نیست
حقیقت انکار ناپذیر این است که گاو ها بیرون از پرچین ها و فنس ها
زودتر از درونشان سلاخی خواهند شد
درون قفس ها
اربابان علوفه هایی با کیفیت اعلا فراهم می‌کنند
آخور همیشه پر از آب گواراست
طویله همیشه گرم است
و هیچ گاو مادری مرگ گوساله اش را نمی‌بیند
شلاق ها همیشه درد کمتری از دندان گرگ ها دارد
گاو ها می‌دانند که کلاغ ها راست نمی‌گویند
کلاغ ها به پرندگان درون قفس حسادت می‌کنند
کلاغ ها خوب می‌دانند که سیاه اند
و شومی روزگارشان از این است که هیچ قفسی پذیرای آن ها نیست
کسانی که آسودگی قفس را نمی‌دانند خودشان را دلخوش به آزادی می‌کنند
طوطی می‌داند خارج از قفس حرف زدن هیچ پرنده ای را به وجد نمی‌آورد
تنها سرسام آور است
و تنها شکارچی ای را جذب می‌کند
وقتی گرسنه ماندید خواهید دانست که سیر بودن در قبر بهتر از گرسنگی در دنیاییست که هرجا بخواهید بتوانید قدم بگذارید
اینکه پایی برای دویدن داشته باشید همیشه مهم تر از این است که اجازه دویدن داشته باشید
در گوش کرم ابریشم بخوانید
آنجا جایت امن تر است
زیبایی بال هایت شکارچی به همراه می‌آورد و تنگی پیله ات امنیت
نقد این داستان از : علی چنگیزی
خواندم.
داستان نیست. نظری هم جز این نمی‌شود درباره این متن نوشت.
در انتها خواستم من هم موعظه‌ای کنم که از آن گذشتم.
موفق باشید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
احسان تنکس » 26 روز پیش
همانقدر که شما از نوشته بدتان آمد از شما متشکرم فکر می‌کنم این بیشترین مقداری است که عمیقا از کسی متشکر بودم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت