مؤثرتر است که حتی خلاقیت‌های ارزشمند فردی هم، مطابق با ضرورت‌های داستانی به مرحله بالفعل روایت‌پردازانه‌ای برسند




عنوان داستان : تب بیجار
نویسنده داستان : رضا ثروتی

حجت روی سه گوشه مرز که جاگیر شد، چراغ زد توی روخان. بقاعده گردی چراغ‌، آب گل‌آلودی که توی هم می‌لولید و با شتاب جلو می‌رفت پیدا شد. رفت نزدیکتر و بیل را فرو کرد میان خنش‌ها. قربان و آقاگل رسیدند و مرز را وارسی کردند. قربان پاکت سیگار اشنو را از توی کت برداشت و یک نخش را داد به آقاگل و یک نخش را گذاشت گوشه لبش. به حجت هیچ نگاهی نکرد و چیزی دستش نداد.
- آقاگل دو جریب زمینتو امسال می‌کاری؟
آقاگل دستش را از زیر شال‌کلاهش بیرون کشید، چند تار موی سفید چرب گیر کرده لای ناخنش را روی مرز انداخت
- چاره‌ای ندارم به جان کندنی هم بخواد باشه باید شکم هفت تا بچه کون شَلمو سیر کنم
- اینورا گرگ داره زیاد میشه آدم هرچی کمتر زمین داشته باشه به نفعشه، خواستی بفروشی به خودم خبر بده مشتری دارم هَچین دست به نقد. اینام معلوم نیس کی تا حالا رنگ یه تیکه گوشت و ندیدن سر راه زبانشان آویزان یکسره. بساطیه
- گرگ‌های اینور که ترس ندارن پسر! پَخ کنی و نوک بیل بخوره به کمرشان رفتن یه آبادی دیگه
- ترس دارن آگل ترس دارن. اونی که مرگشو تو خواب أويرا میکنه از همین سیاه‌لانتی هم ترس داره. آدم با کرد وکارش زنده‌ی دیگه ها!
- طرفت هرچی هم که باشه اون بالایی خوب هواتو داره
- دِ نه دِ آگل... اگه اینطور بود که یکدانه آبجی ما سر یه تب بیجار نمیرفت زیر خاک که!
- لااله‌...
- اون خودشو معطل یه تب نمیکنه که.. به من و تو نگاه میکنه آهــا. تو میای شب تا صبح هواست به این زمین هس آخرشم دخلتو میگیری میبری برای زن و بچه‌ات. فِلانی که اینو لا میکنه چی دستشو میگیره ها؟ بساطش چی چیه!
حجت همانطور آنجا مانده بود روبه روخان و هیچ نمی‌گفت. انگارنه انگار که این خودش بود مسئول اوستا‌آب‌آوری زمین‌های محل را داشت و همه اول پی او را می‌گرفتند و حالا داشت تنها و بدور از آنها کار می‌کرد. قربان هم اما این را خوب می‌دانست و به رویش نمی‌آورد. هرسه‌شان که بیل دست گرفتند راه باز شد. پشت آب لرزید و از آنور آب گل‌آلود روخان روشنی‌اش را بلعید و نرم گل‌هایی که دوتا یکی از میانش سر بیرون آورده بودند را توی خودش غرق کرد. آب از میان زمین آقاگل راه باز کرد، رسید به دو قفیسی پیشکاول نخورده کلبعلی و به لبالب شدن با مرز، افتاد میان دغن‌صحرا و وقتی که طولش را طی کرد، یکراست سرازیر شد به زمین سر مالرو حجت که ساکت و بدیع افتاده بود روی تاج اراضی.
قربان نوک چکمه نیم دارش را کشید به تیغه بیل و گل‌های نرم چسبیده ولو شدند توی چاله آب. دسته را بالا کشید و خوب وراندازش کرد. نمی‌خواست غیر همان چند بیلی که زده بود کثیف‌ترش کند. یک تار موی سیبیل حنایی رنگش را کند و تف کرد روی کال‌آب.
- آگل حساب با خودت. چطور آدمی می‌تونه سرمایشو چنگه چنگه خالی کنه واسه یکی حالا اونم کی؟ بعد انقدر بی‌بخار باشه اونی که از مرز کردن گرفته تا خرمکو زنی همپاته رو هَچین ول کنه که چی! خودش سرپا شه؟
آقاگل می‌دانست قربان دوباره گیر همان حالتی شده که باید زهرش را روی یکی خالی کند تا قرار بگیرد و این حالش حتی برای حجت که پیرمرد بی‌آزاری بود هم فرقی نمی‌شناخت. پهنای بیل را محکم زد به گِل تازه روی مرز تا سفت شود.
- چی گی پسر! به من چه مربوط!
قربان دود سیگار را که بیرون داد نرمه بادی وزید و رشته‌های دود را به هم پیچاند، برد جلوتر و نشاند به گوش حجت که تارهای سفید مو از گردی سوراخش بیرون زده بود. از وقتی قربان خودش را میان کار آب آوری انداخته بود همیشه تنها می‌ایستاد تا دهن به دهنش نشود. جلوترشان راه می‌رفت و هرجا که می‌دید زمینی آب ندارد و راه آب را باز می‌کرد و یا از آب پر شده، می‌بست. کلاه چهارترک را روی سر جابه‌جا کرد و تف کرد به کف دستش و بیل را گرفت و گوشه مرز را پاره کرد. زوزه‌ گرگی همراه باد آمد. سر بالا آورد و به اطرف نگاه کرد تا یا سیاهی روی مرزی را ببیند و یا قدم‌های کوتاه و سریعی روی آبی را بشنود. ولی شب آنقدر شکم وا کرده که بود سوی چراغ هم جایی را روشن نمی‌کرد. صدای به هم خوردن آب آمد و سر که چرخاند قربان را دید که از آن سر مرز می‌آید و محلش نداد.
لب‌های قربان هر دم می‌جنبید و زمزمه‌ها دوتا یکی به حجت می‌رسید. نزدیک که شد بیل را عقب کشید و انتهای چوب گرفت به بدن پیرمرد. حجت روی نرم گیل لیز خورد افتاد میان بیجار. اما با دستش مرز تازه ساخته شده را گرفت و همین که بلند شد، دست‌های گلی را کوفت به کمر قربان.
- آزار داری مگه پسر! دِ آخه تو چی از جان من می‌خوای!
قربان تخته سینهاش را بالا آورد و بیل را انداخت گوشه‌ای
- چیه حالا چیشده مگه هوار می‌کشی! پشت سرم چوم ندارم که ندیدم دم پر من واینسا...
آقاگل حرف دوانده بود میان فریادشان تا چند دقیقه گذشت و حجت بیل را برداشت و رفت سوی کار و قربان باز زمزمه‌هایش را از سر گرفت، که اگر ندوانده بود. دیگر جلودار قربان نبود تا کار پیرمرد را توی همان دغن‌صحرا تمام نکند. بیل‌ها را که انداختند روی کول. روشنای آفتاب بود که از میان ابرها بیجار راه را نشانشان داده بود.
وقتی حجت به خانه رسید آسمان هنوز روشن نشده بود و آنطور که نشان می‌داد انگار قرار نبود امروز هم آفتابی بیجارها را گرم کند. چاله‌های آب دوتا یکی چرت افکارش را پاره می‌کرد. قربان مثل هربار که روبه‌رویش می‌شد، خوب زخم زبان‌‌هایش را به بدن کم‌جانش نشانده بود. پیرمرد را بیخود جلوی آقاگل چزانده بود و سکه پولش کرده بود. تا می‌خواست فراموش کند طعنه‌های قربان با آن خنده‌های و برشته و سنگینش یادش می‌آمد. تقصیری نداشت که همیشه می‌خواست بچه‌اش پسر باشد و حالا اسماعیل، پسری که از مراقبت‌ و توجه زیاد پدر سربه زیر و ساده بار آمده، توی شهر سرش به کار خودش بود دیر خبر حجت را می‌گرفت. اصلاً مگر آدمی باید غیر این باشد؟ اما همه محل می‌دانستند که قربان همیشه یک پای قمارش پابرجاست و چشمش هی به زنانه این و آن گیر می‌کند و باید زمین پای معامله را به یک صنار بخرد و و هفتاد صنار بفروشد.
بیل را به دیوار تلمبار تکیه داد و لگدی به کنده چوب زد. بعد باز شدن در حلبی مرغ‌ها و خروس‌ها از یک‌َوَر اردک‌ها از یک‌َوَر دیگر انگار که تا به الان رنگ روشنای روز را ندیده باشند از لان دویدند بیرون و میان حیاط پخش شدند. اینها همه کار کلثوم بود حجت حوصله‌اش نمی‌کشید معطل خرده کارها شود. این بود که از بعد کلثوم همیشه یک پای کارها عقب می‌ماند. صدای بلند زوزه گرگ‌ مثل ضجه‌ی زنانه‌ای از توی خیس و گمار پیشانی‌اش را چین انداخت و کلاه ترکدارش عقب رفت. سیاه که از آمدن حجت خودش را هی جلوی پای صاحبش انداخته بود حالا از کم محلی حجت گوشه‌ای نشسته بود و روی دوتا دستش بلند شده بود. انگار که گوشش کر شده باشد فقط جنگل را نگاه می‌کرد. میانه راه هم چیزی آنطرف چَپَرها لای تیرگی درختان، صدا داده بود. حجت هرچه هم چشم دوانده بود هیچ حیوانی را ندیده بود. ولی توی سرش خیال می‌کرد، حالا که جایش لو رفته همانجا ایستاده و زل زده به جان نحیفش و تکانی نخورده و تا دیده نشود. دوشاخه را از پریز برق کشید بیرون، لامپ زرد هِرِه خاموش که شد انگار چند سالی می‌شد کسی به خانه رفت و آمدی نداشت. تکیه داد به رواق و پاکت سیگار اشنو اش را از توی چوخا بیرون کشید. تکان تکان داد تا یکی بیرون بیاید. اصلاً از وقتی قربان زمین‌های یوسف را مناسبی گرفته بود و شب به شب می‌آمد برای آب آوری همه‌اش مثل سگ پاچه می‌گرفت. می‌دانست چه جور مرضی دارد دوقفیسی سر مالرو با مرز قرص و زمین باغی، چشمش را گرفته بود که چی! حجت بدهد مناسبی به یکی و آنوقت قربان زور کند و هر طور شده مجبور به فروش زمین شود و بعد فروش قربان بیاید از آن بخرد؟ آنوقت دم به دم بهانه کلثوم را می‌گرفت! مگر حجت بیشتر از مردان دیگر آبادی از زنش کار کشیده بود تا حرف قربان سر باشد؟ اصلاً این کار را مگر فقط برای شکم خودش کرده بود یا خانواده‌اش؟ فهمید که پاکتش خالی است. سیاه آمد سوی حجت و خودش را مالید به پشمه جورابش. حجت دست جنباند. ترکه را برداشت و هر چه غیظ داشت حواله حیوان کرد. ترکه توی هوا سوت می‌کشید و با هربار پایین آمدنش جایی در میان بدن پشمین و لاغر سیاه را می‌سوزاند. زوزه‌ی حیوان که درآمد دمش را لای پاها انداخت و تندی رفت سوی تلمبار.
- بشو تب بیگیفته
جلخته تنگ و کوتاه زیر چوخای پیرمرد از نفس‌های بریده بالا و پایین می‌رفت. نگاهش همانطور روی سیاه مانده بود. انگار که همه غیضی‌اش را خالی نکرده بود و می‌خواست برود سویش که خون مالیده شده به ترکه چکه کرد روی گالشش.
آفتاب پشت تپه‌ها گم شده بود. ظلمات آهسته می‌خزید و همه جا را سیاه می‌کرد. حجت انگار که بخواهد از این سیاهی بگریزد، قدم‌هایش را سریعتر روبه روشنای مسجد برمی‌داشت. چند شاخه آنطرف چپرها شکست و گزنه‌های گردن دراز تکانی خوردند. حجت ایستاد و چماقی که توی دستش داشت را محکم گرفت صدا که نیامد. با نوک چوب میان علف‌ها راه باز کرد و قدمی به جلو برداشت اما هیچ خبری نبود. نفس عمیقی کشید و راه مسجد را پیش گرفت. از بغل شانه‌اش، کمی عقبش و حالا از پشت سرش حس می‌کرد می‌آید. صدای قدم‌هایش نمی‌آمد اما لب‌های افتاده حجت سفت شده بود و فکر اینکه حالا فاصله‌شان کمتر شده موهای پشت گردنش را سیخ می‌کرد. سرش به عقب نمی‌چرخید. شاید می‌چرخید و خودش نمی‌خواست. چماقش را سریعتر از قبل برمی‌داشت و پایش که به تکه سنگی گیر کرد سکندری خورد، ایستاد و به عقب چرخید. تنها تاریکی مسیر بود که از رفتن مه بیشتر خودش را نشان می‌داد. سر چرخاند و قربان را دید که با گاو از جلو می‌آمد. ورزا که متوجه حجت شد، هوا را با صدا از مفُش بیرون داد، به عادت جنگ گردن تکان داد و دوشاخ تیزش را نشان داد. حجت دوباره از راه رفتن ایستاد خواست خودش را از مسیر ورزا کنار بکشد و عقب‌عقب رفت و با نزدیک شدن حیوان تعادلش به خورد و افتاد توی گُمار.
- تی مال جلویا بگیر دِ آشغال..
قربان اما به بیشتر از ریشخندی‌زدن و گوشه لب را خاراندن به فریادش اعتنایی نکرد. بعد کنار زدن حجت طناب حیوان را کشید و آوردش توی مالرو.
داس که پایین آمد تیغه‌اش گرفت بدنه لوله و انتهایش را برد. حجت لوله را بالا آورد و وراندازش کرد. خیالش راحت شده بود که لوله‌های توم‌بیجار امسالش هم خوب درآمده. انداختش میان لوله‌های دو سه متری دیگرش و داس را زیرشان جا داد. چکه گلی میان ریشش گیر کرده بود با پشت دست کشید رویش و اما باز نرفت. بیل را از دیواره نماگاه برداشت و روانه بیجار شد. معلوم نبود کسی امشب بیاید یا نه. حجت اما خیلی کار به آمدن و نیامدن کسی نداشت. خودش باید هرشب بر سر دغن‌صحرا می‌رفت. بهار بُرهید تا توانسته ریشه دوانده بود. هوا سوز داشت و باد که به حجت می‌رسید از لای چوخا و جلخته راه باز می‌کرد و می‌نشست به بدن نحیفش. دکمه کت را بست. حالا گرمتر شده بود. صدای بلند گرگی آمد همچین زوزه می‌کشید که انگار ماه کامل بود. ولی آسمان را که نگاه میکردی سیاهی‌اش خوف به جانت می‌انداخت. بیل را از روی کول پایین آورد و محکم گرفت تا اگر دیدشان بی‌دفاع نباشد. تنهایی کار را برایش سخت می‌کرد. ولی اقلأ یک امشب از پرچانگی قربان راحت بود و اعصابش آرام می‌گرفت. اگر هم کسی می‌آمد همین که چراغ میزد پیدایش میکرد. زوزه‌ی گرگ‌ها هنوز از میان بیجارها می‌آمد. معلوم نبود چند تا هستند. شاید هم مثل حجت یکی بود و قرار نداشت. جلوی شیب کانال آب ایستاد. سیگاری از جیبش بیرون آورد و هربار می‌خواست روشنش کند باز کبریت را خاموش می‌کرد. حوصله‌اش که سر رفت سیگار را انداخت روی مرز. زوزه‌ی گرگ می‌پیچید توی هم و می‌شد صدای ناله‌های زنی که خیلی سال پیش تنها همدم حجت بود. ناله ناله کلثوم بود انگار، ضجه میزد بلکه کسی برساندش جایی و حالش بهتر شود. سرش را تندی چرخاند. این باعث این خیالات همه قربان بود. حتی وقتی خودش نبود آزارش به حجت می‌رسید. بیل را گرفت و چند بار چرخاند میام مرز و راه آب را با کرد. جلویش زمین مناسبی حجت افتاده بود. هنوز رنگ پیشکاول را ندیده بود و گودی گِل‌ها را توی آن تاریکی هم می‌شد تشخیص داد. پسره کار خودش هیچ سامان نداشت آن کَله با توم ماشینی کاشته شده بود و این یکی هنوز رنگ پیشکاول را ندیده بود. آنوقت برای دیگری تکلیف تعیین می‌کرد. قربان هزارتا نفرت بود توی سرش. خیال نداشت رنگ هیچ آسایشی را ببیند. آب که قطع میشد گِل‌ها کدره می‌بستند و معلوم نبود آب چندتا شب باید نرمشان میکرد. گِل‌ را از کنار مرز کشید میان آبراه. قربان بود توی سرش هی می‌چزاندش هی کوچکش میکرد. دوباره بیل زد تندتند نفس می‌کشید و صورتش انگار که آلو گرفته باشد قرمز شده بود. سیاهی آنطرف مرز آهسته نزدیک می‌شد. چراغ که زد هیکل پشمین و نخراشیده گرگی را میان روشنای چراغ دید. نفسس گرفت و لبش لرزید. میان خلاف حیوان رسیده بود و جرئت مرد گم شده بود. چشم‌های گرگ سو می‌زد از حالتشان خواند که انگار سالهاست غذایی نخورده. عقب‌تر آمد. گرگ اما مجالش نداد تندی خیز برداشت سمتش. حجت چرخید و چراغ قوه از دستش افتاد. گرگ درست پشت سرش بود فرصت نکرد از دغن بیرون بیاید و توی آب دوید. حیوان له له می‌زد برای یک تکه گوشت. حجت خودش را رساند به لوله‌کله پایش روی نرم‌گلی سر خورد و افتاد بین‌شان. تیزی لوله تازه بریده شده از کمر لاغرش بیرون زد و صدای حجت در دم خفه شد. ولی خبر از هیچ گرگی نبود تا جسدش را بدرد.
قربان شستش را که خیس کرد سریع کشید به پول های بسته شده و روی هم که به قاعده مچ‌دست میشد.
- عشق است. ولی خوب بساطیو یاد گرفتی ورزاتو باکی مبارزه بدی. خواستی هم میتونی به خودم بفروشی حالا ورزای من دیروز باهاش شاخ تو شاخ بوده ولی یجور درستش میکنم سلوک کنن، ها چی میگی!
- نمیدانم ولایی چیزی توی پرو بالم ندارم خبر میدم بهت
قربان نیشش که وا شد دستش را محکم کوفت به قفای پسر.
- کلــک..
راه خانه را پیش گرفت. صدای جریان آب را که شنید حواسش جمع شد، زد به علف کله و چند دقیقه بعد از میان مالرو سر بیرون آورد. دم صبحی وقتی ورزایش را می‌برد صحرا، پیرمردی را سمت مسجد ندیده بود تا کمی آزارش دهد. به بیجار راه که رسید پول‌ها از دستش افتاد. چشمش را گرداند روی دریای قرمز خونی که ساقه‌های تَر برنج را در خودش غرق می‌کرد و به ریشه‌شان می‌نشست. همانجا نشست و محکم کوفت به سرش.
شال‌کلاه:نوعی کلاه پشمین که دو طرفش شبیه به شال طول دارد.
بیجار:شالیزار.
هَچین:همچین.
أويرا:گم.
سیاه لانتی:مارسیاه.
لا کردن:حیف کردن.
خرمکو:خرمنکوب.
دغن صحرا:جوی آب طولانی میان شالیزارها.
چوم: چشم به زبان گیلکی.
تلمبار:انباری.
هِرِه:جایی در نزدیکی حیاط با ایوان
خیس وگُمار: جایی که علف‌های زیاد با تیغ داشته باشد.
نماگاه:کلبه ساخته شده برای شکار.
بهار بُرهید:اوایل فصل بهار که هوا به شدت سرد است.
لوله کله:نیزار.
کله:یک قسمت از شالیزار همراه با مرز جداگانه.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای رضا ثروتی
در بخش پیام داستان نویس برای منتقد فرموده‌اید که آوردن نماد گرگ در این اثر ارسالی، جهت شان دادن نمادِ ترس برای معرفی یکی از کاراکترهای داستان به عنوانِ فردی مردسالار و خشن تا چه میزان به مرحله روایت‌پردازانۀ موفقیت‌آمیزی رسیده است، همچنین با دغدغه‌‌مندی داستان‌پردازانه و البته به نیت منسجم‌تر شدن روایت، نگران حضور برخی از بخش‌های قابل چشم‌پوشیِ احتمالی در اثر ارزشمندتان بودید: «...، احساس می‌کنم جاهایی از داستان نیاز به حذفیات داره...»، نگرانی منطقی و منطبقی که طبعاً نشان‌دهنده توجه ارزشمندتان جهت تقویت حداکثری «انسجام روایی» داستان‌تان است و از سویی دیگر، چون که داستان در منطقه‌ای روستایی رخ می‌دهد که اهالی شریف و گرامی آن منطقه به زبان گیلکی تکلم نمی‌کنند و شما هم به دلیل احاطه کامل نداشتن به زبان رایج آن منطقه، در بخش‌هایی از داستان، تعدادی از واژگان گیلکی را مورد استفاده قرار داده‌اید و این که آیا چنین تصمیمی به روند داستان‌پردازی اثر آسیبی احتمالی وارد می‌کند؛ در پاسخ به این موارد مطرح شده، ضمن تشکر بابت این دغدغه‌‌مندی نکته‌بینانه و روایت‌پردازانه، مواردی به اختصار و مطابق با روند شکل‌گیری این اثر ارسالی، تقدیم حضور شریف‌تان خواهد شد.
قبل از پرداختن به هر موضوع دیگری، لازم به یاد‌آوری، تأکید و تقدیر است که مؤلف گرامی اثر، به شیوه حرفه‌ای و مسئولیت‌پذیرانه‌ای، حتی‌الامکان سعی خودش را به کار گرفته است تا در انتهای اثر ارزشمندش، جهت اطلاع‌رسانی و ارائه ترجمه برخی از واژگان گیلکی تا حدی مشکل درک بخش‌های بومی‌نویسی شدۀ متن را برای مخاطبین گرامی غیرگیلانی و فارسی‌زبان برطرف کند، عملکرد ارزشمند و مسئولانه‌ای که بدون شک جای تقدیر دارد؛ درواقع یکی از مشکلات رایج در آثار برخی از دوستان نویسنده گرامی، این که است با صرفاً بومی‌ نوشتنِ تمام و یا بخش‌هایی از متن [و البته بدون ارائه معنی فارسی واژگان محلی]، ناخواسته فرصت خوانش صحیح و دقیق را از مخاطبین غیربومی و مشتاق آثار ارزشمندشان سلب می‌کنند، در حالی که با زیرنویس کردن بسیاری از واژگان محلی و ترجمه فارسی این کلمات [مانند رویکرد حرفه‌ای و ارزشمند مؤلف گرامی همین اثر ارسالی]، به راحتی می‌توانند که از طریق آثارشان با تعداد گسترده‌تری از مخاطبین علاقه‌مند و مکاشفه‌گر، ارتباط روایت‌پردازانه بیشتر و مؤثرتری برقرار کنند.
همچنین در مورد این که برای وقوع رخدادی روایی در یک منطقه از کشور به دلیل عدم احاطه کامل بر گویش آن منطقه به ناچار از واژگان بومی منطقه دیگری بهره گرفته شده است، چنین به نظر می‌رسد که سوژه انتخابیِ این اثر ارسالی به راحتی و با اندکی تغییر و تطبیق، قابل انطباق با سایر مناطق روستایی کشور است و طبعاً در هر محیط روستایی دیگری هم ، احتمال وقوع چنین وضعیتی برای اهالی زحمتکش سایر مناطق روستایی وجود دارد؛ درواقع لازم به ذکر است که در هنگام تألیف هر داستان تأمل برانگیز و جذب‌کننده‌ای [اعم از این که محل وقوع رخدادها مناطق بومی کشورمان باشد و یا مناطق شهری و احتمالاً فارسی زبان]، علی‌رغم ارزشمندیِ منحصربه‌فرد وجه فرهنگی و اصیل تمامی زبان‌ها و گویش‌های محلی کشورمان، باز هم به طور معمول، اولویت با رعایتِ روایت و در نتیجه قاعده‌مندانه و باورپذیرانه نوشتن داستان است، بنابراین مطابق با روند شکل‌گیری این اثر ارسالی [و البته چنانچه مؤلف محترم اثر، چنین تصور می‌‌کند که بنا به رعایت «ضرورت‌های روایی» منطبق با ظرفیت‌های داستانی سوژه مورد نظر، در بخش‌های از داستان به ترمیم، تعبیه و تنظیم مجدد نیاز است]، با اندک تنظیمی و البته مطابق با رعایت ضرورت‌های داستانی موجود در متن و فضاسازی منطبق‌تر منطقه‌ای و روایی، احتمالاً به‌کارگیری مدیریت شدۀ واژگان ارزشمند گیلکی، جهت پیشبرد سیر منطقی و باورپذیرانه این اثر ارسالی، مشکلی ایجاد نخواهد کرد.
البته لازم به ذکر است که مطابق با ضرورت اولویت دادن به روایت [چون که بدون شک، یک روایت قدرتمند، قاعده‌مند و به دقت تألیف شده، به طرز مؤثرتر و تأمل‌برانگیز‌تری قادر به برقرار ارتباط روایی مستحکم‌تر و ماندگارتری مابین نیت‌ روایی نویسنده گرامی با ذهن مخاطب حرفه‌ای و مکاشفه‌گر خواهد شد]، به دلیل این که حجم اصلیِ شکل‌دهندۀ زبان داستانیِ اثر، مطابق با زبان فارسی نوشته شده است، مؤثرتر، روایت‌پردازانه‌تر و طبعاً یک‌دست‌تر و ارتباط‌دهنده‌تر است که حتی‌الامکان و صرفاً در مواقعی ضرورت روایت ایجاب می‌کند، از واژگان بومی استفاده شود، مانند اسامی خاصی که امکان ارائه موفقیت‌آمیز و روایت‌پردازانه‌شان در متن از طریق به‌کارگیری معادل‌های فارسی‌ وجود نداشته باشد: «...، هِرِه، چوخا، زنانه، ظلمات، گُمار، پیشکاول و...»، بنابراین پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید و مطابق با ضرورت‌ رعایت یک‌دست‌نویسی زبان داستان، حتی‌ا‌لامکان واژگان گیلکی تعبیه شده در بخش دیالوگ‌نویسی داستان: «...، خواستی بفروشی به خودم خبر بده مشتری دارم "هَچین" دست به نقد...، اونی که مرگشو تو خواب "أويرا" میکنه از همین "سیاه‌لانتی" هم ترس داره...، "چی گی" پسر...، پشت سرم "چوم" ندارم...، "بشو" تب "بیگیفته"...، "تی مال جلویا" بگیر "دِ" آشغال ...» [چون که بدون حضورشان در متن، احتمالاً روند انتقال مفاهیم ضروری داستانی به طرز راحت‌تر و فراگیرتری میسر خواهد شد]، به زبان فارسی تغییر داده شوند؛ درواقع مؤثرتر است که به طور معمول و حتی‌الامکان خلاقیت‌های ارزشمند فردیِ شخص مؤلف گرامی، مطابق با ضرورت‌های داستانی به مرحله بالفعل روایت‌پردازانه‌ای در هر داستان اولویت‌محور و به دقت تألیف شده‌ای برسند.
و اما در مورد شیوۀ مؤثرِ به‌‌کارگیری برخی از نمادها برای معرفی شخصیت درونی و واقعیِ کاراکترهای داستانی، لازم به ذکر است که چنانچه روند تعبیه خلاقانه، هوشمندانه، برنامه‌ریزی شده و روایت‌پردازانۀ نمادها، با روند شخصیت‌پردازی دقیق، منطبق و همزادپندارانه‌ای برای کاراکترهای مورد نظر در روند شکل‌گیری روایت توأم شود، طبعاً نه تنها چنین رویکرد رواییِ مدیریت شده‌ای، به شناخت مؤثرترِ وجه شخصیتی کاراکترها به مخاطب اثر کمک می‌کند، بلکه احتمالاً به تقویت وجه تأویل‌پذیری هم اثر هم کمک شایان توجه‌ای خواهد کرد؛ بنابراین مؤثرتر و شخصیت‌پردازانه‌تر است که دوستان نویسنده خلاق و خوش‌اندیشه گرامی، برای معرفی کاراکترهای مورد نظرشان، صرفاً به حضور نمادها در داستان‌شان اکتفاء نکنند و به طور هم‌زمان علاوه بر انتخاب و تعبیه نمادهای متناسب با نحوه عملکرد کاراکترهای داستانی، به شخصیت‌پردازی منطبق‌تر و مؤثرتری مبادرت کنند.
از سویی دیگر، مطابق با نگرانی روایت‌پردازانه مؤلف گرامی اثر، در مورد بخش‌هایی از داستان که احتمالاً با مورد چشم‌پوشی قرار گرفتن‌شان، روند شکل‌گیری منسجم، متصل‌کننده و پیشبرنده روایت از استحکام منطقی‌تر و مؤثرتری برخوردار خواهد شد، لازم به ذکر است که بخش دیالوگ‌نویسی متن [تقریباً از نیمه‌های داستان به بعد و البته حتی‌الامکان با یک‌دست فارسی نوشتن تمامی دیالوگ‌ها]، هم به لحاظ «ضرورت‌سنجی روایی» و هم به لحاظ تطبیق مؤثرتر با قواعد ضروری دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای، به تدقیق و تنظیم گزینشیِ منطبق‌تر و ضرورت‌مندانه‌تری نیاز دارد.
همچنین با توجه به ضرورت جزءپردازانه نوشتن بخش بدنه توصیفی متن، جهت ملموس‌تر «نشان» داده شدن رخدادهای ضروری و منطبق داستانی، به خوبی مشخص است که بخش‌هایی از این اثر ارسالی با دقت نظر توصیفیِ مدیریت شده‌ای نوشته شده‌اند: «...، روی سه گوشه مرز که جاگیر شد...، آب گل‌آلودی که توی هم می‌لولید و با شتاب جلو می‌رفت...، پاکت سیگار اشنو را از توی کت برداشت و یک نخش را...، دستش را از زیر شال‌کلاهش بیرون کشید، چند تار موی سفید چرب گیر کرده لای ناخنش را روی مرز انداخت...، پشت آب لرزید و از آنور آب گل‌آلود روخان روشنی‌اش را بلعید و نرم گل‌هایی که دوتا‌یکی از میانش سر بیرون آورده بودند...، نوک چکمه نیم‌دارش را کشید به تیغه بیل و گل‌های...، یک تار موی سیبیل حنایی رنگش را کند و...، پهنای بیل را محکم زد...، نرمه بادی وزید و رشته‌های دود را به هم پیچاند...، لب‌های قربان هردم می‌جنبید و...، بیل را عقب کشید و انتهای چوب...، لامپ زرد هِرِه خاموش که شد...، تکیه داد به رواق و پاکت سیگار اشنواش را از توی چوخا بیرون کشید...، ترکه توی هوا سوت می‌کشید و با هربار پایین آمدنش جایی در میان بدن پشمین و لاغر سیاه را می‌سوزاند...، آفتاب پشت تپه‌ها گم شده بود...، شستش را که خیس کرد سریع کشید به پول‌های بسته شده و...»، آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را [البته ضمن تدقیق مجدد در گزینش رخدادهای ضروری و تشکیل‌دهندۀ «خط اصلی روایت»]، با چنین توصیف‌پردازی‌های دقیق و قابل‌ تصورِ جزءپردازانه‌ای [و البته حتی‌المقدور در یک حجم واژگانیِ گزینش شده‌تر و نسبتاً منسجم‌تر]، ترمیم و تقویت کنید.
دوست نویسنده گرامی، امیدوارم که مطالب مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت