حفظ یکدستی



عنوان داستان : صدای الله اکبر

یک طرف صورتش را حس نمی‌کرد. درد شده بود مثل کوهنوردی که از گونه‌اش بالا میکشید تا چشم چپش و بعد به فرق سرش میرسید، تیرک پرچم فتح را بر سرش میکوبید، پایش لیز میخورد و دوباره بالا می‌رفت. اصلا حس می‌کرد چشم چپش کوچکتر شده. سعی کرد با زبان دانه‌ی میخک را به درون حفره‌ی خالی دندان فک بالایش بیشتر فشار دهد شاید که لحظه‌ای آرام بگیرد اما نه! شوری خون را در دهانش حس کرد. زبری دانه‌ی میخک که پوست ملتهب لثه‌اش را زخم می‌کرد بطرز جنون‌آمیزی تسلابخش بود برایش. عصبی بود و بی‌حوصله. دلش خوابیدن می‌خواست شاید هم بیهوش شدن. کت نمدی هم بیشتر از هر وقت دیگری بر شانه‌اش سنگینی می‌کرد. دست چپش را مشت کرده بود. کاش می‌شد با همین داس می‌توانست دندان کرم‌خورده را بکند بیندازد دور. شاید هم باید مینداختش توی صورت مش‌محمدولی که با باقی اعیان و بزرگترهای آبادی پشت سرشان ایستاده بودند و مراقب کوچکترین حرکت این دهقان‌های ردیف جلو. از صبح علی‌الطلوع، لباس پوشیده، آمده بودند ورودی آبادی به انتظار جناب تیمسار. مش‌محمدولی گفته بود می‌خواهد بیاید دیدن ما تا اگر پسندمان کند نماینده‌ی این آبادی و آبادی‌های هم‌جوار باشد. قرار بوده از پنج آبادی هم‌جوار از صبح تا ظهر دیدن کند. کریم که سمت راستش ایستاده بود آرام زیر لب زمزمه کرد؛ "پاهام دیگه جون نداره. از ساعت 6صبح اینجا وایسادیم. این گالش‌ها رو هم زنم شسته صبح هنوز خشک نشده بودن که پوشیدمشون. با این هوای ابری و زمین خیس بارون دیشب، تا یکساعت پیش پاهام حداقل یه گزگز می‌کرد از سرما میدونستم پا دارم. الان که دیگه نمیدونم روچی وایسادم اصلا". هنوز حرفش به انتها نرسیده بود که ابرام عمو از پشت سرشان داد کشید؛ "جوونا ...های جوونا حرف بی‌حرف. درست وایسید الان ناغافل ماشین جناب‌تیمسار بپیچه به این سمت، شما اول از همه تو دیدرسش هستید. باید از دور میاد بدونه چه مردمون آداب دانی هستیم. نه مش‌محمدولی؟" مش‌محمدولی با صدای یُغور همیشگی که بخاطر سرمای هوا حالا کمی انگار گرفته بود گفت؛ "...ها والله غیر اینم نیست. بلکه بتونیم نظرش رو جلب کنیم. میگن برو بیایی داره. با یه نامه میتونه دستور جاده کشیدن بده. مثل قبلیا نیست که چشمش دنبال غزال باشه! از آبادی بالای رود شنیدم. پارسال یه بار اونجا رفته سرکشی خیلی به نظم اهمیت داده. دستور داده سربازای زیر دستش اومده بودن کمکِ مردم آب انبار رو خالی کرده بودن. میگن چند سالیه بچه‌هاش خارجه رفتن، تیمسار هم دنبال اینه آبادی‌های اینجا رو شبیه عکسایی کنه که بچه‌هاش میفرستن. یه وقت نیاد از کنارتون رد بشه بو بدید! آبرومون میره... آی قربانعلی دیروز سر گذر پرچین‌دار دیدمت درگیر زایمان میشت بودی. زیاد تو علوفه ها میچرخی عمو! بو نمیدی که". قربانعلی که با چشم‌های منتظر به پیچ جاده خیره شده بود. داد زد؛ "نه آقا، خیالت تخت، حموم بالای ده رفتم". و کسی جز ننه‌اش نمیدانست که چون دخل و خرجشان بهم نمی‌رسد مدتهاست ننه‌اش در قابلمه آب می‌جوشاند تا بتوانند حمام کنند. الان هم که یک هفته‌ای میشود ننه برای زایمان خواهرش به شهر رفته. در حال همین حرف‌ها بودند که سیدقاسم که کنار مش‌محمدولی ایستاده بود به آسمان ابری بالای سرشان نگاه کرد و گفت ؛ "ساعت از 12 گذشته وقت اذونه. این تیمسار هم که نیومد. من برم مسجد اذون بگم و بیام". مش محمدولی که خودش هم ازاین وضعیت بلاتکلیفی خسته شده بود گفت؛ "آقاسید سر جدت! الان بری که چهارتا ازاینا دنبالت راه میفتن. قربونش برم گفته از تو حرکت از من برکت. الان ما اینجا وایسادیم واسه همین! این جناب تیمسار حتمی رفته از اون بالا بیاد. ما رو که از همه به شهر نزدیکتریم گذاشته آخرسر ببینه. حتما الانا دیگه تو راه رسیدنه". سیدقاسم مرد کوتاه‌قد و چهارشانه که ریش کم‌پشت و جوگندمی داشت و بعکس باقی که شال مشکی به کمر بسته بودند شال سبز داشت، تسبیحش را از دست راست به چپ داد و صلواتی فرستاد. نمیدانست چه بگوید که هم خدا راضی باشد و هم مش‌محمدولی دل‌چرکین نشود. مش‌محمدولی آرام زیر گوشش گفت؛ "آقاسید میگم بیا از همینجا اذان بگو. صدات هم میره تا داخل آبادی. زنا هم میدونن ما اینجا وایسادیم که بچشم این آقاتیمسار بیایم".
سیدقاسم پلک روی هم گذاشت. سردی هوا را می‌توانست از خنکی پلکهایش وقتی بهم میخوردند حس کند. آرام گفت؛ "روزی که دستِ خداست ولی بخاطر این جوونا که اینطور چند ساعته صفِ اول وایسادن تا این جناب تیمسار بیاد بل‌کم مجوز جاده برامون بگیره ماهم به شهر راه پیدا کنیم...چشم مشدی! از همینجا امروز اذانو میگم" و دست راستش را روی گوشش گذاشت و آرام شروع به گفتن ذکر کرد. الله‌اکبرِ اول را که گفت کمی نفس گرفت برای دومی و بعد سومی و ندید که الله‌اکبرها چطور دارند بالا می‌روند و به آبادی می‌رسند. همه شنیدند که وقت صلاه ظهر شده و این صدا از ورودی جاده می‌آید و مردها لابد هنوز کارشان تمام نشده. و الله‌اکبرها داشتند همچنان می‌رفتند. آنقدر اوج گرفتند که از بالای شهر هم عبور کردند. دقیقاً از بالای سر خانه‌ی تیمسار هم رد شدند. سرکی هم کشیدند و تیمسار را ایستاده بر ایوان دیدند که به کلفت‌ها اُرد می‌دهد تا بیشتر تمیز کنند. آخر امروز صبح درست پیش از اینکه با راننده‌اش راهی دیدن آبادی‌ها شود نامه‌ای به دستش رسیده بود که شهلا دختر فرنگ رفته‌اش دلتنگ شده و قصد برگشت کرده تا پاییز امسال را در خانه‌ی پدری به تفریح بگذراند. خوانده بود که مهمان عزیزی را هم می‌خواهد با خود بیاورد. تیمسار هم آب دستش بوده زمین گذاشته و تصمیم گرفته تدارک یک میزبانی در شأن را ببیند. امضای نامه به تاریخ سه هفته پیش بود پس احتمال دارد حتی امروز برسند! صدای الله‌اکبرها همچنان بالاتر می‌رفتند. کسی چه می‌داند شاید الان از بالای خانه‌ی شهلا هم عبور کرده باشند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام
داستان شما را خواندم. خوشحالم آثارتان را برای پایگاه نقد داستان می‌فرستید و از اعتمادتان سپاسگزارم. اگر اشتباه نکنم دومین اثری بود که از شما خواندم. داستان شما تا یک جایی خیلی خوب پیش رفته است. اجازه بدهید ابتدا بخش‌هایی از اجزای کار را با هم بررسی کنیم. گروهی از اهالی یک روستا برای استقبال از تیمسار منتظر ایستاده‌اند. قرار است تیمساز بیاید و اهالی روستا می‌خواهند قول جاده‌دار شدن روستایشان را از او بگیرند تا روستایشان به شهر متصل شود اما در نهایت تیمسار نمی‌آید چون به او خبر داده‌اند دخترش قرار است به کشور برگردد. داستان شما پیرنگ دارد، مکان را هم درست انتخاب کرده‌اید یعنی کنار راه به انتظار ایستادن حتی به تنهایی پتانسیل داستانی خوبی دارد به طور کلی جاده از آن مکان‌هایی است که پتانسیل دراماتیک دارد، زمان را هم به لحاظ تاریخی می‌شود حدس زد. زبان و گفت‌وگوها و مجموعه آنچه در بالا به آن‌ها اشاره کردم نشانه‌های یک اثر اقلیمی را تشکیل می‌دهند یا درست‌تر اینکه این نشانه‌ها می‌توانند ویژگی‌های یک اثر اقلیمی باشند. یکی دیگر از اتفاق‌های خوبی که در داستان افتاده شکل نمایش کنش‌ها و گفت‌وگوهاست. بزرگ روستا با سایریرن گفت‌وگو می‌کند و نمایش کنش کسانی که به انتظار ایستاده‌اند ضرباهنگ اثر را تند و خوانش آن را لذت‌بخش کرده است. یک جور حال و هوای ویژه، نوعی حس و حال «در انتظار گودو»یی توی اثر هست که آن را دلپذیر می‌کند و مجموعۀ همۀ این‌ها طنز ظریفی نیز در رگ و پی داستان جاری کرده که بر مغناطیس آن افزوده است. می‌دانید تمامی صحنه‌ها از ابتدا مرا یاد چه اثری انداختند؟ یاد فیلم «روز باشکوه» از ساخته‌های کیانوش عیاری افتادم. نمی‌دانم این فیلم را دیده‌اید یاخیر. در هر حال در آنجا هم قرار بود یکی از اعضای خانوادۀ سلطنتی به شهر بیاید و فرماندار و همۀ آدم‌های صاحب منصب آنچنان به هول و هراس و تکاپو افتاده بودند که تقریبا شیرازۀ همه چیز از هم پاشیده بود. در صحنه‌هایی همۀ آدم‌های بانفوز و قدرتمند را می‌دیدیم که با التهاب و اضطراب ساعت‌ها کنار خط آهن منتظر ایستاده بودند و لحظه به لحظه جزییات کارها را وارسی می‌کردند و مدام مشغول تمرین و تدارک مراسم استقبال بودند و در آنجا هم در نهایت مهمان سلطنتی مورد نظر حتی به خودش زحمت نداد تا در ایستگاه پیاده شود فقط قطارش از جلوی چندین جفت چشم منتظر امیدوار گذشت و در نگاه خستۀ همگی تنها غباری از یأس و ناباوری به جای ماند؛ با این حال تمام حرکت و جوش و خروش فیلم و همینطور طنازی ویژه‌اش به همان سکانس‌های مراسم استقبال مربوط می‌شد. در داستان شما هم همینطور است تا جایی که همه به انتظار ایستاده‌اند خوب پیش رفته است اما بعد یکدفعه فضا عوض شده و داستان یکدفعه به شدت افت کرده است. تا جایی که یک نفر همان‌جا اذان می‌گوید خیلی خوب است اما از جایی که صدای اذان می‌رود و می‌رسد به شهر و باقی سطرها، دیگر از داستان خبری نیست. داستان فقط تا صدای بلند شدن اذان پیش رفته است. اگر فضا را یکدفعه تغییر نمی‌دادید داستان به سراشیبی نمی‌افتاد. داستان به اصطلاح با همان دنده می‌توانست جلو برود. مسیر اتفاق‌ها به این شکل نباید عوض می‌شد. از نظر من کاری که لازم است انجام بدهید یکی این است که تعداد آدم‌ها را کمتر کنید یعنی مدام از این آدم به آن آدم نپرید این مسأله داستان را دچار پراکندگی می‌کند. یک نفر از بین این افراد مثلا همان بزرگ اهالی را به عنوان شخصیت محوری در نظر بگیرید برای اینکه بتوانید بیشتر روی شخصیت‌پردازی او متمرکز باشید و دو اینکه ماجرا را بعد از اذان هم پیش ببرید و برایش طراحی کنید به این معنی که طراحی کنید برای آمدن یا نیامدن تیمسار و ماجراهایی که پیش خواهد آمد. تعلیق را حفظ کنید. سه اینکه اجازه ندهید داستان کلیشه‌ای بشود. از تیپ‌سازی پرهیز کنید. هرچه تصویر روستا و روستایی از داستان‌ها و فیلم‌ها و مجموعه‌های تلویزیونی به خاطر دارید از ذهنتان پاک کنید و بگذارید حهان داستانی تازه‌ای خلق شود. اجازه بدهید روستای دیگری ساخته شود با ماجراهایی منحصر به فرد. دیگر اینکه به تلاش و تمرین خستگی‌ناپذیر ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
کوثر خواجه » 26 روز پیش
با سلام. ممنونم از کامنتتون. ممنونم از سزعت عملتون در انعکاس کامنت. فیلم روو ندیدم حتما سعی میکنم بذارم تو برنامه ام که ببینم. سلامت و پرروزی باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت