گفت‌وگوها نفس داستان را گرفته‌اند




عنوان داستان : رویا
نویسنده داستان : علی شهاب الدینی

وقتی گفت: «خوب عزیزم، اگر خوب بود که از بهشت اخراجش نمیکردند!»؛
همسرش از کوره در رفت.
«دیگر شورش را در آوردهای. همه چیز را به مسخره گرفتهای. لباس رنگی را همراه لباسهای سفید داخل ماشین لباسشویی انداختهای و همه لباسها سبز شدهاند؛ به جای عذرخواهی میگویی: اشکال ندارد. حالا همهی زندگیمان سبز شده چه از این بهتر. میگویم نمکپاشها را با شکر پر کردهای. هر غذایی میخوریم شیرین است؛ میگویی زندگیمان شیرین شده. خواهش میکنم یک کم به سر و وضعت برسی و ما را مضحکه مردم نکنی؛ استدلال میآوری: چه اشکال دارد باعث شادی دیگران شویم و آنها را بخندانیم. حالا هم که میگویم اتاقات را تمیز کن، تمیزی از بهشت آمده؛ جواب میدهی خوب حتما چیز بدی بوده که از بهشت اخراج شده.»
احمد سرش را از روی کاغذها بالا آورد. راضیه ملاقه به دست و پیشبند به تن روبرویش ایستاده بود. انگار همزمان هم ظرف میشسته و هم آشپزی میکرده است.
در نگاه احمد التماس موج میزد.
«بخشید. قول میدهم دیگر از این شوخیها نکنم.»
راضیه تحکمآمیز گفت: «شوخیهای بیمزه!»
«چشم. قول میدهم دیگر شوخیهای بیمزه نکنم. حالا این بنده پریشان روزگار باید چهکار کند تا راضیه جان راضی شود؟»
راضیه که کمی آرامتر شده بود گفت: «احمد جان! شما سی و دو سالت است. به قول خودت در چهل سالگی انسان به بلوغ میرسد. چهار پنجم راه را رفتهای. ایا به چهار پنجم بلوغ رسیدهای؟ بیخیال. میشود یک محبتی بکنی نیم ساعت وقت بگذاری و اتاقات را مرتب کنی؟»
احمد چشمی گفت و دست به کار شد. بیست دقیقه بعد تقریباً اتاق تمیز شد. کتابها و دستنوشتهها سر جایشان قرار گرفته بود که چشمش به کاغذی افتاد: یک داستان کودک.

یکی بود، یکی نبود. چند ماه بود که فرشتهها شبانهروز کار میکردند. خدا هر روز به کارگاه سرمیزد و اِشکالهای کار آنها را میگفت. بالاخره یک روز فرشتهها پیش خدا آمدند. خورد و خسته و شاکی.
«بفرمایید. خدمت شما. خدایا خسته شدهایم. داریم میمیریم. دیگر از این زیباتر نمیشود.»
خدا نگاهی به نینی انداخت و گفت: «خوب است. خوشگله. بارک الله.»
بعد به فرشتهها نگاهی کرد و گفت: «فقط.... .»
چند تا از فرشتهها تا این کلمه را شنیدند غش کردند و از حال رفتند. خدا حرفش را ادامه نداد. در عوض گفت: «خسته نباشید. میتوانید بروید.»
فرشتهها با خدا خداحافظی کردند و رفتند. آن وقت خدا خودش دست به کار شد و نینی را آن جور که پسندش بود درست کرد.
نینی کوچولو به دنیا آمد با چشمانی گرد و سیاه و صورتی فوق العاده سفید. یکی از اقوام به شوخی گفت: «به گمانم موقعی که خدا میخواسته این بچه را بیافریند به جای آب، از برف برای درست کردن گِل استفاده کرده.»

احمد کاغذ را مچاله کرد تا در سطل بازیافت مملو از کاغذ بیندازد. دستش را عقب برد ولی وقتی آن را جلو آورد قبل از آن که مچش را باز کند پشیمان شد. دستش در هوا ماند. آن را باز کرد. کاغذ روی زمین افتاد. صافش کرد و گذاشت لای یادداشتها. حالا فقط چهار دقیقه وقت داشت. سریع بقیه وسائل را جمع وجور کرد و جارو را به برق زد. بلافاصله بعد از اتمام نظافت اتاق، سفره شام پهن شد. بعد شام راضیه گفت: «اگر کاری نداری میروم بخوابم.»
احمد چند دقیقهای نوشت. در دلش غوغایی به پا بود. هر چه فکر میکرد علتش را نمیفهمید. آخر اتفاق خاصی نیفتاده بود. زندگی همان روال همیشه خودش را داشت. خواندن کتاب، نوشتن داستان و گهگاه دریافت برگچکی از طرف یک ناشر. نیم ساعت از موقع همیشگی خواباش گذشته بود ولی گویا خواب نمیخواست بیاید. از پشت میز بلند شد. بیرون را نگاه کرد. خبری نبود. صدایی هم نمیآمد حتی صدای پارس سگهای دور دست. سکوت محض برقرار بود. یک استکان چای دم کرد. فکر کرد:
«بیخوابیام را شدیدتر میکند.»
اما چارهای نداشت. سه ربع ساعت بعد بالاخره احساس کرد پلکهایش سنگین شده. تازه چرتش برده بود كه ناگهان با هياهوي چند نفر از خواب پريد.
«منو بنويس؛ منو بنويس. من خيلي رويايي هستم، قول ميدم يك شبه مشهورت كنم.»
یک شبح بود. ادامه داد:
«تو سرزمین چندضلعیا هر شکل طبقه خاصی برای خودش داشت، تو پایینترین طبقه مثلثا بودن. طبقه بعدی چهارضلعیا. همین طور در طبقه سوم پنج ضلعیا و الی آخر. فرمانروای این سرزمین دایره بود. اون با این که منحنی بود خودش رو جزء چند ضلعیا میدونست. تازه دلیل هم میآورد. میگفت: «هر چی تعداد اضلاع یک چند ضلعی بیشتر بشه، بیشتر به من نزدیک میشه تا در بینهایت به من میرسه.» اما مستطیل این حرف را قبول نداشت....»
شبح دیگری با مشت تخت سینه اولي زد و گفت: «نه خير اين قصه آبكي است. بنده يك رمان بلند هستم؛ نوبل را برايتان تضمين ميكنم عالي جناب.»
«همه چیز مهیا بود: دخترش را بوسیده بود و وصیتنامهاش را نوشته بود. صبح اول وقت تویوتا را تعمیرگاه برد برای تعمیرات اساسی که چند ماهی خانمش راحت باشد. بعد از همه دوستان و آشنایان حلالیت طلبید. اکنون بالای برج بود. آماده خودکشی. صحنه را طوري چيده بود كه يك اتفاق به نظر برسد. همه چیز از آنجا شروع شد که در کلاس سوم شرایط خلبان شدن را در روزنامه خواند. سختی شرایط نتوانست او را از لذت پرواز منصرف کند. با خودش گفت: «اگر تعمیر کار هواپیما هم شوم خوب است.» اما او به آرزویش رسید: اکنون یک خلبان بود. موقع طلب حلالیت، به همه میگفت میخواهم بروم زیارت، البته دروغ هم نگفته بود میخواست به یک زیارت ابدی برود، زیارت جهنمیها.....»
دور تخت پر از شبح بود. سومي از روي حلقه شبحها پريد و افتاد روي سبيل كم پشت احمد، چشمان سبز و موهای بورش، در نورِ کم چراغ خواب پیدا بود.
«قربان قربان من يك داستانكوتاه انگليسي هستم.»
»Once a man goes to hell. He cries and cries and says: Oh my God, please give me a glass of water.....«
احمد خمیازهای کشید. شبح بعدي که لباسش لحاف چهل تکه را در ذهن تداعی میکرد، دهان شبح انگلیسیزبان را گرفت و او را عقب كشيد. بعد بدون مقدمه گفت: «در سياره اپسيلون جاذبه ضعيف بود. همه خود را با طناب به تخته سنگها بسته بودند تا مبادا به بيرون پرت شوند و در فضا سرگردان بمانند. قرار شد همه ساکنان زره آهنی بپوشند تا میدان مغناطیسی سیاره هم به کمک جاذبه بیاید و آنها مجبور نباشند همواره خود را به چیزی وصل کنند. اما مشکلی وجود داشت... »
ناگهان صدای جیغی بلند شد. به دنبال آن همه شبحها کنار رفتند. صاحب جیغ که ظاهرش دخترانه بود جلو آمد.
«آقای نویسنده، آقای نویسنده! من یه قصه کودکم. الانم که دورهی فرزند سالاریه. منو چاپ کنین. تو رو خدا. دوست داری ابتدای قصه رو بشنوی؟»
بعد بدون این که منتظر تایید احمد شود گفت: «یک پیشی کوچولو بود که خیلی ناز و مهربان بود. یک روز حوصلهاش سر رفته بود. یادش آمد قبلا از داخل یک لوله بزرگ رد میشد و داخل یک باغ میرفت و حسابی خوش میگذراند. پیشی همان جا رفت. اما موقع رد شدن از داخل لوله، گیرکرد. همان موقع هاپو کوچولو داشت از آن جا میگذشت. هاپو کوچولو شروع کرد به کشیدن دم پیشی ....»
احمد توی رختخوابش نشست. گونههایش سرخ شده بود. احساس کرد تب دارد.
«کافی است! همگي بر اساس قد توی یک صف بایستید.»
صف قصهها تا جايي كه چشم كار ميكرد ادامه داشت. اما آن طرفتر يكي از قصهها، خارج از صف، محزون نشسته بود. نويسنده او را صدا زد: «بيا جلو ببينم، چرا توی صف نرفتی؟»
همهمه در بين قصهها بلند شد:
«پس ما چي؟ یعنی چه؟ مگه خودش نگفت به ترتيب قد تو یه صف وایسین»
احمد گفت: «در كلاسهاي امداد و نجات ميگويند ابتدا به كسي رسيدگي كنيد كه ساكتتر است.»
«مگه اينجا كلاس امداده؟»
احمد بدنش را شل کرد؛ روی تخت افتاد و ملحفه را روی سرش کشید.
«نه این جوری فایده ندارد، مثل اين كه بايد بخوابم.»
قصهها به دست و پايش افتادند.
«نه! تو رو به خدا هر كار دوست داري بكن. قول ميديم ديگه جيكمان در نياد، اگه بگیم اشتباه کردیم راضی میشی آره، آره؟»
احمد دوباره نشست. قصه كوچولو شروع كرد:
«در يك شهر كوچك پدر و مادري با پسر كوچكشان زندگي ميكردند. كار پدر سخت بود اما وقتي به خانه ميآمد و رضا شيرين زباني میکرد، خستگي به كلي از تنش بيرون ميرفت. بعد از مدتي خانواده پنج نفره شد. یک دو قلوی ناز به جمعشان اضافه شد. پدر نتوانست خانه بزرگتری بخرد. با این حال شادی در منزل آنها موج میزد. سالها به همین منوال به خوبی گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. حالا ديگر رضا مرد خانه بود و اميد مادر و خواهرها. به جامعهشناسي علاقه داشت. بعد از آن که درسش تمام شد نتوانست شغلي متناسب با رشته تحصیلیاش پیدا کند. به ناچار در یک شرکت معدنی مشغول به کار شد. صدونود سانتیمتر قد و اندامی که ورزیده نبود؛ رضا به درد کار بدنی نمیخورد....
پسر خاله دستش را روي زنگ گذاشت اما فشار نداد. مانده بود چگونه خبر را به خاله و دختر خالهها بدهد. موقع کار سر رضا لاي در كمپرسي مايلر مانده بود... »
احمد از خواب پريد.
«چه كابوس وحشتناكي؛ نكند واقعيت داشته باشد، یعنی ممکن است رضا همان پسر همسايه باشد؟ راستي چه رشتهای خوانده؟ باید همین الان به منزلشان بروم.»
رضا را میشناخت و خیلی دوستاش داشت. همیشه احوالپرسش بود. مثل این که فرزندش باشد. نگاه احمد به ساعت روی دیوار افتاد. ساعت دو بعد از نیمه شب بود.
«الان که دیر وقت است. ولی فردا اول وقت میروم. آره فردا...»
فردا صبح احمد با همسرش مشورت کرد. راضیه گفت: «اگر بدون بهانه برویم شک میکنند. تو که نمیخواهی خوابت را تعریف کنی؟»
«معلوم است که نه. دو سه روز پیش عید غدیر بود به بهانه تبریک عید میرویم.»
شب به خانه همسايه رفتند. تمام نشانيهاي خواب درست بود. رشته تحصیلی: جامعه شناسي. محل کار: یک شرکت معدنی. در دل رضا باز شد:
« احمد آقا شما خانواده ما را می شناسید. پدرم کوره گچ پزی داشت. برای آن که هزار من گچ عمل بیاید باید هزار من گچ داخل کوره بریزی و در آن فضای بستهی گرم و پر از گرد و خاک گچ را هم بزنی. بعد آن را داخل فرغون بریزی و هفت- هشت متر بالا بیاوری آن هم با شیب چهل و پنج درجه. خوب پدرم این کارها را میکرد و من هم کمک کارش بودم. به همین خاطر سختی کشیدهام و از کار ابایی ندارم اما حیفم می آید که از درس هایی که خوانده ام استفاده نکنم. بلایی به سرم میآورند که نمیتوانم روزی دو ساعت مطالعه کنم. باورتان میشود؟»
احمد سری به نشانه تاسف تکان داد.
« ان شا الله درست می شود. اگر استقامت کنی فرجی می شود.»
احمد به فکر فرو رفت یادش آمد از خودش که چند ماهی به عنوان یک کارگر ساده در یک شرکت کار کرده بود. با آن که فیزیک خوانده بود و خوب هم خوانده بود، عاقبت بیکاری او را مجبور کرد یک دوره جوشکاری ببیند و بعد هم به عنوان کمک جوشکار در پروژه احداث کارخانه گندله سازی مشغول به کار شود. فضای کارگری با روحیات احمد سازگار نبود. محیطی که هر کس از جایی آمده بود و تفاوت فرهنگ ها وحشتناک بود. بخت یار احمد بود. در همین دوران ازدواج کرد و همسرش که وضعیت را دید او را تشویق کرد تا کارش را ترک کند و به عشقش یعنی نویسندگی بپرداد. صدای رضا احمد را به خود آورد.
«احمد آقا این جا نه حقوقی می دهند که انسان دلش خوش باشد چند سالی کار میکند و به اصطلاح بارش را می بندد و بعد دنبال کار مورد علاقه اش میرود؛ نه امنیت شغلی وجود دارد؛ نه عدالت؛ نه....»
مادر رضا گفت: «پسرم خدا را شکر کن. همین را هم خیلی ها آرزو دارند.»
رضا آهی کشید و در جواب مادر گفت: «من از خدا گله ندارم. از بندههایش نالانم. یک دیپلم شده سرپرست کارگاه. گفتم یک کار دفتری به من بده. گفت نمیشود. گفتم حداقل یک کار بده که با بدن من متناسب باشد. آخر صدو نود سانتی متر قد و بلند کردن قلوه سنگ و مایلر...»
نام مایلر که به گوش احمد خورد رعشهای در بدنش ظاهر شد. همه متوجه شدند. مادر رضا با نگرانی پرسید:
«چیزی شده احمد آقا؟»
احمد به روی خودش نیاورد. در عوض یک لیوان چای درخواست کرد.
احمد و راضیه به خانه برگشتند. هر چه بیشتر فکر کردند ایدههای کمتری به ذهنشان آمد. احمد هیچ وقت میانهی خوبی با رو زدن و ریش گرو گذاشتن نداشت اما حالا پیش هر کس که ذرهای احتمال میداد بتواند کاری بکند، میرفت. کسی حاضر نشد قدمی بردارد. همه میدانستند اگر کاری برای احمد بکنند، او توانی ندارد که در عوض جبران کند. عاقبت تصميماش را گرفت. پیش ناشر کتابهایش رفت. ناشر با کلی منت قبول کرد آخرين داستانش را نيم بها ولي نقدی بخرد. احمد با پول آن و پساندازش يك ساندویچی راه انداخت. یخچالها و فر را قسطی خرید. به این امید که کمکم از درآمد مغازه بهای آنها را پرداخت کند. حالا رضا به عنوان شاگرد در مغازه كار ميكرد. احمد هم شده بود بدو بگردان. برای مغازه جنس میخرید. دنبال نان ساندویچی میرفت. حتی گاهی ساندویچ میپیچید.
پس از مدتي بدهيهاي مغازه، احمد را روانه زندان كرد. دو هفته در زندان بود. عليرغم تلاش احمد، رضا از موضوع خبردار شد. اجناس مغازه را به حراج گذاشت و بدهيها را پرداخت كرد. احمد از اتفاقات بیرون زندان بیخبر بود. يك روز صبح از طرف رياست زندان احضار شد. پايش را كه از زندان بيرون گذاشت روي تير چراغ برق كاغذي را ديد: سومين روز درگذشت جوان ناكام رضا اسلامی.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
گفت‌وگونویسی بخش مهمی از داستان‌نویسی است. مهم که یعنی از ارکان آن است و طبیعی است ضعف در این زمینه داستان را نابود می‌کند.
خب به دیالوگ‌های شما نگاهی بیاندازیم:
وقتی گفت: «خوب عزیزم، اگر خوب بود که از بهشت اخراجش نمی کردند!»

ابتدای داستان را گل درشت شروع کرده‌اید. با پیامی که کم پیش می‌آید در گفت‌وگوهای روزمره با آن برخورد کنیم و حقیقتا گفتنش هم در این داستان به‌جا نیست.
برای داستان‌نویسی باید بسیار بشنوید.
در ادامه دیالوگ‌ها اوضاع بسامان‌تری پیدا نمی‌کنند: «دیگر شورش را در آورده‌ای. همه چیز را به مسخره گرفته‌ای. لباس رنگی را همراه لباس‌های سفید و...»
نگاه کنید که در همین بخش چقدر حرف زده‌اید که اصلا داستانی نیست. یعنی مسئله نشده. داستان با مسئله شروع می‌شود، اما شما در این چند خط نتوانستید مسئله را به خواننده نشان دهید یا مسئله مهمی را برای خواننده ایجاد کنید که داستان را دنبال کند.
سر و وضع و شکل و ... لطفی ایجاد نمی‌کنند و آوردن این همه اطلاعات هم در یک گفت‌وگو چندان جالب نیست. بعضی از این اطلاعات را باید در طول داستان بیان کنید به تدریج. اگر نه، گفتنش به این صورت ساده و رو چندان هنرمندانه نیست.
اشکالات هر چه پیش می‌رویم بیشتر می‌شود. مثلا نوشته‌اید در نگاه احمد التماس موج می‌زد. خب؟ معنایی ندارد. التماس موج زدن چه معنایی دارد. باید این التماس را نشان دهید. دوباره همان ایراد که در داستان قبلی گرفتم در این داستان هم وجود دارد. ماجرا را تعریف کرده‌اید. داستان ننوشته‌اید.
بهترین روش برای یادگرفتن داستان نوشتن خواندن داستان خوب است. همین کار را انجام دهید.

راضیه تحکم‌امیز گفت... بی‌معناست. تحکم‌آمیز گفتن یعنی چه؟ صفت را فراموش کنید، به‌خصوص در روایت. باید لحن تحکم‌آمیز را نشان دهید. چه زمان می‌فهمید فلانی تحکم‌آمیز صحبت کرده؟ در گفت‌وگوی روزمره مثلا. همان را در داستان بیاورید. لحنش تغییر می‌کند. سگرمه‌هاش توی هم می‌رود... آن‌وقت ما می‌فهمیم که تحکمی در گفته او هست.
در دیالوگ‌ها که پیش از این گفتم قدرت و قوام چندانی ندارند مسائلی را مطرح کرده‌اید که گفتنش در داستان کم‌لطفی است. دیگر دیالوگ نباید به دام «ببخشید قول می‌دهم دیگر از این شوخی‌ها نکنم.» و «شوخی‌های بی‌مزه» و «چشم. قول می‌دهم دیگر شوخی‌های بی‌مزه نکنم. حالا ای بنده پریشان روزگار باید چه کار کند تا راضیه‌جان راضی شود؟» بیافتد
نگاه کنید به این گفت‌وگوها. قطعا این جور گفت‌وگوها از دل ادبیات و کتاب نیامده‌اند، بلکه از دل سینما و فیلم‌های بد و مجموعه‌های ضعیف راه کشیده‌اند به داستان شما.
و هیچ لطفی هم ندارند.
باز توصیه می‌کنم داستان خوب بخوانید.
مهم‌تر از آن خوب گوش دهید
مهم‌تر از همه گفت‌وگوها را مدیریت کنید. هر نوع اطلاعاتی را در گفت‌وگو نریزید.
گفت‌وگو باید کوتاه موثر و در عین‌حال پر از اطلاعات باشد که به پیشرفت داستان کمک کند.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
علی شهاب الدینی » یکشنبه 28 شهریور 1400
سلام ممنون نکاتی را که گفته آید اعمال می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت