نثر داستانی




عنوان داستان : ارتفاع زندگی
نویسنده داستان : مهدیه پوراسمعیل

از پشت سرفه‌های طولانی، صدای گرفته‌اش را به گوش هر بچه‌ای که سرراهش بود، می‌رساند.
سال‌شمار عمرش را اگر بپرسی می‌گوید فرصتی برای شمارش سال‌های زندگانی‌ام نیست، همین که زنده بمانم و زنده نگه‌دارم کافیست.
سال شمار و روز شمار و دقیقه شمارِعمر بماند برای آن‌هایی که ارتفاع زندگانیشان بلند است. این پایین ها هیچ خبرى از این بازى‌ها نیست.
هوای مه‌گرفته‌ی آن صبحِ اردیبهشت بهانه‌ای برای رهایى اشک از چشم‌هایش شده بود؛ بی‌آنکه واهمه‌ای از دیده شدنشان داشته باشد.
نام مهدکودک “نیکان” را که دید، چشمانش را خشکاند. لرزشی پشت گلو انداخت. صدا را با فشار آب گلو صاف کرد.

- بادکنک... بادکنک... دختر خوشگلا... پسر بلاها... بادکنک دارم.

صدایش مثل سایر کاسب‌ها بلند نبود. همیشه پشت صدای نازکش، خجالتی کهنه از کودکیِ تلخش به یادگار داشت.
انگار تمام دنیا دست به دست هم، زیر پایش را خالی کرده بودند. این حس آشنا را هنگام لیز خوردن پایش روی لیزی پوست موز و رها شدنش روی زمین بیش از پیش دریافت!

- آآآآخ... کمر وامونده خورد شد. موز خوریش واسه بقیه‌اس. زمین‌خوریش واس ما.
- داداش دستتو بده من بلند شو.
- دستت گِلى میشه آقا. تیریپت قاطی میشه. خودم پا میشم.
- چه سفت گرفتی این بادکنک‌ها رو... یکیشم از دستت در نرفت.

با صدای ترقّ و توروقِّ استخوان‌های تفتیده‌اش ایستاد و دستی به پشتِ لباس خاکستری‌اش کشید.

- در رفتن هر کدوم از اینا در رفتن دلخوشی بچه‌هامه مهندس!
- باشه . خدا برکت بده.
- خدا که خرده برکتی میده. حالا یه‌دونه‌شو واسه اون خرگوش کوچولوی شاستی سوارت بخر دلش شاد شه.
- مرسی . اون انقدر دلخوشی داره که با اینا پلکش هم تکون نمی‌خوره.

آه سردی لب‌های اصغر را به انجماد کشاند. تشری به روی اشک دویده در گونه‌اش زد و به راهش ادامه داد.
از مهدکودکی به مهدکودکی و از پارکی به پارک دیگر. کار هرروزش بود.

ساعت ۶ عصر بود که گزیدگی عضلات پا را آیتِ خستگی یافت و روی نیمکتِ سنگیِ پارکِ ”جالیز” خودش را با آغوشی لبریز از حسرت‌های همیشگی پهن کرد.
خب از ۷۳ تا ، ۱۷ تاش مونده که اگه خدا همون خرده برکتش رو‌نشونم بده تا شب تمومه.
چرت نابهنگامی جلوی پرده‌ی چشمانش نشست!

- تو خماری! نمیفهمی چی می‌گی پسرِ اصغرکُنَک. مگه با ١٠٠ تومن الان چی میدن خنگول.
- خفه شو، اسم خونوادمو بیاری نیاوردیا. ردش کن بیاد

رویای اصغر، رویای پدری بود که تازه طفلش را با تبریکی تهی در آغوشش نهاده‌اند و جیغِ نوزاد نارسیده، گوشش را مى‌آزارد اما چشمانش، مشتاق تماشایش است.
چرت نابهنگام، با شنیدن صدای رسیده‌ی همان نوزاد از چشمان اصغر بیرون جهید.
دانیال تمام قد در مقابل چشمانش نقش بست. لحظه‌ای در تردید میان رویا و حقیقت ماند.

- ١٠٠ تومنم واست زیادیه. ردش کن بیاد وگرنه پته‌ات پیش اِبرام رو آبه ها.
- بچه داری منو تهدید می‌کنی؟!

دست مرد کاسکتی‌ای که بازوانش اثری از ورزیدگی نداشت روی گردن باریک دانیال نشست. اصغر یقین کرد که رویا نیست و در ثانیه‌ای به حضورش در واقعیت پی برد.
چنان ببری که طعمه‌اش را به دست روباهی دیده باشد سوی مرد کاسکتی دوید تا دانیال را، (همان نوزاد نارسی که حالا حسابی رسیده بود) از چنگش بدرد. دانیال همچون میوه‌ی رسیده ای شده بود که کرم کوچکی درون شیرینی‌اش جولان می‌داد.
مرد کاسکتی با صدای رفیقِ سوار بر موتورش ناگهان غیب شد.
- سیا بدو... اصغرکنک اینجاست!

اصغری که از سفت گرفتن نخ‌ها، مدام دستانش تاول میبست این بار اصلا ندانست که ترکاندن آن ۱۷ تای مانده سهم کدام درخت و دکل و چوب و تخته‌ای شد.

- دانیال تو با اینا چیکار داشتی؟ با سیا سوخته چه صنمی داری پسر؟ چی ازش میخواستی؟ سیا سوخته که بجز اون زهرماری‌ها چیزی نداره؟ از کِى تو رَم گرفتار این زهرماری‌ها کردن... اصغر بمیره که
همین درد واسه مردنش کافیه!

چهره‌ی درمانده‌ی اصغر، آماج نگاه سرشار ازشرمساری و فروماندگى و ابهام و خماریِ دانیال شده بود.

اصغر نمی‌دانست سیاهی‌ای که روی سرش سایه انداخته، تقصیر کم سوییه ماهِ آخرِ ماه است یا شومی ناداری.
پاهای مانده اش، روح خسته اش را به خانه رساند.
نرمیِ لب‌های خشکیده‌ای را روی چشمان بسته‌اش حس کرد!

- بابا، دانیال همه‌چی رو بهم گفت. گفت که کار بدی کرده. گفت با دیدن کار بدش بادکنک هات پرید . بابا بادکنک‌ها چن تا بودن؟!

نامش ستاره بود، اما همچون خورشید بر جان پدر مهر می‌تاباند.

- تنها امید بابا بیا بغلم تا آروم شم ...

دست‌های کوچک ۱۱ ساله‌اش نوازشگر جان آزرده‌ی اصغر بود.

ساعت ۳ بعدازظهر فردای آن شنبه‌ی تلخ، اصغر به زور پلک هایش را می‌بست تا خورشید به بیداری اجباری‌اش آن‌ها را نگشاید. ۱۷ سال بود که در چشمان دانیال آرزوهایش را می‌دید اما حالا چه؟ نه تنها چشمان دانیال برایش فروغی نداشت که از تمام جهان چشم پوشیده بود.
صدای در را که شنید قفل چشمانش را محکم‌تر کرد.

- سلام بابایی خونه‌ای؟

صدای نازک ستاره را که شنید می‌خواست برخیزد اما ترس از ترکیدن بغض انباشته‌اش مانع شد.
ستاره دست مشت کرده‌ی پدر را گشود، پاکتی را درونش گذاشت و در اتاق را بست و رفت.

اصغر همچون طفلی که در انتظار گشودن هدیه‌ای کادوشده باشد، برخاست.
داخل پاکت چند عدد بادکنک باد رفته بود و یک کاغذ؛
« بابایى‌اصغر ، امروز جشن روز معلم بود. بعد از جشن ، از خانوم معلممون اجازه گرفتم بادشون رو خالی کنم بیارم برات، تا ببری بفروشیشون تا دیگه از دست دانیال هم ناراحت نباشی که بادکنک‌هاتو به باد داد.ببخشید! فقط ۱۷ تا بادکنک مونده بود.»
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم مهدیه پوراسمعیل سلام و احترام
واژه‌ها تنها وسیله‌ی انتقال فکر و احساس و تنها ابزاری هستند که نویسنده به کمک آن‌ها جهانِ داستان خود را خلق می‌کند؛ بنابراین لازم است در انتخاب و به کار بردن آن‌ها نهایت دقت اعمال شود. وقتی نویسنده قالب داستان را برای نوشتن انتخاب می‌کند؛ می‌بایست در درجه‌ی اول بتواند به نثری تمیز و شسته رفته و از همه مهمتر داستانی برسد. به کار بردن واژه‌های نامأنوس و غیر رایج در زبان امروزی یا استفاده از تعابیر شاعرانه کمکی به داستانی شدن یک نثر نخواهد کرد. برخی از نویسندگانِ تازه‌‌کار ممکن است در شروع تصور کنند که استفاده و انتخاب کلمات ساده، موجب ضعف در کارشان خواهد شد؛ اما اینچنین نیست، در واقع پرهیز از تعابیر و عبارات پیچیده و توانایی رسیدن به سادگی در نثر می‌تواند از توانمندی نویسنده و نقاط قوت یک اثر محسوب شود. می‌توان گفت اولین مواجهه‌ی مخاطب با نثر داستان است؛ اگر نثر داستان دست‌انداز داشته باشد و به قدر کافی پخته و خوب نباشد، حتی اگر نویسنده در ساختن جهان داستان و پرداخت عناصر داستانی نهایت تلاش و توجه را داشته باشد؛ مخاطب نمی‌تواند به خوبی با داستان ارتباط برقرار کند و پس زده خواهد شد. یک نویسنده می‌بایست از تعابیر و واژگانی استفاده کند که زنده و معاصر با زبان قصه بوده و بکر و دست اول باشند، نه تعابیرِ قدیمی. از ویژگی‌های دیگر یک نثر خوب رعایت ایجاز است؛ به این معنا که واژگان و جملات اضافی در متن وجود نداشته باشد و نویسنده بتواند با کمترین واژگان مقصور مورد نظر خود را برساند. یک نثر خوب می‌بایست یکدست باشد و بی‌پیرایه.
شاید اولین چیزی که بهتر باشد درباره‌ی «ارتفاع زندگی» گفت؛ توجه به نثر در آن است؛ زیرا همان طور که در ابتدای نقد به آن اشاره شد؛ اولین مواجهه‌ی مخاطب با نثر اثر خواهد بود؛ و اگر این نثر به پختگی لازم نرسد، مخاطب اثر را رها خواهد کرد و با آن همراه نمی‌شود. از ویژگی‌های یک نثر خوب داستانی این است که خواننده ضمن دریافت مواردی که مد نظر نویسنده بوده، چیزی به نام نثر جدا در داستان احساس نکند. در اینباره مثالی وجود دارد؛ اطراف ما را هوایی احاطه کرده است که لحظه به لحظه‌ی زندگی ما به آن وابسته است؛ اما آیا ما هر لحظه درباره‌ی این هوا تفکر می‌کنیم و آیا در هر دم و بازدم، مشغولیت‌های زندگی را رها می‌کنیم تا این هوا را ببینیم؟ می‌توان گفت که هوا هم هست و هم نیست؛ هست چون زندگی بدون آن غیرممکن است و نیست چون ما وجودش را جدا از زندگی نمی‌بینیم. نثر داستانی نیز می‌بایست اینچنین باشد؛ تاثیر بگذار اما دیده نشود، با اهمیت است اما جدا از داستان نیست؛ بلکه در همتنیده با موضوع و فضای داستان است. نیازی نیست داستان با تکلف و پیچیدگی نوشته شود؛ بلکه لازم است داستان ساده و روان و در عین حال زیبا و دلپذیر به نگارش درآید.
نثرِ «ارتفاع زندگی» در بعضی بخش‌ها به تکلف و پیچیدگی دچار شده است؛ در چنین بخش‌هایی حواس مخاطب از داستان پرت شده و به نثر معطوف می‌شود؛ در حالی که چنین اتفاقی نمی‌بایست بیفتد و همان طور که اشاره شد نباید نثر جدا از داستان باشد و به چشم آید. یک نثر خوب می‌بایست بدون اینکه دیده شود، داستان را تأثیرگذار کند. نویسنده به کمک نثر به ساختن جهان داستان می‌پردازد، فضاسازی و شخصیت‌پردازی و ایجاد لحن و زبان و پیش بردن داستان؛ نه چیز دیگر.
برای روشن‌تر شدن مطلب؛ مثال‌هایی از متن می‌زنیم؛ «سال شمار عمرش را اگر بپرسی، می‌گوید فرصتی برای شمارش سال‌های زندگانی‌ام نیست.» «سال شمار و روز شمار و دقیقه شمار بماند برای آن‌ها که ارتفاع زندگی‌شان بلند است.» «آه سردی لب‌های اصغر را به انجماد کشاند.» «ساعت 6 عصر بود که گزیدگی عضلات پا را آیتِ خستگی یافت و روی نیمکت سنگی پارک جالیز خودش را با آغوشی لبریز از حسرت‌های همیشگی پهن کرد.» «رویای اصغر، رویای پدری بود که تازه طفلش را با تبریکی تهی در آغوشش نهاده‌اند و جیغ نوزاد نارسیده، گوشش را می‌آزارد؛ اما چشمانش مشتاق تماشایش است.» «چرت نا به هنگام، با شنیدن صدای رسیده‌ی همان نوزاد از چشمان اصغر بیرون جهید.» «اصغر نمی‌دانست سیاهی‌ای که روی سرش سایه انداخته تقصیر کم سوییه ماه آخر ماه است یا شومی ناداری.» «نامش ستاره بود اما همچون خورشید به دامان پدر مهر می‌تاباند.» و عباراتی دیگر... این عبارات داستانی نیستند، امروزی هم نیستند، و به نوعی از داستان بیرون زده‌اند و باعث می‌شوند مخاطب در حین خوانش به قدر کافی روی داستان متمرکز نباشد؛ چرا که چنین عباراتی توجه‌اش را جلب می‌کنند. سرکار خانم پوراسمعیل تا شما به نثری داستانی و روان و ساده، با ویژگی‌هایی که در ابتدای نقد ذکر شد، نرسید، مخاطب نمی‌تواند به شخصیت‌ها یا داستان‌پردازی یا فضای داستانتان فکر کند. توجه کنید؛ نثر هر چه به کلام نزدیک‌تر باشد، بهتر است؛ نزدیک‌تر بودن به کلام به معنای محاوره نویسی نیست، بلکه انتخاب واژگان مناسب است؛ اما با زبان نوشتاری. پیشنهاد می‌کنم با نوشتن راحت برخورد کنید؛ به خودتان سخت نگیرید که فلان تشبیه و فلان توصیف و فلان تعبیر شاعرانه را وارد متن کنید؛ این سخت‌گیری نثر شما را خراب و جدا از داستان‌تان خواهد کرد. توجه کنید در نوشته‌ی شما، شخصیت‌ها امروزی و معمولی هستند؛ یعنی یک مرد بادکنک فروش داریم، پسرِ این مرد، یک دختر بچه‌ی 11 ساله به عنوان دخترش و... زبانِ این شخصیت‌ها هم معمولی است؛ آنچنان که در دیالوگ‌ها مشاهده می‌کنیم. پس چه دلیلی دارد زبان داستان اینقدر خشک و به تعبیری عصا قورت داده باشد؟! به عنوان مثال آیا نمی‌شود جایگزین بهتری برای جمله‌ی: «نامش ستاره بود؛ اما همچون خورشید بر جان پدر مهر می‌تاباند.» پیدا کرد؟! مثلا آیا نمی‌شود، پدر این نام را در دیالوگی به زبان آورد تا خواننده متوجه‌ی نام دختر شود؟ آیا بهتر نیست، مهربانی دختر با کنشش به مخاطب نشان داده شود؟ یا مثالی دیگر؛ آیا شما هنگامی که می‌خواهید روایتی را برای دوستی تعریف کنید، چنین تعبیری را: «آه سردی لب‌های اصغر را به انجماد کشاند.» به کار می‌برید؟! در مورد مثال‌های دیگری هم که زده شد و موارد دیگری که در نوشته‌تان بود؛ هم لطفا فکر کنید. به عنوان تمرین، برای چنین جملاتی؛ جایگزین امروزی و ساده پیدا کنید... پیشنهاد می‌کنم مطالعه‌ی فراوان داشته باشید و برای مدتی در حین مطالعه روی نثر داستان‌ها تمرکز کنید؛ توجه کنید که نویسنده داستان را با چه نثر زبانی و چگونه پیش برده است. برای بهتر شدن نثرتان رمان و داستا‌های ایرانی و بیشتر معاصر بخوانید. می‌توانم سمفونی مردگان یا دیگر آثار عباس معروفی یا جای خالی سلوچ نوشته محمود دولت آبادی یا مردگان باغ سبز نوشته‌ی محمدرضا بایرامی... را به شما پیشنهاد دهم. حین خوانش این آثار توجه کنید که نویسندگان‌شان چطور واژه‌ها را در عین سادگی، زیبا و دلپذیر کنار یکدیگر آورده‌اند و در جهت پیشبرد و پرداخت داستان به کار گرفته‌اند.
سرکار خانم مهدیه پوراسمعیل، شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان نویسی دارید؛ آنچه می‌تواند به شما کمک کند تا به شکلی ملموس نوشتن و پرداخت داستان را بیاموزید؛ مطالعه‌ی آثار داستانی موفق است. قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۵
مهدیه پوراسمعیل » 24 روز پیش
حتما توصیه‌هاتون کارساز خواهد بود استاد عزیز. باز هم ازتون بابت پاسخگویی متشکرم... حتما ادبیات داستانی ایرانی رو در اولویت قرار می‌دم.
مهدیه پوراسمعیل » 25 روز پیش
استاد واقعیت اینه که وقتی رمان ‌هایی همچون « دن آرام» یا «خوشه‌های خشم» و از این طیف نثرها رو می‌خونیم با توصیفات ادبی طویل مواجه می‌شیم. شاید یک یا دو پاراگراف فقط توصیف درونشون هست. ناخودآگاه سبک نوشتاری‌مون به این سمت گرایش پیدا می‌کنه. به‌نظر شما این سبک از کتاب‌ها دیگه کهنه شده‌اند و مخاطب دیگه گرایش چندانی بهشون نداره؟
ندا رسولی » 24 روز پیش
منتقد داستان
سلام و ادب، در نقد اشاره شد که برای بهتر شدن نثر، مدتی رمان و داستان ایرانی بخوانید، تا با زبان فارسی و نثر فارسی مانوس تر شوید. در ترجمه، نثر و روح اثر تقریبا از بین میرود، از این حیث، به ویژه در شروع نویسندگی توصیه می شود که اگر کار ترجمه میخوانید حتما به اینکه چه کسی اثر را ترجمه کرده توجه کنید و کتاب ترجمه شده از یک مترجم حرفه ای را انتخاب کنید، به طور کلی در شروع و با توجه به دو اثری که بنده از شما خوانده ام، پیشنهاد میکنم که برای رسیدن به نثری ساده و روان و دلپذیر به چگونگی به کار گرفتن واژه ها در داستانهای ایرانی موفق توجه نمایید. اما نمیشود گفت که دن آرام یا خوشه های خشم یا مثلا وداع با اسلحه یا جنگ و صلح و آناکارنینا و... را نخوانید، اینها آثار برجسته و ارزشمندی هستند که خواندنشان اتفاقا توصیه میشود و برای نویسنده لازم است. شما می بایست به هر ترتیب بتوانید به نثر داستانی قابل قبولی برسید. باز هم پیشنهاد میکنم با واژه ها و نثر راحتتر برخورد کنید. با مطالعه و تمرین حتما به نتایج خوبی خواهید رسبد. موفق باشید.
مهدیه پوراسمعیل » 25 روز پیش
بسیار سپاس‌گزارم از شما. رهنمودهایتان قطعا یاری‌گر خواهد بود.
مهدیه پوراسمعیل » 25 روز پیش
بسیار سپاس‌گزارم از شما. رهنمودهایتان قطعا یاری‌گر خواهد بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت