مینیمالیستی خوب




عنوان داستان : حکومت نظامی
نویسنده داستان : احسان تنکس

در صحفه اول "چکیده مقدس" مقدس تقویمی چسبانده شده
پا نویس تقویم وقایع سیزده سال پیش را نشان می‌دهد
با امروز سه هفته ای می‌شود که ماهیانه کلاغ هارا پرداخت نکرده ایم
هم خانه امان یک ماه پیش چمدانش را بست و روی تخت رها کرد
بعد با شتاب از خانه خارج شد و رفت
کمی در راه‌پله ها مکث کرد
ولی به عقب نگاهی نکرد
از این موضوع اطمینان داریم
سیزده روز است که کلید در قفل در جا مانده
ولی کسی چیزی را اینجا جا نمی‌گذارد چون بازگشتی وجود ندارد
گل ها در گلدان خشک شده اند
چون دیگر برایشان از باغ ها و زنبور هایی که در پشت پرچین است تعریف نکرده ایم
ماهی ای که برادر زاده ناتنی امان از غرق شدن نجات داده بود مثل پر پروانه خشک شده
با یک اشاره می‌توانیم اسمش را از یادم پاک کنیم
سه هفته پیش کلاغ ها خبر رساندند که پشت پرچین برفیِ برفی است
درست در ماه مرداد
وجودم بوی تعفن و کثافت می‌دهد
این سیاست کم مصرفی آب است
برنامه صد و سی ساله دولت برای جلوگیری از کمبود در آخر جنگ
ولی برداشتن لباس از این چمدان کار درستی نیست
این یک امانت است پیش ما
ما بدان قسم خوردیم
این را در "چکیده مقدس" بخش سیزده چهل آمده است
اما فورا این کثافت باید از زمین پاک شود خانه ای که نجس شود از آنجا برکت می‌رود
خصوصا با خون آوارگان
نه
او اجازه نداشت به وسایل هم خانه امان دست بزند
شهر پر شده از اعلامیه پایان جنگ
جنگ باید باشد
همینکه طبقه بالایی ها بخاطر نژادشان از این جا گورشان را گم کرده اند خودش از خوبی های جنگ است
هرچه پدرها کم تر شوند این زن ها هستند باید جورشان را بکشند
و این یعنی کمتر وقت می‌کنند وراجی کنند
دولت طرحی را تنظیم کرده که هر مرد باید جور ده زن را بکشد
این یعنی هر مردی موظف است ده زن را به عقد خودش در بیاورد
هر بچه بیشتر از یک مادر نیاز دارد اما یک پدر برایش کافی است
پدربزرگ می‌گفت خون را باید با خون شست
پدربزرگ احمق بود
شاید هم خون کلیمیان نمی‌تواند چیزی را پاک کند
طبق عادت وقت این است که پرچین هارا آب بدهیم تا رشد کنند
تا بلند شوند
هر نفر یک گالون آب
و بعد یک نفر مستخدم آن ها را کوتاه می‌کند
این هم بخشی از "چکیده مقدس" بخش اول است
لباس ها برایم تنگ است
حرکت را سخت می‌کند
اما اینطور بهانه ای پیدا می‌شود تا کمتر غذا بخورم
نفس کشیدن با شکم خالی سخت است
با شکم خالی راه رفتن هم سنگین است
مشکل اصلی این است که نمی‌توان یک گونی سیب زمینی را بیش از یک سال انبار کرد
جوانه می‌زنند
سبز می‌شوند
هم خانه ام وقتی که رفت گونی سیب زمینی ای که سیزده سال پیش جیره دادند را هنوز نگه داشته بود
این زالو صفت با کمال وقاحت به ما می‌گفت
(بیایید یک دهم سیب زمینی را باهم قسمت کنیم)
وعده ما روزی یک دهم سیب زمینی بود و او از ما می‌خواست که همان را هم قسمت کنیم
روی پنجره ها رو خون کلاغ ها پر کرده
آسمان گرگ و میش است و ماه را دولت برای مصارف جنگ خاموش کرده
دولت می‌گوید
شب وقت خواب است
نیازی به نور ندارید
برادرنتان در جبهه بیشتر از شما به نور نیاز دارند
و شب ها مامورانی وارد خانه می‌شوند و هرچه هست را مصادره می‌کنند
در تاریکی شب
مثل این جنازه که اینجا افتاده
مثل یحیای تعمید دهنده تا صبح از بدنش خون جاری بود
خونی که پاک نمی‌شود
کار من برخلاف "چکیده مقدس" است
در بخش سیزده آمده (کشتن ماموران دولتی حتی در صورت تعرض به جان و مالتان گناه است)
کلاغ هارا ماموران کشتند
کلاغ ها مدام می‌گفتند
جنگ سیزده سال است تمام شده
و این برخلاف فصل آخر "چکیده مقدس" است
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام ها و ارادت و سپاس از داستان خوب تان. یک داستان بسیار خوب، دقیق . با استفاده ای بسیار هوشمندانه از عناصر. تا اینجا مشترکیم. اما چرا مینی مال شما چنین خوب در آمده؟ تیز هوشی .
در صفحه اول "چکیده مقدس" مقدس تقویمی چسبانده شده
پا نویس تقویم وقایع سیزده سال پیش را نشان می‌دهد
با امروز سه هفته ای می‌شود که ماهیانه کلاغ هارا پرداخت نکرده ایم
هم خانه امان یک ماه پیش چمدانش را بست و روی تخت رها کرد
بعد با شتاب از خانه خارج شد و رفت
کمی در راه‌پله ها مکث کرد
ولی به عقب نگاهی نکرد
از این موضوع اطمینان داریم
[دقیق دقیق صحنه پردازی و حادثه و تعلیق ایجاد کردید. حرکت اصل درون مایه داستان شده است]
[تعلیق بعدی. توصیف موقعیت کهنسالی و مرگ ]
سیزده روز است که کلید در قفل در جا مانده
ولی کسی چیزی را اینجا جا نمی‌گذارد چون بازگشتی وجود ندارد
گل ها در گلدان خشک شده اند
چون دیگر برایشان از باغ ها و زنبور هایی که در پشت پرچین است تعریف نکرده ایم
[عالیست ]
ماهی ای که برادر زاده ناتنی امان از غرق شدن نجات داده بود مثل پر پروانه خشک شده
با یک اشاره می‌توانیم اسمش را از یادم پاک کنیم
[دوباره تعلیق و‌حادثه]
سه هفته پیش کلاغ ها خبر رساندند که پشت پرچین برفیِ برفی است
درست در ماه مرداد
وجودم بوی تعفن و کثافت می‌دهد
این سیاست کم مصرفی آب است
برنامه صد و سی ساله دولت برای جلوگیری از کمبود در آخر جنگ
[عالی تر گام برداشتید ]
ولی برداشتن لباس از این چمدان کار درستی نیست
این یک امانت است پیش ما
ما بدان قسم خوردیم
این را در "چکیده مقدس" بخش سیزده چهل آمده است
اما فورا این کثافت باید از زمین پاک شود خانه ای که نجس شود از آنجا برکت می‌رود
خصوصا با خون آوارگان
نه
او اجازه نداشت به وسایل هم خانه امان دست بزند
[تماشایی ست صحنه ها . پی در پی]
شهر پر شده از اعلامیه پایان جنگ
جنگ باید باشد
همینکه طبقه بالایی ها بخاطر نژادشان از این جا گورشان را گم کرده اند خودش از خوبی های جنگ است
[آپارتایدی عالی با پارادوکسِ شعاری که این یک ضعف است و شبیه به شعار است، نه داستان.]
هرچه پدرها کم تر شوند این زن ها هستند باید جورشان را بکشند
و این یعنی کمتر وقت می‌کنند وراجی کنند
دولت طرحی را تنظیم کرده که هر مرد باید جور ده زن را بکشد
این یعنی هر مردی موظف است ده زن را به عقد خودش در بیاورد[ نقد نقد در موجز ترین زمان ممکن]
هر بچه بیشتر از یک مادر نیاز دارد اما یک پدر برایش کافی است
پدربزرگ می‌گفت خون را باید با خون شست
پدربزرگ احمق بود
[ یهودایی بودن و ‌جنگ فرقه ]
شاید هم خون کلیمیان نمی‌تواند چیزی را پاک کند
طبق عادت وقت این است که پرچین هارا آب بدهیم تا رشد کنند
تا بلند شوند
هر نفر یک گالون آب
و بعد یک نفر مستخدم آن ها را کوتاه می‌کند
این هم بخشی از "چکیده مقدس" بخش اول است
لباس ها برایم تنگ است
حرکت را سخت می‌کند
اما اینطور بهانه ای پیدا می‌شود تا کمتر غذا بخورم
نفس کشیدن با شکم خالی سخت است
با شکم خالی راه رفتن هم سنگین است
مشکل اصلی این است که نمی‌توان یک گونی سیب زمینی را بیش از یک سال انبار کرد
جوانه می‌زنند
سبز می‌شوند
هم خانه ام وقتی که رفت گونی سیب زمینی ای که سیزده سال پیش جیره دادند را هنوز نگه داشته بود
این زالو صفت با کمال وقاحت به ما می‌گفت
(بیایید یک دهم سیب زمینی را باهم قسمت کنیم)
وعده ما روزی یک دهم سیب زمینی بود و او از ما می‌خواست که همان را هم قسمت کنیم
روی پنجره ها رو خون کلاغ ها پر کرده
آسمان گرگ و میش است و ماه را دولت برای مصارف جنگ خاموش کرده
دولت می‌گوید
شب وقت خواب است
نیازی به نور ندارید
برادرنتان در جبهه بیشتر از شما به نور نیاز دارند
و شب ها مامورانی وارد خانه می‌شوند و هرچه هست را مصادره می‌کنند
در تاریکی شب
مثل این جنازه که اینجا افتاده
مثل یحیای تعمید دهنده تا صبح از بدنش خون جاری بود
خونی که پاک نمی‌شود
کار من برخلاف "چکیده مقدس" است
در بخش سیزده آمده (کشتن ماموران دولتی حتی در صورت تعرض به جان و مالتان گناه است)
کلاغ هارا ماموران کشتند
کلاغ ها مدام می‌گفتند
جنگ سیزده سال است تمام شده
و این برخلاف فصل آخر "چکیده مقدس" است

خوب دوست من. یک داستانی عالی در وُسع خودتان نوشتید. من پیش فرضم کف زدن برای داستان های خوب است. من هم برایتان داستانی می گذارم تا بدانید چقدر کیف کردم . پایدار باشید. ممنون.

داستان کوتاه “سرجوخه”
از “ریچارد براتیگان

روزگاری‌ دلم‌ می ‌خواست‌ ژنرال‌ شوم. سال‌های‌ اول‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ که‌ در تاکوما به‌ مدرسه‌ ابتدایی‌ می ‌رفتم، بسیج‌ عمومی ‌بازیافت کاغذ راه‌ انداخته‌ بودند که‌ همه‌ چیزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت.
خیلی‌ جالب‌ بود و کارها را اینطور تقسیم‌ کرده‌ بودند: اگر بیست‌ و پنج‌ کیلو کاغذ تحویل‌ می‌ دادی‌ سرباز می ‌شدی، با حدود سی‌ و پنج‌ کیلو کاغذ سرجوخه. پنجاه‌ کیلو کاغذ به‌ نوار سر گروهبانی‌ ختم‌ می شد. هر چه‌ وزن‌ کاغذ بالا می‌ رفت‌ درجه‌ اعطایی‌ ارتقا می ‌یافت، تا آن که‌ به‌ ژنرالی‌ می‌رسید.
گمانم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ یک‌ تن‌ کاغذ لازم‌ بود، نمی ‌دانم‌ شاید هم‌ نیم‌ تن. مقدارش‌ را دقیقاً‌ نمی ‌دانم‌ اما اول‌ کار جمع‌ کردن‌ کاغذ لازم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمی ‌رسید.
از کاغذهای‌ ولوی‌ زیر دست‌ و پا شروع‌ کردم. همه ‌اش‌ شد یکی‌ دو کیلو. راستش‌ نا امید شدم. نمی ‌دانم‌ از کجا به‌ سرم‌ زده‌ بود که‌ خانه‌ پر از کاغذ است. تصور می‌کردم‌ که‌ کاغذ همه‌ جا ریخته. خیلی‌ تعجب‌ کردم‌ که‌ کاغذ هم‌ می ‌تواند آدم‌ را گول‌ بزند.
کم‌ نیاوردم‌ و اجازه‌ ندادم‌ این‌ موضوع‌ مرا از پا درآورد. همه‌ ی توانم‌ را جمع‌ کردم‌ و خانه‌ به‌ خانه‌ راه‌ افتادم‌ و دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و از این‌ و آن‌ می ‌پرسیدم‌ اگر کاغذ باطله‌ و اضافه‌ دارند بدهند که‌ توی‌ بسیج‌ کاغذ شرکت‌ کنند تا ما جنگ‌ را ببریم‌ و نیروی‌ دشمن‌ را مضمحل‌ کنیم.
پیرزنی‌ به‌ حرف‌های‌ من‌ با دقت‌ گوش‌ داد بعد یک‌ نسخه‌ از مجله‌ لایف‌ را که‌ تازه‌ تمام‌ کرده‌ بود به‌ من‌ داد. در را بست‌ و من‌ پشت‌ در مات‌ و مبهوت‌ مجله‌ را در دست‌ گرفته‌ بودم‌ و آن‌ را نگاه‌ می‌‌کردم. مجله‌ هنوز گرم‌ بود.
خانه‌ بغلی‌ کاغذی‌ نداشت‌ که‌ بدهد دریغ‌ از یک‌ پاکت‌ پستی‌ باطله. آخر بچه‌ دیگری‌ قبل‌ از من‌ جنبیده‌ بود. توی‌ خانه‌ بعدی‌ کسی‌ نبود.
خوب‌ یک‌ هفته‌ همین‌طور گذشت. در به‌ در، خانه‌ به‌ خانه، کوچه‌ به‌ کوچه‌ و کو به‌ کو رفتم‌ و سرانجام‌ آنقدر کاغذ جمع‌ کردم‌ که‌ درجه‌ سربازی‌ به‌ من‌ دادند.
نوار کشکی‌ سربازی‌ را انداختم‌ ته‌ جیبم‌ و به‌ خانه‌ رفتم. گندش‌ بزند. توی‌ محل‌ کلی‌ افسر و ستوان‌ و سروان‌ داشتیم. خجالت می‌کشیدم آن‌ نوار لعنتی‌ را به‌ لباسم‌ بدوزم. باید هر روز جلو‌ آن‌ بچه‌ ها پا جفت‌ می‌‌کردم. نوار را انداختم‌ ته‌ کشو گنجه‌ لباس‌ و جوراب هایم‌ را ریختم‌ روی‌ آن.
چند روز بعد را با دلخوری‌ و آزردگی‌ دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و بختم‌ گفت‌ که‌ یک‌ بسته‌ کولیرز از زیرزمین‌ یکی‌ پیدا شد. همین‌ بسته‌ کافی‌ بود که‌ به‌ درجه‌ سرجوخگی‌ ارتقا پیدا کنم. البته‌ درجه‌ های‌ سرجوخگی‌ هم‌ رفت‌ زیر جوراب‌ها بغل‌ دست‌ درجه‌‌های‌ سربازی.
بچه‌هایی‌ که‌ بهترین‌ لباس‌‌ها را می‌پوشیدند و کلی‌ پول‌ تو جیبی‌ داشتند و هر روز ناهار گرم‌ می‌‌خوردند به‌ درجه‌ ژنرالی‌ رسیده‌ بودند.
آنها می ‌دانستند کجا کلی‌ مجله‌ هست‌ و پدر و مادرشان‌ ماشین‌ داشتند. شق‌ و رق‌ قیافه‌ می‌گرفتند و سینه‌ سپر می‌کردند و توی‌ زمین‌ بازی‌ مانور می‌‌دادند و درجه‌‌هاشان‌ را به‌ رخ‌ این‌ و آن‌ می‌کشیدند. موقع‌ راه‌ رفتن‌ هم‌ مثل‌ صاحب‌ منصب‌‌ها راه‌ می‌رفتند.
دیری‌ نگذشت‌ که‌ به‌ شغل‌ باشکوه‌ نظامی‌ گری‌ خاتمه‌ دادم. یعنی‌ روز بعدش. از شیفتگی‌ کاغذ رها شدم‌ و به‌ جایی‌ رسیدم‌ که‌ در آن‌ شکست‌ چک‌ برگشتی‌ یا سابقه‌ بد مالی‌ و بدحسابی‌ بود یا نامه‌ فدایت‌ شوم‌ که‌ ماجرایی‌ عشقی‌ را مختومه‌ می‌‌کرد با تمام‌ کلماتی‌ که‌ وقتی‌ طرح‌ می‌‌شد مردم‌ را می‌آزرد.
نویسنده: ریچارد براتیگان
برگردان: اسدالله امرایی

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۲
سعید تشکری » سه شنبه 30 شهریور 1400
منتقد داستان
سلام و سپاس
احسان تنکس » دوشنبه 29 شهریور 1400
از چشمانتان برای اینکه خواندند ذهن مهربانتان برای اینکه پردازش کرد و دستان امید بخشتان برای اینکه نوشتند سپاس گذارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت