قهرمان گم‌شده.




عنوان داستان : خاکستری گنگ
نویسنده داستان : مریم پیروی

روی صندلی می نشینم و کل خانه را برانداز می کنم. سکوت و تنهایی دیوار ها را پوشانده است و درد در تک تک آجر هایشان می پیچد. به تلفن نگاه می کنم. دستم را روی حلقه هایش می کشم و روی صفر نگه می دارم؛ تلفنی که صفرش بسته باشد، به چه درد می خورد؟! کنترل تلویزیون را بر می دارم و دکمه ی رنگ و رو رفته را فشار می دهم. تصویری سفید با خط های درشت به چشمهای غمگینم پوزخند می زند. دکمه ی قرمز را با انگشت اشاره ام فشار می دهم. به پشتی صندلی تکیه می دهم و بوی قورمه سبزی را با نفسی عمیق توی ریه هایم می کشم.
چشمانم را می بندم. هنوز هم تصویر آن روزهای شاد کمرنگ نشده؛ می توانم باز هم خودم را کنار پدر و مادرم تصور کنم. می توانم با خواهرهایم عروسک خمیری درست کنم و روی تلویزیونی بگذارم که کانال هایش مثل برف سرد و سفید نیست. توی ذهنم لازم نیست منتظر تلفنی باشم که مرا از تنهایی نجات دهد یا صدای زنگ دری که حال و هوایم را عوض کند. دست غربت هنوز به خیالم نرسیده است!
این طور نمی شود؛ باید کاری انجام دهم. از جایم بلند می شوم و به تنها اتاق خانه مان می روم. دستی به روتختی می کشم و گوشه هایش را صاف می کنم. بالش ها را بر می دارم و دوباره سر جایشان می گذارم. ادکلن ها و وسایل روی میز آرایش منظم و سر جایشان هستند اما جایشان را با هم عوض می کنم. غربت پوزخند می زند و بیهودگیِ کارهایم را به رویم می آورد. حس آشنایی گلویم را می چسبد. به آینه که نگاه می کنم، بغضم می ترکد. صورتم را در میان دستانم پنهان می کنم. اشک ها راهشان را پیدا می کنند و روی زمین می چکند.
مشغول شستن صورتم می شوم. قطره های آب از روی صورتم سر می خورند و کف سینک می افتند. انگار همین دیروز بود که رضا آن سوال را از من پرسید؛ سوالی که تمام سرنوشت مان را مشخص می کرد. آن روزها تازه قزوین استان شده بود و یک سری از ادارات کارمند می خواستند. رضا هم در آزمون استخدامی یکی از همین ادارات قبول شده بود. آن روز روی تخت من کنار هم نشسته بودیم:« میتونی قزوین زندگی کنی؟» از فردای آن روز هزار بار به جواب مثبتی که به سوالش داده بودم، فکر کردم. چطور شد که قبول کردم که خانواده ی شلوغ و دوست داشتنی ام و شهرم، تهران را فراموش کنم و به شهری بروم که به قول خواهر کوچکم:« حتی یک بار هم اسمش را نشنیده ایم»؟ من که به خانه ای پر از مهمان عادت کرده بودم، چطور قبول کردم که در خانه ای زندگی کنم که حتی لهجه ی ترکی همسایه هایش را هم نمی فهمم؟ روزی نبود که من و خواهرهایم کاری جدید را امتحان نکنیم و حالا در این شهر غریب حتی دوستی نداشتم که با هم قدم بزنیم. روزی هزار بار از خودم این سوال ها را می پرسم و جواب همه ی این سوال ها را تنها با سه کلمه می دهم:« من دوستش دارم.»
صدای کلید که در خانه می پیچد، لبخندی عمیق روی لبانم می نشیند. صورتم را خشک می کنم و به طرف رضا می روم. چهره اش خسته است اما در عمق چشمانش چیزی برق می زند. «خسته نباشی! تا تو لباساتو عوض کنی، منم غذا رو می کشم.» لبخندی می زند و با شیطنت به قابلمه ی کوچک روی گاز نگاه می کند:« قورمه سبزی؟ می دونستی من هوس کردم؟» می خندم و به سمت آشپزخانه بر می گردم. «بازم گریه کردی؟» سعی می کنم رفتارم را تغییر ندهم. همانطور که به مسیرم ادامه می دهم، با لحنی عادی می گویم:« نه، فقط خسته ام. صورتم رو هم شستم اما فایده ای نداشت.»
دو بشقاب پر، دو لیوان، دو کاسه ی سالاد شیرازی و یک ظرف شیشه ای خورشت؛ تنهایی حتی به ظرف های آشپزخانه هم رحم نمی کند. رضا قاشقش را پر می کند و می گوید:« چرا نمی خوری؟ نکنه تو غذا سمی چیزی ریختی؟» هر دو می خندیم. کمی خورشت روی غذایم می ریزم:« خب چه خبر؟» مکث می کند تا دهانش خالی شود و بعد می گوید:« ببین! یه خونه پیدا کردم تو محله ی کوثر، شمال قزوین. به نظرم که خیلی خوبه. اگه بخوایم سه تا بشیم اینجا برامون کوچیک میشه. دوست ندارم بچمون تو یه همچین جایی بزرگ بشه. نظرت چیه؟» با نگرانی می گویم:« اما کوثر که گاز شهری نداره! من با اون منطقه خیلی موافقم؛ هم محیطش خوبه، هم خونه هاش نوسازه، هم آرامشش بیشتره. از اولشم قرار بود بریم اونجا، ولی خب... نشد.» رضا جدی نگاهم می کند:« دیگه دوسال اینجا زندگی کردیم و دیدیم چه مشکلاتی داره. شلوغیِ اینجا اذیتمون می کنه. وقتشه بریم یه جای بهتر. قبول نداری حرفمو؟» شک و تردید را که در چشمانم می بیند با خنده می گوید:« همه چی حله خانوم! همسایه ها و شلوغی و برفک تلویزیون رو بی خیال! دلت چی میگه؟» لبخند می زنم:« بریم.»
***
کتری را بلند می کنم و در فلاسک آب جوش می ریزم. بعد هم آن را داخل سبد می گذارم. وسایل را یکی یکی چک می کنم؛ لیوان ها، چای کیسه ای، فلاسک، قاشق و چاقو و سینی. شاید یک موقع لازم شوند. سبد را بر می دارم و کنار در می گذارم. چشمم به چمدان پریا می افتد:«پریا! جوراب اضافه هم برداشتی؟» صدایش از اتاق بیرون می آید:«آره مامان.» به سمت آشپزخانه برمی گردم. پارسا ماشین هایش را کنار هم گذاشته و با آنها مسابقه می دهد. به چهار روزی فکر می کنم که قرار است کنار مادر و پدرم باشم. لبخندی روی لبم می نشیند. ماشین سبز با سرعت از همه جلو می زند.
در خانه باز می شود و رضا با خوشحالی وارد خانه می شود. پارسا مثل همیشه غیبش می زند. سلام میکنم و حالش را می پرسم. همان طور که جوابم را می دهد، دنبال پارسا می گردد. صدای ریز ریز خنده اش را می شنوم اما من هم نمی دانم کجا قایم شده. همان لحظه پریا از اتاقش بیرون می آید؛ لباسش را عوض کرده و مانتو و شلوار پوشیده است. به پدرش سلام می کند و رو به من می پرسد:«مامان! این لباسا خوبه؟» کمی فکر می کنم و می گویم:«الان هوای تهران گرمه. اینجا رو نگاه نکن انقدر خنکه. یه چیزی بپوش که اونجا اذیت نشی.» رضا تا کلمه ی تهران را می شنود، از جا می پرد و با تعجب می گوید:«مگه قرار نبود بریم یزد؟» مدارک را در چمدان می گذارم و می گویم:« نه دیگه، دیشب خودمون تصمیم گرفتیم بریم تهران. میخوام خواهرزاده هامو ببینم.» با ذوقی که تمام رگ های بدنم را دور می زند و به قلبم می رسد، به رضا نگاه می کنم؛ چهره اش درهم است و مثل حبابی هر لحظه ممکن است بترکد. ماشین قرمز جلو و جلوتر می آید و خودش را به ماشین سبز می رساند. فقط چند سانت با آن فاصله دارد. پارسا کجا قایم شده؟
«چهار روز تعطیله؛ پاشیم بریم تهران که چی بشه؟ که جنابعالی خواهر زاده های نچسبتو ببینی؟ یا پاشی با خواهرات بری بیرون پولای منو خرج کنی؟»گر می گیرم و داد می زنم:«پس چی کار کنیم؟ پوسیدیم تو این خونه و این شهر غریب. با لیلا هنوز خیلی راحت نیستم وگرنه می رفتم پیش اون. نکنه میخوای تو این گرما بریم یزد؟ حالا انگار اونجا خیلی بهمون خوش میگذره. هر دفعه این بحثو شروع میکنی و آخرشم هیچی به هیچی. بس کن رضا!» پارسا کجاست؟ نکند پشت تلویزیون قایم شده؟ یا شاید پشت بخاری؟ رضا با قدم های محکم به سمتم می آید و بلند می گوید:«من میخوام مامان و بابامو ببینم. هر کی هم دوست داشت باهام بیاد.» ماشین قرمز جلوی ماشین سبز می پیچد. ماشین سبز قل می خورد و از تپه پایین می افتد. قل... قل... قل... اشک ها راهشان را خوب بلدند؛ هیچ وقت خودشان را مثل من پایبند و وابسته نمی کنند، سریع راهشان را می کشند و می روند. مثل همیشه...
آهسته – اما طوری که رضا بشنود – می گویم:«اشتباه من بود. از اولش هم اشتباه خودم بود. خواستگار برای دختری مثل من کم نبود. اشتباه کردم... نباید...» صدای به هم کوبیده شدن در حرفم را می برد. رضا نیست. پارسا هم نیست. حالا ماشین قرمز پیچ و واپیچ می رود و از جاده منحرف می شود. به آشپزخانه می روم و صورتم را می شویم. پریا از پشت سرم سریع رد می شود. صدای هق هقش در دستشویی می پیچد. و حالم را بدتر می کند. پارسا کجاست؟ تازه چشمم به ماشین های صورتی و زرد می افتد که مدتهاست پنچر شده اند. مبل ها را بلند می کنم، پشت بخاری را نگاه می کنم، زانو می زنم و زیر میز را نگاه می کنم. پیدایش نمی شود... یعنی کجاست؟ صدای گریه ی بچگانه ای در گوش هایم می پیچد. تازه یادم می افتد؛ سریع به سمت کمد دیواری می دوم و درش را باز می کنم. پارسا کنج کمد نشسته و گریه می کند. تا مرا می بیند دست هایش را باز می کند و می گوید:«بابا باهامون قهله؟» بغلش می کنم و می گویم:« نه، قهر نکرده، مثل همیشه بر می گرده.»
***
«این چطوره؟» سرم را بلند می کنم و به لیلا نگاه می کنم. مانتوی بلند آبی رنگی پوشیده و یک روسری کرم سرش کرده است. لبخند می زنم و می گویم:«آها، حالا شد. همین خوبه.» با خوشحالی به اتاق می رود و با کیف لوازم آرایشش بر می گردد. جلوی آینه می نشیند. «وای مینا! نکنه از لباسم خوشش نیاد؟» سر تکان میدهم. خیالش راحت می شود:«خب خدا رو شکر.» به مژه هایش ریمل می زند و رژ قرمز را بر می دارد. با صدای جیغش از جا می پرم. کتاب را کنار می گذارم و نزدیکش می روم. « چی شد دوباره؟» از توی آینه نگاهم می کند و می گوید:« جواد از آرایش خوشش نمیاد.» می خواهم بگویم خودت را همانطور که دوست داری نگه دار... می خواهم بگویم حتی شوهرت هم حق ندارد تو را عوض کند... می خواهم بگویم اما... اما نمی گویم تا لیلا با صورت بی آرایش از دستشویی بیرون بیاید. جلوی آینه می ایستم. دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید:«مگه همش نمی گفتی ازدواج کن؟ مگه نمی گفتی این پسره، جواد خیلی خوبه؟ خب الان دارم میرم ببینمش که همه چی رو معلوم کنیم دیگه. بیا و یه امروز زانوی غم بغل نگیر.» میخواهم چیزی بگویم که دهانم باز می ماند. ادامه می دهد:«نپرس از کجا فهمیدم دپرسی که ضایع اس. از چشات خیلی راحت میشه فهمید.»
کنار چارچوب در اتاق می ایستم:«یادته اون روز که پرسیدی چرا با رضا انقدر درگیرم؟ اون موقع تازه پیدات کرده بودم.» همانطور که وسایل کیفش را چک می کند سرش را تکان می دهد. لبخند میزنم و می گویم:«الان خوبم... یعنی خودم میخوام که خوب باشم. بعد از اینکه با هم دوست شدیم، تازه فهمیدم میشه قزوینو تحمل کردم. فهمیدم میشه چهل سالت باشه ولی مثل دخترت شاد باشی. از تو یاد گرفتم و الان خوبم. مخصوصا وقتی که فکر میکنم داری به عشقت می رسی.» به سمتم می دود و مرا در آغوشش غرق می کند. می خندد و هزار بار خدا را شکر می کند. ابروهایم به هم فرو می روند؛ یعنی دروغ گفتم؟
صدای زنگ در خانه را پر می کند. لیلا از جا می پرد و به سمت کیف و چادرش می دود. نگاهش می کنم. لبخندش مرا به روزهای دور می برد. دلم می خواهد این خاکستریِ گنگ را از صورتش کنار بزنم تا پیشانی اش را بخوانم؛ تا صدایش کنم و بگویم که مثل من نباش. اما فقط نگاهش می کنم... فقط نگاهش می کنم...
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام و ارادت
با آرزوی موفقیت برای شما. اولِ نقد بگویم من منتقدِ تندگو نیستم. اصلا هم اعتقاد ندارم با روش سخت‌گیرانه در نقد، نویسنده به تکامل می‌رسد. هر نویسنده‌ای در پروسه زمانی به یک نویسنده تمام و‌ کمال تبدیل می‌شود.‌
اما نقد داستان شما.‌
ایده‌ی داستانِ شما چیست؟
دختری اجتماعی به دنبال ازدواج برای رشد همسرش از تهران به قزوین می‌رود و در آنجا شوهرش تغییر اخلاق می‌دهد و دختر دچار افسردگی می‌شود...
ایده شباهت بسیاری به طرح دارد و تفاوت اندکی. ایده‌ها مفاهیم ذهنی نویسنده هستند که هنوز به عینیت و جسمیت نرسیده و به داستان تبدیل نشده‌اند. چه‌بسا نویسندگانی که پر از ایده‌های خلاقانه هستند، اما بدون داستانی در خور و کامل. همه نویسنده‌های مورد علاقه من یک سرِ داستان‌هایشان ریشه در واقعیت زندگی‌شان دارد. گی.دو.موپاسان و آنتوان چخوف. چخوف برای من از همه‌ی این ها  محبوب‌تر است. در انبوه داستان‌های کوتاهش همیشه خطوط مرجعی از دنیای واقعی‌اش را می توان پیدا کرد. پزشکِ داستان‌های چخوف همیشه باورپذیر است، آدم‌هایی که او می شناسد، همین‌طور یک‌دفعه در برابر چشم یک نویسنده نمی آیند. در واقع شناخت چخوفِ داستان‌نویس از این آدم ها ناشی از زندگی واقعی اوست، اما همیشه یک جرقه‌ای باید باشد، داستان که از هوا نمی آید، بالاخره یک چیزی باید باشد که پای نویسنده را به زمین وصل کند.
پس تا اینجا با هم درباره‌ی یک ایده‌ی دردناک تفاهم داریم. ازدواج‌های الکی. پر از تنهایی. پر از ابطال و ‌تداومِ مردسالاری. نقطه‌ی تاریکی که هیچ‌وقت به محاکمه نگرفته‌ایم تعهد پدر و مادر در یک رخداد سنتی به نام ازدواج است. و تنهایی دختر. تحمل و خاکستری شدن. این نقطه‌ی تفاهم ما در ایده‌ی داستانی شماست، اما داستان شما فاقد اساسی‌ترین عنصر داستان‌نویسی ست. روایت‌سازی.

روایت چیست؟
روایت به خودی خود یک امر بسیار مهم زیبایی‌شناسانه در داستان‌نویسی است. معمولا تعداد زیادی از اِلمان‌های زیبایی شناسانه در داستان‌های خوب پرداخت شده، وارد عمل می‌شوند. این المان‌ها شامل ایده‌های ضروری ساختار روایت با شروع و میانه و پایان یا شرح –توسعه– نقطه اوج– پایان، با رویدادهای مهم و محرک که در خطوط پیرنگ به‌صورت منسجم ساختاربندی شده‌اند، قابل تشخیص‌اند، باتمرکز ویژه روی بی‌ثباتی که شامل یادآوری گذشته، توجه به اتفاقات حال و پیش‌بینی آینده یا پس‌آمد می‌شود، تمرکز قابل توجه به شخصیت‌ها و شخصیت‌پردازی که تقریباً مهم‌ترین مؤلفه رمان است. برانگیختن تأویل‌های گوناگون با ایجاد صداهای مختلف در نمایش. صدای انسان یا چندین صدا از چندین انسان که با لهجه‌ها، ریتم‌ها و تپق‌های بسیار سخن می‌رانند. برای بسط این نظر نگاه کنید به تئوری میخاییل باختین که می‌گوید داشتن صدای راوی یا شبه راوی که به خودی خود برای مخاطبین هنگام خواندن، "نشانه‌گذاری" و "کشمکش" می‌کند، نگاه کنید به تئوری واکنش خواننده‌ها) گفت‌وگو با فشار سخن‌وری، فرآیند دیالکتیکی بیان که گاهی اوقات وقتی که روایت به پیرنگ مقید شده باشد زیرلایه سطحی پنهان است و در دیگر وقت‌ها مشاجره کردن برای یا علیه وضعیت‌های گوناگون، تکیه محکم بر شکل زیبایی‌شناسانه‌ی استاندارد امروزی، استفاده ویژه از استعاره، مجاز، مجاز مرسل کنایه (برای بسط این نظر نگاه کنید به فراتاریخ، نوشته هایدن وایت) درگیری درون متنی با ارتباطات، مراجعات، اشارات، تشابهات و توازی زمانی و غیره آشکارتر است. در الباقی ادبیات و به‌طور معمول در تلاش‌هایی برای نوشتن رمان آموزنده توضیح ترقی هویت با تلاش برای نشان دادن شایستگی شخصیت و جامعه، مرسوم است.
روایت‌گری به‌مثابه اسلوب قصه‌نویسی:
narration همچون بسیاری کلمات در زبان انگلیسی، بیش از یک معنی دارد، narration در مفهوم کلی‌اش، تمام نوشته‌ی قصه را در برمی‌گیرد. به‌عنوان یکی از چهار شیوه‌ی بین در کلام، هدف روایت‌گری، داستان گفتن یا روایت کردن یک یا چند اتفاق می‌باشد که ممکن است در قالب‌های متفاوتی وجود داشته باشد، از جمله زندگی‌نامه‌ها، حکایت‌ها، داستان‌های کوتاه و رمان‌ها. در این مفهوم همه‌ی نوشته‌ها می‌توانند به‌عنوان narration در نظر گرفته شوند. در تعریف محدودتر narration، اسلوب داستان‌نویسی است، جایی که راوی مستقیما با خواننده در ارتباط است. پس بقیه‌ی نوشته‌ی قصه چیست؟ باقی نوشته‌های یک داستان می‌تواند در قالب‌های دیگر اسلوب داستان‌نویسی از جمله توصیف، شرح، خلاصه‌گویی و... جا گیرند.
اکنون روی داستان شما مکث می‌کنم.
ورودیه:
روی صندلی می‌نشینم و کل خانه را برانداز می‌کنم. سکوت و تنهایی دیوارها را پوشانده است و درد در تک تک آجرهایشان [توصیف نابجا] می‌پیچد. به تلفن نگاه می‌کنم. دستم را روی حلقه‌هایش می‌کشم و روی صفر نگه می‌دارم؛ تلفنی که صفرش بسته باشد، به چه درد می‌خورد؟! کنترل تلویزیون را بر می‌دارم و دکمه‌ی رنگ و رو رفته را فشار می‌دهم. تصویری سفید با خط‌های درشت به چشمهای غمگینم پوزخند [توصیف غیر معمول] می‌زند. دکمه‌ی قرمز را با انگشت اشاره‌ام فشار می دهم. به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و بوی قورمه‌سبزی را با نفسی عمیق توی ریه‌هایم می‌کشم.
چشمانم را می‌بندم. هنوز هم تصویر آن روزهای شاد کمرنگ‌نشده؛ می‌توانم باز هم خودم را کنار پدر و مادرم تصور کنم. می‌توانم با خواهرهایم عروسک خمیری درست کنم و روی تلویزیونی بگذارم که کانال‌هایش مثل برف سرد و سفید نیست. توی ذهنم لازم نیست منتظر تلفنی باشم که مرا از تنهایی نجات دهد یا صدای زنگ دری که حال و هوایم را عوض کند. دست غربت هنوز به خیالم نرسیده است! [شاعرانگی بی‌ربط]
این‌طور نمی‌شود؛ باید کاری انجام دهم. از جایم بلند می‌شوم و به تنها اتاق خانه‌مان می‌روم. دستی به روتختی می‌کشم و گوشه‌هایش را صاف می‌کنم. بالش‌ها را بر می‌دارم و دوباره سر جایشان می‌گذارم. ادکلن‌ها و وسایل روی میز آرایش منظم و سر جایشان هستند اما جایشان را با هم عوض می‌کنم. غربت پوزخند می‌زند و بیهودگیِ کارهایم را به رویم می‌آورد. حس آشنایی گلویم را می‌چسبد. به آینه که نگاه می‌کنم، بغضم می‌ترکد. صورتم را در میان دستانم پنهان می‌کنم. اشک‌ها راهشان را پیدا می‌کنند و روی زمین می‌چکند.
مشغول شستن صورتم می‌شوم. قطره‌های آب از روی صورتم سر می‌خورند و کف سینک می‌افتند. [توضیحات مستقیم و فاقد لحن]
انگار همین دیروز بود که رضا آن سوال را از من پرسید؛ سوالی که تمام سرنوشت‌مان را مشخص می‌کرد. آن روزها تازه قزوین استان شده بود و یک سری از ادارات کارمند می‌خواستند. رضا هم در آزمون استخدامی یکی از همین ادارات قبول شده بود. آن روز روی تخت من کنار هم نشسته بودیم: «میتونی قزوین زندگی کنی؟» از فردای آن روز هزار بار به جواب مثبتی که به سوالش داده بودم، فکر کردم. چطور شد که قبول کردم که خانواده‌ی شلوغ و دوست داشتنی‌ام و شهرم، تهران را فراموش کنم و به شهری بروم که به قول خواهر کوچکم: «حتی یک بار هم اسمش را نشنیده ایم؟» من که به خانه‌ای پر از مهمان عادت کرده بودم، چطور قبول کردم که در خانه‌ای زندگی کنم که حتی لهجه‌ی ترکی همسایه‌هایش را هم نمی‌فهمم؟ روزی نبود که من و خواهرهایم کاری جدید را امتحان نکنیم و حالا در این شهر غریب حتی دوستی نداشتم که با هم قدم بزنیم. روزی هزاربار از خودم این سوال‌ها را می‌پرسم و جواب همه‌ی این سوال‌ها را تنها با سه‌کلمه می‌دهم: «من دوستش دارم.» [تنها موضع جدی زن]
صدای کلید که در خانه می‌پیچد، لبخندی عمیق روی لبانم می‌نشیند. صورتم را خشک می‌کنم و به طرف رضا می‌روم. چهره‌اش خسته است، اما در عمق چشمانش چیزی برق می‌زند. «خسته نباشی! تا تو لباساتو عوض کنی، منم غذا رو می‌کشم.» لبخندی می‌زند و با شیطنت به قابلمه‌ی کوچک روی گاز نگاه می‌کند: «قورمه‌سبزی؟ می‌دونستی من هوس کردم؟» می‌خندم و به سمت آشپزخانه بر می‌گردم. «بازم گریه کردی؟» سعی می‌کنم رفتارم را تغییر ندهم. همانطور که به مسیرم ادامه می‌دهم، با لحنی عادی می‌گویم:« نه، فقط خسته‌ام. صورتم رو هم شستم اما فایده‌ای نداشت.»
دو بشقاب پر، دو لیوان، دو کاسه‌ی سالاد شیرازی و یک ظرف شیشه‌ای خورشت؛ تنهایی حتی به ظرف‌های آشپزخانه هم رحم نمی‌کند. رضا قاشقش را پر می‌کند و می‌گوید: «چرا نمی‌خوری؟ نکنه تو غذا سمی چیزی ریختی؟» هر دو می‌خندیم. کمی خورشت روی غذایم می‌ریزم: «خب چه خبر؟» مکث می‌کند تا دهانش خالی شود و بعد می‌گوید: «ببین! یه خونه پیدا کردم تو محله‌ی کوثر، شمال قزوین. به نظرم که خیلی خوبه. اگه بخوایم سه تا بشیم اینجا برامون کوچیک میشه. دوست ندارم بچمون تو یه همچین جایی بزرگ بشه. نظرت چیه؟» با نگرانی می‌گویم: «اما کوثر که گاز شهری نداره! من با اون منطقه خیلی موافقم؛ هم محیطش خوبه، هم خونه‌هاش نوسازه، هم آرامشش بیشتره. از اولشم قرار بود بریم اونجا، ولی خب... نشد.» رضا جدی نگاهم می‌کند: «دیگه دوسال اینجا زندگی کردیم و دیدیم چه مشکلاتی داره. شلوغیِ اینجا اذیتمون می‌کنه. وقتشه بریم یه جای بهتر. قبول نداری حرفمو؟» شک و تردید را که در چشمانم می بیند با خنده می گوید:« همه چی حله خانوم! همسایه ها و شلوغی و برفک تلویزیون رو بی خیال! دلت چی میگه؟» لبخند می زنم:« بریم.» [ اینهمه توضیح چه کاربردی دارد ، بازهم بی موضعی زن و مرد سالاری بی ستیز گری و ظاهر الصلاح]
تا اینجای داستان هیچ عنصر پیش برنده ای جز مرور خاطرات نداریم. داستان ها وظیفه خاطره نگاری به عهده ندارند. باید روایت مند باشند جزییات بیش از اندازه را می آورید. حتی اگر مقصود تکرار ملال آوری یک زندگی هم باشد .
[گذشت زمان] کتری را بلند می کنم و در فلاسک آب جوش می ریزم. بعد هم آن را داخل سبد می گذارم. وسایل را یکی یکی چک می کنم؛ لیوان ها، چای کیسه ای، فلاسک، قاشق و چاقو و سینی. شاید یک موقع لازم شوند. سبد را بر می دارم و کنار در می گذارم. چشمم به چمدان پریا می افتد:«پریا! جوراب اضافه هم برداشتی؟» صدایش از اتاق بیرون می آید: «آره مامان.» به سمت آشپزخانه برمی گردم. پارسا ماشین هایش را کنار هم گذاشته و با آنها مسابقه می دهد. به چهار روزی فکر می کنم که قرار است کنار مادر و پدرم باشم. لبخندی روی لبم می نشیند. ماشین سبز با سرعت از همه جلو می زند.
در خانه باز می شود و رضا با خوشحالی وارد خانه می شود. پارسا مثل همیشه غیبش می زند. سلام میکنم و حالش را می پرسم. همان طور که جوابم را می دهد، دنبال پارسا می گردد. صدای ریز ریز خنده اش را می شنوم اما من هم نمی دانم کجا قایم شده. همان لحظه پریا از اتاقش بیرون می آید؛ لباسش را عوض کرده و مانتو و شلوار پوشیده است. به پدرش سلام می کند و رو به من می پرسد: «مامان! این لباسا خوبه؟» کمی فکر می کنم و می گویم: «الان هوای تهران گرمه. اینجا رو نگاه نکن انقدر خنکه. یه چیزی بپوش که اونجا اذیت نشی.» رضا تا کلمه ی تهران را می شنود، از جا می پرد و با تعجب می گوید: «مگه قرار نبود بریم یزد؟» مدارک را در چمدان می گذارم و می گویم: «نه دیگه، دیشب خودمون تصمیم گرفتیم بریم تهران. میخوام خواهرزاده هامو ببینم.» با ذوقی که تمام رگ های بدنم را دور می زند و به قلبم می رسد، به رضا نگاه می کنم؛ چهره اش درهم است و مثل حبابی هر لحظه ممکن است بترکد. ماشین قرمز جلو و جلوتر می آید و خودش را به ماشین سبز می رساند. فقط چند سانت با آن فاصله دارد. پارسا کجا قایم شده؟
]آغاز تنش بی هنگام چرا تا به حال چیزی ندیده بودیم. تا الان که همه چیزی خوب بود. چرا زن اعتراض نمی کند.‌[
«چهار روز تعطیله؛ پاشیم بریم تهران که چی بشه؟ که جنابعالی خواهر زاده های نچسبتو ببینی؟ یا پاشی با خواهرات بری بیرون پولای منو خرج کنی؟» گر می گیرم و داد می زنم: «پس چی کار کنیم؟ پوسیدیم تو این خونه و این شهر غریب. با لیلا هنوز خیلی راحت نیستم وگرنه می رفتم پیش اون. نکنه میخوای تو این گرما بریم یزد؟ حالا انگار اونجا خیلی بهمون خوش میگذره. هر دفعه این بحثو شروع میکنی و آخرشم هیچی به هیچی. بس کن رضا!» پارسا کجاست؟ نکند پشت تلویزیون قایم شده؟ یا شاید پشت بخاری؟ رضا با قدم های محکم به سمتم می آید و بلند می گوید:«من میخوام مامان و بابامو ببینم. هر کی هم دوست داشت باهام بیاد.» ماشین قرمز جلوی ماشین سبز می پیچد. ماشین سبز قل می خورد و از تپه پایین می افتد. قل... قل... قل... اشک ها راهشان را خوب بلدند؛ هیچ وقت خودشان را مثل من پایبند و وابسته نمی کنند، سریع راهشان را می کشند و می روند. مثل همیشه...زور گویی و تنهایی زن خوب در آمده اما چرا زودتر ندیدیم. الان هم منفعل هست
{از اینجا به بعد هم چنان ما با نوعی خودشیفتگی زن روبه رو هستیم.}‌
آهسته –اما طوری که رضا بشنود– می‌گویم: «اشتباه من بود. از اولش هم اشتباه خودم بود. خواستگار برای دختری مثل من کم نبود. اشتباه کردم... نباید...» صدای به هم کوبیده شدن در حرفم را می برد. رضا نیست. پارسا هم نیست. حالا ماشین قرمز پیچ و واپیچ می‌رود و از جاده منحرف می‌شود. به آشپزخانه می‌روم و صورتم را می شویم. پریا از پشت سرم سریع رد می شود. صدای هق هقش در دستشویی می پیچد. و حالم را بدتر می کند. پارسا کجاست؟ تازه چشمم به ماشین های صورتی و زرد می افتد که مدتهاست پنچر شده اند. مبل ها را بلند می کنم، پشت بخاری را نگاه می کنم، زانو می زنم و زیر میز را نگاه می کنم. پیدایش نمی شود... یعنی کجاست؟ صدای گریه ی بچگانه ای در گوش هایم می پیچد. تازه یادم می افتد؛ سریع به سمت کمد دیواری می دوم و درش را باز می کنم. پارسا کنج کمد نشسته و گریه می کند. تا مرا می بیند دست هایش را باز می کند و می گوید:«بابا باهامون قهله؟» بغلش می کنم و می گویم:« نه، قهر نکرده، مثل همیشه بر می گرده.»
***
[پلان بعدی با شخصیتی دیگر روبه رو می‌شویم] «این چطوره؟» سرم را بلند می کنم و به لیلا نگاه می کنم. مانتوی بلند آبی رنگی پوشیده و یک روسری کرم سرش کرده است. لبخند می زنم و می گویم:«آها، حالا شد. همین خوبه.» با خوشحالی به اتاق می رود و با کیف لوازم آرایشش بر می گردد. جلوی آینه می نشیند. «وای مینا! نکنه از لباسم خوشش نیاد؟» سر تکان میدهم. خیالش راحت می شود: «خب خدا رو شکر.» به مژه هایش ریمل می زند و رژ قرمز را بر می دارد. با صدای جیغش از جا می پرم. کتاب را کنار می گذارم و نزدیکش می روم. « چی شد دوباره؟» از توی آینه نگاهم می کند و می گوید:« جواد از آرایش خوشش نمیاد.» می خواهم بگویم خودت را همانطور که دوست داری نگه دار... می خواهم بگویم حتی شوهرت هم حق ندارد تو را عوض کند... می خواهم بگویم اما... اما نمی گویم تا لیلا با صورت بی آرایش از دستشویی بیرون بیاید. جلوی آینه می ایستم. دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید: «مگه همش نمی گفتی ازدواج کن؟ مگه نمی گفتی این پسره، جواد خیلی خوبه؟ خب الان دارم میرم ببینمش که همه چی رو معلوم کنیم دیگه. بیا و یه امروز زانوی غم بغل نگیر.» میخواهم چیزی بگویم که دهانم باز می ماند. ادامه می دهد: «نپرس از کجا فهمیدم دپرسی که ضایع اس. از چشات خیلی راحت میشه فهمید.»
کنار چارچوب در اتاق می ایستم: «یادته اون روز که پرسیدی چرا با رضا انقدر درگیرم؟ اون موقع تازه پیدات کرده بودم.» همانطور که وسایل کیفش را چک می کند سرش را تکان می دهد. لبخند میزنم و می گویم: «الان خوبم... یعنی خودم میخوام که خوب باشم. بعد از اینکه با هم دوست شدیم، تازه فهمیدم میشه قزوین رو تحمل کردم. فهمیدم میشه چهل سالت باشه ولی مثل دخترت شاد باشی. از تو یاد گرفتم و الان خوبم. مخصوصا وقتی که فکر میکنم داری به عشقت می رسی.» به سمتم می دود و مرا در آغوشش غرق می کند. می خندد و هزار بار خدا را شکر می کند. ابروهایم به هم فرو می روند؛ یعنی دروغ گفتم؟
صدای زنگ در خانه را پر می کند. لیلا از جا می پرد و به سمت کیف و چادرش می دود. نگاهش می کنم. لبخندش مرا به روزهای دور می برد. دلم می خواهد این خاکستریِ گنگ را از صورتش کنار بزنم تا پیشانی اش را بخوانم؛ تا صدایش کنم و بگویم که مثل من نباش. اما فقط نگاهش می کنم... فقط نگاهش می کنم..
جمع‌بندی
داستان شما فاقد ریتم لحن و روایت است،‌ پاره پاره است و دچارِ ‌گسستِ زمان است و مسیر تحول شخصیت قهرمان درست تبیین و نشان داده نشده است. موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت