بازنویسی کنید




عنوان داستان : عقل می‌ماند از این نقش که بر کاغذ رفت(بازنویسی)
نویسنده داستان : اسحق فتحی

توبره ی لباس ها را که گلاب بانو از سر شب پیچانده و کنار دستش گذاشته بود، برداشت و از اتاق بیرون زد. از لای پنج‌دری نیمه باز رو به مهتابی، خنکای هوای شبگیر می‌خلید به جانش با صدای خروس چل‌تاج. مهتابی از نور ماه روشن بود و بهره‌ای هنوز مانده بود تا برآمدن خورشید . گیوه ها را سرپا کرد و آرام از پله ها پائین آمد که مبادا کسی بیدار شود، اما پاشنه گیوه ها زودتر به زمین می خورد و چق چق صدا می کرد ... دندان به هم فشرد و گیوه ها را ورکشید، نگاهی به آسمان انداخت، ذات الکرسی هنوز می تراوید و شانه راست کرده بود به خاور و باختر، در را پشت سر بست و راست دیوار را گرفت و به راه افتاد… حاج نصرالله دلاک زیر لب اورادی می‌خواند و جلوی گرمابه را آب و جارو می‌کرد ...
: سلام حاجی ... صبح بخیر
: سلام استاد ... صبح عالی بخیر‌، و جلوتر وارد گرمابه شد با همان ذکر که بر لب داشت هوای سربینه ازبیرون گرم تر بود.
: بفرمائید، بفرمائید ... اگر چیزی لازم داشتید از توی گنجه بردارید من سری به زمین می‌گذارم، آخرتمام شب را بیدار بودم ... و همانجا پشت دخل دراز کشید و لنگی روی خود انداخت ...
هوای گرم ونمناک گرمابه که با پوستش آشنا شد لرزشی ملایم به جانش لغزید، پاها را آب کشید. آب حوضچۀ ورودیِ سرخان که به هم می خورد نرمه نوری را که از نورگیر سقف سردخانه می‌تابید در تاریک روشن دهلیز ورودی به هر سو ‌پراکنده می کرد. باز تاب نور بر سقف و دیوارهای دهلیز ، شکل‌هایی می‌ساخت غریب و زیبا آمیخته با بوی نای همیشگی.
از کودکی لغزش آن شکل های غریب بر سقف و دیوار گرمابه هول به جانش می انداخت، زیر لب ذکری را آغاز کرد. دهلیز ورودی بخار گرفته و گرم بود وارد گرمخانه شد و لب حوض نشست ، آب موجی برداشت و انعکاس نور بر سقف و دیوار خزانه رقصید. و در آن رقص نور بر آب حرکت ملایم چیزی را دید. دوباره ذکری گفت و آبی به صورت زد و دست نمناک را بر سر و شانه کشید . و قل اعوذ به رب الناس خواند که صدایی زمزمه وار به گوشش آمد.
: سلام استاد ...
با وحشتی پنهان در دل و لرزشی که بی درنگ به جانش افتاد، برگشت به سوی دهلیز ورودی خزانه...
:... ملک الناس اله الناس من شر الوسواس الخناس ... من الجنه والناس. هنوز ترس بجانش بود
: حاج نصرالله شمائید ؟ خوابتان نبرد؟ ...
بر درگاه خزانه کسی نبود ... دوباره به اطراف نگاهی کرد و زیر لب بسم الله دیگری گفت و با خود اندیشید؛ " شاید کسی پیش از من رسیده و در گوشه ای از تاریک روشن خزانه بخواب رفته، و با صدای من بیدار شده باشد"، ... اما نه! خبری نبود!، ترس بیشتر به جانش خلید ...
: نترس برادر من اذیتت نمی کنم نمی‌خواهم بترسی ...
آقا رضا پاها را از آب در آورد و بر پا ایستاد، با حیرتی آمیخته به وحشت که در لرزش صدایش پیدا بود ...
: که هستی برادر ترساندی مرا ... کجائی؟
: همین جایم بالای آب ...
:بالای آب ؟!کجا...؟ و دوباره به سمت حوض وسط گرمخانه چرخید و سطح آب را که هنوز کمی موج داشت به دقت جست ... همانجا که حرکت ملایمی را در رقص نور بر آب دیده بود و پنداشت که خطای باصره است.
روی سطح آب تصویری مانند یک نقاشی دید، گویی بازتاب تصویر کسی باشد در آب، به بالا نگریست، بر لبه ی نازک نور گیر گرمخانه جوانی نشسته بود که فقط نیمی از صورتش در نور کم جان سپیده دم دیده می‌شد .
چشمانش را ریز کرد و تیز...
: آنجا چه می‌کنی؟ چطور رفته‌ای آن بالا ؟ مرا ترساندی ... و باز با خود اندیشید که ؛" در ابتدای ورود به گرمخانه نور گیر را نگاه کردم،کسی آنجا نبود!!!". دوباره سر برداشت که چیزی بپرسد که جوان را کنار خود دید ...
: پائین آمدم ، خوب است حالا ...
آقا رضا به شدت قلبش نواختن گرفته بود؛ "چقدر جَلد و بی صدا...! مگر می‌شود؟ " چهرۀ جوان به صورتی از صورت‌های نقاشی‌های خودش می‌مانست ابروان کمان و لب‌هایی به غایت نازک و چهره‌ای گشاده و چشمانی سیاه و خمار ، یارای هیچ کارش نبود. لرزه به جانش افتاد ... اما بر خود مسلط شد و پرسید
: که هستی جوان؟ از اجنه‌ای !؟
جوان لبخند نرمی زد و گفت
: هنوز نشناختید استاد؟ شمایل محمد بیک م، جوانی که چند روز پیش تمثالش را بر کاغذ نقش کردید
آقا رضای نقاش با لبخندی آمیخته به ترس اندیشید به رقعه‌ای که مدتی پیش از شاهزاده‌ی جوان گرجی کشیده بود، همان جوان بود اما بیشتر به نقشی می‌مانست، اما چگونه ممکن است؟


شاهزاده محمد بیک گرجی اثر رضا عباسی

:آه جناب شاهزاده محمد بیک شمائید...؟
: نه...! من شمایل محمد بیک م در حقیقت همزاد اویم مرا لمس کن... آقا رضا تازه فهمید که همه چیز را در آنسوی اندام محمد بیک می بیند. گویی پیکری باشد از جنس آب یا شیشه ، با تردید و ترس دست به شانه ی او زد خطوط نرم پیکرش را همان‌گونه که نقش زده بود حس کرد او بهراستی همان طرح خطی بود که خود نقش زده بود بر کاغذ، و نه چیز دیگر...
: اما چگونه جان گرفتی؟ تو که تصویری بیش نبودی، نقش بر برگی از کاغذ ... ؟!
جوان خندید و آرام بازوی آقا رضا را گرفت و بر زمین نشاند تو خود مرا جان بخشیدی با همین سرپنجه های هنرمند ...
رضا دست‌هایش را که از لرزش باز نمی‌ایستاد نگاه کرد و گفت
: اما فقط خداست که جان می‌دهد ... مگر می شود؟
جوان دوباره خندید و دستان لرزان آقا رضا را در دست گرفت ...
: استاد نقاش، تنها ودل‌گیرم و از تو درخواستی دارم ، شاه‌دخت ...
و از خطوط نرم دستانش سرمایی به جان استاد نقاش خلید که دیگر توان تکان دادن دست‌ها را نداشت فقط چشم در چشمان سیاه جوانک داشت و دیگر صدایی نمی‌شنید و لبان جوانک همچنان می‌جنبید که جانش همه یخ کرد و خون ماسید در رگ‌هاش ...
...
:استاد .... استاد ....بیدار شدید....؟!! خدا را صد هزار مرتبه شکر از ترس داشتم قالب تهی می‌کردم ... گفتم از دست رفته‌اید...
حاج نصرالله و یکی دو تن دیگر که مشتری‌های حمام بودند آقا رضا را از گرمخانه بیرون بردند و چند لنگ دورش پیچاندند .. بدنش یخ کرده بود اما به هوش که آمد کم‌کم گرم شد. شاگرد گرمابه شانه هایش را مالشی داد و حاج نصرالله آب قندی به دهانش رساند ...
:کمی از این بخورید شیرین است بهتر می‌شوید ، لابد ضعف کرده‌اید استاد، ... بلا به دور است ان شاالله ...
کم کم حالش بهتر شد اما مبهوت مانده بود هر چه می‌پرسیدند پاسخی نمی‌داد و فقط می‌گفت نمی‌دانم چه شد....
بدنش را شاگرد گرمابه خشک کرد و خود لباسش را به تن کرد و آرام از حمام بیرون رفت . حتی فراموش کرد، مِن باب احترام عرض تشکری کند. آفتاب دیگر سرزده بود و چشمانش را نور سحرگاهی می‌زد ... به خانه که رسید هر چه گلاب خانم حرف زد چیزی نگفت توی اتاق پنج دری نشست و همۀ درها را به روی خود بست ...
قلم و کاغذی دست گرفت ، شاید که نقش زدن‌ها، خیال از سرش بِرَماند . اما این پیش آمد که در گرمخانۀ حمام به وضوح آن جوان را دید و با او سخن گفت از سر و جانش بیرون نمی‌شد. با خود اندیشید "چیزی از من می‌خواست ... اما نفهمیدم که چه بود جانم همه یخ کرد و الباقی سخنش را نشنیدم..."
گلاب چای آورد و کمی نان و پنیر و دل واپس پرسید
:چه شده آقا چرا اینقدر پریشانی؟ رضا دستان گلاب را در دست گرفت می‌خواست چیزی بگوید اما ترسید که مبادا حرف هایش گلاب را نگران کند .
: چیزی نیست گلاب بانو چیزی نیست به گمانم کمی سردی ام شده باشد خوب می‌شوم می‌خواهم کمی استراحت کنم و بالش را زیر سر سراند و دراز کشید پشت به دیوار و رو به پنج دری، گلاب دستی به پیشانی بلند رضا کشید از سر مهر، و ذکری خواند زیر لب و فوت کرد به اطراف و رواندازی روی شو انداخت ...
:خیر باشد ان شا الله ...خیر باشد و دوباره دستی به پیشانی آقا رضا کشید . گلاب بانو بیرون رفت، در پشت سرش ناله ای کرد و آرام گرفت و حالا خانه سراسر سکوت بود و سکوت .
خلسۀ خواب بود و خنکای هوای مهرگان ...
: استاد رضا بلند نمی‌شوید چیزی بخورید؟ ساعت ها‌ست که خوابیده اید ... رضا چشم گشود و نور آبی و ملایمی را که از پنجدری به داخل می‌تابید دنبال کرد و فهمید که از روز بهره‌ای گذشته و آفتاب بلند است. سر از بالش برداشت و نگاهی به سینیِ ناشتا انداخت چای یخ کرده بود با لبخندی گفت
: چای‌ات یخ کرده گلاب بانو.... اما خنده اش ماسید بر چهره‌ای که می‌پنداشت گلاب است ...
: سلام استاد...
آقا رضا زیر لب گفت
: سلام ... اما خود به سختی صدای خویش را شنید
: مرا شناختید؟
:...چهره شما هم مانند آن جوان آشناست ... اما نه، شما را نمی‌شناسم
: شاه‌دختم،کتایون ... همان دختری که چندی پیش نقش مرا رقم زدید ... ببخش اگر بی‌گاه آمدم اما دیگر طاقت ندارم تنهایم ، تنها و دلگیر... و درخواستی دارم
و با خطوط نازک دستانش دامن استاد را گرفت. همان خطوطِ نرم و پیکری دیگر که نقش زده بود از شاه‌دخت کتایون
:صبح هم شاهزاده محمد بیک به سراغم آمده بود توی حمام ... اما چگونه ممکن است شما ...؟!
: آه محمد بیک را دیدید!؟ خوب است حالش؟ یا او هم چون من غمگین بود
: ... او هم غمگین بود مانند تو، اما شما را چه می‌شود؟ چرا این‌گونه عجیب بر من ظاهر شده‌اید و غم‌تان چیست؟

دختر جوان اثر آقا رضا عباسی

: هی استاد... دردت به جانم، ماه‌ها پیش کتایون و محمد بیک یکدیگر را در باغ شاهی دیده بودند و دل باختند به یکدیگر اما، ایشان را هیچ راه وصال نبود تا اینکه مرا نقش زدید از روی شمایل شاهدخت هر نقش که از کسی می‌زنید همزاد اوست تا ابد و من همزاد کتایونم و آن جوان که صبح در حمام دیدید بی گمان همزاد محمد بیک است اما من به درخواستی رنج این آمدن بر خود هموار کردم چرا که هر دیدار با انسان‌ها بهره‌ای از جان مرا و همزادم را می‌کاهد و من بیش ازاین نمی‌توانم نزدتان بمانم، ما را آرزوی وصال است به کتایون و محمد بیک کمک کنید استاد.
...
:آقا رضا ... آقا رضا... چه شده قربانت بروم... خدا را شکر، دارد بهوش می‌آید ...( خنکای قطرات آب هوشیارش کرد)، چه شده آقا ... ؟ جان به لب شدم ...! از صبح انگار حالتان به قاعده نیست... (و مدام دست خیس می‌کشید بر روی شو)
: از گرمابه که آمدید حال‌تان منقلب بود. حالا هم که این‌طور، بی هوش و بی قرار، بگویم بچه ها بروند پی حکیم ؟
استاد اما ، دستش را به نشانه مخالفت بالا آورد ...
: نه... نه... حکیم نمی‌خواهم ... یک استکان چای و نبات برایم بیاور و میز تحریر کوچکش را پیش کشید و قلم و مرکب را برداشت اما دست و دلش به کار نمی‌رفت گلاب بانو چای و نبات آورد. بخار ملایمی که از روی چای تازه برمی‌خواست چون شبحی شکل عوض می‌کرد و کم‌کم گم می‌شد در تاریک روشن اتاق... بسم‌اللهی زیر لب گفت و چای و نبات را جرعه جرعه سرکشید ... کسی در خانه را زد و گلاب بانو در گشود درویشی بر آستانۀ در نشسته بود ...
: سلام خواهر... بی نوایم و جز دعای خیر چیزی برایتان ندارم نان و آبی می‌دهید؟ گلاب بازگشت تا چیزی برای درویش بیاورد استاد نقاش روی مهتابی به تماشا ایستاده بود و گلاب بانو با لبخندی چهره شکفت
:آه انگار حالت بهتر شده خدا را شکر... درویشی بر در ایستاده، گرسنه و تشنه است. به شکرانه، آب و غذایی برایش می‌برم. استاد نقاش گفت به خانه می‌آرمش و آرام از پله ها پائین آمد و گلیم نیم داری زیر درخت بید گسترد و درویش را به خانه آورد و در خنکای سایه‌ی بید نشاندش.
: بفرما درویش خوش آمدی. درویش گیوه‌ها در آورد و بر گلیم نشست و به شکرانه دست به دعا برداشت و زیر لب ذکری گفت. گلاب سفره ی قلمکار گسترد و نیمرویی با عطر روغن حیوانی و درویش آنچه بر خوان گسترده‌ی استاد بود خورد و دعایش کرد دیگر بار گلاب بانوآب و چای آورد درویش دوباره شکری گفت و ذکری زیر لب ... و در این میانه استاد قلم و کاغذ آورد و از درویش خواست، مدتی آرام بر جای بنشیند تا طرحی از او بر کاغذ نقش کند. ساعتی بعد نقشی بدیع از درویش بر کاغذ آفریده بود درویش تصویر را که دید لبخندی از سر رضایت زد و گفت


درویش اثر آقا رضا عباسی

: دست مریزاد... الحق که لقب استادی برازنده ی صاحب این سرپنجه‌های هنرمند و این دستان سخاوت‌مند است .آقا رضا چشم بست ودستی به صورت آورد و آه بلندی کشید ...
:درویش امروز ماجرایی بر من گذشت که حیران مانده‌ام ... و شرح آنچه رخ داده بود را برای او باز گفت درویش لب گزید و به عادت همیشه ذکری زیر لب زمزمه کرد و به شکرانه دعایی کرد و آهنگ رفتن و گفت
: اگر بنده به آنچه می‌داند عمل کند خداوند او را از آنچه نمی‌داند بی نیاز می‌کند ! ... خدا نگهدار استاد به آنچه می‌دانی عمل کن! ... خداوند تو و خانواده ات را جزای خیر دهد ...
خنکای باد نرمی که از مدتی پیش وزیدن گرفته بود رو به سردی رفت و ابرهای پراکنده شانه به شانه شدند و گُرده بر گُرده، مدتها می شد که درویش رفته بود و استاد بر گلیم نیم دار نشسته و به آنچه درویش گفته بود می‌اندیشید ،که سردی قطره آبی را ابتدا روی دستش و بعد روی صورت حس کرد. به آسمان نگریست که حالا ابرها درآن جولان می‌دادند پشته بر پشته و خیز برخیز، کاغذ ها و قلم را برداشت و گلیم را تا زد و برد روی بهار خواب و ایستاد به نظاره‌ی باران که ساز گرفته بود به آهنگ هو‌هوی باد از لابلای شاخ و برگ درختان.
چندین روز پیوسته در همان پنج‌دری نشست و نقش زد بر کاغذهای سپید. دو رقعه‌ای که از محمد بیک و شاه‌دخت پیش از این آفریده بود پیش رو می‌گرفت تا مگر به نقشی تازه، وصال‌شان میسر کند، و با خود گفت که نقشی از عشق محمد بیک و شاهدخت را بر ورق رسم می‌کنم. باشد که اگر چنین خارق عادتی بر من هویدا شد، به این ترفند مراد دل این عشاق برآورد و مرا از این بار اندوه برهاند. پس کاغذ و قلم گرفت و روزها بی وقفه نقش آفرید بر کاغذ تا آنچه مطلوب نظرش بود برآمد و در رقعه‌ای رنگین دو دلداده در آغوش یکدیگر آرمیدند. شبی که فردایش بار عام بود، قصد کرد که رقعه به حضور شاه پیشکش کند و شرح ماجرا باز گوید به محضر قطب العارفین. پس نامه ای نوشت و آنچه بر او گذشته بود تحریر کرد و استدعا، که امکان وصال عشاق را به امر ملوکانه منقح کند. نامه که تمام شد کاغذ و قلم به کناری نهاد و زانو ها به سینه فشرد و دستها را بالش پیشانی کرد .....
: استاد...
: استاد ...
سر بلند کرد و در نورِ میرایِ شمع، شمایل کتایون و محمد بیک را شناخت ...
: آه... شمائید؟ فردا روز وصال است به یاری حق و رقعه‌ی تازه را به دو دلداده نشان داد .کتایون آرمیده در آغوش محمد بیک، جام شرابی در پیش و گلی در دست ، و محمد بیک دستی بر زنخدان و دست دیگر بر تهیگاه معشوق . رقعه ای در نهایت لطافت و ظرافت. دو همزاد دل دادگان به شکرانه، یکدیگر را در آغوش گرفته و گریستند و آقا رضا دوباره سر بر زانو نهاد و دیگر خلسه ی خواب بود و نور ملایم شمع که با هر نسیم نرم می‌جنبید.
پس دیگر روز ، دست نوشته را پر شال نهاد و نقش تازه را به احتیاط تمام برگرفت و راهی بار عام شد. میدان نقش جهان غلغله روم بود و از هر سو مردم می‌رسیدند. گزمهها به مجرد دیدن استاد رضا به احترام راه باز کردند تا استاد بحضور شاه شرف حضور یابد . به رسم همیشگی زمین ادب بوسید و شاه را نماز برد و رقعۀ تازه را پیشکش شاه عباس کرد. شاه با دستان خود بالا و پائین رقعه را گرفت و مدتی طولانی خیره ماند بر نقش تازه آفریده‌ی استاد ...
:الحق که نام استاد برازنده توست آقا رضا ... استاد سری به امتنان پائین آورد و مجلس‌یان احسنت و دست مریزاد گفتند شاه دستی به نشانۀ سکوت همهگان بالا برد و ...


دودلداده اثر رضا عباسی
:اراده کردیم از امروز آقا رضا را که سر پنجه هایش رشک نقاشان سرحدات ایران زمین است مفتخر کنیم به لقب "عباسی" هلهلۀ شادی از نقش جهان به آسمان رفت ... بار عام پایان یافت و هر کس به تهنیت به استاد رضا تبریک و شاد باشی می‌گفت و می‌رفت اما آقا رضا بر جای ماند و پیش از رفتن گامی به نزدیک شاه عباس نهاد و نامه‌ای از پر شال بیرون آورد و به شاه داد شاه عباس نامه را خواند و دستی به مشارب بلندش کشید و گفت
:آنچه را نوشتی از عجایب روزگار است و آنچه خواستی حرف دل شاه عباس. پس به شکرانه امر می‌کنیم به فال نیک و به میمنت خطبه بخوانند در روز سعد و مبارک به نام شاهدخت و محمد بیک ...
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. اسم داستان مناسب نیست. جمله‌ای بلند و شعارگونه. اسم مدخل داستان است پس در انتخابش باید دقت بیشتری کرد.
2. داستان را عالی شروع کرده‌اید. بسیار زیبا
3. دیالوگ‌ها چندان دلنشین نیست. سلام حاجی... صبح بخیر.
سلام استاد.... صبح‌عالی بخیر....
این نوع دیالوگ‌ها گره‌ای از مشکل داستان باز نمی کند. از این جنس دیالوگ‌ها بگذرید که تنها صفحه را سیاه می‌کند.
سلام... سلام... حالتون چطوره؟ خوب ایام به کام... این‌ها تکرار مکررات است و باید جور دیگری این مسئله را اگر بناست در داستان بفرمایید کارسازی کنید. مثلا [برای مثال گفتم] بگویید که حاجی وقتی بچه‌ها سلامش می‌کردند گرم پاسخ می‌داد. باد می‌انداخت توی گلوش و سلامی می‌پراند. بزرگ و کوچک هم نداشت همه را یک‌جور جواب می‌داد.
توجه می‌کنید؟ این جور نقل کردن موجب می‌شود خواننده شخصیت طرف را هم بشناسد مثلا کم کم با شخصیت خیال‌پرداز حاجی آشنا شود یا همچین چیزی.
دیالوگ «بفرمایید بفرمایید... اگر چیزی لازم داشتید از توی گنجه بردارید من سری به زمین می‌گذارم، آخر تمام شب را بیدار بودم»
هم همان ایراد را دارد.
ببین: حاجی گفت: «بفرمایید، بفرمایید! اگه چیزی لازم داشتیتد از تو گنجه بردارید.»
بعد سرش را به زمین گذاشت. آخر تمام شب را بیدار بود و چشم‌هاش خواب‌آلود.
یعنی بخشی از آن را باید از دیالوگ خارج کنید ببرید توی داستان.

4. حداکثر سعی کنید از با خود اندیشید و فکر کرد استفاده نکنید. گاهی چاره‌ای نیست. مثلا همینگوی کلا رمان پیرمرد و دریا را این‌طوری روایت کرده برخلاف استراتژی خودش در باقی کتابهایش. تاکید می‌کنم سعی کنید اما اگر چاره‌ای جز این نبود استفاده کنید. این را به‌عنوان تذکر نوشتم که زیاد استفاده نکنید. مثلا شخصیت می‌تواند زیر لب حرف بزند. مگر توهم نزده؟ زیر لب انگار که چیزی را زمزمه کند یا بلند بگوید کسی آنجاست و از این قبیل کارها.
5. در بعضی جاها زبان دیگر زبان آشنای این روزها نیست. مثلا نوشته‌اید: «قلبش نواختن گرفته بود.» کمی شاعرانه است. استفاده نمی‌شود و اصلا لزومی هم ندارد جمله را این‌طور بنویسید. قلبش می‌زد. باور کنید قشنگ‌تر است تا نواختن گرفتن. کمابیش این ایراد در جاهای دیگر متن شما هم هست که باید به آن توجه کنید. جای دیگری هم نوشته‌اید: «که هستی جوان؟» یا «گویی پیکری باشد» نه، این جور دیالوگ ننویسید که شبیه سریال‌های بی‌مزه سیما می‌شود.
راحت بنویس. همان‌طور که گوش شما آشناست. خوب به حرف زدن آدم‌ها گوش کنید مشکل حل می‌شود.
6. جوان لبخند نرمی زد. لبخند نرم یعنی چه؟ از شاعرانگی فاصله بگیرید. فاصله فاصله بگیرید. تا می‌توانید. لبخند نرم نداریم. حالت لبخند را توصیف کنید تا من خواننده بفهمم مدل این لبخند چیست. طعنه‌آمیز است. مهربان است و...
تا حالا شنیده‌اید که کسی بگوید فلانی لبخند نرمی داشت؟ من که نشنیده‌ام. و خب چون نویسنده است و گوش کردن و گوش کردن... طبیعی است باید تغییری درآن بدهید.
7. استفاده بی‌جا از ... بارها گفته‌ایم که نباید از این نشان‌ها بی‌جا استفاده کرد. در اکثر مواردی که در داستان هست این سه‌نقطه‌ها اضافه است. حذف کنید. اصلا وقتی حذفش کنید می‌بینید که بود نبودش یکسان است در این موارد نبودنش بهتر است.
8. متوجه‌ام که سعی کرده‌اید از زبان قجری در این داستان بهره ببرید، اما زیاد موفق نبوده‌اید. باید دستی به سرو گوشش بکشید و کمی هم متون قجری را مطالعه کنید. مثلا خاطرات ناصرالدین‌شاه قاجار. یا آقای فروغی می‌تواند مفید باشد. همان طور که گفتم بیش از اندازه شبیه سریال‌های سیما شده که متاسفانه چندان نسبتی با زبان دوران قاجار ندارد.

9. قصه داستان بد نیست و در واقع جالب هم هست اما نیاز دارد، بازنویسی شود ایده خوب است و کمی در اجرا مشکل دارید.
بازنویسی کنید.
موفق باشید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
اسحق فتحی » یکشنبه 28 شهریور 1400
با سلام خدمت منتقد ارجمند جناب چنگیزی ممنونم از راهنمائی هایتان صد البته زبان مربوط به دورۀ صفویه است نه قاجار اما قطعاٌ بدون ایراد هم نیست به هر تقدیر از نقد دقیق و راهگشای شما ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت