یوفو گم شده است.




عنوان داستان : آبِ استحباب
نویسنده داستان : مهدیه پوراسمعیل

«آبِ استحباب»

پس از چندین سال همسایگی، به قول امروزی‌ها نفهمیدم که فازش چیست.
معلم بود، حالا بهتر است که نگویم معلم کدام درس و بحث؛ که اگر بگویم به تریج قبای هم‌قشری‌هایش بر می‌خورد و به باد کلمات نسبتا سخیف می‌گیرندم!
(البته انصاف نیست نگویم که اکثریت آموزگاران، لبریز از انسانیت و بزرگواری‌اند)

حالا نصف روز عقاید دست و پا شکسته‌اش را به آن بی‌نوایانِ بخت برگشته‌ی نیمکت‌نشین دیکته می‌کرد و نصف روز دیگر به تبادل اطلاعات سرّىِ محله مشغول بود و تعظیم ظاهرىِ شعائر دینی می‌کرد!!!
محض اداى مطلب، بازتر می‌گویم؛
نصف روز تدریس می‌کرد و نصف دیگرش می‌آمد در خیابان. در خانه‌مان را می‌زد و بعد از ظهری خواب را از کله‌مان به در می‌کرد که بگوید؛ «دیدی صغری جان... من همش بهت می‌گفتم شوور نسرین خانم زن گرفته. باورت نمی‌شد. حالا دست زنه رو هم گرفته آورده می‌گه هرطور هست باید باهم کنار بیاید»
آخر يكى نبود بگويد؛ منِ صغراى بى نوا را چه به حوادث كبراى ديگران...
كه اگر مى‌گفتم دخلِ آبرويم را مى‌آورد و جلوی در و همسایه سکه‌ی یک پولم می‌کرد که فلانی ادب ندارد و آداب نمی‌داند و آدم را از در خانه‌اش می‌راند.


چاره ای نبود جز آنکه بگویم؛ «شهین خانوم شرمنده ها... آقا فرهاد و بچه‌ها خواب‌ان نمی‌تونم دعوتتون کنم به خونه. خدا به نسرین خانم هم صبر بده. اگر امر دیگه‌ای داشتید در خدمتم»
روی‌اش را به ترشیِ آلبالو برگرداند و به تلخى بادامِ كال گفت؛« تو هم که ذلیل مرده‌ی اون آقات و بچه‌هاتی! برو به چرک شوری‌ت برس.»

آخر چه می‌شد كه یک بعدازظهر تابستانى، يك عدد یوفو می‌آمد و این موجود را می‌برد و در سوگِ نبودنش يك ليوان آب خنك نوش می‌کردیم. و بعد از آن در سايه‌ی خواب عمیق ووروجک‌ها، چشمانمان خرده خستگی در می‌کرد.

حالا نگویم از خواب به هم‌زنىِ نصف شب‌هایش! نمی‌دانم کدام جنّ خير نديده‌ای شب‌ها می‌رفت در جلدش که داد ‌و هوار راه می‌انداخت بیا و ببین... بعدش هم صدای فرار شوهر بیچاره‌اش می‌آمد و ملاقه و کفگیرهایی که به سمتش روانه مى‌شدند. او هم که جا خالی می‌داد، کله‌ی درخت‌های محله و جدول کنار کوچه جورش را می‌کشیدند.

باید یکبار بگویم؛ «شهین جان اینهمه ملاقه و کفگیر از کجا می‌آوری که وقت و بی‌وقت نثار شوهر ننه مرده‌ات می‌کنی؟»
حالا زرنگ هم هست. لیوان و بشقاب نمی‌اندازد که مبادا شکسته شوند. آن‌ هم در این روزگار گرانی!

آن روز می‌خواستم در مسجد بهش بگویم که خانم از یک ساعت قبل می‌آیی و مستحبات به‌جا می‌آوری که آن غلط‌هایت را خدا از دل حاجىِ بیچاره‌ات دربیاورد؟ یا آنهمه غیبت و تهمت‌ات را در آب استحباب بشوری و ببری؟
علامه دهخدا خوب گفته است که؛« عادت، طبیعت ثانوی است. وقتی کسی به کاری عادت کرد، دیگر به‌آسانی نمی‌تواند آن را ترک کند»

موقع نماز هم، سه تا مهر روی هم می‌گذاشت برای پیشانی و دو تا روی هم برای بینی...
بینی کوچکی هم داشت، اما قسمت اعظم صدایش از همان بیرون می‌زد. چند بار خواستم بگویم نماز ظهر را با صدای بلند نمی‌خوانند. اما ترسیدم بگوید؛« تو رو سنه‌نه!!»

حالا بعد نماز هم عده‌ای را جمع می‌کرد دور خودش که به نصایح پس‌مانده‌اش گوش کنند و به‌خیال خودش ثانیه‌های پر برکتی برایشان جور کند.

همین دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش بود. بازهم بعدازظهری از صدای در وامانده پریدم.
در را که باز کردم اینبار به‌جای شهین، حوریه خانم بود. راستش حرف‌هایی زد که ته دل آدم وسوسه می‌شد که خنک شود اما عمیق‌تر که به ماجرا می‌نگریست سوزش بر سلول‌هایش غلبه می‌کرد.
می‌گفت؛« فهمیدی شوور شهین خانم دو ساله که تریاکی شده و تازه فهمیدن؟ حالا به گوش دومادشم رسیده و داره دخترشو طلاق می‌ده. دیدی انقدر از زندگی این و اون حرف لمبوند تا خودشم بدبخت شد؟ حالا بیاد هی جانماز آب بکشه که من اِلم من بِلم! شوور محبت مى‌خواد دیگه.زندگی وقت گذاشتن می‌خواد دیگه.»

از آن روز به بعد دیگر در خانه‌مان هم بعداز ظهرها چرت عمیقی می‌زد. دیگر خبری از شهین نبود. انگار روی نداشت که روبروی دیگران قرار بگیرد. راستش هم سیلان سرزنش‌ها بود که به سمتش روانه می‌شد و هم نگاه‌های سرشار از تنبیه.
حالا دیگر دلم برایش می‌سوخت.
ای‌کاش همان یوفو آمده بود و برده بودش!
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام و ارادت خدمت شما نویسنده گرامی و ارجمند
داستان شما برای کدام مخاطب است؟ شاید این پرسش در جایگاه یک منتقد کمی پَرت باشد. اما پای حرفم می‌ایستم. شروع مقاله‌وار و سرشار از نثرِ کاملا غیر داستانی و کمی زنانه‌نگاری به چه کار می‌آید؟‌ بخوانیم:

«پس از چندین سال همسایگی، به قول امروزی‌ها نفهمیدم که فازش چیست.
معلم بود، حالا بهتر است که نگویم معلم کدام درس و بحث؛ که اگر بگویم به تریج قبای هم‌قشری‌هایش بر می‌خورد و به باد کلمات نسبتا سخیف می‌گیرندم!
(البته انصاف نیست نگویم که اکثریت آموزگاران، لبریز از انسانیت و بزرگواری‌اند)»

پرانتز برای کیست؟

«حالا نصف روز عقاید دست و پا شکسته‌اش را به آن بی‌نوایانِ بخت برگشته‌ی نیمکت‌نشین دیکته می‌کرد و نصف روز دیگر به تبادل اطلاعات سرّىِ محله مشغول بود و تعظیم ظاهرىِ شعائر دینی می‌کرد!!!
محض اداى مطلب، بازتر می‌گویم؛»

نگاه کنید چه بی‌دلیل داستان را از موتورش دور کرده‌اید.
و بخوانیم:

«نصف روز تدریس می‌کرد و نصف دیگرش می‌آمد در خیابان. در خانه‌مان را می‌زد و بعد از ظهری خواب را از کله‌مان به در می‌کرد که بگوید؛ «دیدی صغری جان... من همش بهت می‌گفتم شوور نسرین خانم زن گرفته. باورت نمی‌شد. حالا دست زنه رو هم گرفته آورده می‌گه هرطور هست باید باهم کنار بیاید» آخر يكى نبود بگويد؛ منِ صغراى بى نوا را چه به حوادث كبراى ديگران...كه اگر مى‌گفتم دخلِ آبرويم را مى‌آورد و جلوی در و همسایه سکه‌ی یک پولم می‌کرد که فلانی ادب ندارد و آداب نمی‌داند و آدم را از در خانه‌اش می‌راند.»

تا اینجا داستان اصلا شروع نشده است.

«چاره ای نبود جز آنکه بگویم؛ «شهین خانوم شرمنده‌ها... آقا فرهاد و بچه‌ها خواب‌مان نمی‌تونم دعوتتون کنم به خونه. خدا به نسرین خانم هم صبر بده. اگر امر دیگه‌ای داشتید در خدمتم» روی‌اش را به ترشیِ آلبالو برگرداند و به تلخى بادامِ كال گفت؛ «تو هم که ذلیل مرده‌ی اون آقات و بچه‌هاتی! برو به چرک شوری‌ت برس.»
چرک شوری کلمه مناسبی است . بعد یوفو می‌آید که شخصیت ذهنی خوبی برای شروع است. اما دیر! چون ‌داستان نفسش گرفته شده است، اما داستان از اینجا آغاز می‌شود. نابه‌هنجاری روحی زن همسایه. طنز خوبی در لحنتان دارید. که تنه به تنه قصه‌های مهشید امیرشاهی می‌زند.


«آخر چه می‌شد كه یک بعدازظهر تابستانى، يك عدد یوفو می‌آمد و این موجود را می‌برد و در سوگِ نبودنش يك ليوان آب خنك نوش می‌کردیم. و بعد از آن در سايه‌ی خواب عمیق ووروجک‌ها، چشمانمان خرده خستگی در می‌کرد.»
……..
پلان دوم آغاز می‌شود

«آن روز می‌خواستم در مسجد بهش بگویم که خانم از یک ساعت قبل می‌آیی و مستحبات به‌جا می‌آوری که آن غلط‌هایت را خدا از دل حاجىِ بیچاره‌ات دربیاورد؟ یا آنهمه غیبت و تهمت‌ات را در آب استحباب بشوری و ببری؟»

استفاده از تأکید دهخدا بسیار به جا است.‌

«علامه دهخدا خوب گفته است که؛ عادت، طبیعت ثانوی است. وقتی کسی به کاری عادت کرد، دیگر به‌آسانی نمی‌تواند آن را ترک کند»


پلان سوم
«همین دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش بود. بازهم بعدازظهری از صدای در وامانده پریدم.
در را که باز کردم اینبار به‌جای شهین، حوریه خانم بود. راستش حرف‌هایی زد که ته دل آدم وسوسه می‌شد که خنک شود اما عمیق‌تر که به ماجرا می‌نگریست سوزش بر سلول‌هایش غلبه می‌کرد.

خوب اینجا توانسته‌اید قلاب داستان را گیر بدهید، اما در آستانه‌ی داستان نیاز این قلاب هستید و نه در نیمه. تازه یوفوی داستانتان هم‌چنان گنگ و‌ گم است. هم در مفهوم و هم در تاکیدی که دارید.

«از آن روز به بعد دیگر در خانه‌مان هم بعدازظهرها چرت عمیقی می‌زد. دیگر خبری از شهین نبود. انگار روی نداشت که روبروی دیگران قرار بگیرد. راستش هم سیلان سرزنش‌ها بود که به سمتش روانه می‌شد و هم نگاه‌های سرشار از تنبیه. حالا دیگر دلم برایش می‌سوخت. ای‌ کاش همان یوفو آمده بود و برده بودش!»


کاش به جای فراهم آوری سکرات، برای قهرمان و مخاطب، یوفوی داستان را چه در شکل فانتزی و چه ابر داستانی و چه وَهمی تواما، فراهم می‌آوردید، اما خارج از ذهن خودتان. یوفو کیست؟
یوفو در دو مورد به کار می‌رود، اشیای ناشناس پرنده یا اشیای پرنده ناشناخته. اصطلاح رایج برای هر پدیده‌ی هوایی که علت آن نمی‌تواند به آسانی و یا بلافاصله توسط ناظر شناخته شود.
البته یوفو نام یک گروه موسیقی نیز هست که اصلا به کارمان نمی‌آید.
این از یوفو. امیدوارم به زودی یک یوفوی خوش‌اقبال بنویسید، خوش‌قلاب. آرزوی موفقیت شما را دارم. ارادت

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۲
سعید تشکری » دوشنبه 29 شهریور 1400
منتقد داستان
ارادت بسیار موفق باشید
مهدیه پوراسمعیل » یکشنبه 28 شهریور 1400
عرض سلام و ادب. متشکرم از استاد ارجمند، بخاطر نقد دقیق و به‌موقع . در ابتدای نوشتار این داستان سعی در تمرین شخصیت‌پردازی داشتم، که باعث شد از ساختار فنی داستان دور بشم و بیشتر روی شخصیت پردازش داشته باشم. در مورد یوفو هم که از باب طنز، و بعنوان یک شیء ناشناس پرنده وارد داستان كرده بودم. اونطور که شما فرمودید؛ قطعا جذاب‌تر می‌شد که تمرکز بیشتری روی این موضوع می‌کردم و داستان ادامه پیدا می‌کرد. بسیار بسیار سپاسگزارم از توضیحات یاری‌گر شما استاد عزیز.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت