تأثیر پایان‌بندی بیشتر است.




عنوان داستان : -
نویسنده داستان : اسحق فتحی

داستانگ اول: (بازنویسی)
مرد
خسته رسیدم .فرهاد کمی تب داشت.
: برای فرهاد ناراحتی ؟ چیزی نیست یه کم تب داره خوب میشه؟
:آره نگران فرهاد که هستم اما... از آزادی که می اومدم توی مسیر با یه راننده مینی بوس حرفم شد.عوضی توی مینی بوس 40 تا آدم چپونده بود روی هم، هی مسافر سوار می کرد... آخرش دعوامون شد. مرتیکه ی... واقعا" بعضی از این راننده مینی بوس ها...
:خب دیگه ...حالا فحش نده
نشستم پای تمرینات طراحی ، فرهاد تب ش قطع نمی شد
: بچه خیلی بدنش داغه ... داره می لرزه، تشنج کرده...
قلم را انداختم، فرهاد از شدت تب سرخ شده بود و می لرزید بغلش زدم و بیرون دویدم. مادرش پشت سرم نفس بریده بود. سر میدان ماندم شاید وسیله ای گیر بیاید.همه جا یخ کرده بود. همسرم رسید. برایم دمپایی آورده بود. تازه متوجه شست پایم شدم که آسفالت برده بودش . زیر لب بد و بیراه می گفتم . مینی بوسی خلاف جهت مسیرمان آمد و گذشت و کمی جلوتر دور زد و جلوی پایم ترمز کرد
: بیا بالا...
: آقا دمت گرم بچه تشنج کرده...
بیمارستان تب بچه را کنترل کرد و تشنج رفع شد. پیش راننده برگشتم
: آقا خیلی لطف کردی ... خدا خیرت بده ... فکر نمی کردم برسه بیمارستان
پرسید
: پول لازم نداری؟
گفتم
: پول هست... مردانگی کردی
روی مینی بوس آقا مرتضی نوشته بود آزادی – گلچین. فرهاد بهتر شد و دوباره چشم باز کرد . فردا رفتم میدان گلچین اما کسی مرتضی را نمی شناخت. واقعا" بعض از این راننده مینی بوس ها...

***
داستانک دوم: (بازنویسی)
مقصد
خسته و کمی گیج بودم روی اولین صندلی اتوبوس نشستم، پیرمردی عصا به دست به سختی سوار شد و پرسید:
:این اتوبوس کجا می ره
گفتم: نمی دونم
گفت: چطور نمی دونی کجا می ره و سوار شدی ...؟!
گفتم : تا اونجایی که من می خوام برم، می ره ... بقیه اش مهم نیست
پیرمرد مدتی سکوت کرد و بعد گفت
: واقعاٌ بقیه اش مهم نیست
گفتم:نه...! نوی راه خوابم برد ایستگاه آخر همون پیرمرد بیدرام کرد و گفت:
: مهمه که مقصدت کجاست، حتی اگه بخوای وسط راه پیاده بشی

***
داستانک سوم:(بازنویسی)
دوربین
دوربین را که به حسن دادم، اُسا ممد دم در دکان نگاه می کرد حسن که رفت اُسا ممد رو به من گفت
: دوربینِ دادی دست حسن زخم؟(حسن توی محله معروف بود به حسن زخم) گفتم
: آره؛ بِم گفت می خوایم بریم دهات عروسی داریم دوربینِ خوب نداریم، مُنم دوربینِ بش دادُم ... چرا؟
:لامصب، ئی حسن پسون مادر خودشَم، شیرِ که خوَرد گاز اِگِرَه... دوربینَه مثل حبه قندی بِخوَرَه
: خو همسایه ست اُسا نمیشه خو بِش دورغ بگُم... نه فکر نکنم بابا آشناس بالاخره... اُسا ممد سری تکان داد و گفت
: همی آشناهان که آدمَه بدبخت اِکُنِن و گرنه کسی خو به غریبه اعتماد نمکُنه. هنوز حرفش تو گوشم صدا می کنه

***
داستانک چهارم:(بازنویسی)

خط قرمز
روزنامه به دست سوار اتوبوش شدم و سرگرم مرور خبرها بودم تیتر اغلب روزنامه ها اختلاس تازۀ چند هزار میلیاردی بود اتوبوس توی قسمت آقایون هنوز چند جای خالی داشت اما قسمت خانم ها پر شده بود و عده ای کلافه ار گرما و خستگی توی راهرو ایستاده بودند.دخترکی از زیر میله وسط اتوبوس که با خط قرمزی رنگ شده بود گذشت و روی صندلی پشت سرم نشست،صدای راننده در آمد
: دختر خانم برو عقب...ممنوعه تو قسمت آقایون بشینید
دخترک تکان نخورد و با شک برگشت و به مادرش نگاه کرد مادر گفت
: آقای راننده این خو بچه ست، قسمت آقایونم که خالیه، بزار بشینه بچم مُرد از خستگی...
: نمیشه خانم نمیشه ببرش تو قسمت خانما
روزنامه را بستم و برگشتم.دخترک داشت از روی صندلی بلند می شد. گرما و خستگی طاقتش را برده بود به راننده گفتم
: آقای راننده؛ حالا که این صندلی ها خالیه بذارید بچه بشینه مگه این دختر چند سالشه اینقدر سخت می گیرید. راننده این بار با صدای بلند تر گفت
: آقا من چی کار کنم؟ همین هفته گذشته یه پیره زنو گذاشتم بشینه توی قسمت مردونه فرداش جریمه ام کردند، که چرا خانم ها رو توی قسمت آقایون نشوندی... خدا رو خوش میاد نون زن و بچۀ مارو ببرن؟! برو عقب خانم برو... دخترک بلند شد، روزنامه را به دخترک دادم ...
: بیا عمو جان، اینو پهن کن زیر پات لا اقل لباسات کثیف نشه
روزنامه را گرفت و رفت توی قسمت زنانه، روی پلۀ جلوی در، روزنامه را زیر پایش پهن کرد و نشست.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در داستان اول این مجموعه با ایجاد تضاد موقعیتی تلاش کرده‌اید پیامی را برسانید. این که آدم با آدم فرق دارد. ابتدا تصور می‌شد که راوی با همان راننده روبرو می‌شود و این بار راننده با کار خوبش جنبه دیگری از شخصیت خودش را نشان می‌دهد. اما شما راننده دیگری را وارد کرده‌اید و معنا تغییر کرده به این سمت که انسان با انسان فرق دارد. هر دو مفاهیم خوبی هستند. داستان شما ساده و صریح است. تلاش شده تا اضافه نداشته باشد و پر کردن برخی موارد سپید هم برعهده خواننده است که البته مهم نیست و مشکلی هم ندارد. برای مثال این که راوی از کجا نام راننده را می‌داند. دانستن نام را می‌گذاریم در بخش سپیدخوانی که مثلا در حین رسیدن به بیمارستان با هم صحبت کرده‌اند و این گونه حین صحبت نام او را فهمیده. در مجموع داستان قابل قبول و خوبی شده.
این داستان ("مقصد") نسبت به نسخه قبلی خودش بهتر شده. دیالوگ در اینجا هدفدار شده و در داستان تاثیرگذار. دیالوگ پیرمرد و راوی، هم معنای ضمنی و زیرین دارد و هم معنای مشخص و صریح. البته داستان کوچک به دنبال سادگی است و به دنبال معانی و مفاهیم پیچیده و ضمنی نیست گرچه امروزه برخی این را رعایت نمی‌کنند و ما شاهد داستان‌های فلسفی در حجم بسیاراندک هستیم.
در مفهوم صریح و ساده خود داستان یک علت و معلول داستانی وجود دارد و دیالوگ هم همان طور که گفتیم هدفدار شده و یک داستان به معنای ساده و کامل آن شکل گرفته. کسی که قرار بوده در اواسط راه پیاده شود به سبب خستگی و خواب متوجه گذشتن اتوبوس از ایستگاه خودش نمی‌شود و تا ایستگاه آخر رفته است. کاربرد دیالوگ این است که اگر گفته بود کجا پیاده می‌شود پیرمرد شاید نمی‌گذاشت از ایستگاه رد شود و دانستن این که اتوبوس در آخر از کجا سر در می‌آورد تا راوی بتواند بازگردد اینجا اهمیت پیدا می‌کند.
در این داستان سوم یعنی "دوربین" قرار بود که " اُسا ممد دم در دکان نگاه می کرد" را حذف کنید اما گویا باور دارید که نوشتن آن لازم است. مشکلی نیست و به عنوان نویسنده نظر شما ارجح است اما بدانید که در شرایطی نظیر شرکت در یک جشنواره داستان نویسی این می‌تواند نمره منفی برای شما داشته باشد چون به هر حال نوعی اطاله است.
آن چهل سال را برداشته‌اید که خیلی خوب است اما اگر به مثالی که من برای شما نوشته بودم دقت کنید می‌بینید که من به گذشت زمان اشاره داشته‌ام فقط آن چهل سال را خیلی کم کرده‌بودم و از عبارت چند سال استفاده کرده‌بودم. شما در نوشته فعلی گذر زمان ندارید. جمله "هنوز حرفش تو گوشم صدا می کنه" می تواند به نیم ساعت یا چند ساعت و یا یک روز بعد از دادن دوربین هم اشاره کند در حالی که نیاز داستان به صراحت به گذشت مدت زمانی است که خواننده متوجه شود علیرغم یک دوره انتظار طولانی حسن دوربین را پس نیاورده است. شما نشانه‌ای ندارید که این انتظار طولانی را نشان دهد.
اما داستان چهارم، اضافات این داستان هم حذف شده‌اند و خیلی ساده و راحت‌تر بیان شده. فقط یک پیشنهاد هم دارم که در عموم داستان‌هایی از این دست استفاده می‌شود. برای مثال علی اشرف درویشیان در داستان "نیازعلی ندارد" این کار را کرده و در آخر داستان وقتی نیازعلی به خاطر مسائل فقر و سرما مرده، راوی آن داستان اشاره به متن روزنامه‌ای می‌کند که با آن شیشه شکسته کلاس را پوشانده‌اند و روی روزنامه نوشته شده "بهداشت برای همه". این پایان‌بندی معنادهی خاصی برای اثر دارد. شما هم می‌توانید در پایان‌بندی خودتان این گونه بنویسید که "... نشست روی 5 هزار میلیارد...".
نکته کلی اما این که خیلی غلط نگارشی دارید. خودتان را عادت بدهید به درست نوشتن. ویرایش را فراموش نکنید. متن به این کوتاهی نباید این اندازه غلط داشته باشد. اگر به درست نوشتن عادت نکنید نمی‌توانید در نوشتن داستان خوب هم پیشرفتی داشته باشید. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
اسحق فتحی » چهارشنبه 31 شهریور 1400
سلام و سپاس جناب عباسلو راهنمائی هایتان راهگشا و روشنگر است ممنونم از قبول زحمتِ خوانش و نقد نوشته هایم. حتماً به توصیه های شما دقت و توجه بیشتری خواهم کرد ... برقرار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت