یک لطیفه‌‌ی بلندِ آزاردهنده به جای داستان




عنوان داستان : استخدام
نویسنده داستان : امیر طاهرزاده

هر چی عرق نعنا و چایی نبات به خیکم بستم باز هم افاقه ای نکرد و همان لحظه که برای مصاحبه وارد شرکت شدم، دلم پیچ خورد و دستشویی ام گرفت. غیر از من چهار نفر دیگر هم برای استخدام آمده بودند. هر کسی ده تا پانزده دقیقه می رفت تو اتاق مدیرعامل و با او صحبت می کرد. نشسته بودم تا نوبتم شود. فکر کردم می توانم جلوی دستشویی ام را بگیرم ولی نشد. از جایم بلند شدم و رفتم طرف منشی که زن جوانی بود. درحالی که این پا و آن پا می کردم، پرسیدم: «ببخشید دستشویی کجاست؟»
منشی نگاهی به من انداخت و گفت: «اونجاست ولی لامپش سوخته.»
عرق سردی روی پیشانی ام نشست و گفتم: «یعنی چراغ نداره؟»
منشی در کمال خونسردی گفت: «نخیر.»
تمام بدنم مور مور شده بود. آمدم روی صندلی نشستم. دستانم را مشت کرده بودم و سعی داشتم به خودم مسلط باشم. اما دروغ چرا، اصلا نمی شد و باید کاری می کردم. بی اراده دوباره از جایم بلند شدم. نمی دانستم باید چه کار کنم. فقط تو دلم داشتم خدا خدا می کردم که آبرویم آنجا نرود.
با اینکه منشی گفته بود چراغ دستشویی شان سوخته، ولی چاره دیگری نداشتم و باید به همان جا می رفتم. موبایلم را درآوردم و چراغ قوه اش را روشن کردم. وارد دستشویی شدم. ظلمات بود. نور را چرخاندم تا ببینم آنجا چه خبر است. کاسه توالت را پیدا کردم و رفتم سراغش. وضعیت سختی بود ولی کار دیگری نمی شد کرد.
با هزار زحمتی که بود کارم را انجام دادم و کمی آرام شدم. نور چراغ قوه را چرخاندم و شلنگ را پیدا کردم. شیر آب را باز کردم. فشار آب بسیار کم بود. انگشت شستم را روی دهانه شلنگ گرفتم که کمی فشارش بیشتر شود. در نهایت با حالتی کورمال کار شستن را شروع کردم. از آنجا که چشمم درست جایی را نمی دید و فشار آب هم بسیار کم بود، نمی توانستم درست سرجایم بنشینم و دائم چپ و راست می شدم.
با یک دست موبایل و با دست دیگرم شلنگ را گرفته بودم. دیگر کارم به طور کلی تمام شده بود. برگشتم شیر آب را ببندم که یکهو موبایل از دستم افتاد و از نور چراغش فهمیدم رفت تو چاه مستراح.
بدشانسی دیگر از این بدتر نمی شد. از جایم بلند شدم و شلوارم را در تاریکی مطلق بالا کشیدم و دکمه اش را بستم. از آنجا که کارم در دستشویی زیاد طول کشیده بود، دیگر نمی توانستم بیشتر در آنجا بمانم و باید فکری می کردم. همینطور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم چه خاکی به سرم بریزم، صدای خانم منشی را شنیدم که داشت اسم من را صدا می زد و می گفت: «آقای لواسانی؟»
مدیرعامل منتظر من بود. منشی هی صدا می زد. صدا و لحنش برایم استرس زا بود. در دستشویی را باز کردم که کمی نور به داخل بیاید. روشوییِ کوچکی آنجا بود. دستانم را شستم و بیرون آمدم. سر و وضعم زیاد تعریفی نداشت. به هم ریخته و آشفته بودم. از اینکه به خانم منشی بگویم چه اتفاقی برایم افتاد خجالت می کشیدم.
منشی گفت: «شما آقای لواسانی هستید؟»
مظلومانه گفتم: «بله.»
منشی نگاه اش را انداخت داخل برگه ای و خیلی سریع گفت: «نوبت شماست. برید داخل.»
تمرکزم را از دست داده بودم. با اضطراب وارد اتاق شدم. آقای مدیرعامل با ابهت خاصی پشت میزش نشسته بود. چشمان نافذی داشت. وقتی روی صندلی نشستم، بی مقدمه رفت سر اصل مطلب و گفت: «خب یه کم از خودتون بگید.»
نمی دانستم چه بگویم. کمی مِن مِن کردم و بعد گفتم: «رزومم رو مطالعه نکردید؟»
آقای مدیر شانه هایش را داد جلو و گفت: «آره، ولی می خوام خودت بیشتر توضیح بدی. الان همه کارایی که کردی همینه؟»
آب دهانم را به سختی قورت دادم و گفتم: «تقریبا بله. تمام مشخصات و جاهایی که حسابدار بودم رو تو رزومه نوشتم. حالا اگه می خواید می تونم همه رو دوباره توضیح بدم؟»
«نه نیازی نیست. چقدر به حسابداری علاقه دارید؟»
فکر و ذهنم به موبایلم بود. دوباره هم کمی دچار دل پیچه شده بودم. برای همین درست نفهمیدم مدیرعامل چی پرسید. گفتم: «ببخشید چی فرمودید؟»
مدیرعامل که انگار از بی حواسی ام خوشش نیامده بود، با حالت خاصی دوباره گفت: «میگم چقدر به حسابداری علاقه دارید؟ اصلا توان کاری تون در زمینه حسابداری چقدره؟»
شروع کردم به زدن یک سری حرف ها که چی از حسابداری می دانم و چه توانایی هایی دارم. حرف هایی می-زدم که خودم هم خیلی درست نمی فهمیدم دارم چه می گویم. از یک طرف به فکر موبایلم بودم. از طرف دیگر، دل پیچه ام داشت بیشتر و بیشتر می شد و اگر همینطوری می خواست پیش برود، باید سریعا به دستشویی می رفتم.
خلاصه هرجور بود صحبتم تمام شد. بلافاصله مدیرعامل شروع کرد درباره شرکتشان و اینکه دنبال چه کسی هستند و چه برنامه ای دارند حرف زدن. درباره حقوق و مزایا هم گفت اما واقعا نمی توانستم بفهمم یا تمرکز کنم که او دقیقا دارد چه می گوید. به مدیرعامل خیره شده بودم اما فکر و ذهنم جای دیگری بود.
آقای مدیرعامل وقتی حرفش تمام شد منتظر بود ببیند من چه می گویم. من هم چیزی برای گفتن نداشتم. تنها چیزی که می خواستم بگویم این بود که چه اتفاقی برای موبایلم افتاده. ولی روی زدن این حرف را نداشتم. بنظرم از این موضوع نباید به کسی چیزی می گفتم. اگر مدیر، منشی و یا هر کس دیگری که آنجا کار می کرد، از ماجرا با خبر می شد، به کلی آبرویم می رفت و دیگر شانس استخدام نداشتم. همین جوری هم با آن ریخت و قیافه وقتی وارد اتاق شدم و مدیر من را دید، شانس استخدامم نصف شد. حالا اگر این موضوع را می فهمیدند دیگر هیچی به هیچی. با خودشان می گفتند طرف نیامده دردسر درست کرده.
از آقای مدیر تشکر کردم و گفتم که با تمام چیزهایی که گفتید موافقم و مشکلی ندارم. مدیر هم گفت: «ما جمع بندی می کنیم. اگه انتخاب شدید، بهتون اطلاع می دیم.»
از بدبختی دوباره دستشویی ام گرفته بود. جوری که انگار عجله داشته باشم خداحافظی کردم و از اتاق آمدم بیرون. منشی نفر بعد را صدا زد. شخص دیگری بلند شد و به طرف اتاق رفت. دستم را روی شکمم گذاشتم و کمی آن را مالش دادم تا شاید دل پیچه ام آرام شود. نمی توانستم تا خانه تحمل کنم. باید دستشویی می رفتم اما تنها دستشویی که در دسترس بود نه فقط چراغ نداشت، بلکه موبایلم هم در چاه توالت آن افتاده بود.
با قدم های آهسته جلو آمدم و به خانم منشی خسته نباشید گفتم. منشی بدون اینکه به من نگاه کند جوابی تو هوا داد. بعد خیلی محترمانه گفتم: «ببخشید می تونم از سرویس بهداشتی استفاده کنم؟»
منشی جوری به من نگاه کرد که انتظار داشتم بگوید «نه. اینجا که توالت عمومی نیست. چند بار میری دستشویی؟ مگه خونتون توالت ندارید؟» اما هیچ کدام از این حرف ها را به زبان نیاورد و گفت: «یه نفر داخله.»
با شنیدن این حرف انگار سقف رو سرم خراب شد. طلبکارانه گفتم: «مگه چراغ نداشت؟ چطوری رفت تو؟»
منشی از لحنم خوشش نیامد. اخم کرد و گفت: «مگه شما رفتید دستشویی چراغ داشت؟ اونم همونطوری رفت.»
چیزی برای گفتن نداشتم. حق با او بود. سکوت کردم و همان جا ایستادم تا کسی که در دستشویی بود، بیرون بیاید. وضعیتم هر لحظه بدتر می شد. باید هرچه زودتر می رفتم دستشویی. به زور خودم را نگه داشته بودم. رفتم کنار در ورودی ایستادم. عرق سردی تمام بدنم را گرفته بود. معذب بودم و از وضعیتی که برایم پیش آمده بود خجالت می کشیدم. اما باید صبر می کردم و چاره دیگری نداشتم.
با صدای سیفونی که از دستشویی آمد، بدنم لرزید. کمی بعد مرد چاقی که موبایلی هم در دست گرفته بود از دستشویی بیرون آمد. پشت بندش بی معطلی رفتم تو. بخاطر فشاری که داشتم تحمل می کردم، بجای اینکه اول موبایلم را از چاه بکشم بیرون، مجبور شدم اول قضای حاجت کنم. آن هم به سختی و در تاریکی مطلق. بعد شلنگ را برداشتم و شیر آب را باز کردم تا گند و کثافتی که به بار آورده بودم را بشویم. امیدوار بودم که خراب کاری نکرده باشم. چونکه چیزی را نمی توانستم ببینم و تمام این کارها را با پیش فرض قبلی که به دستشویی آمده بودم انجام دادم.
شلنگ را گذاشتم سرجاش. اما انگار درست این کار را نکردم و از جایش افتاد. وقتم را دیگر برای آن تلف نکردم. باید دست به کار می شدم و موبایلم را در می آوردم. آستینم را زدم بالا. از آنجا که نمی شد چیزی را ببینم، با دست چاه مستراح را پیدا کردم. دستم تا آرنج رفت تو. انگار بخاطر گیر کردن موبایل در آنجا، گند و کثافت ها درست رد نشده بودند. دهانم را بسته بودم و با بینی نفس می کشیدم. حالم داشت به هم می خورد و چیزی نمانده بود بالا بیاورم. خلاصه با هر بدبختی ای که بود موبایلم را پیدا کردم و کشیدمش بیرون.
موبایل خاموش بود و روشن نمی شد. حسابی هم کثیف شده بود. با اکراه در جیب شلوارم گذاشتمش. مثل آدم-های نابینا پیش رفتم و روشویی را پیدا کردم. در را باز کردم تا کمی نور به داخل بیاید. بعد دستانم را با وسواس شستم و بیرون آمدم.
وقتی وارد اتاق اصلی شدم، منشی و دیگر متقاضیانی که برای استخدام آمده بودند، با حیرت به من خیره شدند. بعضی شان مثل خانم منشی نگاهی منزجرکننده داشتند و نگاه بعضی شان تمسخرآمیز بود. به دست و لباسم نگاه کردم. فهمیدم بیشتر لباسم را کثافت گرفته. یک لحظه با خودم فکر کردم چطوری با این ریخت و قیافه تا خانه بروم؟
نگاهِ آدم های آنجا عذابم می داد. می خواستم از روی میز دستمال کاغذی بردارم تا کمی وضع لباسم را بهتر کنم، ولی خجالت کشیدم و زودی از شرکت زدم بیرون. از آنجا که نمی توانستم سوار وسایل نقلیه عمومی شوم و باید سریعتر به خانه می رفتم، دربست گرفتم.
در طول راه، راننده بیچاره هر چند لحظه یک بار از آینه جلو به عقب نگاه می کرد تا ببیند دلیل این بوی بدی که داخل ماشین را گرفته چی هست. من هم شیشه را پایین داده بودم تا کمی بوی آن گند و کثافت ها کمتر شود ولی تاثیری نداشت. از یک جا به بعد، راننده مطمئن شد دلیل این بوی ناجور باید از لباس من باشد. چون داشت می دید لباسم کثیف است. ولی بنده خدا به روی خودش نیاورد و از ماشین پیادم نکرد. من هم مثل شرمنده ها سرم را پایین انداخته بودم و فقط داشتم آن وضع مشمئز کننده و آن بوی تهوع آور را تحمل می کردم.
وقتی به خانه رسیدم، لباسم را درآوردم و گذاشتم داخل کیسه ای تا بعدا جدا از سایر لباس ها بشویمش. بعد رفتم حمام و یک دوش حسابی گرفتم. وقتی از حمام آمدم، موبایلم را با دستمالی آغشته به محلول ضد عفونی کننده تمیز کردم. موبایل خاموش بود و روشن نمی شد. هر کاری هم کردم روشن نشد. بردمش تعمیراتی و فهمیدم کاملا سوخته.
الان هم دو هفته از آن روز کذایی گذشته و هنوز از آن شرکت برای استخدام با من تماس نگرفته اند. در این دو هفته هم، چندتا جا برای مصاحبه رفتم. تا لحظه ای که برسم آنجا، حالم عادی و خوب است اما وقتی پایم را می گذارم در شرکتی که برای استخدام آمده ام، نمی دانم چطوری یکدفعه دل پیچه می گیرم. بیرون روی پیدا می کنم و باید زودی به توالت بروم و گلاب به رویتان خودم را خالی کنم. هر دفعه هم قبل از اینکه به مصاحبه بروم، هی عرق نعنا و چایی نبات می خورم. اما باز هم افاقه ای نمی کند.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
جناب آقای امیر طاهرزاده سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثر شما با عنوان «استخدام» را خواندم. دست شما درد نکند. خداقوت.
امیرآقای عزیزم، نویسندگی امر بسیار دشواری است. نوشتن یک داستان خوب، قوی و ماندگار، اگر نگویم غیر ممکن است، بسیار کار دشواری است. سال‌ها عرق‌ریزی و رنج لازم دارد. سال‌ها خون دل خوردن دارد. اینطور نیست که آدم بنشیند یک شبه، یک داستان ماندگار بنویسد. ممکن است از بین صدهزار قصه، یک داستان قوی در بیاید؛ اما تصادف است. آن هم البته دلایل خودش را دارد؛ اما از بین صدهزار، یک داستان خوب در آمدن به صورت اتفاقی، آنقدر نامحتمل است و آنقدر از نظر آماری قابل اغماض است که اصطلاحاً در علم ریاضی می‌گویند: به سمت صفر میل می‌کند، یعنی احتمال تکرار آن صفر است.
نویسندگی یعنی تجربه زیستی، نویسندگی یعنی تجربه مطالعاتی، نویسندگی یعنی تجربه نوشتاری. ترکیب این سه تجربه است که از کسی نویسنده می‌سازد. تازه در صورتی که استعدادش را داشته باشد. کار بسیار پر زحمتی است. اگر واقعاً به نوشتن علاقه دارید، اگر دوست دارید نویسنده باشید و مطرح شوید، آثارتان چاپ شود و نامی برای خود دست و پا کنید، بدانید در چه راهی قدم گذاشته‌اید. راهی سخت پر از زحمت و تلاش. و مهمتر از همه، بسیار ظرفیت پذیرش داشته باشید. با چند انتقاد، با چند خدای نکرده توهین و تحقیر، از مدار خارج نشوید.
نویسنده عشق‌بازی است. عشق‌بازی با کلمات، سوژه‌ها و طرح اولیه. نوشتن است و نوشتن در خلوت خود. رنج کشیدن است و کدام عشق است که به ثمر بنشیند؟ اتفاقاً عشق آنست که به ثمر ننشیند. پس نویسنده عشق‌بازی می‌کند با نوشته‌اش. اگر داستان خوبی از آب درآمد، اگر ماندگار شد، از آن مخاطبان است. خیلی زود داستان، دیگر مال ما نیست.
وقتی پشت ویترین نگاهش می‌کنیم، انگار به بچه مردم نگاه می‌کنیم. یاد جلال آل‌احمد بخیر. وقتی زن، بچه را سر راه می‌گذارد، موقع برگشتن می‌گوید: نگاه کردم به بچه. انگار داشتم به بچه مردم نگاه می‌کردم نه بچه خودم. حکایت داستان هم، همین است. بچه‌ای متولد می‌کنیم؛ اگر در نهایت زیبایی و کمال باشد، در نهایت از آن دیگران است. دوست هنرمندم بی‌تعارف شما استعداد نویسندگی خوبی دارید. اگر به نقد منتقدان پایگاه دل بدهید و در نگارش عمل کنید، قول می‌دهم داستان‌های قوی بنویسید. شاید ندانید که آشنایی شما با پایگاه نقد یک معجزه است. منتقدان پایگاه بی هیچ اغراقی از بهترین نویسندگان و منتقدان این مرز و بوم هستند. چشم‌تان به من نرود، من را همین جوری نگه داشتند بیشتر به خاطر سن و سال‌ام تا عبرت دیگران شوم.‌ از بدشانسی شما است که اثرتان را برای بررسی به من سپردند تا بررسی کنم چون هم کم‌سواد هستم، هم بی‌تعارف و پا بدهد بی‌رحم! شما قریب دوسال است داستان می‌نویسید. هشت‌داستان‌تان توسط دوستان نقد منصفانه و آموزشی و مشفقانه شده. چرا آنگونه که شایسته است توجه نکردید؟ بعد دوسال فعالیت و همکاری یا پایگاه نقد، طبیعی است که توقع من از شما زیاد باشد. اما این توقع به حق اصلأ برآورده نشد. همین اول بگویم صراحت من را ببخشید. من سه‌برابر شما سن دارم و سی سال است کارم تدریس و نقد و داوری است.‌ پس آنچه به شما می‌گویم از روی وجدان و عشق است ولاغیر.‌ شاید در کوتاه‌مدت از من دلخور و ناراحت شوید. اما در بلندمدت به یقین خواهید دید که من عین خیر و صلاح شما را می‌خواهم و بس.
برویم سراغ اثر شما. به نظر شما آنچه نوشتید داستان است؟ یا یک لطیفه بی‌مزه بلند است که نه‌تنها خنده‌دار نیست بلکه در بیشتر مواقع تهوع‌آور است.‌خواهشی از شما دارم. آنچه نوشتید را یک‌بار در گوشی ضبط کنید و سپس در خلوت گوش کنید. یک‌بار هم با صدای بلند برای خانواده محترم بخوانید. آنگاه متوجه می‌شوید منظورم چیست. امیرجان من عاشق طنز و طنازی هستم. اما پسرم طنز حدی دارد و مرزی.‌ خنداندن به هر قیمت مطلقا عمل شایسته قابل قبولی نیست.‌ ما اصلی در داستان داریم با عنوان فاصله هنرمندانه.‌ یعنی فاصله نویسنده‌ با سوژه (این موضوع را بسیار جدی بگیرید قول می‌دهم این را هیچ جا امورش نمی‌گرفتید. این حاصل نیم‌قرن تجربه زیستی و مطالعاتی و نوشتاری من است که رایگان در اختیارت می‌گذارم) برای روشن‌شدن موضوع مثا‌ل می‌زنم. امیرآقا شما به سوژه وضع حمل یک زن چقدر نزدیک می‌شوید؟ به جراحی چقدر؟ به فضای حاجت چقدر؟ چرا این قدر به آین سوژه نزدیک شدید و با جزییات به شرح نشستید؟ چرا اصرار به تکرار صحنه دارید؟ این شرح با جزییات و بزرگنمایی حیرت‌آور، باعث دل‌بهم‌خوردگی حال مخاطب می‌شود.‌قطعا باعث انبساط خاطرش نمی‌شود. مورد دیگر غلو است. پسرم عزیزم غلو هم حدی دارد. یک دل‌پیچه عصبی این همه بزرگنمایی نمی‌خواهد. اصلأ قابلیت این آگراندیسمان _ به قول سینمایی‌ها _ را ندارد. عمده مشکل شما سوژه و گسترش آن است.‌ چه جوری؟ به‌عنوان درس عرض می‌کنم. اجازه بده درباره اثرت بیشتر از این صحبت نکنیم. ظرفیتش را ندارد. اما سوژه:

فکر اولیه (سوژه) در مواجهه با یک حادثه بیرونی یا حتی حادثه ذهنی، که حس‌برانگیز باشد؛ به وجود می‌آید. نویسنده‌ در چنین لحظاتی نطفه‌ای در ذهنش شکل می‌بندد. كه به آن سوژه یا فکر اولیه می‌گویند. در عموم نویسنده‌ها ایده یا فکر اولیه از یک جمله خام بوجود می‌آید. مثلاً می‌شنود یا می‌خواند یا می‌بیند یا حتی در ذهنش فرض می‌کند؛ زنی برای شفای فرزند مریض‌اش نذر کرده هرشب جمعه هفت‌قبر را بشوید! فرض کنید ما این صحنه را ببینیم (مواجهه با یک حادثه بیرونی، یا تصور آن در ذهن‌مان) دیدن این صحنه حسی را در ما پدید می‌آورد. یک حس غرور، شادی، غم یا هر حس دیگر. این می‌شود نطفه‌ای در ذهن ما. در داستان شما فکر اولیه این بوده است: راوی برای مصاحبه به یک اداره می‌رود تا بلکه استخدام شود. اما درست در همان لحظه دچار دل‌پیچه عصبی شدید می‌شود و نیاز به دستشویی پیدا می‌کند. دستشویی هست فقط لامپ‌ش سوخته. اگر چه قابل باور نیست و اگر باشد با وجود موبایل مشکل قابل طرحی نیست. این عمل. این اتفاق غیرمتعارف باعث برانگیخته شدن حس در نویسنده شده است. و فکر اولیه را در ذهن شما شکل داده است. این همان جمله خام است. آیا پیدا کردن فکر اولیه، همه وظیفه نویسنده است؟ خوب آیا کار تمام است؟ همین که سوژه را پیدا کردیم برویم سراغ نوشتن داستان؟ نخیر! حالا حالاها خیلی کار داریم. کارهای سخت و حرفه‌ای. اولین ویژگی یک فکر اولیه خوب، بهم‌زدن تعادل زندگی است. یعنی روال عادی، روزمره و تکراری زندگی را بهم بزند. چرا که نوشتن از زندگی یکنواخت بدون حادثه و کشمکش کسالت‌آور است. آیا فکر اولیه شما تعادل زندگی را بهم می‌زند؟! آیا این عدم تعادل به اندازه کافی انرژیک و جذاب است؟ آیا پتانسیل یک داستان کوتاه قوی را دارد؟ باید بگویم نه عدم تعادل دارد، اما پتانسیل لازم را اصلا ندارد!

اولین ویژگی فکر اولیه را ذکر کردیم. اما دومین ویژگی فکر اولیه این است که باید دارای عنصر انسانی باشد. ایده شما، سوژه شما این عنصر را دارد؟ یک شخصیت اصلی (راوی) و دو سه شخصیت فرعی (خانم منشی، مدیر شرکت و راننده). آیا این‌ها تشخص یافته‌اند؟ برجسته شده‌اند؟ در ذهن ماندگار می‌مانند؟ دغدغه‌های‌شان عمیق و انسانی و مشترک است؟ باید بگویم متاسفانه چنین نشده است.
اما ویژگی سوم فکر اولیه یا سوژه، حس‌برانگیز بودن آن است. حالا بیایید نگاهی به فکر اولیه شما بیاندازیم. آیا این ایده حس‌برانگیز است؟ از نظر من نه. ممکن است برای راوی و نویسنده‌اش باشد، اما برای مخاطب نیست. درست مثل صندوق مادربزرگ که ممکن است برای من بسیار عزیز باشد، اما دلیلی ندارد شما هم دوستش داشته باشید و برایتان عزیز باشد. این شد سومین نقطه‌ضعف سوژه شما.
ویژگی چهارم یک فکر اولیه خوب این است که باید تأثیرگذار باشد. یعنی مخاطب تحت‌تأثیر عاطفی قرار بگیرد. غمگین شود، شاد شود، خشمگین، عصبانی، متأسف، امیدوار یا... شود. سوژه شما فاقد این ویژگی است.‌ چون هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.‌هیچ خطری، حادثه‌ای شخصیت‌ها را تهدید نمی‌کند، یک قضای حاجت ساده است همین و بس. شما با استفاده از عنصر تصادف بی‌جهت پیچیده و مشمئزکننده‌اش کردید. خواننده هیچ دغدغه و دلشوره و هیجان و علاقه‌ای برای سرنوشت راوی ندارد. چون همه چیر مشخص است و سرراست. امیرجان ویژگی پنجم یک فکر اولیه قابل اعتنا، داشتن قابلیت گسترش است. ببینید یک سوژه خوب باید آنقدر ظرفیت و انرژی داشته باشد که بتوان آن را گسترش داد. بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید به جای انتخاب سوژه عاشق استاد بودن آنهم عشق بی‌رقیب مثلاً سوژه‌ای انتخاب می‌کردی که راوی یک رقیب جدی دارد و می‌کوشد به هر قیمت رقیب را از سر راه بردارد ولو به قیمت حذف فیزیکی. حالا ببینید سوژه شما چقدر جان می‌گیرد و قابلیت گسترش دارد.‌ آخرین ویژگی یک ایده خوب را هم بگویم؟ ایده باید نو باشد. البته بگویم پیدا کردن یک سوژه نو اگر غیرممکن نباشد، بسیار بسیار‌ مشکل است. چرا که قرن‌هاست داستان نوشته می‌شود با انواع و اقسام سوژه‌ها. صحبت سر دو موضوع است. اول اینکه بهتر است برویم سراغ سوژه‌هایی که کمتر کار شده‌اند. دوم سعی کنیم از زاویه جدید آنی به سوژه‌ها نگاه کنیم.
فکر می‌کنم تا همین حد برای این جلسه کافی باشد. امیدوارم آنچه عرض شد مفید فایده‌ باشد. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
امیر طاهرزاده » یکشنبه 28 شهریور 1400
سلام... خیلی ممنون از نظرات شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت