داستان باید از عمقِ مناسب برای انتقال معنا یا مضمون برخوردار باشد



عنوان داستان : مهمان ناخوانده

روی تخت به راست غلت می خورم و پرده را چندبار تکان می دهم. صدای بغ بغو مانندی با صدای به هم خوردن بالها در هم می شود و می توانم دوباره راحت بخوابم. اما هنوز جابه جا نشده ام و بالش را بغل نگرفته ام که صدایش دوباره بلند می شود. این یکی حتما از آن پررو هاست که این وقت صبح روز پنج شنبه با صدایش می خواهد خواب خوش را از من بگیرد. هر از چندگاهی صبحهای زود یاکریمی بر روی سطح صاف بالای میله های فلزی حصار پنجره اتاقم می نشیند و هوس می کند خودش استراحت کند و صدایی سر دهد و استراحت را از من بگیرد. و من قطعا درآن وقت صبح، صدای یاکریم آخرین صدایی است که برای از خواب بیدار شدن انتخاب می کنم. اکثر آنها با اولین تکان کوچک پرده پرواز میکنند تا جای دیگری را برای استراحت کردن بعد از پرواز پیدا کنند. اما برخی هم مثل این یکی پر رو هستند. ولی نمی دانند من وقتی پای خواب صبح در میان باشد هرگز کوتاه نمی آیم. دوباره بدون اینکه چشمانم را باز کنم، دستم را به سمت پرده می برم و آن را تکان میدهم. اما این بار نه تنها صدایی که من بغ بغو می شنومش قطع نمی شود، بلکه صدای سایش مداوم پرها به شیشه پنجره وادارم می کند چهار چشمی و سریع در تخت در جا بنشینم و گوش تیز کنم. حضورش را پشت پرده در آن سوی شیشه حس میکنم.
از بچگی از همه حیوانات می ترسیدم و هنوز هم می ترسم. بزرگ و کوچک و اهلی و وحشی هم فرقی ندارد. اگر به روانشناسی یونگی معتقد باشم باید اتفاقی در کودکی برایم رخ داده باشد که حالا در قالب ترس از ناخودآگاهم سر بر می آورد. خودم که چیزی به خاطر ندارم. تنها چیزی که یادم می آید تلاش همه خانواده برای آشتی دادن من با حیوانات بود که در نهایت هم ناموفق ماند. تنها پیروزی ام این بود که هرچه بزرگتر شدم یاد گرفتم ترسم را بیشتر پنهان کنم وگرنه از شدتش هیچ وقت کم نشد. رابطه ام با حیوانات دوری و دوستی است. اما یاکریم فرق میکند. رابطه با او حتی دوستی از راه دور هم نیست. به نظرم ابله ترین و تنبل ترین پرندگان است. مثل همین یکی که الان حتما پشت پنجره لم داده است و تکان نمی خورد. کمتر آن را در حال پرواز و بیشتر نشسته بر روی زمین و در حال پرسه زدن در کوچه ها دیده ام. هرچقدر هم به او نزدیک شوی از جایش جم نمی خورد. باید به دو سانتی مترش برسی تا به خودش زحمت پرواز و فرار بدهد. برعکس گنجشک که تیز و فرز است و از چند متری اش هم که رد شوی واکنش نشان می دهد و سریع پرواز میکند.
این بار گویا چاره ای جز مواجهه رو در رو نیست. آهسته پرده را کنار میزنم تا موقعیتم را نسبت به او بسنجم. اولین چیزی که می بینم دم یاکریمی است که با خیال راحت پشت به من نشسته و دمش را به پنجره تکیه داده است و گاهی به خودش در جا تکانی می دهد. در فاصله بین شیشه پنجره و حفاظ فلزی، در حد فاصل لبه سیمانی پنجره و حفاظ، بر روی قسمت افقی لانه ساخته است. پرده را کمی بیشتر تکان می دهم. پرنده جابه جا می شود اما پرواز نمی کند. صدای یاکریم دیگری توجهم را به بالای حفاظ جلب می کند. پس اینکه پایین نشسته ماده است و آن بالایی نر و با پررویی فکر میکند این من هستم که به قلمرو اش وارد شده ام. آهسته پرده را رها میکنم اما از پشت پرده حواسم به سایه هایشان است. چنددقیقه بعد دوباره آهسته سرک می کشم. پرده نر در حال جمع کردن و آوردن چوب ها و شاخه های بیشتر برای لانه است. معلوم است تازه شروع کرده تا خانه ای برای خودش و جفتش مهیا کند. اولین بار است که لانه پرنده ای را از نزدیک میبینم. هنوز تنها چند چوب ریز و درشت است که در جهت های مختلف روی هم قرار گرفته اند و شکل آشیانه به خود نگرفته است. خوشبختانه هنوز تخم نگذاشته اند. باید کاری کنم که از اینجا بروند وگرنه پس از تخم گذاشتن دیگر کار از کار می گذرد. باید قید چند هفته خواب راحت را بزنم و همسایگی شان را هرچند پشت شیشه با کمی دلهره تحمل کنم.
پرده را محکم تر تکان می دهم. سایه پرنده پشت پرده جابه جا می شود و کمی از شیشه و لانه فاصله میگیرد اما پرواز نمی کند. دوباره یواشکی سرک می کشم. یاکریم ماده تنهاست. دوباره بر روی چوبها نشسته است. سرش را می چرخاند و صورتش موازی پنجره می شود. چهره اش را کاملا از نزدیک می بینم. و چشمهایش. و حتی حرکت هوا زیر پوست گردن به هنگام نفس کشیدنش. یعنی مادر شدن پرنده ها هم مثل آدم هاست؟ یعنی الان جابه جایی برایش سخت است؟ یعنی اگر بترسد بلایی بر سر تخمی که میخواهد بگذارد می آید؟ از حیوانات هیچ نمیدانم. حتی مطمین نیستم صدایش هم بغ بغو باشد. شبیه آن است. می خواهم حالا که جفتش نیست پرش بدهم که یک لحظه احساس می کنم چشم در چشم شده ایم. چهره اش کودن نیست. دلم نمی آید آواره اش کنم. حداقل نه الان که تنهاست. باشد وقتی جفتش آمد. شاید کمتر بترسد. آهسته پرده را می اندازم.
تا چندساعت بعد هم حواسم به آنها است و بارها از پشت پنجره سایه شان را رصد میکنم و خدا خدا میکنم خودشان به این نتیجه برسند که اینجا جای مناسبی برای لانه سازی نیست. به ویژه اینکه کارگران در ساختمان کناری هم در حال ساخت و ساز نمای بیرونی هستند و سر و صدا زیاد است. امروز باید به باشگاه ورزشی بروم. تصمیم می گیرم تا برگشت از باشگاه تصمیمی نگیرم! شاید وقتی برمیگردم رفته باشند.
......
در اتوبوس کنار پنجره در ردیف اول نشسته ام. از پنجره به جمعیتی نگاه میکنم که در ایستگاه منتظر رسیدن اتوبوسی هستند که به ایستگاه نزدیک می شود. با توقف اتوبوس، خانمی که بر روی صندلی کنار من نشسته است پیاده می شود و جایش را یک زن جوان پر میکند. گوشی موبایل را از کیفم در می آورم تا خودم را با خواندن کتاب بر روی آن مشغول کنم. تلفن همراه زن جوان زنگ میخورد و او مشغول صحبت با کسی درآن طرف خط می شود. نمی دانم از چه زمانی دیگر تنها چشمهایم بر روی صفحه گوشی روی یک سطر کتاب قفل است و محو مکالمه زن شده ام. صدایش خیلی بلند نیست اما آنقدر بلند هست که من درکنار او ناخود آگاه بدون اینکه سعی کنم صحبتهایش را بشنوم: " ... نه بیرونم الان... آره.. از هفته گذشته که فهمیدم یک شب نخوابیدم. تمام مدت با خودم کلنجار رفتم. ... نمی دونم... نه نگفتم بهشون... میخواستم خودم تصمیم بگیرم... فکر و خیال یک لحظه راحتم نگذاشت... آره.. دیگه بالاخره دیشب تصمیم گرفتم .. سپردم به خودش.. نه.. گفتم خدایا من نمی خواستمش اما حالا نگهش میدارم... نه میدونی نخواستم گناهی بیفته گردنم...آره .. دیشب.." . صدایش می لرزد. جرات نمیکنم لحظه ای چشم از صفحه گوشی بردارم و نگاهش کنم. از صدایش معلوم است که اشکهایش سرازیر شده است: " ... آره امروز صبح رفتم پیش دکترم.. نه الان دارم برمیگردم... مریم... دکتر..گفت که بچه تو شکمت مرده.. گفت قلبش نمیزنه گفت..." دیگر مطمینم که گریه می کند "آخه چرا بعد از این همه تردید من؟ بعد از اینکه من خودم رو راضی کردم... بعد اینکه دل بستم... گفتم خدایا حالا که من همه شک هام رو کنار گذاشتم و خواستم نگهش دارم چرا باید از من بگیریش؟..." اتوبوس نگه می دارد و من بدون اینکه سرم را بالا بیاورم، زیر لب میگویم "ببخشید، پیاده می شم". زن از صندلی پایین می رود و من سریع خودم را به در اتوبوس می رسانم.
.....
قدم هایم را تند میکنم تا سریع تر به خانه برسم. در راه از دکه گل فروشی، یک گلدان خیلی کوچک گل میخرم که در فاصله حصار پنجره تا حفاظ جا بگیرد. فکر میکنم حالا که قرار است یاکریم ها مهمان من باشند بهتر است این گل را در سمت دیگر پنجره مقابل لانه شان قرار دهم. به خانه که میرسم اول خودم را به اتاق می رسانم تا آهسته پنجره را باز کنم و گلدان را برایشان بگذارم. پرده را دوباره آهسته کنار میزنم. تنها چند شاخه از لانه شان روی میله افقی حفاظ باقی مانده است. انگار مهمان های ناخوانده خودشان می فهمند که ناخوانده اند، حتی اگر هیچ وقت به آنها نگویید.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
با سپاس از شما برای انتخاب این پایگاه برای نقد نوشته‌تان.
ظاهراً این اولین اثری است که از شما به دست ما می‌رسد و من خوشحالم که می‌توانم اولین نوشته‌ای را که به پایگاه فرستاده‌اید را بخوانم و حرف‌هایی درباره‌اش بزنم. حرف‌هایی به امید بهتر شدن کارتان.
به نظر می‌رسد این اولین اثر شما نباشد. چون معلوم است که به عناصر داستان آشنایی نسبی دارید.
به عرضتان برسانم که آشنایی با عناصر داستان برای نوشتن کافی نیست و مهارت به کار بردن آن‌ها و نیز استفاده از خلاقیت و آفرینندگی خدادادی که دارید، می‌تواند از همین موضوع داستان بهتری بسازد.
این نکته را هم بگویم که ممکن است بعضی از نکاتی را که خدمتتان عرض می‌کنم سلیقه‌ای باشد و شما می‌توانید سلیقهٔ خودتان را به کار ببرید.
داستان شما ازاینجا شروع می‌شود که زوج پرنده‌ای برای احتمالاً تخم‌گذاری به پشت پنجره راوی داستانتان می‌آیند. که باعث سررفتن حوصلهٔ راوی می‌شوند. درصحنهٔ بعد راوی در اتوبوس حرف‌های مادری را می‌شنود که ظاهراً ناخواسته باردار شده است. و حالا که با موضوع نگهداری بچه در شکمش کنار آمده است، می‌فهمد که بچه مرده است.
و راوی تصمیم می‌گیرد با حضور یا کریم‌ها در پشت پنجره‌اش کنار بیاید.
طرح داستان شما به همین سادگی است. اما طرح کاملی نیست. ازآن‌جهت کامل نیست که نتوانسته شگفتی لازم را برای تلنگر زدن به احساس خواننده ایجاد کند.
ازآن‌جهت کامل نیست که نقطه عطف داستان یا حادثهٔ محوری آن، آن‌قدر قدرتمند نیست که بتواند زمینهٔ این شگفتی را فراهم کند.
پس باید چاره‌ای برای طرحتان بیندیشید. در داستان‌هایی که می‌نویسید به این ایجاد شگفتی باید بیندیشید. داستان کوتاه بدون شگفتی یا ضربه یا تلنگر نمی‌تواند در یادها بماند.
و می‌شود یک داستان یک‌بارمصرف.
دیگر اشکالی که در داستان شما هست، مقدمهٔ بسیار طولانی و حوصله‌سَربَر است. نیاز به این‌همه مقدمه‌چینی نیست. نیاز به توضیح واضحات نیست. استفاده از نام یونگ در داستان ضرورتی ندارد.
اتفاقاً اگر می‌توانستید داستانی بر اساس آموزه‌ها و نظریات یونگ بنویسید بدون اینکه از او نم ببرید جذابیت کارتان بیشتر می‌شد.
به این نحو که اشاره کرده‌اید به توجه به تجربه‌ای که دارم خواننده خواهد گفت، نویسنده قصد داشته باسواد بودن خود را به رخ خواننده بکشد.
حق هم دارد چون شما نتوانسته‌اید از آنچه بیانش کرده‌اید در داستانتان استفاده کنید. جملهٔ معروفی از زبان استاد بزرگ داستان‌نویسی، آنتوان چخوف نقل می‌شود؛ او می‌گوید؛ اگر در داستانتان تفنگی را بر روی دیوار نشان دادید، آن تفنگ باید تا پایان داستان شلیک بشود.
در این توصیه بسیار خوب بهره می‌گیرم و به شما می‌گویم اگر از یونگ حرفی به میان آوردید باید جایی در داستانتان از آن استفاده کنید. برای مثال عرض می‌کنم، می‌تواند داستان شما با این تعارض آغاز شود که از حیوانات واهمه دارید یا از آن‌ها متنفرید اما در پایان به دلایلی که در داستان می‌آورید، از این واهمه کاسته می‌شود. و ما باید بفهمیم که حرف یونگ درست است.
البته من توصیه نمی‌کنم این بلا را سر داستان خودتان بیاورید. اما راه نوشتن یک داستان که از عمق مناسب برای انتقال معنا برخوردار باشد این است.
نکته دیگر زبان داستان است. به لحاظ لحن داستان شما ایراد چندانی ندارد اما از به لحاظ زبانی، شما هم مشکل همهٔ تازه‌کارها رادارید. فکر می‌کنید باید همه‌چیز را داستان با کلمات بگویید. این‌طور نیست. شما باید در استفاده از واژه‌ها و کاربرد جملات خسیس باشید. خواننده حوصله ندارد بخواند: (روی سطح صاف بالای میله‌های فلزی حصار پنجره اتاقم) و تصویری از نرده پشت پنجره تصور کند. همان نرده برای انتقال معنا کافی است.
که این فقط یک مثال است شما اگر خودتان بگردید در داستانتان تعدادی از این نوع عبارات وجود دارد که نفس داستانتان را گرفته است.
ولی درمجموع زبان داستانتان از سطح متوسطی برخوردار است.
برای کاهش مقدمه داستانتان چاره‌ای بیندیشید. باید خواننده را به‌جای آشنا کردن با حال‌وروز راوی سریع‌تر به حادثهٔ پیش برنده داستان بکشید.
پیشنهاد من این است که لابلای مقدمه‌تان از خاطره اتوبوس تعریف کنید. درواقع اتفاق اتوبوس در روزهای قبل افتاده باشد. و چند روز است که ذهن راوی را به خود مشغول کرده و حالا واقعهٔ کبوتر پیش می‌آید و همین باعث می‌شود یک‌قدم به سمت علاقه به حیوانات پیش‌تر بیاید.
امیدوارم منظورم را متوجه شده باشید.
منتظر اثار قدرتمندتر شما هستیم. موفق باشید. اگر سوالی داشتید مطرح کنید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت