خاطره‌ای که هنوز داستان نشده است




عنوان داستان : نابازیگر
نویسنده داستان : داریوش اسمعیل زاده

من ومهدی رفیق گرمابه وگلستان هم بودیم.هم خوابگاه وهم کلاس .درسمان هم بد نبود .تا اینکه ترم سوم مصادف شد با دوران عاشقی مهدی.دورانی که درس وکتاب وکلاس اولویتش را از دست می دهد(چنانچه افتد و دانی!).من هم تحت تأثیر او بودم وبیشتر وقتم را به حرف ها ودرددل های او گوش می دادم.همین شد که آن ترم به زور شب بیداری شب امتحان و خواهش والتماس به اساتید محترم ،نمراتی از قبیل 10،11،12 گرفتیم به جز یک درس.درسی که هم خودش هم استادش از آن بد قلق هایی بودند که نمی شد بدون اینکه خوب آن را بخوانی ،بتوانی قبول شوی.من ومهدی به شدت استرس این درس را داشتیم وهر روز به استاد مربوطه سر می زدیم واول زمان اعلان نمره را می پرسیدیم وبعد با قیافه ای نزار، خواهش والتماس می کردیم که استاد یه لطفی بکن و....!بالاخره استاد نمرات را وارد سامانه کرد وما با یک یأس فلسفی عمیق به نمرات زیر ده خود در مانیتور زل زدیم.مهدی که شکست عشقی اش از یک سو ونمرات افتضاحش از سوی دیگر به شدت کلافه اش کرده بود به من گفت:برویم وبا استاد حرف بزنیم.گفتم:ولش کن.یادت نیست چقدر گفتیم .اگر می خواست نمره بدهد می داد.مهدی ابرو درهم کشید وگفت:چیو ولش کن.اینم بیفتیم ،مشروطیم.آبرو برامون نمیمونه تو کلاس .بریم من میدونم چیکار کنم.مهدی نقشه اش را به من گفت وباوجود مخالفت من ،رفتیم.پشت در اتاق استاد ایستادیم.مهدی ناگهان قیافه ای افسرده وناامید به خود گرفت وشانه هایش را ول کرد وگفت :خوبه؟گفتم: مسخره بازی درمیاری همین نمره مون هم میشه صفر.گفت: آب از سرمون گذشته.یک وجب وصد وجب توفیر نداره.در زدیم وداخل شدیم.استاد با چهره ای خندان داشت با تلفن حرف می زد.منتطر ماندیم تمام شود اما استاد دهانه گوشی را از دهانش دور کرد وروبه ما گفت:بله؟! مهدی از شدت ناراحتی نمیخواست حرف بزند وچشم به زمین دوخته بود وبه خوبی داشت مظلوم نمایی می کرد.من گفتم :استاد ما تودرس شما افتادیم.اگه یادتون باشه قبلا خدمتتون گفتیم که بحاطر برخی مسائل .....استاد حرفم را قطع کرد گفت:حالا نمره می خواین؟من به همه بچه ها شیفت 5/1 نمره دادم.اگه با این کمک هم نتونستین قبول بشین، بهتره بمونین برا ترم بعد بردارینش.درآخر استاد لبخندی زد که یعنی اداممه ندهید وبروید.اما بازی مهدی تازه شروع شد.چشمانش را به استاد دوخت وگفت:استاد، من توزندگیم هیچوقت اینقدر ناراحت نبودم.استاد، من توزندگیم خیلی مشکلات دارم که نمیتونم بگم.من مثل بقیه نیستم استاد.اگه می شد درس میخوندم.نشد.استاد اگه شما نمره .....ناگهان بغض مهدی شکست ودستانش را به میز استاد تکیه داد وتا من بخواهم بگیرمش نقش بر زمین شد.مهدی درحالی که گریه می کرد و نفس نفس می زد ،به من گفت:داریوش من رو ببر حالم خوب نیست.استاد هاج و واج نگاه می کرد.شاید مردد بود که این یک بازی است یا واقعا حال مهدی بد است.سراسیمه به طرف مهدی آمد ونگاهی به او کرد وبه من گفت:کمکش کن رو صندلی بشینه من آب بیارم.رفت ومن که مطئمن شدم رفته است،لگدی به مهدی زدم وگفتم:دیگه زیاده روی نکن.همین خوبه..فکرکنم دلش بسوزه و نمره رو بده.پاشو بشین رو صندلی.مهدی بلند شد ودرحالیکه موهایش را به هم می ریخت گفت:حال کردی فیلمو.حالا بقیشو داشته باش.استاد با لیوانی اب داخل شد وبعداز اینکه مهدی کمی آب خورد ،استاد بدرقمه مان کرد تابیرون برویم وبه ما گفت:اعتراضتون رو ثبت کنین تو سامانه ببینم چیکار میشه کرد.
اما من ومهدی فقط یک روز تنوانستیم پزاین ماجرا را باآب وتاب به بچه ها بدهیم و ازفیلم بازی کردنمان لذت ببریم.چون روز بعد استادازطریق یکی از بچه ها مارا به اتاقش فراخواندوسری تکان داد وگفت:لابد پیش خودتون فکر میکنین خیلی زرنگین.فیلم بازی کنین و ادا دربیارین رو نمره بگیرین.نه جانم.اگه زرنگ بودین میدین گوشی تلفن رو میزه .هرچی گفتین رو از پشت خط شنیدن.حالا برین وبرای ترم بعد از همین حالا بخونین.
(داریوش اسمعیل زاده.ارشد عربی)09144528567
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، آقای داریوش اسمعیل‌زاده
سلام
اثر شما با عنوان «نابازیگر» را خواندم. سپاسگزارم که به پایگاه نقد داستان اعتماد کرده‌اید و آثارتان را برای ما فرستاده‌اید. در مشخصات خود قید کرده‌اید که بیشتر از پنج‌سال که داستان می‌نویسید. این موضوع از جهتی مایه تعجب من شد. چون آنچه برای ما فرستاده‌اید یک داستان نیست بلکه در حد خاطره باقی مانده. نمی‌دانم در این مدت چه کتابهایی خوانده‌اید یا از چه دوره‌هایی استفاده کرده‌اید تا داستان‌نویسی را یاد بگیرید. ولی احتمالا هنوز دچار سوءتفاهمی هستید که مرز خاطره و داستان را برایتان روشن نشده. وقتی شما در یک متن شروع به تعریف چیزی می‌کنید، یعنی در واقع در حال خاطره‌گویی هستید. اینطوری شد، بعد اینطوری شد و بعد اینطوری شد. یعنی متن شما یک ساختار روایی دارد. نابازیگر به همین شکل نوشته شده. ولی بحث اصلی در داستان «نشان دادن» است نه «تعریف کردن». نشان دادن یعنی چه؟ یعنی با کمک عناصر داستانی مثل شخصیت‌پردازی، توصیف، دیالوگ و غیره تصویری در حرکت در ذهن خواننده ایجاد کنیم. نابازیگر می‌توانست از همان جایی شروع شود که این دو دانشجو وارد اتاق استاد شدند، بدون آن توضیحات اولیه. بعد از عناصر داستانی استفاده می‌کردید برای پیشبرد داستان.
دوست گرامی، بسیاری از نویسنده‌ها از خاطره‌های خودشان برای نوشتن داستان وام می‌گیرند. اصلا در شروع کار به نویسندگان نوقلم توصیه می‌کنند که حتما از آنچه تجربه کرده‌اند بنویسند تا در فضاسازی و سایر عناصر مشکل کمتری داشته باشند. ولی به دو نکته باید توجه کنید. اول اینکه هر خاطره‌ای قابلیت تبدیل شدن به داستان را ندارد. خاطره‌هایی برای این کار مناسب هستند که در آنها اتفاق خیلی متفاوت و ویژه‌ای افتاده باشد. روزمرگی‌های زندگی عموما چنین قابلیتی ندارد. دوم اینکه در تبدیل خاطره به داستان حتما باید از عنصر تخیل استفاده کنید. آدمها و موقعیت‌ها را جابه‌جا کنید، از آنها آشنایی‌زدایی کنید و به یک موقعیت داستانی ناب برسید.
یک تفاوت مهم داستان و خاطره بحث جزئیات است. در تعریف کردن یک خاطره می‌توانیم همه جزئیات را به فراخور موقعیت تعریف کنیم. ولی در داستان باید خیلی گزیده‌تر و نکته‌سنج‌تر رفتار کرد. در داستان هم باید جزئیات را آورد، ولی نه هر جزئیاتی. هر آنچه که می‌گوییم باید در خدمت داستان باشد. مثلا به شخصیت‌پردازی کمک کند، فضاسازی کند، پیرنگ را پیش ببرد و... هر کلمه یا جمله‌ای که در راستای هدف و نیاز داستان نباشد حتما باید حذف شود.
با در نظر گرفتن این نکاتی که گفتم می‌بینید که نابازیگر فرم داستانی ندارد و به فرم خاطره بیان شده. حتی اگر در آن عنصر تخیل هم به کار گرفته باشید.
دوست گرامی، باز هم تأکید می‌کنم با توجه به اینکه مدت زیادی است که داستان می‌نویسید، حتما سراغ منابع با کیفیت‌تری بروید. داستان‌های بزرگان داستان‌نویسی ایران و جهان را بخوانید. در بین ایرانی‌ها حتما و حتما آثار صادق هدایت، صادق چوبک، جلال آل‌احمد، هوشنگ گلشیری، غلامحسین ساعدی و... را بخوانید. آثار این نویسنده‌ها که سالها پیش نوشته شده‌اند، هنوز هم پایه‌های اصلی برای یادگیری داستان‌نویسی هستند. کلاس‌های داستان‌نویسی و کتابهای آموزشی هم حتما به شما کمک خواهند کرد.
منتظر داستان‌های بعدی شما هستیم.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت