دوست نازنین شما خاطره نوشتید نه داستان.




عنوان داستان : مرد میدان
نویسنده داستان : داریوش اسمعیل زاده

مرد میدان(قسمت قاسم)
یاسر نگاهی به من انداخت.با اینکه خودم را نباخته بودم اما به آن راه زدم و روبرو را نگاه کردم.به جایی که طغرل ودارودسته اش ایستاده بودند.این بار چندم بود که سر اینکه محوطه پشت مسجد محل بازی آنهاست یا ما، دعوا کرده بودیم.اینبار آمده بودند که مارا ازآنجا بیرون بیاندازند.زمین خاکی ای که حدفاصل محله ما وپایین محله بود وتبدیل شده بود به محل بازی بچه ها.طغرل پسریکی از اهالی قلدر (قنات ملک) بود که به پشتوانه پدرش زورگویی می کرد.با اینکه تازه از رابر آمده بودند ولی همه جا ادعای مالکیت داشتند.حالا آمده بود و برای دعوا حریف می طلبید.یاسر حسن را نگاه کرد.ترس در چشمان حسن موج میزد.من گفتم:یاسر!خودت برو.تو که از همه ما قوی تری.یاسر من من کرد ودستی به صورتش کشید وگفت: -چرا نرم؟ میرم.به چشمهای بقیه نگاه کرد وراه افتاد.قدم هایش لرزان بود.– وایسا!این صدای قاسم بود که همه این مدت ایستاده بود وطغرل ودوستانش را براندازمی کرد.قاسم اغلب ساکت بود ولی وقتی بود ما جرأت روبرو شدن با بچه پرروهایی مثل طغرل را داشتیم.قاسم به طرف یاسر رفت.دستی به شانه اش زد وگفت: - من میرم. یاسرخواست چیزی بگوید ولی قاسم راه افتاد.من گفتم: کاش حرف قاسم رو گوش می دادیم ودفعه قبل میرفتیم محله آنها ومی گفتیم که اگر نمی خواهند ما هم به محله شان برویم وبازی شان رابه هم بریزیم ،پس آنها هم اینکار را نکنند. اگر میگفتیم آلان اینطور گستاخ نمی شدند.افشین که با نمک جمع بود داد زد: - قاسم نرو. کتک میخوری شهید راه یه زمین فوتبال میشیا. من تلنگری به او زدم که ساکت شود.قاسم همانطور که داشت مصمم و محکم قدم بر میداشت گفت: بخاطر محله اس.هرچی قسمته.

**********

بیسیم چی دوان دوان آمد وچیزی در گوش حاج احمد گفت.چهره حاج احمد بشاش شد.به پرستاری که بانداژ پایش را عوض می کرد اشاره ای کرد تا اجازه دهد که بلند شود.به طرف قاسم آمد.من بالاسر قاسم بودم.خم شد و دستی بر سرش کشید و گفت: -بستان هم آزاد شد.قاسم از شدت درد دندان هایش را به هم میفشرد ولی خبر را که شنید لبخندی زد ودست حاج احمد را گرفت.حاج احمد رو به من گفت: - زخمش چطوره ؟ نگاهی به قاسم کردم و گفتم: - کمی بهتر شده ولی خودش صبر وقرار نداره.نه بخاطر جراحتش.میگه بچه ها تنها موندن.حاج احمد خنده ای کرد وگفت: - سپاه حق تنها نمیمونه.تو مراقب خودت باش قاسم.مبادا تو بیمارستان شهید بشی. تو باید تو میدان باشی.چشمان قاسم خندید و زیر لب نجوا کنان گفت: - هرچی قسمته.

*********
چشمانم سنگین بودند ولی میخواستم کتابی که دستم بود را تمام کنم بعد بخوابم.مهدی پسرخاله ام مهمانم بود آن شب.داشت با گوشی اش ور می رفت.مهدی سرش را تکان داد و گفت: سید! این حشد الشعبی تو عراق داره همه چیو به هم میریزه.سرم را از کتاب گرفتم و باتعجب نگاهش کردم.مهدی ادامه داد: -منظورم اینه آلان که داعش نیستش.چرا باز درگیرن.گفتم: - اولا داعش هست دوما دارن با بدتر از داعش میجنگن.پدرخوانده داعش هنوز تو منطقس.مهدی پرسید: - آمریکا؟ گفتم: - باز مراقب نباشن هر سال یه گروه تکفیری مثل اونا درست میکنن.تموم شدنی نیست.مهدی گفت: این درست ولی من با اینکه نیروهای ما اونجا تو کشور دیگه بجنگن موافق نیستم. همین حاج قاسم چندساله این ور اون وره.اینبار کتاب رو بستم و به چشم هایش خیره شدم. ادامه داد: - میدونم اگه کارای حاج قاسم وبچه ها نبود، معلوم نبود داعش چیکارا که نمی کرد ولی حالاکه.... حرفش را بریدم: - جوابتو دادم.جنگ تا وقتی که آمریکا و اسرائیل تو منطقن تموم نمیشه.کمی سکوت کرد.دوباره سرش را از گوشی برداشت وپرسید: - سید ولی این سردارسلیمانی بابت این همه کار و خطری که میکنه حقوق خوبی باید بگیره.چون می دانستم از سر کنجکاوی و بخاطر اینکه حرفی زده باشد اینهارا می پرسد ،سعی کردم ملایم جوابش را بدهم. با لبخند گفتم: -ایرادی نداره.این دفعه که دیدمش میگم تورو هم با خودش ببره وسط معرکه پول خوبی هم بگیری.میری؟ مهدی خنده ای کرد وجواب نداد.ساعت را نگاه کردم.نزدیک یک نصف شب بود.گفتم: -اقا مهدی دیر وقته. من میرم بخوابم ......صدای وای گفتن مهدی وبه سر پیشانی زدنش من را شوکه کرد. – چیه؟ چی شده؟ مهدی روبه من کرد: - این سایت معتبر داخلیه. گفتم: -خب؟ من من کنان گفت: - مثل اینکه حاج قاسم رو ترور کردن.باصورت گر گرفته رفتم گوشی را ازش گرفتم.لرزش دستم نمی گذاشت درست بخوانم.خبری که هیچوقت نمیخواستم بشنوم ولی انگارهمیشه منتظرش بودم.روی صندلی نشستم.مهدی گفت: - ناغافل زدنشون.با پهباد. دست روی شانه ام گذاشت وگفت: - چقدر عجیب.همین آلان حرفشون بود. قطره اشکی روی گونه ام غلتید و گفتم: - قسمتش همین بود.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
جناب آقای داریوش اسمعیل زاده سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثر شما با عنوان «مرد میدان» را خواندم. دست شما درد نکند. خداقوت. آقای داریوش عزیزم، نویسندگی امر بسیار دشواری است. نوشتن یک داستان خوب، قوی و ماندگار، اگر نگویم غیر ممکن است، بسیار کار دشواری است. سال‌ها عرق‌ریزی و رنج لازم دارد. سال‌ها خون دل خوردن دارد. اینطور نیست که آدم بنشیند یک شبه، یک داستان ماندگار بنویسد. ممکن است از بین صدهزار قصه، یک داستان قوی در بیاید؛ اما تصادف است. آن هم البته دلایل خودش را دارد؛ اما از بین صدهزار، یک داستان خوب در آمدن به صورت اتفاقی، آنقدر نامحتمل است و آنقدر از نظر آماری قابل اغماض است که اصطلاحاً در علم ریاضی می‌گویند: به سمت صفر میل می‌کند، یعنی احتمال تکرار آن صفر است.
نویسندگی یعنی تجربه زیستی، نویسندگی یعنی تجربه مطالعاتی، نویسندگی یعنی تجربه نوشتاری. ترکیب این سه است که از کسی نویسنده می‌سازد. تازه در صورتی که استعدادش را داشته باشد. کار بسیار پر زحمتی است. اگر واقعاً به نوشتن علاقه دارید، اگر دوست دارید نویسنده باشید و مطرح شوید، آثارتان چاپ شود و نامی برای خود دست و پا کنید، بدانید در چه راهی قدم گذاشته‌اید. راهی سخت پر از زحمت و تلاش. و مهمتر از همه، بسیار ظرفیت پذیرش داشته باشید. با چند انتقاد، با چند خدای نکرده توهین و تحقیر، از مدار خارج نشوید.
نویسنده عشق‌بازی است. عشق‌بازی با کلمات، سوژه‌ها و طرح اولیه. نوشتن است و نوشتن در خلوت خود. رنج کشیدن است و کدام عشق است که به ثمر بنشیند؟ اتفاقاً عشق آنست که به ثمر ننشیند. پس نویسنده عشق‌بازی می‌کند با نوشته‌اش. اگر داستان خوبی از آب درآمد، اگر ماندگار شد، از آن مخاطبان است. خیلی زود داستان، دیگر مال ما نیست.
وقتی پشت ویترین نگاهش می‌کنیم، انگار به بچه مردم نگاه می‌کنیم. یاد جلال آل‌احمد بخیر. وقتی زن، بچه را سر راه می‌گذارد، موقع برگشتن می‌گوید: نگاه کردم به بچه. انگار داشتم به بچه مردم نگاه می‌کردم نه بچه خودم. حکایت داستان هم، همین است. بچه‌ای متولد می‌کنیم؛ اگر در نهایت زیبایی و کمال باشد، در نهایت از آن دیگران است. دوست هنرمندم بی‌تعارف شما استعداد نویسندگی خوبی دارید. اگر به نقد منتقدان پایگاه دل بدهید و در نگارش عمل کنید، قول می‌دهم داستان‌های قوی بنویسید.
برویم سراغ نوشته شما.‌ یعنی مرد میدان. دوست من نوشته شما داستان نیست. خاطره‌نویسی است. شما سه‌خاطره از شهید سلیمانی را نقل کردی. همین. این خاطرات را تقریباً همه می‌توانند بنویسید. چیزی که آن نوشته‌های فرضی را از هم متمایز می‌کند نثر و زبان و لحن نویسنده است.‌ شما نثر و زبان و لحن برجسته‌ای نداری، برای همین نوشته‌ات شاخص نیست، تأثیرگذار نیست. در نوشتن خاطره نویسنده چیزی را خلق نمی‌کند. موضوعی را از جهان نیست به جهان هست نمی‌آورد. در خاطره‌نویسی نویسنده حق ندارد چیزی اضافه یا کم کند. اجازه ندارد در زمان و مکان دست ببرد و تغییر دهد. در خاطره‌نویسی نویسنده چیری خلق نمی‌کند بلکه آنچه هست را منعکس می‌کند. در بهترین خاطرات کشف و شهود اتفاق نمی‌افتد. «آن »آگاهی ندارد.‌ شما اگر شب خاطره‌ای بنویسید چه از خودتان چه از دیگری، وقتی فردا آن را بخوانید می‌فهمید خودتان نوشته آید. هیچ جای نوشته احساس حیرت و غربت نمی‌کنی‌! به خودت نمی‌گویی عجب این بخش را من نوشته‌ام؟! چون همه را از ضمیر خودآگاه نوشته‌ای. اما جهان داستان چنین نیست. داستان اگر داستان باشد وقتی بعدا بخوانی جاهایی از داستان متاثرت می‌کند. به شگفتی می‌اندازدت. انگار چیری را در خودت کشف می‌کنی. چیزی که بر آن آگاه نبودی. و می‌گویی آهان! می‌دانی چرا؟ چون بخش‌هایی از داستان از ضمیر ناخودآگاه نوشته می‌شود.‌
خاطره بیشتر روایت می‌شود یعنی فقط می‌گوییم نشان نمی‌دهیم. از دیگر عناصر داستانی مثل توصیف، صحنه، دیالوگ، گره‌افکنی، کشمکش، گره‌گشایی، شخصیت‌پردازی، پایان‌بندی.... خبری نیست. گفتن هر چقدر هنرمندانه باشد، مانند نشان دادن نیست. تاثیر عاطفی نشان دادن بر مخاطب شبیه معجزه است. اجاره بده به جای توضیح تئوریک یک مثال بزنم و همین الان و فی‌البداهه یک داستان بنویسم و از برخی عناصر داستانی پیش گفته استفاده کنم. باشه؟ ممنون که اجازه دادی. اما داستان:

باز سر صبح و گریه؟ (دیالوگ)
با کف دست اشک‌هایم را پاک کردم. (صحنه)
- ببخشید دست خودم نیست یادم که می‌افته دلم آتیش میگیره
- یاد ماه‌بانو؟ (دیالوگ)
با سر گفتم بله (صحنه)
- برای ما که تعریف نکردی اون شب تو روستای خویدک چه گذشت؟
- شرمم میشه حاضرم بمیرم نگم!
- آره می‌دونم. بار‌ها گفتی اما قرار شد بنویسی تا بخونم آخه ناسلامتی من شوهرت هستم!» (دیالوگ)
مثل مجسمه زل زده بود به دهانم. دلم برایش سوخت. خیلی صبوری کرده بود. هر مرد دیگری بود هزار جور فکر و خیال ناجور می‌کرد. اما احمد... (توصیف) با دست سر رسید را هل دادم به طرفش و خسته و آرام (توصیف) گفتم: نوشتم (دیالوگ)
دهان احمد از حیرت باز ماند. (توصیف)
گفت: تا صبح می‌نوشتی؟ آره پوران؟
حرف نزدم، می‌زدم اشکم سرازیر می‌شد. (توصیف) با سر تأیید کردم. (صحنه)
- بخونم؟ (دیالوگ)
با اشاره سر گفتم بله (صحنه)
گفتم: فقط بلند بخون
- بلند!؟ ممکنه ماه‌بانو بیدار بشه
- مهم نیست! (دیالوگ)
بسم‌الله الرحمن الرحیم
سال هفتاد و چهار بود. مهربانو را سه‌ماهه حامله بودم. معلم بودم، قراردادی بودم. مامور شدم به روستای... خدایا اسمش یادم نمی‌آید.‌ دور بود. دور دور. هفتاد کیلومتری دماوند. روستایی در دل کوهستان. روستایی بزرگ با یک مدرسه پنج کلاسه. من پایه پنجم درس می‌دادم. دوران بارداری سختی داشتم. اگر احمد بیکار نشده بود، نمی‌رفتم. ‌صبح به صبح مینی بوس قراضه ده می‌آمد اول کمربندی می‌ایستاد. ما پنج‌خانم معلم بودیم به اضافه آقای مهجور. آقای منصور مهجور. مدیر مدرسه بود. هفت‌سالی بود، مدیر همان روستا بود. عجیب بود انتقالی نمی‌گرفت به شهر! ماموریتش سه‌ساله بود، خیلی سال بود تمام شده بود. (روایت) مردی چهل و پنج ساله. قد متوسط، خوش‌پوش، به چشم برادری خوش‌چهره هم بود. آدم ساکتی بود و سر به زیر (توصیف). بدبختی همه احترامش می‌کردند جز من! ازش خوشم نمی‌آمد. شاید به خاطر اینکه شبیه عمو ناصرم بود که همه زمین‌های بابابزرگ را بالا کشید و فرار کرد. بقیه معلم‌ها خیلی قبولش داشتند اما من نه. به آنها می‌گفتم اصلاً گول ظاهرش را نخورید مار هفت‌خطی است خوش خط و خال. سوار مینی‌بوس که می‌شد می‌رفت کنار راننده جای شاگرد می‌نشست و با تسبیح دانه درشتش مثلاً ذکر می‌گفت. دو ساعتی تو راه بودیم، له می‌شدیم خرد و خمیر. اما در عوض منظره جاده روستایی به رویا شبیه بود. پاییزش یک‌جور زمستانش یک‌جور دیگر. بهار که دیگر نگو. رستاخیز می‌شد از فرط شکوه و زیبایی. کلاس من بیست و پنج دختر داشت. درس و مشق‌شان افتضاح بود. ده‌بار مادران‌شان را خواسته بودم. اما بی‌فایده بود می‌گفتند سواد را می‌خواهند چه کنند؟ دو روز دیگر شوهرشان می‌دهیم و می‌روند دنبال بدبختی‌شان. بدبختی اینجا بود که خود دخترها هم به این مسئله ایمان داشتند. در این میان فقط مهربانو فرق می‌کرد. (روایت) دوازده ساله بود اما بلند قامت و کشیده، به شانزده‌ساله‌ها می‌مانست. با وقار و تیزهوش. صورتش از فرط زیبایی من را به یاد مینیاتورهای کمال‌الملک می‌انداخت. ‌یقین داشتم پایش به شهر برسد به‌عنوان استعداد درخشان روی دست می‌بردنش. بی‌شک رتبه کنکورش دو رقمی می‌شد، اگر یک رقمی نمی‌شد. (صحنه) اما بدبختی کسی را نداشت. با پیرزنی تنها زندگی می‌کرد. می‌گفتند عمه‌اش است. نبود. این را زن کدخدا بهم گفت. گفت یک‌بار که به شهر رفته بود مهربانو را با خود آورد، نوزاد بود. ‌من عاشقش بودم. می‌خواستم به احمد بگویم ببریمش خانه خودمان بشود دخترمان. بعد بشود خانم دکتر! اما نمی‌شد که. همه چیز عادی بود. فقط یک چیز عادی نبود. متوجه شدم آقای مدیر به هر بهانه‌ای مهربانو را می‌کشد دفترش ( گره افکنی ایجاد تعلیق) آنهم وقتی همه سر کلاس بودند. اوایل اهمیت نمی‌دادم اما کم کم شک کردم
شک مثل خوره افتاد به جانم (صحنه) یک روز مهربانو را آخر کلاس نگه داشتم. پرسیدم آقای مدیر با تو چه کار دارد که راه به راه دعوتت می‌کند دفتر؟ سرش را پایین انداخت، سکوت کرد. گفتم ببین من مثل خواهر تو هستم خواهر بزرگتر. به من بگو نترس. سرخ شد، هیچ نگفت. گفتم بگو مهربانو من معلم تو هستم از مادر نزدیک تر از پدر نزدیک تر از خواهر نزدیک‌تر. یک دفعه زد زیر گریه. گفتم نترس نمی‌گذارم اذیتت کند. میدم پدرش را در بیاورند مردک بی شرف را. هق هق‌اش بیشتر شد. بلند شد و به سرعت از کلاس بیرون زد.از فردای آن روز دیگر سر کلاس به من نگاه نمی‌کرد (صحنه) صاف رفتم دفتر سراغ آقای مدیر. ( ایجاد کشمکش) داشت نماز می‌خواند مثلاً. کمرش بزند. ‌ایستادم تا نمازش تمام شود. گفت امرتان سرکار خانم شاهدی؟ با صدای لبریز از خشم و اعتراض گفتم دیگر حق ندارید دانش آموز کلاس من را با بهانه و بی بهانه به دفترتان صدا بزنید! گفت کی؟ گفتم مهربانو را مهربانو مهجور را. آقای مدیر چند لحظه طولانی ساکت ماند و خیره ماند به مهر و تسبیح پیش رویش بعد محکم و آمرانه گفت به شما مربوط نیست دخالت نکنید.
گفتم خیلی هم مربوط است.گفتم خیلی هم مربوط است این بار ببینیم یا بشنوم به همه می‌گویم (صحنه)
مهربانو سه روز مریض شد و افتاد توی رختخواب. ( تلخیص) در این سه روز ده بار به ملاقاتش رفتم. خوب شد آمد مدرسه.‌ دو روز بعد رفتم دست هایم را بشویم وقتی برگشتم دیدم مهربانو سر کلاس نیست. از مبصر پرسیدم با لکنت گفت دفتر، بی چادر با مانتو مقننه دویدم دفتر. بی آنکه در بزنم با لگد در را باز کردم و پریدم داخل. خدای من چه می‌دیدم آقای مدیر مهربانو را بغل کرده بود و موهای بی مقنعه‌اش را نوازش می‌کرد و دستش را می‌بوسید.‌ منفجر شدم. جیغ و داد کردم هر چه آقای مدیر می‌گفت خانم شاهدی اشتباه می‌کنی فرصت بده توضیح می‌دم گوش نکردم. همه را کشاندم دفتر، معلم ها، بچه ها، حتی چند تا از روستایی ها. حواسم نبود آن وسط ماه بانو بی حجاب و بی پناه داشت می‌لرزید. (روایت)
نماندم با مینی بوس برگشتم خانه. تب کردم و افتادم دو روز تمام. (تلخیص)
روز سوم خانم شاطر بیگی آمد دم خانه. با اصرار بردمش داخل. دیدم حال عادی ندارد.‌ گفتم چی شده؟ گفت مهربانو مرد ( اوج بحران ) همون شب خودش را دار زد. دو دستی به سرم کوبیدم(صحنه) گفتم همه‌اش تقصیر آن مردک هرزه است، آقای مهجور بی شرف.(صحنه) گفت: نه آقای مدیر پدر ماه بانو بود. پنهانی دور از چشم زن و‌ بچه‌اش ازدواج کرده بود. وقتی مهربانو یک ساله بوده، مادرش سرطان گرفته و مرده است. آقای مدیر هم بچه را می سپارد به ننه شهربانو همان پیرزن تنها (روایت) ( گره گشایی)
صدای احمد شکسته بود، خمیده بود. سر بلند نکرد نگاه‌ام کند با صدایی که دور بود و سرد و غریب (صحنه) گفت: شما برو استراحت کن اگر مهربانو‌ بیدار شد نگه‌‌اش می دارم.( دیالوگ ,)
رفتم؟( تک کنش)
انشالله که توانسته باشم منظورم را برسانم. قصد من آموزش یک نکته مهم بود. چگونگی ترکیب ابزارهای داستانی بود. چه موقع از روایت استفاده کنیم، چه موقع از صحنه، دیالوگ یا تلخیص. وقتی‌ بناست اطلاعات ارزشمند به خواننده بدهیم و قصدمان حداکثر تأثیرگذاری بر مخاطب است، بهتر است از کنش‌های زنجیره‎‌ای استفاده کنیم. یعنی جریان وقایع را کند کنیم. مثلاً می‌توانیم بگوییم مرد سیگار کشید، این یک تک‌کنش است. حالا می‌توانیم بگوییم مرد دست در جیب کرد پاکت سیگار را بیرون کشید. دنبال فندک گشت، تو جیب‌های کتش نبود. چندبار از بیرون لمس کرد، نبود. نیم‌خیز شد، فندک تو جیب سمت چپ شلوارش بود، درآورد. با انگشت اشاره چند ضربه به پاکت سیگار زد، یک نخ سیگار بالا آمد، با انگشت شست و اشاره بیرون کشیدش. لای لب‌هایش گذاشت زیرش فندک کشید، سیگار را روشن کرد، به صندلی تکیه داد و پکی عمیق به سیگار زد. این صحنه همان سیگار کشیدن است، منتهی با دور کند، با کنش های زنجیره‌ای. ح

خیلی خیلی طولانی و کسالت‌بار شد نوشته‌ام، عذرخواهی می‌کنم. ‌گفتم فرصت خوبی است تا چند مورد داستانی را با هم تمرین کنیم.
شما استعداد خوبی دارید، شک ندارم. در صورت مطالعه زیاد و تمرین، نویسنده موفقی خواهید شد.
من منتظر آثار بعدی‌تان می‌مانم تا اگر قرعه مطالعه و نقد به من افتاد ببینیم چگونه ابزار‌های داستانی را ترکیب هنرمندانه کرده‌اید. موفق باشید! یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
داریوش اسمعیل زاده » 25 روز پیش
واقعا ممنون ومنت دار شما هستم.با این حوصله ودقت نقد کردن از یک معلم برمی اید.تک تک جملاتتان را اویزه گوس خواهم کرد.تشکر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت