دست بالای دست




عنوان داستان : فقط می‌دانم من هم آمدم
نویسنده داستان : نجمه خادم

پشت کامیون کنار جعبه‌ها طاقباز دراز کشیدم. کف دستم را زیر سرم گذاشتم و به آسمان خیره شدم. البته فقط دست راستم، چون نه دست چپ داشتم و نه حتی بدن و سر. دست راستم توی پارچه‌ی دریده‌ای بود که از بازو پاره شده پیدایش کردند. بقیه‌ی جعبه‌ها حال و وضعشان بهتر از من بود. لااقل چند استخوان و کمی مو و تکه پاره‌ای پوتین هم کنارشان بود. اما من به‌جز پلاک هاشم که توی انگشتانم تاب خورده بود و گردنی الله شیرین که آن هم مال هاشم بود، چیزی نداشتم.
گردنی الله تصویرهایی را برایم زنده می‌کند. روزی که شیرین گردنی را خریده بود یک سر آمد مامان را ببیند... نه... نه، فردایش بود که آمد تا به من سفارش کند تو جبهه حواسم به هاشم باشد. چی گفت بهم؟... یادم است. وقتی مامان بغض کرد، شیرین گفت: «می‌دونم داداش خودم حواسش به هاشم هست. هاشم کمی کله‌اش داغه، ولی داداش نمی‌ذاره آبجی شیرینش بیوه بشه... می‌دونه که هاشم به‌زودی می‌خواد بچه‌دار بشه....»
اینجا بود که مامان زد به گریه و گفت: «این داداش بی‌فکر تو حتی حواسش به خودش نیست که اگه بود، دانشگاه رو ول نمی‌کرد بیفته دنبال شوهر تو... به فکر میفتاد تا خودش عروسی کنه و الآن بچه‌دار بشه...»
شیرین برای اینکه بحث را عوض کند، گفت: «این گردنی رو خریدم، بردم امامزاده طواف دادم، می‌دمش به هاشم تا خدانگهدار هاشم و داداشم باشه...»
هوا درحال روشن شدن است. حواسم نبود انگار چند ساعتی می‌شود که خورشید زده است. راننده کامیون سرعتش را کم کرد و کنار قهوه‌خانه‌ای ایستاد و با دو دژبان محافظ رفتند نان و چای بخورند. سرک کشیدم به بقیه جعبه‌ها. همه‌ی جنازه‌ها توی کیسه‌ی سفید بودند و سر و ته آنها گره خورده بود، اما انگار واسه من کیسه به صرفه نبود. دستم را با پلاک و گردنی توی پارچه‌ی سفیدی پیچانده بودند که حالا با تکان‌‌های کامیون زنجیر گردنی بیرون افتاده بود. راستی پلاک من کجاست؟ کاش به‌جای دست، کله‌ام را پیدا کرده بودند. چرا همه‌ی خاطرات من بعد از پیدا شدنم از زیر خاک محو می‌شوند؟ باید بیاد بیاورم. چرا من فقط با کامیون آمدم؟ یادم بود که حتماً بیایم، ولی چرا یادم نمی‌آید؟راننده از قهوه‌خانه بیرون آمد، دو تا گردو دستش بود. گردویی را به گوشه‌ی جعبه‌ی من چسباند و با پاشنه‌ی دستش کوبید تا پوستش شکست. مشغول خوردن شد و به‌طرف پشت فرمان رفت. دو تا دژبان‌ها از دستشویی بدو کردند جا نمانند. باز تکان‌ها شروع شد و من رفتم توی جعبه دراز کشیدم. باید یادم بیاید قبل از اینکه همه‌چیز محو بشود. فردا قرار است بعد از چند سال مادر، پدر و خواهرم را ببینم. حتماً مادر خیلی تغییر کرده است. آخرین‌بار یادم نیست رنگ موهایش چه رنگ بود، اما لاک‌های قرمزش یادم است. با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «می‌دونم این افکار بیمار رو کی تو مغز پوکت فرو کرده... چقدر گفتم با این هاشم نگرد، کو گوش شنوا... آخرش خونواده ما رو از هم پاشوند... اون از اون خواهر بی‌عقلت که پاشو کرد تو یه کفش و زنش شد... اینم از تو که باعث شد درست رو ول کنی از دانشگاه بری وسط جنگ و بمبارون... آخه بی‌عقل تو تا چند سال دیگه پزشک می‌شدی، حالا به‌جای درس هوس جنگ زده به سرت...»
دیگر ندیدمش، حتی موقع رفتن هم حاضر نشد با من و هاشم خداحافظی کند و بدرقه‌مان هم نیامد. شیرین و پدرم و مادر هاشم فقط به بدرقه‌مان آمدند.
صدای سلام و صلوات می‌آمد. نه... نه... بوی اسپند همه‌جا را پر کرده بود. صدای «کربلا کربلا ما داریم می‌آییم...» بود. پدر اشک‌هایش را پاک کرد و بغلم گرفت و گفت: «دلخور نباش، مادرت هنوز تو شوک انقلاب بود که تو وسط درست برگشتی، دیگه قبول کردن رفتن داماد و پسرش به جنگ براش سخت بود... کم‌کم آروم می‌شه...»
کی بود که داشت کنار دیوار گریه می‌کرد؟ مگر مامان نبود ؟ لعنتی، باید یادم بیاید. فهمیدم شیرین کنار دیوار ایستاده بود و آرام گریه می‌کرد. مادر هاشم روی شانه‌اش زد و گفت: «دختر گلم گریه نکن... براشون دعا کن ان‌شاءالله به سلامت برمی‌گردند.»
هاشم به‌طرف شیرین رفت. من فقط نگاهش می‌کردم. موقع خداحافظی شیرین رو کرد به من و گفت: «دایی فرهاد مراقب بابا هاشم من باش... زود برگردید. من و مامانی منتظریم.»
دستی روی شکمش کشید. لبخندی به او زدم و سرم را تکان دادم. همین گردنی را گردن هاشم انداخت. ولی دست من چه‌کار می‌کند؟ نمی‌دانم اگر الآن شیرین آمد و از هاشم پرسید چه بگویم؟ چطور به او بگویم که نتوانستم مراقب هاشم باشم؟ چطور بگویم که روز عملیات توی میدان مین گمش کردم و فقط گردنی و پلاکش را پیدا کردم و گردنم انداختم. یادم افتاد. آمدم تا بهشان بگویم؛ «من هاشم نیستم، اینا از هاشم مونده برای شیرین آوردم... فقط همین.»
شب عملیات را یادم می‌آید. پلاک من بندش پاره شد. چرا نرفتم پلاک جدید برای خودم بگیرم؟ حالا چطور ثابت کنم این پلاک مال هاشم است. حالا یادم آمد برای چی من‌ هم با این جنازه‌ها راه گرفتم و آمدم. دیگر نباید یادم برود.
از جعبه‌ها بالا می‌روم تا بیرون را بهتر ببینم. هوای آشنا احساس می‌کنم. بوی خاک وطن، بوی سبزه‌زارها، تپه‌ها و جاده‌ها که باید به‌‌خاطرم بماند. یادم هست که به‌خاطر همین زمین و خاک بود که رفتم جبهه، برخلاف هاشم که به‌خاطر عقیده‌اش ‌آمد. هرچند مسیر هردومون یک راه و یک هدف بود. باید به مرز ایران رسیده باشیم. این‌همه جمعیت انگار همان کسانی هستند که روزی برای بدرقه‌مان آمده بودند. این‌بار فقط بوی اسپند در هواست و صدای صلوات. ماشین‌های زیادی کنار جاده ایستاده‌اند و نگاهمان می‌کنند. خدا کند مامان و شیرین هم آمده باشند. آشنایی نمی‌بینم. بعد از چند ساعت کامیون به‌طرف سوله‌ای می‌رود و توقف می‌کند. چند نفر جعبه‌ها را خالی می‌کنند. یکی‌یکی جعبه‌ها را پایین می‌برند و براساس لیست مرتب کنار هم می‌چینند. من هم آرام پایین می‌روم و دنبال جعبه‌ام راه می‌گیرم. وقتی وارد سوله می‌شویم، بی‌اختیار کنار جعبه می‌نشینم و دستی روی جعبه می‌کشم. صدای پا می‌آید. برمی‌گردم و نگاه می‌کنم. چند مرد به‌طرفم می‌آیند. سلام می‌کنم. سلام یا اباعبداللهی می‌گویند و جعبه‌ها را با پارچه‌های سبز و قرمز و پرچم می‌پوشانند. پیرمردی در جعبه‌ی کنار دستم را باز می‌کند. با دیدن محتویاتی که از پارچه پاره شده بیرون ریخته، می‌زند زیر گریه. پسری را صدا می‌زند و کیسه‌ی سفیدی از او می‌گیرد و وسایل داخل جعبه را داخل کیسه‌ی سفید می‌ریزد و سر آن را با بندی می‌بندد. صدای گریه‌اش بلندتر می‌شود. ضجه می‌زند و می‌گوید: «خدا به خونواده‌ت صبر بده... فقط یه پلاک و یه گردنبند با یه تکه دست را به جای فرزندشون باید تحویل بگیرن.»
شانه‌به شانه‌ی من کنار جعبه می‌نشیند و در جعبه را با میخ و چکش می‌بندد و بلند بلند گریه می‌کند.
پسر لیوان آبی برایش می‌آورد و می‌گوید: «مش‌رحیم خسته شدی، بیا این رو بخور برو یکم استراحت کن... بقیه‌ش را خودمون انجام می‌دیم.»
پیرمرد زل می‌زند به چشم پسر و بعد از خوردن آب، جعبه را با پارچه می‌پوشاند. بوی گلاب و کافور فضا را پر کرده است. چراغ ها را خاموش می‌کنند و می‌روند. من می‌خواستم کاری بکنم. چه‌ کاری بود؟ چرا یادم نیست؟ کاش ذهن‌ها در دست آدم‌ها بود نه توی سرشان. حالا چه کار کنم که هربار حافظه‌ام درحال پاک شدن است. بعد از چند ساعتی باز در باز می‌شود و چند نفری برای تحویل جعبه‌ها یکی‌یکی می‌آیند. سالن خالی از جعبه‌ها می‌شود. فقط جعبه‌‌ی کناری من و سه جعبه‌ی دیگر مانده است. باز در باز می‌شود و بالاخره بوی آشنایی می‌آید. این زن من را یاد کی می‌اندازد؟ باید یادم بیاید. به‌طرف من می‌آید. کنار جعبه می‌نشیند. چقدر بوی شیرین را می‌دهد و شبیه اوست. چشم‌هایش؛ چقدر چشم‌هایش شبیه هاشم است و مثل او برق می‌زند. کنار جعبه می‌‌نشیند و شروع می‌کند به خواندن قرآن. پیرمردی عصازنان به‌طرفش می‌آید.
«زهراجان... حاج خانم منتظرند. یکم سریع‌تر.»
شناختم؛ پدر است. می‌دانم پدر است.
زهرا سرش را تکان می‌دهد و فاتحه‌ای می‌خواند و به من می‌گوید: «بابا هاشم به خونه خوش اومدی... مامان شیرین سال‌هاست منتظرته... ای کاش دایی فرهاد رو هم با خودت آورده بودی..»
صدایش به هق‌هق می‌نشیند. خدای من این زهراست. فرزند شیرین و هاشم که آن روز باردار بود. پس به‌دنیا آمده و بزرگ شده است. نباید یادم برود. باید بگویم که من هاشم نیستم و فقط گردنی و پلاک هاشم را آوردم. ولی پلاک خودم پس کجاست؟ چرا پلاک خودم همراهم نیست؟
بلند می‌شوم و به‌طرفش می‌روم. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم، ولی اصلاً نگاهم نمی‌کند. به‌طرف در می‌رود. من هم همراهش می‌روم. زنی چادر مشکی با یک عینک بزرگ فرم مشکی روی نیمکت نشسته است. مامان؛ مامان را دیدم. چند سرباز جعبه‌ام را دنبالم به دوش می‌گیرند و داخل وانتی می‌گذارند. زهرا همراه‌ یک زن به‌طرف ماشین می‌روند. دنبالشان می‌روم. آن زن بوی شیرین را می‌دهد، ولی خیلی شکسته شده است. چشمانش قرمز است. من قرار بود کاری کنم. هاشم به من گفته بود که چه کار بکنم؟ آبجی شیرین را صدا می‌کنم.
«شیرینم... شیرینم...»
می‌ایستد و برمی‌گردد به‌طرف من و به در سوله نگاه می‌کند و با بغضی رو به زهرا می‌گوید: «از فرهاد خبری نبود؟ اسمش داخل لیست نیست؟ همه‌ش حسش می‌کنم...»
زهرا سرش را به علامت نه تکان می‌دهد و دست شیرین را می‌گیرد.
فرهاد کجاست؟ من فرهادم... این رو یادم هست، ولی چرا همه‌چیز دارد محو می‌شود؟ کاش سرم بود. نباید فراموش کنم، اما چه چیز را نباید فراموش کنم؟ من باید چه چیز را به یاد بیاورم؟
«او هم برمی‌گردد مامان... بیا بریم.»
مامان را هم سوار ماشین می‌کنند. چقدر پیر شکسته و چروکیده شده است. موهایش سفید سفید است. قبلاً چه رنگ بود؟ چادر سیاهی سرش کرده است. زهرا را صدا می‌زند.
«از فرهادم چه خبر؟»
«هیچی مادرجان...»
مادر با گریه می‌گوید: «خدایا من رو ببخش... با پسرم خدافظی نکردم... تا کی باید این غم را به دوش بکشم.»
چرا فرهاد نیامد؟ من برای چی آمده بودم؟ باید یادم بیاید. من پشت وانت روی جعبه می‌نشینم و فقط نگاهش می‌کنم. نمی‌دانم باید چی را بیاد بیارم. فقط می‌دانم من هم آمدم.
نقد این داستان از : احسان رضایی
ایدۀ اصلی داستان جالب و جذاب است. شهیدی که بعد از سالها دوری از وطن، حالا فقط دست و بازویی از او به جا مانده یا پیدا شده و دست هم که حافظۀ مغز و سر را ندارد، به زحمت سعی در به خاطر آوردن خاطرات دارد تا از طریق آن، بتوانیم به گذشتۀ شخصیت اصلی داستان سرک بکشیم. تا اینجا ما با یک سوژه خوب مواجهیم، آن‌قدر خوب که حتی معمولی بودن اتفاق طراحی‌شده را هم بتواند پوشش بدهد. اما به شرطی که سوژه زیبای داستان، در اجرا و پیاده‌سازی هم به همین اندازه جذاب و پرهیجان از آب دربیاید. نویسندۀ محترم در اینجا یک شخصیت غیرمعمولی برای داستان انتخاب کرده است: دست. اینکه بخشی از بدن، شخصیت و راوی داستان باشد، تکنیک جالبی است که به آن بخش خصوصیات انسانی داده‌ایم و قرار است آن عضو از خاطرات، احساسات و افکارش برای ما بگوید. پس انتظار داریم که متن متناسب با همین تکنیک پیش برود. یعنی ما متنی بخوانیم که راوی‌اش هیچ عضو دیگری از بدن، مثلاً چشم یا پا نتواند باشد. این‌طوری که دست قاعدتاً باید از حس لامسه بگوید، اشیاء و خاطرات را با زبری و نرمی به یاد بیاورد، از وزن آنها بگوید، از سردی و گرمی بگوید، از میزان فشاری که به انگشتها وارد شده، چیزهایی که انگشتها را خراشیده، ... از متن بالا مثال بزنیم. جایی هست که راوی از لاک ناخن‌های مادر گفته. سوای اینکه شخصیت‌پردازی مادر در این قسمت بسیار کلیشه‌ای شده (شبیه سریال‌های تلویزیونی که هر کس کروات می‌زند یا بیلیارد بازی می‌کند، لزوماً شخصیت منفی است) اما راوی داستان ما، یعنی دست یک شهید بزرگوار، قاعدتاً باید از حس در دست گرفتن دستهای مادر می‌گفت. وگرنه دیدن لاک قرمز، کارِ چشم است و به یادآوری آن، خاطرۀ این عضو. دست قاعدتاً باید پلاک و گردنبند (یا به قول نویسنده: «گردنی») را طوری در مشت‌هایش گرفته باشد که امکان باز کردن انگشتها و جدا کردن این دو شیء نباشد. پس می‌شود دربارۀ انگشتهایی که سالها مشت شده بودند و حالا خشک شده‌ یا درد گرفته‌اند حرف زد. اندازۀ چیزها را با بند انگشت و وجب نشان داد. از مقایسۀ دست خود (در سرعت، قدرت یا مهارت) با دست دیگران استفاده کرد. از اصطلاحاتی که با دست ساخته شده (مثل «یک دست صدا نداره») استفاده کرد. به دستهای محترم و مقدس (مثل حضرت ابوالفضل العباس) ارجاع داد. و از هر خاطره‌ای که در آن دستها نقش داشته، مثل بلند کردن وسیله‌ای، شلیک کردن سلاحی، نوشتن نامه‌ای، یا در آغوش گرفتن رفیقی، ... نوشت. خاطراتی مربوط به دوران‌های گذشته از دست را به خاطر آورد (مثلاً شکستن دست در مدرسه، یا از این قبیل). به هر حال، داستان باید چیزی باشد مربوط به دست، چراکه راوی این شخصیت غیرمتعارف را باری تعریف داستان انتخاب کرده است. پس به اصطلاح باید مثل یک دست فکر کنید و زبان مربوط به دست را پیدا کنید. طوری که اگر راوی همین داستان، عضو یا شخص دیگری بود دیگر این متن را نشود برای آن شخصیت جدید استفاده کرد. این سوژۀ خاص به زبان و لحنِ خاص و اختصاصی خودش نیاز دارد. دستی بجنبانید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت