علت و معلول‌ها در یک داستان می‌توانند چندگانه باشند.



عنوان داستان : سرم را به دیوار می‌کوبم.

سرم را به دیوار می‌کوبم. حین این کار، باورم نمی‌شود کارم به این‌جا کشیده. اما همیشه بعد عادی می‌شود. باید بشود سر را از جا بکنی و دور بیندازی تا دیگر فکر نکند. سری که زیادی فکر کند صاحبش را دیوانه می‌کند. باید بشود خود را فراموش کرد. خود را که زیادی جلو چشم‌ات بگذاری و هی نگاه‌اش کنی، حال‌ات را به هم می‌زند. می‌دانم، لزوماً این‌طور نیست. ولی به احتمال زیاد اگر زیادی به خودت چشم بدوزی، بدقوارگی‌اش بدجور توی ذوق‌ات می‌زند. نه؟ شما خودتان را که می‌بینید کیف می‌کنید؟ باشد، ولی من خودم را که ببینم، یعنی آنچه را به‌گمان‌ام خود من است، بیش از همه دوست دارم طوری نابودش کنم که انگار هیچ وقت نبوده، هیچ کس آن را ندیده. ولی، اگر فکر می‌کنید من از خودم متنفرم، اشتباه می‌کنید. گاهی هم پیش آمده که از خودم خوشم بیاید. ولی مسئله به هیچ وجه تنفر از خود یا عشق به خود نیست. یعنی دنبال این نیستم که هر طور شده راهی برای دوست داشتن خودم پیدا کنم یا با بدگویی از خودم به نحوی خودم را راضی کنم. به نظرم چه خودت را دوست داشته باشی چه از خودت متنفر باشی، گاهی دل‌ات می‌خواهد خودت را فراموش کنی. وقتی خودت مدام جلو چشم‌ات باشد، هر قدر هم دوست داشتنی باشد، باز دلت می‌خواهد گاهی گورش را گم کند. همین‌قدر خشن و سنگدلانه. آهان، شاید بگویی "از کدام خود حرف می‌زنی؟ خود کدام است؟ در عوض، خود تو همان کارها و حرف‌های‌ات است، همان چیزی که از تو بروز پیدا کرده. خلاصه، جوهریتی ندارد. این‌طوری راحت می‌توانی از دستش خلاص شوی". اما بگذار به تو بگویم، ماجرا یکم سخت‌تر از این حرف‌هاست. جوهریت داشته باشد یا نداشته باشد، مدام می‌آید جلو چشم‌ات، یا خودش یا آنچه تو فکر می‌کنی خودش است. از خودم می‌پرسم: چطوری دست از سر خودم بردارم؟ چطوری دست به سرش کنم؟ اهمیت ندهم که چه می‌خواهد؟ بی‌شرف، انگار من بنده‌ی او هستم، پیشکارش، رعیت‌اش. ... سرم را که به دیوار می‌کوبم، حواسم هست که خونی از سرم سرازیر نشود. آخر، آن هم خودش یک جورهایی خودت را جلو چشم‌ات می‌آورد. می‌کوبم تا لحظه‌ای خلاص شوم. در گذشته گمان می‌کردم می‌شود خودت را بسازی، آن طور که دلت می‌خواهد. بله، جوانی و خامی و آینده‌ی بی‌پایان پیش رو. الان هم فکر می‌کنم تا حدی می‌شود خود را ساخت. منتها، اشکال کار این‌جاست که راحت نمی‌شود خرابش کرد و از نو ساخت. سن که از چهل گذشت، هر چه ساخته‌ای بیخ ریش‌‌ات می‌ماند. دیگر عمراً بتوانی از دستش خلاص شوی. تصویری که اطرافیان از تو دارند که دیگر هیچ. آن را که اصلا نمی‌توانی درستش کنی. و اگر آدمی باشی که به نظر دیگران اهمیت می‌دهد، آن وقت کارت زار است. برای همین هم هست که از دیگران دوری می‌کنی، با اینکه منزوی شدن هم خودش معضلی است. ... سر را که با شدت معینی به دیوار بکوبی، مقداری درد و سرگیجه ایجاد می‌کند. لحظه‌ای منگ می‌شوی. یادت می‌رود که کی هستی و چه می‌کنی. من راه‌های دیگری را هم امتحان کرده‌ام. تریاک یا شراب خودت را از جلو چشم‌ات دور می‌کنند، اما اثرشان که تمام شود خودت را با شدت بیشتری احساس می‌کنی. راهی دیگر این است که یک بلایی سر مغزت بیاوری تا آگاهی و حافظه‌اش از کار بیفتد. اما این هم آخر شدنی نیست. می‌افتی گوشه‌ی خانه، وبال گردن زن و بچه. آن‌ها که گناهی ندارند. اصلا اگر آن راه‌ها رفتنی بود، که می‌رفتم، و دیگر رو نمی‌آوردم به راه‌های دیگری چون کوبیدن سر به دیوار، که اثرش خیلی گذراست. بله، مسئله‌ی من خودکشی و این حرف‌ها نیست. من خیر سرم پزشک‌ام، خیلی هم اهل لذت بردن از زندگی و این‌‌طور چیزها هستم. ولی چه کنم که خودم در چشم خودم بی‌مقدارم، ناچیزم. البته دیگران این را به روی‌ام نمی‌آورند. من هم بروز نمی‌دهم. ولی گاهی فکر می‌کنم اطرافیانم می‌دانند که من در چشم خودم چقدر بی‌مقدارم. منشی‌ام طوری نگاه‌ام می‌کند که انگار دارد می‌گوید: "خیال نکن حالا کسی هستی. یک پزشک عمومی که بیشتر نیستی. ولی من با اینکه منشی توام، در چشم خودم اصلا بی‌مقدار نیستم. خاک بر سر تو که روزها برای مردم نسخه می‌نویسی و شب‌ها دو دستی می‌کوبی توی سر خودت."... پدرم دوست داشت مهندس شوم. پزشک که شدم، گفت عیبی ندارد، این هم خوب است. اما توی نگاه‌اش چیز دیگری خواندم. همان چیزی که همیشه توی نگاه‌اش بود: تو یک آدم دست‌دوم هستی، نه یک آدم درست و کامل، حالا چه مهندس باشی چه پزشک چه وکیل و وزیر. خیلی دوستم داشت، در تربیتم چیزی کم نگذاشت. حالا گیرم با مقداری خشونت، که آن وقت‌ها طبیعی بود. اما به هر حال همیشه فکر می‌کردم از من پیش دیگران خجالت می‌کشد. خدا رحمت‌اش کند. نمی‌خواهم گناه خودم را گردن او بیندازم. این چیز بی‌مقداری که من هستم، بیشترش حاصل همت خودم است، پدرم تقصیری ندارد...راستش...تقصیر زیادی ندارد. آخر هر چه نباشد نطفه‌ی بی‌مقداری من همان موقع بسته شد که پدرم گفت نمی‌خواسته بچه‌دار شود. این حرف را به عنوان دلداری به من زد. منطق‌اش عجیب بود. نفهمیدم چطور قرار است این حرف او به من دلداری بدهد. از آن موقع تا حالا خیلی بهش فکر کرده‌ام و سعی کرده‌ام ادعای‌اش را توجیه کنم. شاید منظورش این بوده که با اینکه من بچه‌ی ناخواسته بوده‌ام، در تربیتم از هیچ چیز دریغ نکرده، وظیفه‌اش را کامل ادا کرده. به‌واقع هم آدم وظیفه‌شناسی بود. منتها بدی‌اش این بود که این احساس همواره آزارم می‌داد که پدرم از روی وظیفه‌ی پدری به من محبت می‌کند و نه از روی عشق و علاقه به خودم، همین خودی که حالا وبال گردن‌ام است. خلاصه طوری بود که انگار هر بار که دستی به سر و روی‌ام می‌کشید توی دلش می‌گفت: "خوب، وظیفه انجام شد، دین‌ام را امروز به تو ادا کردم، آخیش. حالا برو و راحت‌ام بگذار". من فکر می‌کنم پدر او هم با او همین طوری رفتار می‌کرده. ولی اطلاعاتم از پدر پدرم ناچیز است و از پدرم عقب‌تر نمی‌توانم بروم. حتی فکر می‌کنم پدرم هم مثل من با خودش درگیری‌هایی داشته. هرچند هیچ وقت با من از خودش چیزی نگفت و خود او همیشه پیش چشم من خودی باوقار و شکوهمند بود، و هرچه بیشتر از من فاصله می‌گرفت و نام خودش را از من مبرا و تطهیر می‌کرد شکوهمندتر هم می‌شد. او هم آن اواخر از دوستان و اقوام فاصله گرفت، دوستان تازه‌ای اختیار کرد، که در سن و سال او عجیب بود. من فکر می‌کنم او هم از خودش ناراضی بود و برای همین هم بود که دوستان تازه‌ای اختیار کرد، آخر دوستان قدیمی خود او را مثل آینه‌ای منعکس می‌کردند، دقیقا عین مشکلی که من با دوستانم دارم. نمی‌دانم، شاید هم این‌طور نبوده. به هر حال، خود او با خود من کاملاً بی‌شباهت نبوده و نیست. ...
مدت‌ها تصور می‌کردم جنسی نامرغوب و قلابی‌ام، مثل گوشی تلفن قلابی، یا مثل جنس کپی‌برداری‌شده، نوعی احساس شاذ بودن یا احساس قلابی بودن. گوشی تلفن قلابی‌ای بودم در کنار گوشی‌های اصل و مرغوب. نمی‌خواهم این احساس را فقط به زادگاه و زبان مادری‌ام، که همیشه توسری‌خور بوده‌اند، ربط بدهم، هرچند بی‌ربط هم نیستند. اخیراً مدتی از این احساس‌ها رها شده بودم و تصور می‌کردم دیگر جنس قلابی نیستم و دیگران مثل خودشان با من رفتار می‌کنند. اما، افسوس، آن دوران خوش خیلی زود سپری شد. چون به مرور این تصور نامطلوب در خودم ریشه دواند که حتماً خود این‌ها هم جنس‌هایی قلابی‌اند، وگرنه چرا باید با جنسی قلابی چون من با عزت و احترام برخورد کنند. این را هم بگویم که خیلی تلاش کردم ظاهرم را بزک کنم تا کسی متوجه قلابی بودنم نشود. اصلاً چرا پزشکی خواندم در حالی که علاقه‌ام اساساً باستان‌شناسی بود؟ برای اینکه به یک نحوی با برچسب "دکتر" جلوه‌ی نسبتاً خوشایندتری به این خود مفلوکم ببخشم. با وجود این، خیلی زود فهمیدم که با هیچ برچسبی کار این خود بدبخت راه نمی‌افتد. درز و شکاف‌اش بیش‌تر از این‌هاست.... سرم را بار دیگر به دیوار می‌کوبم. حس خوشایدی است. به خودم می‌قبولانم که با این ضربه‌ای که به سرم وارد می‌کنم ترکی یا شکافی در این خود مفلوک بدبخت ایجاد می‌کنم، تنش را به لرزه درمی‌آورم و تضعیف‌اش می‌کنم. هرچند خود من بادی نیست که از این بیدها بلرزد؛ به‌عکس، با نیرویی افزون‌تر دوباره مقابل چشمانم ظاهر می‌شود، همچون تصویر همیشگی ادبار و نگون‌بختی من.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
معمولاً اطلاعات در داستان ارائه می‌شوند تا ما را با خصوصیات شخصیت‌ها بیشتر آگاه نمایند، یا ضمن پیش‌بردن داستان زمینه‌ساز شکل‌گیری گره داستان شوند. صرف ارائه اطاعات و بدون داشتن گره و حادثه باعث می‌شود متن به سمت یک گزارش و شرح حال حرکت کند.
گره هر آن چیزی است که مسیر معمول روایت و زندگی و حرکت را در داستان برهم می‌زند. گره‌ها یا درونی هستند و یا بیرونی. درونی یعنی شخصیت با خودش و بیرونی یعنی شخصیت با هر پدیده و موجودی که بیرون از خود او قرار دارد.
در این متن این انتظار وجود دارد که دغدغه‌های درونی او به شکل‌گیری گره‌ای با افراد بیرونی ختم شود مانند همان تضاد با پدر و یا منشی و یا هر فرد و افراد دیگری.
یا این انتظار پیش می‌آید که درگیری درونی او باعث واکنشی مهم مانند خودکشی حتی شود یا هر واکنش دیگری که در نقطه‌ای داستان را با هیجان و حادثه مواجه سازد، مسیر روایت و توصیفات را برهم بزند و از نُرم موجود آن خارج شود.
اما از ابتدا تا انتها ما فقط در جریان یکسری توصیفات هستیم. هیچ اتفاق و حادثه‌ای که ماحصل حرف‌های گفته باشد روی نمی‌دهد. اگر تمام توصیفات را که مربوط به گذشته هم هستند به مثابه علت بخواهیم بدانیم هیچ معلول خاصی در داستان پیدا نمی‌شود معلولی که نیاز حسی و هیجانی ما را پاسخ دهد. البته شاید راوی می‌خواسته وضعیت فعلی را معلول بداند و بگوید تمام احساس و برداشتش از وضعیت کنونی ریشه در گذشته‌ای دارد که همانا علت است. اما به این نکته توجه کنید که علت و معلول کلی و اصلی داستان با علت و معلول کنش یا کنش‌های ذکر شده در یک متن ضرورتاً یکی نیستند. ما یک علت و معلول نسبت به شخصیت داریم که نشان می‌دهد این خودشیفتگی یا خودتنفری وی حاصل برخوردهای خانواده و بیرون می‌تواند باشد و گذشته شخص. یک علت و معلول دیگر هم لازم است که اتفاقاً آن برای داستان مهم است. خود همه این چیزهایی که تعریف شد اینک قرار است ما را به کجا برساند؟ قرار است علت چه چیزی شوند؟ دانستن دغدغه یک نفر و اطلاع پیدا کردن از ریشه آن نمی‌تواند برای مخاطب داستان شود مگر این که آن را در چشم بیاورید. گذشته‌ی شکل گرفته باید به کنشی در حال برسد که برای خواننده مهم باشد. وضعیت زندگی و شخصیتی راوی در حال حاضر برای خواننده آن قدر مهم نشده و نیست که دوست داشته باشد از گذشته او بداند. برای مثال گذشته یک قاتل می‌تواند مهمتر باشد چرا که کنش فعلی که قتل است او را به چشم آورده و خواننده دوست دارد بداند چه چیزی وی را به کشتن واداشته. در داستان شما، مادامی که شخصیت با خواننده پیوند نخورد سرگذشتش هم به خواننده پیوند نخواهد خورد و خواننده میلی به رجوع به گذشته وی نخواهد داشت. بماند که در این گذشته هم اتفاق خیلی خاصی روایت نمی‌شود. در مجموع همه چیز عادی است. هیچ چیز تازه و غریبی در نوشته اتفاق نمی‌افتد که خواننده را جذب نماید.
از این‌ها که بگذریم باید گفت زبان خوبی دارید که باعث پیشرفت شما خواهد شد اگر البته برخی اطالات را در نگارش حذف کنید. در سطر اول که گفته‌اید: " سرم را به دیوار می‌کوبم. حین این کار، باورم نمی‌شود کارم به این‌جا کشیده." عبارت "حین این کار" اضافی است. حذف آن هیچ لطمه‌ای به اصل مطلب نمی‌زند. بماند که کمی هم لحن رسمی آن زیاد است.
از این دست حذفیات زیاد دارید. حذفیاتی که هیچ لطمه‌ای به اصل متن نمی‌زنند. کیفیت را هرگز فدای کمیت نکنید. شناخت اطالات متن خود هنر بزرگی است که توان نویسنده را می رساند. بخشی از هنر نویسندگی، هنر حذف است.
جدای از این، مخاطب قرار دادن خواننده آن هم به طور صریح و مستقیم در جایی که شخصیت درگیر درونیات خود است به نظر کار فنی و درستی نیست. شما با سئوالاتی که ناگهان مطرح می‌کنید مثل "بدقوارگی‌اش بدجور توی ذوق‌ات می‌زند. نه؟ شما خودتان را که می‌بینید کیف می‌کنید؟" تمرکز را از شخصیت و درون او برداشته‌اید در حالی که متن با تمام تکرارهایش در صدد است درگیر درونیات شخصیت باشد. این طوری هم فضاشکنی کرده‌اید و هم انقطاعی در توصیفات احساسی و فضای متن ایجاد می‌نمایید. در فضای روانشناختی آن هم چنین فضایی بهتر است شخصیت را رها و آزاد گذاشت تا درونیات خود را خالی کند و بقیه باید فقط بنشینند و گوش دهند. او هم فارغ از حضور دیگران بهتر است حس و اندیشه خود را بیرون بریزد. پس حضور دیگران را به عنوان مخاطب کنار بگذارید.
قرار دادن اطلاعات مربوط به گذشته راوی به صورت پراکنده در نوشته، یک کار تکنیکی می‌تواند باشد. ما با کنار هم گذاردن تکه‌های اطلاعات می‌فهمیم این شخصیت بالای چهل سال دارد، پزشک است اما دوست داشته باستان شناسی بخواند در حالی پدرش دوست داشته مهندس بشود، " خیلی هم اهل لذت بردن از زندگی و این‌‌طور چیزها" است، زادگاه و زبان مادری‌اش همیشه توسری‌خور بوده‌اند، پدر " نمی‌خواسته بچه‌دار شود" ، پدرش وظیفه پدری را از روی همان وظیفه و نه از روی احساس به خوبی انجام داده، و برخی اطلاعات جزئی دیگر و به نظر وضعیت فعلی را حاصل این‌ها می‌داند. این گذشته خیلی خوب ارائه شده اما باید به این نتیجه برسیم که ترسیم وضعیت جدید نتوانسته و نمی‌تواند خواننده را ارضاء نماید.
خیلی‌ها این قبیل سرگذشت را تجربه کرده‌اند و هر کس به نوعی کمابیش خود را در چنین گذشته‌ای قرار می‌دهد. به همین دلیل همه چیز برای خواننده عادی است مگر این که حادثه خاصی اینک روی دهد.
پس روی دو نکته کار کنید: اول حذف برخی اطالات که نبودشان زیانی به محتوا نمی‌زنند. دوم قرار دادن یک واکنش خاص در انتهای داستان که باعث شود خواننده از خواندن گذشته لذت ببرد و آن را بی‌دلیل نداند. هر خواننده‌ای نیاز احساسی و هیجانی و فکری دارد. باید به او یکی از این‌ها یا همه را داد آن هم در قالب شکلی تازه که تکراری نباشد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت