حوادث واقعی در داستان




عنوان داستان : شکوفه‌های بادام نگاهت چه شد؟!
نویسنده داستان : مهدیه پوراسمعیل

مَهلا گوشه‌ى حیاط با دستهایى گره‌خورده، آرام‌ نشسته بود و با چشمانِ کوچکش که خداوند طرحِ بادام رویشان ریخته، به گربه‌ى خاکسترى روى بام نگاه مى‌کرد، نگاهى که خالى از خشم نبود.

صداى جیرینگ جیرینگِ باز شدنِ درِ ورودى را که شنید، تنِ نازکش را قابِ دیوار کرد. پلک از هم نمى‌زد که مبادا بابا ببیندش. مثلِ مجسمه‌اى در انزواى کودکانه اش خشکید.

پاهاى خسته از بنّایىِ پدر، سلانه سلانه سویِ درِ خانه را گرفت؛ بى آنکه دخترِ کوچک گوشه‌ى حیاط را ببیند.

- مهلاى بابا، کجاستى؟!

هانیه با دست هاى خیس، موهاى پیچ در پیچ اش را مرتب کرد، در آینه‌ى شکسته‌ى روى کابینت خودش را برانداز کرد.
شکوفه‌هاى بادامِ نگاهش را آب داد. گل هاى لبخند، روى لب‌هاى ماتیک خورده‌اش شکفت.
از درِ آشپزخانه شتابان خودش را به استقبالِ راستین رساند.

- راستین آقا، مهربان آمدى مَردِ من. مانده نباشى.
- سلام جانانِ من، سرت سلامت. مهلا کجاست؟ برایش آیسکریم خریده‌ام.
- جانت سلامت. در حیاط غَرغَرَک بازى مِى‌کند. الان است که بیاید.

نگاهِ مهلا لبریز از شیطنت شد؛ از آن که توانسته بود از چنگ چشمانِ تیزبینِ بابا فرار کند.
گِرِهِ دستانش را کمى شُل کرد. به پروانه‌ى در تکاپوى میانِ انگشتانش نگاهى انداخت؛

- پروانه جانم، من خود از تو مراقبت مِى‌کنم، نَگَران نباشى ها. پیشى خاکسترى تو را اذیت کردن نتواند.

صداى باز شدنِ درِ خانه مهلا را همچون بیدی تکاند.
گره دستانش را سفت تر کرد.
صدای مخملین بابا شورِ ته‌نشین شده‌ى دلش را مذاب کرد.

(( مهلای بابا...
مرهمِ جانم کجاستى؟
بابا نبیندت دِق مِى‌آورد هاااا
این آیسکریم از برای کیست؟ ))

راستین با قدم های ورچیده نزدیک و نزدیک تر شد،
بلند بلند می‌خواند؛
(( دستای مهلا، حیاتِ منه...
چشمانِ مهلا امیدِ منه...
پاهاىِ مهلا شوقِ زندگیم...
انگشتانِ او مرهمِ درده... ))

مهلا چشمانش را از شرمِ شیطنتى که مى‌دانست موجب ناراحتىِ باباست، مثلِ دانه‌هاى انگور در هم فشرده بود.

دستانِ گَرد بسته ى راستین، دخترک را از قابِ دیوار جدا کرد، و در سایبانِ آغوشش پناه داد.

- باباجان، درون دستانت چیسته؟

راستین انگشت روى دستانِ کوچکِ مهلا گذاشت و با گوشه‌ى چشم درونِ محبسِ کوچک را دید زد...

- مهلاىِ پدر... این پروانَه شاید به دهانِ گوربه خورده شود اما درون عرقِ شورِ دستانت صدبار مُرده و زَنده مِى‌شود، رهایش کن بابا.

قفلِ دستانِ نازکِ مهلا با کلید اشک هایش گشوده مى‌شود.
بابا غرقِ در بوسه اش مى‌کند و در آغوشِ پدر، هم نوا با پروانه پرواز مى‌کند.
دخترک شوربا خورده و‌نخورده کتابِ پارسى درمیانِ آغوشِ کوچکش به خواب مى‌رود.

.
.
.

هانیه لقمه هاى نان خشک و پنیرِ شور را دانه دانه در دهانِ کوچک مهلا مى‌گذارد، چیزى تا اذانِ صبح نمانده است؛ چاى شیرین را با چاشنىِ شعرِ حفظىِ کتاب نوشِ تنها دخترکِ خانه مى کند؛

(( نوشتم خون، نوشتم درد، دردِ صبحِ آزادی
نوشتم غم، نوشتم آه، آهِ خنده و شادی

نوشتم یک عروسک در کنارِ کودکِ بی جان
نوشتم بادبادک زیرِ سقفِ ملکِ اجدادی

نوشتم تا بگریم، تا بگریانم جهانی را
جهان بی خبر از دردِ ویرانی و بربادی

خداوندا! به امید رهایی می سپارم جان
که خون شد زیرِ چنگِ کدخدا خاکِ خدادادی
((

مهلا از شوقِ زنگِ ادبیات، جهیده جهیده به سمتِ مدرسه مى‌ رفت....
خیالِ هانیه که از رسیدنِ دخترکش به آغوشِ امنِ مکتب آسوده گشت، با سبدى از سبزى تازه و لوبیاى سرخ به خانه برگشت تا براىِ افطارِ روزه اولىِ خانه آشِ قورتىِ دلخواهش را بار بگذارد.
دانه هاى نمک را که از نمکدانِ چینىِ خردلى روانه‌ى قابلمه‌ى لعابى مى‌کرد، ناگهان با صداى انفجارى سخت به سمت پنجره دوید؛
حس‌اش این بود که بندِ آسمان از هم گسیخته و دارد آوارِ زمین مى شود.

آشِ نیم پخته را به آغوش گرفته و شتابان به سمت مکتب خانه ى سیدالشهداى دشت‌برچى دوید.

- مهلاى من کجاستى؟ مادر برایت آشِ قورتى پختن کرده... بیا مادر ... بیا با رفیقِ مکتب ات نوشِ جان کن عزیزِ جان.

با دیدنِ خاکِ خون خورده ى دشت، دلش آشِ نخورده را پس زد.
یادِ روزى افتاد که دخترکش با آرزوى آنکه روزى پزشکِ دست‌هاى زخم خورده‌ى پدرش باشد، قدم به قتلگاهِ آینده اش گذاشته بود.
از میان انبوه پدر و‌مادرانی که غرق در گردابِ وحشت و حیرت و حسرت بودند راستین را دید که فریاد می‌زد؛

(( مهلا.... مهلا....
مهلا کجاستى؟!
حیاتِ بابا کجاست؟ مگر دستانِ کوچک‌ات حیاتِ من نبود؟

مهلا... مهلا...
امید بابا کجاست؟ مگر چشمانِ بادامى‌ات امیدِ من نبود؟

مهلا... مهلا...
شوقِ زندگى ‌ام را مِى‌خواهم. پاهاى مهلا شوقِ زندگى ‌ام بود.

مهلا... مهلا...
مرهمِ دردم را از کدامین زاویه‌ى مکتب بیایم؟ انگشتانت کو؟ ))

قابلمه از دستانِ لرزانِ هانیه افتاد،
خاکِ خون خورده، آشِ مهلا را هم نوش کرد.

مهلا نمى ‌دانست که زنگِ پارسى آخرین زنگِ زندگى‌اش هم هست!
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم مهدیه پوراسمعیل سلام و احترام
توجه نویسنده به محیط پیرامونش و بهره‌گیری و الهام از اتفاقات واقعی یا وقایع تاریخی با اهمیت است. وقتی نویسنده موضوعی تاریخی یا مشهور را برای نوشتن انتخاب می‌کند؛ می‌بایست به حساسیتی که برای نوشتنِ چنین موضوعاتی وجود دارد، توجه نماید. به این دلیل که وقتی مخاطب درباره‌ی موضوعی اطلاعات داشته باشد؛ کار نویسنده برای نوشتن از آن موضوع سخت می‌شود و می‌بایست تدبیری بیندیشد و طوری به بازآفرینی و خلق دوباره‌ی آن موضوع بپردازد که به قدر کافی برای مخاطب جذاب بوده و تازگی داشته باشد. اینکه نویسنده از اتفاقات مهم واقعی و تاریخی در داستان بهره ببرد اتفاق خوبی است؛ اما حین نوشتن داستانی بر مبنای واقعیت یا تاریخ نویسنده می‌بایست به این نکته توجه نماید که در درجه‌ی اول مشغول نگارش داستان است؛ نه گزارش تاریخ؛ به این معنا که صرف روایت آن وقعه‌ی تاریخی برای داستان شدنِ نوشته کافی نیست؛ بلکه تخیل و داستان‌پردازی و بهره‌گیری از عناصر داستانی در آن بستر تاریخی می‌تواند در نهایت منجر به خلق اثری قابل قبول شود.
نویسنده‌ی «شکوفه‌های بادام نگاهت چه شد» موضوع مهمی را برای نگارش این اثر انتخاب نموده‌اند. بی‌توجه نبودنِ نویسنده به مسائل انسانی و مهمِ اینچنینی با اهمیت است و می‌تواند منجر به تولید آثار موفق و عمیقی گردد؛ اما نکاتی برای نوشتن چنین داستان‌هایی وجود دارد؛ نویسنده در پیامشان برای منتقد نوشته‌اند که داستان در مورد حادثه‌ی شهدای دشت برچی است. حادثه‌ای که چندی پیش در اثر انفجاری مهیب مقابل مدرسه‌ی سیداشهدا(ع) در غرب کابل اتفاق افتاد و کودکان بی‌گناه قربانی این حمله بودند؛ در این حادثه تعدادی از دانش‌آموزان، معلمان و اهالی محل به شهادت رسیدند یا زخمی شدند. انتخاب موضوع داستان خوب بوده و پتانسیل خلق داستانی موفق را دارد, اما چرا می‌گوییم پتانسل؟ زیرا «شکوفه‌های بادام نگاهت چه شد» می‌تواند و بهتر است که در بخش‌هایی کامل‌تر شود. اولین نکته اینکه داستان می‌بایست خودبسنده باشد؛ هیچ توضیح و توجیهی نمی‌تواند به داستان سنجاق شود؛ اگر نویسنده تصمیم گرفته است که درباره‌ی حادثه‌ی شهدای دشت برچی که اتفاقا موضوع با اهمیتی هم هست؛ بنویسد؛ مخاطب می‌بایست بتواند اطلاعات مربوط به این حادثه را در داستان پیدا کند؛ نه با اشاره‌ی نویسنده یا سرچ کردن درباره‌ی این موضوع و... و نکته‌ی دیگر؛ در مورد اهمیت داستان‌پردازی است. آنچه را که نویسنده می‌خواهد بگوید می‌بایست در خلالِ قصه‌ای جذاب و خلاقانه به مخاطب ارائه شود. در واقع نویسنده می‌تواند تاریخ یا حادثه‌ی واقعی مورد نظر خود را بستری برای قصه‌ای که طراحی کرده است قرار دهد؛ به این ترتیب موفق خواهد شد که متنی داستانی و به دور از گزارش صرف به مخاطب ارائه دهد؛ چنین اثری ضمن پرداختن به وقایع مهم، داستان دارد و مخاطب را جذب می‌کند. وقتی خواننده ادبیات داستانی را انتخاب می‌کند؛ بیش از هر چیزی از نویسنده و اثرش قصه می‌خواهد. نوشتن داستان نیز قاعده‌ و تکنیک خاص خودش را دارد؛ داستان شخصیت و اتفاق داستانی می‌خواهد؛ شخصیت در داستان می‌بایست هدف داشته و مانعی در مقابل این هدف وجود داشته باشد تا گره و کشش و تعلیق ایجاد شود و مخاطب بتواند با داستان همراه شود. داستان احتیاج به تصویرگری و فضاسازی دارد؛ مخاطب می‌بایست در خلال داستان متوجه شود مکان داستان کجا است و چه تصویری دارد و همچنین در مورد زمان داستان... به عنوان مثال اگر از خواننده‌ی «شکوفه‌های بادام نگاهت چه شد» بپرسیم که چه تصویری از انفجارِ مدرسه در این اثر به شما ارائه شده است؛ چه خواهد گفت؟ در بخشی می‌خوانیم: «با دیدن خاک خون خورده‌ی دشت...» و در جایی دیگر می‌خوانیم: «از میان انبوه پدر و مادرانی که غرق در گرداب وحشت و حسرت و حیرت بودند...» آیا همین جملات کافی است و می‌تواند تصویری کامل از انفجار و مدرسه و دانش‌آموزان و معلمان مجروح و به طور کلی فضا و اتفاق را به مخاطب ارائه دهد؟ درست است که احتمالا بسیاری از مخاطبین در رابطه با این موضوع اطلاعاتی دارند(چون ماجرای داغی بوده و تقریبا تازه اتفاق افتاده است)؛ اما وقتی داستانی نوشته می‌شود می‌بایست همه چیزش را برای مخاطب ساخت. حتی حادثه‌ای که اشاره به واقعیت یا تاریخ داشته باشد.
«شکوفه‌های بادام نگاهت چه شد» اگر چه قصد دارد به حادثه‌ی شهدای دشت برچی اشاره نماید؛ اما خواننده تقریبا تصویری از این حادثه و مکان داستان(افغانستان) نمی‌بیند، شخصیت داستان هدفی ندارد و آنچه روایت می‌شود، روایتی خطی است و بیشتر به توصیف موقعیت می‌پردازد؛ نویسنده این حادثه را دستمایه قرار داده است و تنها با قرار دادن شخصیت‌هایی در این حادثه، ماجرا را تمام کرده است؛ اما داستان تنها توصیف موقعیت و گزارشی از وقوع یک حادثه نیست.
سرکار خانم مهدیه پور اسمعیل همانطور که اشاره شد ایده‌ی اولیه و موضوع انتخابی شما بسیار خوب است و پتانسیل خوبی برای خلق یک داستان موفق و کامل را دارد؛ اینکه سعی کرده‌اید دیالوگ‌ها با زبانِ ویژه‌ی شخصیت‌ها ارائه شود نیز اتفاق خوبی است و لازم بوده است؛ البته معمولا برای نوشتن دیالوگ‌ها با زبانی خاص؛ بهتر است که نویسنده با شخصی که آشنا با آن زبان است مشورتی داشته باشد، تا آنچه را ارائه می‌دهد صحیح باشد. برای بهتر شدنِ اثرتان لازم است که توجه بیشتری به داستان‌پردازی و شخصیت‌ها داشته باشید. خواننده دوست دارد قصه‌ی شخصیت‌ها را بداند و در خلالِ این قصه به حادثه‌ی مورد نظر شما برسد؛ نه فقط با توصیف موقعیت. همه چیز داستان می‌بایست درهمتنیده باشد و برای مخاطب ساخته شود.
دوست خوبم؛ ورود شما به پایگاه نقد را خوش‌آمد می‌گویم. شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی رمان و داستان‌ کوتاه‌های موفق؛ به ویژه آثاری که در آنها اشاره به وقوع حوادثی واقعی یا تاریخ شده است بپردازید. مطالعه به شکلی ملموس به شما نشان خواهد داد که وارد کردن وقایع تاریخی در آثار داستانی چگونه خواهد بود. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۲
مهدیه پوراسمعیل » یکشنبه 28 شهریور 1400
با عرض سلام و ادب خدمت استاد عزیز و ارجمند. بله همانطور که شما فرمودید، من این داستان رو دو-سه روز بعد از اون واقعه‌ی تلخ نوشتم و با این پیش‌فرض که دیگران از موقعیت مکانی و کیفیت حادثه اطلاع دارند. بسیار سپاسگزارم از شما بخاطر نکات سنجیده و دقیقی که فرمودید. قطعا راز ماندگاری داستان پرداخت همه‌جانبه به موضوع موردنظر هست. حتما از نکات ارزشمندی که فرمودید بهره می‌برم برای نگارش بهتر داستان‌ها.
ندا رسولی » یکشنبه 28 شهریور 1400
منتقد داستان
سلام و ادب. خواهش میکنم، موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت