لحن گزارشی داستان را به یک طرح تبدیل می‌کند




عنوان داستان : حوالیِ مَمات
نویسنده داستان : حمیدرضا رنجبرزاده

نشست روی نیمکت. وقتی خواست پاکت سیگار را از جیب دربیاورد، طبق عادت همیشگی، نگاهی به دور و بر انداخت. روی لبش پوزخندی نشست. از خودش پرسید چرا دیگر باید نگرانِ این باشد که کسی، او را در حال سیگار کشیدن ببیند؟ سیگاری روشن کرد. با اولین پُک، به سرفه افتاد. ۳ سالی می‌شد که سیگار روی لبش نیامده بود. علتش را با خود مرور کرد. بی‌میل به سیگار نبود. گاهی اوقات به‌شدت هوس می‌کرد. بحثِ اهمیت دادن به سلامتی هم نبود. اطرافیانش همیشه می‌گفتند: «شاهرخ به تنها چیزی که اهمیت نمی‌ده، سلامتیِ خودشه.» این دوریِ سه‌ساله به خاطر اصرارهای خاطره بود. قبل از این سه سال نیز هر بار می‌خواست بکشد، مراقب بود تا کسی او را نبیند. دلش نمی‌خواست کسی، خصوصاً از خانواده‌ی خاطره، از سیگاری بودنش در آن روزها مطلع شود.

پک دوم را عمیق داد تو و این‌بار، شدیدتر سرفه کرد. سرش را برد عقب و به آسمان خیره شد. فکر کرد که خاطره باید یک‌جایی وسط این آسمان باشد، به سمت خانه‌ی پدری‌اش در شهرستان. بعضی‌اوقات خیال می‌کرد همه‌ی آن اتفاق‌ها توهم است و چیزی رخ نداده؛ اما وقتی مثل آن لحظه که داشت آسمان را تماشا می‌کرد، ناگهان سوزشی عجیب را در معده‌اش حس کرد، متوجه شد که توهمی در کار نیست. همه‌ی آن اتفاقات، رخ‌داده بودند.

گوشی‌اش زنگ خورد. مادرش بود. از شب گذشته بیش‌تر از ۳۰ بار به او زنگ زده بود. نه‌فقط مادر که خیلی‌ها با او تماس گرفته بودند. قبل‌ترها وقتی گوشی‌اش زنگ می‌خورد، سریع می‌پرید تا پاسخ دهد. خوشحال می‌شد. بعضی وقت‌ها به خاطره می‌گفت به تو حسودی‌ام می‌شود:

– چرا؟

– تو مدام پیام داری. مدام بهت زنگ می‌زنن. این یعنی کلی آدم تو این دنیا هستند که با تو کار دارن.

– خب اقتضای شُغلم اینه شاهرخ. خبرنگاری همینه دیگه. یا تو با آدم‌ها کار داری یا اون‌ها با تو.

به تماس مادرش جواب نداد. حوصله نداشت با او صحبت کند. بعید می‌دانست مادرش جریان بیماری‌اش و رفتن خاطره را نداند و به همین خاطر هم جواب نمی‌داد. حوصله‌ی توضیح دادن نداشت. پوزخند دیگری زد. آن زمان که سالم و سرحال بود، حسرت این را داشت که کسی با او تماس بگیرد. اصلاً زنگ بزند، فوت کند یا فحش بدهد و بعد قطع کند! دریغ از یک تماس! البته به دیگران حق می‌داد که با یک حسابدارِ بیش‌ازحد معمولی، کار چندانی نداشته باشند؛ ولی برایش جالب بود، زمانی که این آدمِ بیش‌ازحد معمولی رو به موت شده، از دیروز صدها تماس بی‌پاسخ دارد.

مادرش بار دیگر تماس گرفت. در تمام عمر سعی کرده بود پسر خوبی برایش باشد. هر روز با پیامک، به او صبح‌به‌خیر می‌گفت. می‌دانست که مادرش عاشق گل و گیاه است. هر دفعه که به دیدنش می‌رفت، حداقل یک شاخه رز در دست داشت. دو ساله بود که پدر را از دست داده بود و مادرش، او و تنها برادرش را بزرگ کرده بود. البته سختی چندانی نکشیده بودند. پدرش ثروت فراوانی به‌جا گذاشته بود. ثروتی که برادرش حسابی از آن استفاده کرده و رفته بود خارج. زندگی خوبی به‌هم زده بود. قصه اما برای شاهرخ فرق داشت. روحیه‌ی استقلال‌طلبانه‌اش باعث شده بود خیلی زود، خودش خرج خودش را دربیاورد و کاملاً مستقل شود.

هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد آن‌قدر بی‌حوصله شود که حتی جواب مادرش را هم ندهد. تا آمد کمی عذاب وجدان بگیرد، دردِ معده‌اش وحشی شد و به روده‌هایش هم سرایت کرد. دردْ بیشتر از آن‌که حواسش را پرت کند، چیزی را به او یادآوری کرد که تمامِ احساسات انسانی و عذاب‌وجدان‌ها را در او خشکانده بود. یاد آن غروبِ لعنتی افتاد.

اوایل، خاطره سعی می‌کرد خوش‌خیالانه به او امید بدهد که در بدترین حالت، زخم معده‌ای چیزی است؛ ولی در آن غروب، به‌عنوان یک بیمار مشکوک به سرطان به مطب رفته بود تا یک پزشک متخصص، نتیجه‌ی انواع و اقسام آزمایش‌ها و نمونه‌برداری‌هایش را ببیند. دکتر با بررسی نتیجه‌ها، بی‌هیچ مکث و مقدمه‌چینی، به شاهرخ گفته بود که سرطان نوع چهار دارد. کار از کار هم گذشته و سرطان، کلِ دستگاه گوارش شاهرخ را درگیر کرده و حتی وارد جریان خون هم شده بود. شاهرخ دیر متوجه بیماری‌اش شده بود؛ دیرتر از آن‌که بشود کاری کرد.

پک آخر را عمیق زد. وقتی داشت دود را بیرون می‌داد، عموی خاطره را دید. هم‌محله‌ای بودند. حتم داشت نه از دعوای خودش و خاطره خبر دارد و نه از سرطانش. فقط از دور توانست بُهت را در چهره‌ی عموی همسرش ببیند. نمی‌دانست بیشتر به خاطر ته‌سیگارِ روشنِ در دستش متعجب است یا به خاطر ظاهر عجیب و ژولیده‌اش. اگر در روزهای معمولیِ سابق بود، قطعاً به سمت هم می‌رفتند و خوش‌وبشی می‌کردند؛ ولی عموی خاطره ترجیح داد سرش را پایین بیندازد و برود. این برای شاهرخ عجیب بود اما مهم، نه. او هم سرش را انداخت پایین، البته برای مرور وضعیت لباس‌هایش. لکه‌های کوچک و بزرگِ خون، در جای‌جای لباس‌های چروکش مشهود بود. بعد از آن تصادف و به خاطر شیشه‌خرده‌هایی که رویش ریخته بود، دست‌ها و صورتش زخم برداشته بودند. موهای به نسبت بلندش، بی‌هیچ نظمی در هوا پریشان بودند.

وقتی از مطب به خانه رسیده بود، از وضعیتش در پارک، فقط لکه‌های سرخ‌رنگِ روی لباسش را داشت. وقتی متوجه وضعیت سرطانش شده بود، با شدت هرچه‌تمام‌تر، خون بالا آورده و گند زده بود به اتاق دکتر. به‌محض رسیدن به خانه، رفته بود توی اتاق و در را قفل کرده بود. خاطره که مدت زیادی منتظر بازگشت شوهرش به خانه بود، از لحن محبت‌آمیز گرفته تا تهدیدآمیز، همه را به کار بست تا شاهرخ در را باز کند؛ ولی شاهرخ فقط تنهایی می‌خواست. نفهمید کی خوابش برد. وقتی صبح در را باز کرد، دید که خاطره همان پشت در خوابش برده و از سرمای سرامیک‌ها، خودش را جمع کرده بود. اگر قبلاً چنین صحنه‌ای می‌دید، قلبش مچاله می‌شد و بلافاصله همسرش را در آغوش می‌کشید. بعد به‌نحوی‌که خوابش به هم نخورد، او را به تخت منتقل می‌کرد؛ ولی در آن لحظات، حس کرد که خاطره برایش بی‌اهمیت شده. خاطرش را می‌خواست اما مدت‌ها بود که نه زن و شوهر، بلکه بیشتر شبیه به دو هم‌خانه شده بودند. دو سال قبل از اینکه ازدواج کنند، همدیگر را می‌شناختند. شاهرخ حسابدارِ همان خبرگزاری بود که خاطره، خبرنگارِ آن‌جا بود. رابطه‌شان به‌مرور آن‌قدر جدی شد که ازدواج کردند؛ اما انگار تازه بعد از ازدواج، دنیای متفاوت این دو شروع به خودنمایی کرده بود.

خاطره، عاشق بچه بود ولی شاهرخ اصلاً حال و حوصله‌اش را نداشت. نه اینکه اصلاً نخواهد، اما نه به آن زودی که خاطره می‌خواست. حتی در ریزترین مسائل هم سرِ سازگاری نداشتند. خانمِ خانه مبل مدرن و راحت که می‌دید ذوق می‌کرد. شاهرخ مبل‌های اصیلِ کلاسیک می‌پسندید. خاطره عاشق شلوار جین و کفش کتانی و لباس‌های اسپرت بود. مردم همیشه شاهرخ را در بیرونِ خانه، با کت‌وشلوار رسمی می‌دیدند. خاطره مثل اکثر خبرنگارها، عشقِ سفر بود:

– می‌دونی دلم چی می‌خواد؟ یه دونه از این جیپ صحراها با بنزین فراوون، اون‌قدری که اصلاً تموم نشه! روشن کنم، سوار شیم و بریم وجب‌به‌وجب دنیا رو بگردیم!

آن ‌وقت شوهری داشت که:

– شاهرخ! با توام! یه دقیقه نگاه کن! الان ۱۰ ماهه که حتی از تهرون هم بیرون نرفتیم! بابا خسته شدم! شاهرخ!

شاهرخ در آن لحظات آن‌قدر گرمِ دیدن تلویزیون بود که حتی متوجه نشد که همسرش چه گفت. بعد از ازدواج، هیجاناتی که روزهای اول داشتند، روزبه‌روز کم‌رنگ‌تر شد و اختلاف‌نظرها، به‌مرور پُررنگ‌تر.

خاطره با صدای باز شدن در، از خواب پرید. سرخی چشمانش داد می‌زد که شب پیش، خواب چندانی نکرده. به‌محض دیدن شاهرخ، شروع کرد به سوال‌پیچ کردن. تمام سوالاتش را مثل همیشه تند و پشت سر هم پرسید. جوابی اما در کار نبود. خاطره سوالاتش را تکرار کرد. باز هم بی‌پاسخ ماند. هر چه خاطره بیشتر سوال می‌کرد، شاهرخ بیشتر کلافه می‌شد. حوصله‌ نداشت. حوصله‌ی هیچ‌کس را نداشت. می‌دانست اگر تندی کند، خاطره از آن زن‌هایی نیست که بی‌جواب بگذارد. تبحر خاصی در له کردن آدم‌ها با حرف‌هایش داشت. خوب بلد بود با قطاری از لیچارهای پشتِ ‌هم، طرفش را بچزاند. در آن ۶ سال زندگی مشترک، شاهرخ همیشه یکی دو تای اولی را به‌زور جواب می‌داد ولی بعدی‌ها را جا می‌ماند و خاطره هم به تاخت می‌رفت. از اینکه نمی‌توانست دهان‌به‌دهانش بگذارد، حرصش می‌گرفت. بعضی وقت‌ها آن‌قدر کُفری می‌شد که بارها به این فکر کرده بود که خاطره را بگیرد زیر مشت و لگد و حجم عصبانیتش را خالی کند؛ اما هر دفعه یا جلوی خودش را گرفته و نخواسته بود، یا نتوانسته بود.

درد شدیدی در معده‌اش پیچید. همین شاهرخ را کلافه‌تر کرد. نای چندانی نداشت، ولی همه‌ی توانش را جمع کرد و فریاد زد: «خفه شو!»

خاطره که اصلاً انتظار چنین برخوردی را نداشت، بلافاصله شروع کرد. رگباری از کلمات را گرفته بود روی شاهرخ و این داشت شوهرش را کُفری‌تر می‌کرد؛ آن‌قدر کُفری که برای اولین بار، کشیده‌ای محکم زد؛ آن‌قدر شدید و غیرمنتظره که خاطره با شدت زمین خورد.

شاهرخ به خود آمد و متوجه نگاه اطرافیان به خودش شد. تا چند نیمکت آن‌طرف‌تر داشتند به او نگاه می‌کردند. برخی داشتند درِگوشی، پچ‌پچ می‌کردند. اگر قبل‌تر بود، حتی با وجود لکه‌ای کوچک روی لباسش، سریعاً به خانه برمی‌گشت تا لباس دیگری بپوشد. در آن لحظات اما نگاه‌های اطرافیان برایش اهمیتی نداشت. چه فرقی میان آن‌ها و عموی خاطره وجود داشت؟ اصلاً همه‌شان ببینند!

بلند شد و در پارک شروع به قدم زدن کرد تا باقی افرادِ حاضر در شلوغ‌ترین پارک محله، سیر ببینندش. نتیجه‌اش چه می‌شد؟ شاید یکی دو روز یا حتی یکی دو ساعت و یا حتی چند دقیقه، این آدم ژولیده‌ی عجیب ‌و غریب در ذهنشان می‌ماند. بعد روزمرگی باز حاکم می‌شد. حتم داشت اگر بمیرد، برادرش حتی برای دیدنِ جنازه‌ی او برنخواهد گشت.

در حال قدم زدن، به لحظه‌ی کشیده زدن به خاطره فکر کرد. به لذتی که بعد از آن برایش حاصل شده بود و این برای شاهرخ، غیرمنتظره بود. همواره فکر می‌کرد اگر روزی دست روی خاطره بلند کند، نمی‌تواند خودش را ببخشد؛ اما آن روز، لذتی غریب و عمیق را چشیده بود. آن‌قدر عمیق که حتی متوجه نشد خاطره، چه زمانی خانه را ترک کرد. داشت به این فکر می‌کرد که آیا سنگدل شده که زنگ‌های پیاپی مادر را بی‌پاسخ می‌گذارد یا توی گوش همسرش می‌زند؟

«شاید… شاید خاصیت مرگ همینه که آدمیزاد رو سرد و بی‌روح می‌کنه. مگه نمی‌گن خاک سرده؟ کسایی که عزیز از دست میدن، مگه به‌مرور دل‌شون آروم نمی‌گیره و کم‌کم فراموش نمی‌کنن؟ شاید مرگ با خود متوفی هم پیشاپیش همین کار رو می‌کنه!»

شاهرخ، سیگار دیگری روی لب گذاشت و هم‌زمان داشت به این فکر می‌کرد که چرا طی آن سال‌های زندگیِ مشترک، از زدن خاطره خودداری کرده بود؟ حس کرد در تمام آن سال‌ها، احمقانه خودش را از لذتی بزرگ محروم کرده است.

مادرش باز هم زنگ زد. اعتنایی نکرد. کمی بعد، نوبتِ یکی از همکارانش بود که تماس بگیرد. نه‌فقط او، بلکه همکاران دیگری هم بعد از آن قشقرقی که در شرکت راه انداخته بود، به او زنگ زده بودند.

بعد از دعوایش با خاطره، بدون توجه به ظاهرش، نشسته بود پشت فرمان تا به شرکت برود. ماشینش از آن پرایدهای فرمان مکانیکی بود که سرِ هر پیچ، عرق راننده را درمی‌آورد. بعد از ازدواج از خبرگزاری به یک شرکت تجاری رفته بود تا درآمد بیشتری داشته باشد. آن روز نه به‌قصد کار که به‌قصد تسویه‌حساب به شرکت رفته بود. باید شرکت را از وضعیت بیماری‌اش مطلع می‌کرد تا به‌ فکر نیروی جایگزین باشند. وقتی داشت از خانه خارج می‌شد، طبق معمول، چنار وسط کوچه و مکانیکی بودنِ فرمان ماشین، کار را برای خروج از پارکینگ، حسابی سخت کردند. در ترافیک سرسام‌آورِ آن روز تا به اداره برسد، زمان ناهار شده بود. تمام کارکنان شرکت به طبقه‌ی زیرزمین رفته بودند برای صرف ناهار. حال خوبی نداشت. تازه متوجه شده بود که با چه سر و وضعی به شرکت رفته بود اما برایش اهمیتی نداشت. دلش می‌خواست کارش زودتر تمام بشود و برگردد. طبق معمول رییس شرکت در اتاقش و به دور از دیگر کارکنان شرکت، ناهار می‌خورد.

با اکراه در زد گرچه خوشحال بود. اکراه از دیدنِ مدیری که هیچ احترامی برایش قائل نبود. آدمِ نچسبی که از نظر شاهرخ، اگر ارتباطات خانوادگی‌اش با مدیر هلدینگ نبود، بی‌عُرضه‌تر از این حرف‌ها بود که مدیر یک شرکت تجاری بشود. آدمی گَنده‌دماغ که برایش، سودِ شرکت مهم بود و بس. خوشحال هم بود. خوشحال از این‌که قرار است برای آخرین بار او را تحمل کند. بارها و بارها سابقه‌ی مشاجره با او را داشت؛ اما چه کند که اوضاع آشفته‌ی بازار کار، او را مجبور می‌کرد همان شغلی را که داشت، دودستی بچسبد.

۲۰ دقیقه‌ی تمام، وضعیت بیماری‌اش را شرح داد؛ اما پاسخی که از مدیر دریافت کرد، خلاصه بود در این‌که آیا کسی را می‌شناسد تا جایگزین خودش بشود؟ مبادا کارهای شرکت عقب بیفتد! کمابیش انتظار چنین چیزی را داشت ولی نه به آن صراحت. انگارنه‌انگار که ۵ سال آزگار در آن شرکت کار کرده بود. حسِ دستگاه زیراکسی به او دست داد که خراب شده باشد و مدیر، او را دمِ در گذاشته و دنبال یک دستگاه نو رفته باشد. از طرفی به مدیر حق می‌داد. چرا کسی که تا چند روز دیگر زیر خروارها خاک می‌رفت، باید ذره‌ای برای او مهم باشد؟ از طرف دیگر، به خودش هم حق می‌داد مدیری را که ۵ سال آزگار، دمار از روزگار نه‌فقط او که تمام کارکنان شرکت درآورده بود، به جرم تمامِ اذیت‌هایش، کتک سیری بزند. تجربه‌ی لذت‌بخشِ خاطره، او را در تصمیمش مصمم کرد. آن‌قدر زد و زد تا خسته شد. وقتی بالاخره از زدن دست کشید، صورت مدیر آش‌ولاش شده بود و لباس‌هایش پاره. قبل از اینکه کارکنان از سرِ میزهای ناهار به میزهای کارشان بازگردند، شاهرخ از شرکت رفته بود.

همچنان که داشت سیگار دیگری روشن می‌کرد، به این فکر افتاد که از خشونت خوشش آمده؟ چیزی که در تمامِ عمر، به‌جز بازی‌های کامپیوتری، هیچ جای دیگری امتحانش نکرده بود. یاد بچگی‌هایش افتاد. زمانی که با پسرخاله‌اش به کلوب می‌رفتند. ۱۰۰۰ تومان می‌دادند و به ازای آن، می‌توانستند دو ساعت سرگرم شوند. بازی‌های دنباله‌دار را دوست داشت. برای همین هم یک مموری‌کارت گرفته بود تا روند بازی‌اش را به‌مرور ذخیره کند. یاد آن ۵ دقیقه‌ی آخر بازی افتاد. بازی را ذخیره می‌کرد و عملاً در آن ۵ دقیقه، نمی‌شد ماموریت جدیدی انجام داد. برای همین دست به دیوانگی می‌زد. خشابش را روی مردم شهر خالی می‌کرد یا ماشینش را به در و دیوار می‌کوبید. برایش لذت خاصی داشت چون ذخیره نمی‌شد و زحماتش بر باد نمی‌رفت. یک روز، مموری‌کارتش را گم کرد. هیچ‌وقت نفهمید گم شده یا از او دزدیده‌اند. برایش خیلی زحمت کشیده بود. برای همین چند وقتی دورِ کلوب را خط کشید. چند ماه بعد، وقتی دوباره و به خاطر اصرارهای پسرخاله‌اش، پایش به کلوب باز شد، همان بازی قبلی را انجام می‌داد ولی این بار بدون مموری‌کارت. دیگر حوصله‌اش را نداشت از اول شروع کند. به‌جای آن، تمام وقتش را صرف دیوانگی در شهر خیالیِ بازی می‌کرد. شاهرخ آن روز در پارک به این فکر کرد که مموری‌کارتِ زندگی‌اش را هم گم کرده، با این تفاوت که حتی دیگر نمی‌شود آن را از اول شروع کرد. زندگی دکمه‌ی شروع مجدد نداشت و به‌‎زودی، کلِ روندِ زندگیِ معمولیِ شاهرخ، به عدم بدل می‌شد.

هنگام برگشت از اداره، دردی که درون روده‌هایش مدام می‌پیچید، عرصه را بر او تنگ کرده بود. فرمان بدقلق و سفت ماشین نیز، مثل همیشه سر پیچ‌ها و میدان‌ها، بازوهای شاهرخ را خسته کرده بود. وارد کوچه که شد، دیدنِ چنار وسط کوچه، اوقاتش را تلخ‌تر از قبل کرد. یاد ۵ دقیقه‌‌های آخرِ کلوب افتاد. آدرنالین در رگ‌هایش آزاد شد. آن پراید قدیمی و زهوار در رفته و آن چنارِ بدجا، زیادی مزاحم بودند. تصمیم گرفت در آن واحد از شرِ هر دو خلاص شود. کمربند را که در مسیر (و برای اولین بار) باز گذاشته بود بست. چشمانش را هم. بعد با بالاترین سرعت ممکن، کوبید به چنار. درخت شکست و جلوبندی و کاپوت ماشین متلاشی شد. جماعت حواسشان جلب شاهرخ شد و او را همچون دیوانه‌ای که به‌تازگی از قفس پریده باشد، نگاه کردند. معده‌اش باز داشت خون فوران می‌کرد. همیشه از اینکه پیش چشم مردم بالا بیاورد متنفر بود؛ اما در آن لحظه، به دور از تمامِ ملاحظات و ترس‌ها، خون بالا آورد و همه را، پای چنارِ شکسته‌شده ریخت.

شاهرخ از آن‌جا مستقیم به پارک آمده بود. نگاهش جلب پیرمردهایی شد که روی نیمکت‌ها نشسته بودند. گپ می‌زدند و گذر عمر را تماشا می‌کردند. یاد زمان‌هایی افتاد که با همان پرایدی که چند دقیقه پیش متلاشی‌‌اش کرده بود، هر روز صبح از کنار این پارک رد می‌شد. صبح که به شرکت می‌رفت آن‌ها را می‌دید و غروب که بازمی‌گشت، باز هم همان‌جا نشسته بودند. آن موقع نگاهش که به این پیرمرد‌ها می‌افتاد، به آن‌ها پوزخند می‌زد. در ذهنش آن‌ها خیلی مسخره به نظر می‌رسیدند. پیرهای ازکارافتاده‌ای که نشسته‌اند در پارک و با حقوق بازنشستگی گذر عمر می‌کنند. از سرِ بیکاری به پارک می‌آیند و وقتشان را هدر می‌دهند. بود و نبودشان در این دنیا چه تغییری ایجاد می‌کرد؟ آیا زنده‌اند، فقط به خاطر اینکه هنوز نمرده‌اند؟! آن زمان‌ها با خود فکر می‌کرد که وقتی پیر بشود، قطعاً مثل این‌ها نخواهد شد و حتماً کارهای مهم‌تری برای انجام دارد!

رفت و کنارشان نشست. احساس کرد شبیه آن‌ها شده و او هم فعلاً محکوم به زندگی‌ است چون هنوز نمرده. به‌ خودش پوزخند زد. حسرت خورد که چرا جرات خودکشی ندارد؟ دوست داشت خودش لحظه‌ی پایان را تعیین کند تا اینکه سرطان آن را رقم بزند؛ اما حیف که حتی فکر کردن به خودکشی هم برایش سخت بود. برای همین سعی کرد برای این اندکْ روزهای باقی‌مانده، هدفی بتراشد. به فکر انتقامی افتاد که از مدیر شرکت گرفته بود. به نظرش انتقامِ شیرین و دل‌چسبی بود. از خاطره نیز به‌نوعی انتقام گرفته بود. حتی بلایی که بر سر ماشین و چنار آورده بود را اقدامی انتقام‌جویانه در نظر گرفت. آیا شخص یا چیز دیگری بود که دوست می‌داشت از آن‌ انتقام بگیرد؟ داشت در ذهن دنبالشان می‌گشت. حتی به این فکر کرد که آیا توان و جرأت کشتن کسی را دارد؟ به نظرش هم از خودکشی راحت‌تر بود، هم اینکه خواه ناخواه، منجر به مرگ می‌شد. برای او چه فرقی می‌کرد؟ سرطان او را بکشد یا جوخه‌ی اعدام! ولی آیا جرأت کشتن داشت؟ آیا توان ایستادن روی سکوی اعدام را داشت؟ این را هم بعید می‌دانست. از جمع پیرمردها بلند شد و حین قدم زدن در پارک، عمیقاً داشت به کارهایی که می‌توانست در این چند روزِ باقی‌مانده از عمرش انجام بدهد و قبلاً جرأت‌شان را نداشت، فکر می‌کرد. در هر صورت، مرگ داشت در حوالی شاهرخ پرسه می‌زد و این اتفاق، معنای همه چیز را در نظر او، تغییر داده بود.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام و ارادت. سپاس از ارسال داستان‌تان.‌نمی‌دانم چرا دوست دارید پرگویی کنید و خاطره بازی. موتور داستان شما لنگ می‌زند. ورودی خوبی ندارید. سیگار کشیدن در عیان مردم و بعد زنگ‌زدن‌ها مداوم به دختر داستان.‌ قطع پنهانکاری سیگار کشیدن می‌تواند خیلی صریح و بی‌لکنت باشد. کاش بود. بی‌حوصله پاسخ دادن به مادر. تلفن خاطره و حسودی‌های او کَلَک شروع داستان را کنده است. خبرنگار بودن دوست دختر شاهرخ و حل‌نشدنش برای شاهرخ کمی خوب در آمده است. غرور مردانه شاهرخ تَرَک برمی‌دارد. اما چرا مقدمه داستان طولانی است و دیر داستان را شروع کرده‌اید؟
مثلا یک‌جا می‌نویسید: «بی‌واهمه از مردم سیگاری را روشن کرد و به سرفه افتاد.»

شروع علائم سرطان بسیار خوب است، اما دیر شروع می‌شود.

«وقتی از مطب به خانه رسیده بود، از وضعیتش در پارک، فقط لکه‌های سرخ‌رنگِ روی لباسش را داشت. وقتی متوجه وضعیت سرطانش شده بود، با شدت هرچه‌تمام‌تر، خون بالا آورده و گند زده بود به اتاق دکتر. به‌محض رسیدن به خانه، رفته بود توی اتاق و در را قفل کرده بود. خاطره که مدت زیادی منتظر بازگشت شوهرش به خانه بود، از لحن محبت‌آمیز گرفته تا تهدیدآمیز، همه را به کار بست تا شاهرخ در را باز کند؛ ولی شاهرخ فقط تنهایی می‌خواست. نفهمید کی خوابش برد. وقتی صبح در را باز کرد، دید که خاطره همان پشت در خوابش برده و از سرمای سرامیک‌ها، خودش را جمع کرده بود. اگر قبلاً چنین صحنه‌ای می‌دید، قلبش مچاله می‌شد و بلافاصله همسرش را در آغوش می‌کشید. بعد به‌نحوی‌که خوابش به هم نخورد، او را به تخت منتقل می‌کرد؛ ولی در آن لحظات، حس کرد که خاطره برایش بی‌اهمیت شده. خاطرش را می‌خواست اما مدت‌ها بود که نه زن و شوهر، بلکه بیشتر شبیه به دو هم‌خانه شده بودند. دو سال قبل از اینکه ازدواج کنند، همدیگر را می‌شناختند. شاهرخ حسابدارِ همان خبرگزاری بود که خاطره، خبرنگارِ آن‌جا بود. رابطه‌شان به‌مرور آن‌قدر جدی شد که ازدواج کردند؛ اما انگار تازه بعد از ازدواج، دنیای متفاوت این دو شروع به خودنمایی کرده بود.»

اینجا در شخصیت‌شناسی شاهرخ بسیار کارگشاست. اصلا داستان اینجا شروع خوبی دارد. اینجا داستان زندگی درست جلو می‌رود که همان رئالیسم کثیف کاروری است.

«خاطره، عاشق بچه بود ولی شاهرخ اصلاً حال و حوصله‌اش را نداشت. نه اینکه اصلاً نخواهد، اما نه به آن زودی که خاطره می‌خواست. حتی در ریزترین مسائل هم سرِ سازگاری نداشتند. خانمِ خانه مبل مدرن و راحت که می‌دید ذوق می‌کرد. شاهرخ مبل‌های اصیلِ کلاسیک می‌پسندید. خاطره عاشق شلوار جین و کفش کتانی و لباس‌های اسپرت بود. مردم همیشه شاهرخ را در بیرونِ خانه، با کت‌وشلوار رسمی می‌دیدند. خاطره مثل اکثر خبرنگارها، عشقِ سفر بود»
ببینید چقدر مناسبات خوب و عالی است. به جای آن شروع تقریبا بی‌دلیل و بی‌تحرک داستان.
مشکل دیگر داستان نثر روزنامه‌ای و ‌گزارشیِ حاکم بر داستان است، در واقع داستان فاقد لحن است. با اینکه داستانی تراژیک است و خوب در موتور داستان نشسته است.‌
نکته مثبت دیگر داستان خستگی است که یکی از تکنیک‌های کاروری است و در این زوج‌ِ به ظاهر خوشبخت خوب جلو می‌رود.‌

«می‌دونی دلم چی می‌خواد؟ یه دونه از این جیپ صحراها با بنزین فراوون، اون‌قدری که اصلاً تموم نشه! روشن کنم، سوار شیم و بریم وجب‌به‌وجب دنیا رو بگردیم!
آن ‌وقت شوهری داشت که:
شاهرخ! با توام! یه دقیقه نگاه کن! الان ۱۰ ماهه که حتی از تهرون هم بیرون نرفتیم! بابا خسته شدم! شاهرخ!
شاهرخ در آن لحظات آن‌قدر گرمِ دیدن تلویزیون بود که حتی متوجه نشد که همسرش چه گفت. بعد از ازدواج، هیجاناتی که روزهای اول داشتند، روزبه‌روز کم‌رنگ‌تر شد و اختلاف‌نظرها، به‌مرور پُررنگ‌تر.»

تنگ‌نظری شاهرخ و حسادت‌هایش به‌شدت خوب است.

«خاطره با صدای باز شدن در، از خواب پرید. سرخی چشمانش داد می‌زد که شب پیش، خواب چندانی نکرده. به‌محض دیدن شاهرخ، شروع کرد به سوال‌پیچ کردن. تمام سوالاتش را مثل همیشه تند و پشت سر هم پرسید. جوابی اما در کار نبود. خاطره سوالاتش را تکرار کرد. باز هم بی‌پاسخ ماند. هر چه خاطره بیشتر سوال می‌کرد، شاهرخ بیشتر کلافه می‌شد. حوصله‌ نداشت. حوصله‌ی هیچ‌کس را نداشت. می‌دانست اگر تندی کند، خاطره از آن زن‌هایی نیست که بی‌جواب بگذارد. تبحر خاصی در له کردن آدم‌ها با حرف‌هایش داشت. خوب بلد بود با قطاری از لیچارهای پشتِ ‌هم، طرفش را بچزاند. در آن ۶ سال زندگی مشترک، شاهرخ همیشه یکی دو تای اولی را به‌زور جواب می‌داد ولی بعدی‌ها را جا می‌ماند و خاطره هم به تاخت می‌رفت. از اینکه نمی‌توانست دهان‌به‌دهانش بگذارد، حرصش می‌گرفت. بعضی وقت‌ها آن‌قدر کُفری می‌شد که بارها به این فکر کرده بود که خاطره را بگیرد زیر مشت و لگد و حجم عصبانیتش را خالی کند؛ اما هر دفعه یا جلوی خودش را گرفته و نخواسته بود، یا نتوانسته بود.»

تراژدی درد معده وسرطان تاثیرش در زندگی می‌توانست با لحن خوب بسیار تاثیرگذار باشد که نیست.

«درد شدیدی در معده‌اش پیچید. همین شاهرخ را کلافه‌تر کرد. نای چندانی نداشت، ولی همه‌ی توانش را جمع کرد و فریاد زد: «خفه شو!»

خاطره که اصلاً انتظار چنین برخوردی را نداشت، بلافاصله شروع کرد. رگباری از کلمات را گرفته بود روی شاهرخ و این داشت شوهرش را کُفری‌تر می‌کرد؛ آن‌قدر کُفری که برای اولین بار، کشیده‌ای محکم زد؛ آن‌قدر شدید و غیرمنتظره که خاطره با شدت زمین خورد.»

سیلی زدن خاطره عالی‌ست. عصبیت فوق‌العاده مرد را خوب نشان داده‌اید.‌ مرگ زندگی و عشق را رقم می‌زند.، اما بازگشت به جهان امروز و فلاش‌بک اصلا خوب نیست. کاش قصه را روان ادامه می‌دادید.
از اینجا به بعد دیگر چیزی نداریم.‌ چون به شکلی مکانیکی از فلاش‌بک برگشته‌اید و بقیه اجزای داستان با برداشتن فلاش‌بک‌ها روان می‌شود.
در نهایت آنچه داستان را بیشتر از همه آسیب‌پذیر کرده است آن است که شما جای نشان دادن اختلاف‌نظرها، خوشبختیِ ظاهری و تنش‌های میان زن و شوهر، آن را برایمان تعریف کرده‌اید و صرفا نوشته‌اید تنش‌ها میان آن‌ها کم کم زیاد شد. مخاطب دوست دارد این بالا رفتن تنش‌ها را خود ببیند و کشف کند. پیشنهاد می‌دهم در بازنویسی، آنچه را که نوشته‌اید به‌عنوان یک طرح گسترش یافته در نظر بگیرید و برایمان از روی همین طرح که طرح خوبیست یک داستان بنویسید. هرچه فلاش‌بک است بردارید و داستان را از نقطه پیشنهادی بنویسید بی‌هیچ بازگشت به گذشته. فلاش‌بک سم داستان شماست. ارادت

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۲
سعید تشکری » دوشنبه 29 شهریور 1400
منتقد داستان
سلام بسی سپاس
حمیدرضا رنجبرزاده » یکشنبه 28 شهریور 1400
سلام و درود جناب تشکری. خیلی ممنونم از اینکه داستان رو مطالعه کردید و نقدتون رو مرقوم فرمودید. استفاده بردم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت